نویسنده: دکتر نادیا صبوری
فروید در مقاله «حل و فصل عقده ادیپ» (1924)، شرح میدهد که عقده ادیپ محور اصلی زندگی جنسی کودک است که نهایتا با فرا رسیدن دوران کمون یا نهفتگی فرو میپاشد. اما پرسشی که برای فروید مطرح بود این است که چه چیزی این فروپاشی را برمیانگیزد؟
در نگاه نخست، تجربههای عملی کودک پاسخ را روشن میکند: کودک بهتدریج با ناکامی مواجه میشود. دختربچه درمییابد که پدرش تمام عشق خود را وقف او نمیکند و گاه تنبیه هم میکند؛ پسر نیز متوجه میشود که مادرش توجه خود را از او به کودک تازه وارد یا فرد دیگری منتقل کرده است. این ناکامیها به کودک نشان میدهند که میل ادیپیاش ارضاءناپذیر است و همین نرسیدن به مطلوب، موجب پژمردگی تدریجی این میل میشود.
از نگاه لکان، حتی وقتی فروید از ناکامیهای «واقعی» کودک حرف میزند، در اصل دارد به چیزی ساختاری اشاره میکند. میل کودک همیشه با یک «ناممکنی» بنیادین گره خورده است. ناکامیهای بیرونی فقط نشانههایی هستند که این ناممکنی را مرئی میکنند.
درواقع فروید با طرح این موضوع، به چیزی ورای تجربه فردی اشاره میکند؛ به «ساختار». در سطح نمادین همان برنامهای که روان را ملزم میکند از چسبندگی به میل مادر رها شود و وارد نظمی شود که لکان آن را «نام پدر» مینامد.
فروید دیدگاه متفاوتی را نیز در همین مقاله طرح میکند: شاید پایان ادیپ نتیجه برنامه تکاملی از پیش نوشته شده روان باشد؛ مثل افتادن دندان شیری که نه از سر ناکامیها، بلکه به خاطر رسیدن زمان تحول طبیعی رخ میدهد. به این معنا، ادیپ از ابتدا مرحلهای گذرا در سازمان رشد است و هنگام ورود به فاز بعدی باید کنار برود. در نتیجه اهمیت زیادی ندارد چه رویدادهایی این گذار را همراهی میکنند.
فروید صریحا میگوید که هر دو دیدگاه تجربی و ساختاری درستاند و با هم ناسازگار نیستند. همانطور که انسان از بدو تولد محکوم به مرگ است، شاید شکل مرگش نیز درونی باشد، اما همچنان ارزش دارد ببینیم این برنامه چگونه در عمل تحقق مییابد. به همین معنا، پایان ادیپ هم از یک طرف «ضرورت ساختاری» دارد و از طرف دیگر «از خلال تجربههای شخصی» به فعلیت میرسد.
وقتی فروید وارد بحث «مرحله فالیک» میشود، توضیح میدهد که کودک در این مرحله، اندام جنسی را به عنوان مرکز لذت و هویت جنسی میشناسد اما نکته مهم این است که برای کودک «تنها یک عضو جنسی» وجود دارد: آلت جنسی مردانه. اندام جنسی زنانه برای کودک هنوز کشف نشده و بنابراین ساختار میل کودک «یکجنسی» است؛ همهچیز حول آلت ذکور میگردد. مرحله فالیک همزمان با ادیپ است اما این مرحله به یک سازمان جنسی بالغ ختم نمیشود بلکه پس از مدتی فروکش میکند و دوره نهفتگی آغاز میشود.
فروید مکانیسمی را بیان میکند که مرحله فالیک را فرو میریزد و آن واکنش بزرگسالان به خودارضایی و بازی کودک با اندام جنسی است. کودک از طریق دستکاری آلتش لذت فالیک را نشان میدهد، اما با مخالفت بزرگسالان مواجه میشود و معمولا با نوعی تهدید رو به رو میگردد. اگر این کار را ادامه دهد، عضو ارزشمندش را از او خواهند گرفت. این تهدید غالبا از سوی زنان بیان میشود اما قدرت انجامش به «پدر» یا «پزشک» منتسب میشود؛ یعنی تهدید واقعی از جانب «بزرگ دیگری» است.
شب ادراری نیز اغلب به عنوان دلیلی برای تهدید به اختگی استفاده میشود و فروید نشان میدهد که این شبادراری در واقع شکل کودکانهای از تحریک جنسی است.
