نویسنده: دکتر نادیا صبوری
منطق روانکاوی از آغاز تا پایان، درواقع همان جایی معنا پیدا میکند که پایان روانکاوی به مثابه یک امر اخلاقی قابل فهم میشود. پایان روانکاوی جایی است که «اخلاق»، به معنای روانکاوانهاش، معنا پیدا میکند: آیا ما به تمنای سوژه خیانت کردیم و آن را زیر سلطه ایدهآلها و هنجارها بردیم یا کمک کردیم سوژه نسبت خودش با حقیقت میل و ژوئیسانساش را به عهده بگیرد؟
همین «منطق روانکاوی است که نشان میدهد چشماندازی که در انتهای درمان مطرح میشود، وابسته است به نحوهای که سوژه از ابتدا وارد تحلیل شده است. اینکه چگونه وارد میشوی، شکلِ اینکه چگونه میروی را از پیش در خود دارد، زیرا نحوهٔ ورود سوژه به روانکاوی و جایگاهی که از همان اول برای گفتار او ساخته میشود، بهطور ضمنی شکل پایان روانکاوی را نیز جهت میدهد.
این که سوژه خود را چطور در نسبت با حقیقتش در این میدان قرار میدهد، منطق پایان تحلیل را به نوعی تعیین میکند. لوران از یک ایده فرویدی، لکانی استفاده میکند و میگوید: «گااهی یک خاطره خیلی کوچک از دوران کودکی میتواند مثل یک “مینیاتور” کل تاریخ کودکی را در خود نگه دارد.»
به عبارتی یک صحنه کوچک، یک تصویر، جمله یا فشردهای از ساختار رابطه سوژه با دیگری، قانون، میل و بدن خودش است. از این رو وقتی تحلیل تا انتها طی میشود، تازه وقتی به عقب نگاه میکنی، میبینی که همان اولین جلسه، اولین جملههایی که گفته شده، اولین لغزشها، سکوتها، شکایتها، همهشان همان ساختاری را در خود داشتند که بعدها در طول تحلیل باز و شکافته شدند.
در منطق فرویدی پسنگر، یک واقعه اولیه، معنای خودش را «بعدا» و در پرتو وقایع بعدی بهدست میآورد و در منطق آغاز/پایان لکان، پایان تحلیل، آن چه را در آغاز بوده روشن میکند و به نحو عجیبی معلوم میشود «همهچیز از همان اول آنجا بوده است.» پس به گفته اریک لوران «آغاز، بالقوه پایان را در خود دارد و معنای آغاز را دوباره مینویسد.» و لکان به همین میگوید «منطق ورود به تحلیل!»
چرا شطرنج «منطقیترین بازیها» است؟
لوران در سال 1994 در کنفرانس ونیز مطرح میکند که چرا شطرنج «منطقیترین بازیها» است؟ و به استعاره فروید برمیگردد که تحلیل را با بازی شطرنج مقایسه میکند. شطرنج بازیای است با منطق روشن، قواعد مشخص، موقعیتهای قابل تحلیل و با امکان برنامهریزی و پیشبینی ابتدای بازی، میانه بازی و انتهای آن.
هرکس کمی شطرنج بلد باشد میداند انتخاب اینکه تهاجمی بازی کند یا تدافعی، وابسته است به این است که چطور بخواهد آخر بازی را بازی کند. اگر هدف، یک آخر بازی ساده با برتری جزئی است، شروع خاصی انتخاب میشود. اما اگر هدف، حمله مستقیم به شاه و یک کیش و مات حسابی باشد، آغاز متفاوتی دارد و قربانیهای دیگری انتخاب میشوند. به عبارتی آخر مطلوب است که جهت آغاز را تعیین میکند.
به همین منوال، روانکاو از همان آغاز، با نوع مداخلهاش، با نوع سکوتش، با نحوه معرفی قاعده بنیادین یا جایگاهی که برای گفتار سوژه میسازد در واقع دارد «نوع آخر تحلیل» را هم تعیین میکند؛ این که تحلیل به سمت چه نوع سوژگی، چه نوع رابطهای با میل و ژوئیسانس و چه نوع جداشدنی از دیگری پیش برود.
آیا روانکاوی در زمین سوژه بازی میکند یا سوژه در زمین روانکاوی بهگونهای که قاعده روانکاوی برایش جا بیفتد؟
قرار نیست روانکاو شخصا «منطق» و ایدهآلهای شخصی، نظریاتش، سبک زندگیاش و … را به سوژه تحمیل کند بلکه منطق گفتمان تحلیلی را بهجای منطق گفتمانهای تربیتی و اندرزگونه برقرار میکند.
یعنی حقیقت نه بهصورت نصیحت از بالا، بلکه از دهان خود سوژه بیرون میآید و قاعده «تداعی آزاد»، جای «پیشنهاد تکنیکی» را میگیرد. همانگونه که در شطرنج، منطق من منطق تو نیست اما میکوشم بازی را در زمین منطق خودم اداره کنم تا اخلاق روانکاوی را به کار گرفته باشم.
اخلاق روانکاوی یعنی سوژه در جایگاهی قرار بگیرد که خودش جایگاهش را با حقیقت میلش بر عهده بگیرد نه اینکه به نمایندگی از او تصمیم گرفته شود که چه چیزی برایش خوب است. زیرا تکیهگاه روانکاوی بر «منطق کار ناخودآگاه» است نه بر اقتدار و تلقین درمانگر و روش روانکاوی فروید هم همواره بر این اساس بوده که نشان بدهد ما با یک روش و منطق مشخص سروکار داریم.
فروید از هر فرصتی استفاده کرد که بگوید روانکاوی علمی است که میخواهد تا جای ممکن از یک قدرت کاریزماتیک بر اساس تلقین، اقتدار و اصلاح رفتار فاصله بگیرد.
فروید در نوشتههایش به ما نشان میدهد که مساله در روانکاوی این نیست که بیمار خودش را به روانکاو بسپرد بلکه این است که خودش را به یک روند و همان منطق بسپرد؛ منطق کارکرد ناخودآگاه در گفتار! اما در درمانهای مبتنی بر تلقین، بیمار خودش را به «تصمیم و اراده درمانگر» میسپرد.
از همان آغاز، هم بیمار و هم روانکاو، تابع منطق تداعیای هستند که فروید آن را «آزاد» مینامد. اریک لوران میگوید «این منطق، چیزی نیست که بیرون از اتاق درمان باشد؛ از اولین لحظه، هم بیمار و هم روانکاو درونش قرار میگیرند: بیمار با پذیرش قاعده تداعی آزاد و روانکاو با گوش دادن بر اساس همان منطق، نه بر اساس یک چارچوب تشخیصی یا طرح آماده.
فروید میگوید بیمار باید هرچه به ذهنش میرسد بگوید حتی اگر به نظرش فرعی، بیربط یا بیمعنا باشد و مهمتر از آن نباید هیچ اندیشهای را، هرچند بیانش شرمآور یا رنجآور است، سانسور و حذف کند. هر چه به ذهن میآید، «به مثابه بخشی از یک منطق» پذیرفته شود؛ یعنی فرض میشود که این چیز ظاهرا بیربط، در سطح ناخودآگاه با چیزهای دیگری رابطهای دارد.
لوران توضیح میدهد که نامگذاری تداعی آزاد از سوی فروید، ارجاعی طعنهآمیز به تداعیگرایی روانشناسی دانشگاهی آن زمان است، همان تداعیگرایی وونت… که تحمیلی و اجباری بود. آنها به آزمودنی کلمهای میگفتند و از او میخواستند «اولین کلمه»ای که به ذهنش میآید بگوید اما در یک چارچوب سخت، با کنترل، زمانگیری و اغلب با فشار آزمایشگاهی. این نوع تداعی در واقع آزاد نبود؛ بیشتر شبیه یک تکلیف آزمایشی بود تحت فشار و کنترل محقق.
خود تداعی آزاد یک دال جدید است که بر اساس ناخودآگاه کار میکند و در برابر تجربهگرایی و شناختگرایی حاکم قرار میگیرد که تمایل دارد ذهن را بهصورت سیستم پردازش اطلاعات ببیند و خطاها را بهعنوان ناکارآمدی شناختی در نظر بگیرد.
اگر شناختگراها میگویند «فکر غلط را درست کن» فروید میگوید فکر بهظاهر بیربط، بیشرمانه، احمقانه را به زبان بیاور تا ببینیم پشتش چه منطق میل/ژوئیسانسی در کار است.
اگرچه از نظر لکان سادهانگارانه است که اگر بیمار آزادانه تداعی کند، ناخودآگاه به نوعی خودکار آشکار میشود چنانچه یک «مکانیسم طبیعی» یا «زیستشناختی» رخ میدهد. بلکه بر این باور است که کار فروید زیر افق حقیقت پیش میرفت. حقیقتی درباره رابطه سوژه با نظم نمادین و با جایگاهش در هستی. از این منظر تحلیل نه یک فرآیند بیولوژیکی است و نه یک «تمرین ذهنی». بلکه تداعی آزاد سوژه را با حقیقت ساختار خودش روبهرو میکند. سکوت روانکاو، تعبیر و تفسیرش، اکت روانکاو در قالب چارچوب درمانی و … حین تداعی آزاد است که سوژه را به سمت آن حقیقت دیگر هدایت میکند.
حقیقت، همان چیزی است که سوژه را «قفل» کرده و میل و ژوییسانسش را شکل داده است. لکان این را savoir inconscient مینامد: «سوژه به دانشی دست مییابد که متعلق به خودش نیست بلکه دانش میل در ناخودآگاهش است.» و از نظر لکان «حقیقت ساختاری دارد و در زبان گفته میشود.» یعنی در لغزشها، تکرارها، تناقضهای گفتار، فانتزیهایی که پشت حرفها است و خواستههایی که خود سوژه از آنها بیخبر است؛ همان دانشی که در تداعی آزاد، خودش به سخن میآید.
در منطق روانکاوی، آغاز تحلیل لحظهای است که حقیقت رابطهای سوژه، بدون تعدیل، زیباسازی و محافظت از چهرههای مهم زندگی او، به رسمیت شناخته میشود. این حقیقت معمولا دردناک، لرزاننده و خلاف تصاویری است که سوژه برای محافظت از خود یا دیگری ساخته است؛ اما دقیقا همین مواجهه است که گفتار را از سطح شکایت، توجیه یا روایت اخلاقی بیرون میکشد و آن را به سطحی میبرد که در آن میل، تعارض و ژوئیسانس نهفته آشکار میشود.
روانکاو در این نقطه نقشی اخلاقی دارد؛ او نه واقعیت را نرم میکند و نه از دیگری مهم در داستان سوژه دفاع میکند زیرا هرگونه محافظت یا تلطیف، سوژه را در همان نظام دفاعیای نگه میدارد که سمپتومها را تولید کرده است. پیامد این نگرش آن است که تحلیل به عنوان تجربهای که حقیقت را در سطح گفتار فعال میکند، دقیقا از همان لحظهای آغاز میشود که سوژه در برخورد با گفتار خویش، با حقیقتی تکاندهنده روبهرو میشود و امکان دگرگونی در رابطهاش با امر نمادین و با خودش پدید میآید.
در روانکاوی، سمپتوم نه صرفا یک اختلال بدنی یا یک واکنش فیزیولوژیک است و نه میتوان آن را تنها به یک سازوکار دفاعی فروکاست؛ سمپتوم درواقع در نقطهای شکل میگیرد که زبان، بدن، ایهام و حقیقت به هم میرسند.
از منظر لکان، بدن سوژه در تجربه ناخودآگاه همیشه بهگونهای «تکهتکه» و نامنسجم حضور دارد و زبان، با قدرت ترکیبمندی و چندمعناییاش، این تکهتکهگی را در قالب سمپتوم به صحنه میآورد. به همین دلیل است که سمپتوم را باید اثری دانست که در آن، یک حقیقت سرکوب شده از خلال بازیهای آوایی و معنایی زبان، راهی به بدن پیدا میکند و آن را در شکل درد، گرفتگی، لکنت، وقفه یا اختلال بیان میکند.
ایهامها و لغزشهای زبانی در این میان نقش مرکزی دارند: جایی که در منطق صوری باید ایهام حذف شود تا معنا روشن بماند، در منطق روانکاوی همین ایهام است که امکان ظهور حقیقت را فراهم میکند. ناخودآگاه در فضای همین چندلایگی معنایی عمل میکند و سمپتوم نیز در همین میدان شکل میگیرد؛ جایی که زبان میلغزد، حقیقت پنهان از پس این لغزش رخ مینماید و بدن آن را با یک علامت محسوس ثبت میکند.
سوژه همواره از «دانستن درباره خودش» فرار میکند!
در روانکاوی، پرسش محوری این است که سوژه چگونه به لحظهای میرسد که حقیقت برخاسته از گفتار خودش را بپذیرد؛ حقیقتی که معمولا از آن میگریزد و همواره راههایی برای «فرار از دانستن درباره خودش» میسازد. این پذیرش، تنها نتیجه رخدادی اخلاقی و ساختاری است، هنگامی که ایهامها و لغزشهای زبان حقیقت را به صحنه میآورند و سوژه ناگزیر میشود جایگاهی برای آن باز کند.
نقش روانکاو نیز هدایت یا نرمکردن واقعیت نیست، بلکه تأیید همین لحظه ظهور حقیقت است؛ لحظهای که سوژه رضایت میدهد و عملا وارد تحلیل میشود.
از نظر لکان، آغاز تحلیل نه با امضای یک قرارداد و نه با شکلگیری اتحاد درمانی رقم میخورد، بلکه با لحظهای تعیینکننده آغاز میشود که در آن سوژه حقیقتی را که از زبان خودش بیرون آمده، بهعنوان حقیقت مربوط به خویش میپذیرد.
لکان با وامگیری مفهوم «اسنت» از نیومن، بر این لحظه پذیرش درونی تأکید میکند؛ لحظهای که سوژه با خود میگوید: «این حرف حقیقت دارد و به من مربوط است.» چنین رضایتی نه محصول توافق یا همکاری حرفهای یا رابطه خوب با روانکاو است و نه نتیجه تکنیک.
اتحاد درمانی و قرارداد حتی اگر وجود داشته باشند، میتوانند کاملا خالی از مواجهه با میل و ژوئیسانس باشند. آنچه تحلیل را واقعا آغاز میکند این است که سوژه خود را کسی بداند که حقیقتی در گفتارش نهفته است و بپذیرد که این حقیقت به او بازمیگردد.
این پذیرش، یا همان «اسنت»، نقطهای است که در آن تجربه تحلیلی از سطح رابطه دو نفره عبور میکند و به سطح رویارویی سوژه با حقیقت ساختاریاش وارد میشود.
مراجعه کننده روانکاوی، اغلب در مصاحبههای مقدماتی از پذیرش حقیقتی که در گفتارش پدیدار میشود سر باز میزند. او معمولا با مقاومت، عقلانیسازی، روایتهای اخلاقی یا شکایت محور و تبدیل فانتاسم به واقعیت خارجی، خود را از مواجهه با حقیقت ساختاریاش دور نگه میدارد.
اما نقطهای فرا میرسد که در اثر یک لغزش، یک ایهام، یک جمله یا یک رؤیا، حقیقتی ناخواسته بر او آشکار میشود و سوژه به آن «رضایت» میدهد؛ لحظهای که لکان آن را «ورود به تحلیل» مینامد.
این رضایت با فرایندهای رایج در درمانهای دیگر که سوژه را به شکل یک ابژه قابل مشاهده و اندازهگیری درمیآورند و بر پایش، عینیت سازی و تکنیک تکیه میکنند، هیچ نسبتی ندارد.
رویکردهایی که به بایوفیدبک، ویدئوفیدبک، هیپنوتیزم، آرتیاماس یا انواع تصویربرداری و نمودارهای بدنی اتکا دارند، هرچند ممکن است کارآمد باشند اما سوژه را به یک شیء تحت مطالعه فرو میکاهند. در مقابل، روانکاوی به دنبال خلق یک عینیت تازه نیست بلکه در پی امکان بخشیدن به شکل تازهای از سوژگی است؛ سوژگیای که در آن فرد حقیقتی را که از زبان خودش برخاسته است بازمیشناسد و میپذیرد. این پذیرش یا همان assent هسته اخلاقی روانکاوی و شرط واقعی آغاز تحلیل است زیرا تنها از این مسیر است که رابطه سوژه با میل و ژوئیسانسش دگرگون میشود.
شبکه های اجتماعی دکتر نادیا صبوری : کانال تلگرام سوژه ناخودآگاه – صفحه اینستاگرام سوژه ناخودآگاه