در سطح نمادین به معنای این است که فالوس به عنوان یک دال در اختیار کودک نیست و چیزی بیرونی یعنی همان پدر نمادین آن را سازمان میدهد. از نظر میلر، تهدید به اختگی همان لحظهای است که لذت کودکانه زیر وزن قانون میرود، لحظه تبدیل بدن زیستی به بدن انسانی.
کودک ابتدا تهدید را باور نمیکند، اما بعدها تجربهای تازه موجب میشود که این تهدید را واقعی تلقی کند؛ تجربهای که فروید در ادامه آن را «مشاهده نبود آلت در دختر» مینامد. پذیرش این واقعیت برای کودک بسیار دشوار است و با تردید و مقاومت انجام میشود زیرا او نمیخواهد آنچه را دیده است بپذیرد.
از نظر لکان این لحظه، زمان تولد «اختگی نمادین» است. لحظهای که کودک میپذیرد فالوس به او تعلق ندارد و باید میلش را در چارچوب قانون دیگری سازمان دهد.
به عبارتی این «اکراه» و «تردید» کودک، همان نقطه پیدایش سوژه تقسیمشده است، سوژهای که میان میل و قانون، میان لذت و فقدان، شکاف خورده است.
فروید در این مقاله توضیح میدهد که نقطه واقعی فروپاشی مرحله فالیک و آغاز زوال ادیپ زمانی است که پسربچه برای نخستینبار با فقدان اندام جنسی در بدن دختر رو به رو میشود. تهدیدهای بزرگسالان پیش از این لحظه بیشتر جنبه کلامی و تنبیهی دارند و معمولا اعتبار لازم را ندارند؛ اما مشاهده فقدان، تهدید را از سطح گفتار به سطح «واقعیت قابل تصور» منتقل میکند. کودک درمییابد که چیزی که او برای هویت، لذت و قدرت خود مرکزی میداند، در دیگری وجود ندارد و بدین سان احتمال از دست دادنش برای خودش نیز معنیدار میشود. این رخداد، نقطه آغاز اثرگذاری واقعی تهدید اختگی است.
تهدید به اختگی همیشه به صورت مستقیم و خشن بیان نمیشود. گاهی زنان مراقب کودک، به جای اشاره به بریدن آلت، آن را به شکل نمادین تعدیل میکنند و میگویند اگر کودک خودارضایی را ادامه دهد، دستش بریده خواهد شد زیرا دست «عامل فعال» در بازی با آلت است و خود اندام جنسی نقشی منفعل دارد.
این شکل نمادین تهدید، هم خشونت کلام را کاهش میدهد و هم برای کودک قابل فهمتر است اما در سطح روانی همچنان معنای فالیک خود را حفظ میکند.
فروید تأکید میکند که تهدید به اختگی همیشه بهخاطر خودارضایی نیست؛ در بسیاری موارد، این تهدید به سبب شب ادراری مداوم مطرح میشود. بزرگسالان چنین برداشت میکنند که ناتوانی کودک در تمیز ماندن، علامت اشتغال بیش از حد او با آلتش است و میگوید شاید هم حق با آنها باشد زیرا شب ادراری طولانی مدت معادل انزال در بزرگسالان و نشان دهنده برانگیختگی جنسی همان دوره است.
به این ترتیب، شبادراری نشانه همان نیروی جنسی ناپختهای است که کودک را به خودارضایی وامیدارد و موجب میشود بزرگسالان تهدید اختگی را جدیتر مطرح کنند.
با این حال، فروید توضیح میدهد که تهدید اختگی در همان ابتدا تأثیری بر کودک ندارد. پسربچه در نخستین مواجهه، آن را باور نمیکند و هیچ تمایلی به اطاعت نشان نمیدهد.
روانکاوی دو تجربه نخستین جداشدن از پستان مادر و الزام به دفع مدفوع را بهعنوان لحظاتی میداند که کودک برای از دست دادن بخشهایی از بدنش آماده میشود اما هیچ نشانهای وجود ندارد که کودک هنگام شنیدن تهدید اختگی این تجربهها را به یاد بیاورد یا از آنها تأثیر بپذیرد. تهدید تنها زمانی معنای واقعی پیدا میکند که کودک با تجربهای تازه روبهرو شود؛ تجربهای که برای نخستین بار نشان میدهد اختگی فقط حرف بزرگسالان نیست بلکه امکانی واقعی در جهان است.
تجربه «امکان واقعی اختگی»، همان مشاهده نبود آلت در دختر است. تنها پس از دیدن این تفاوت است که کودک، با تردید و اکراه، شروع به باورکردن امکان اختگی میکند و در این لحظه تهدید بهطور مؤثر وارد ساختار روانی او میشود. همین لحظه باور و نه تهدید اولیه، نقطه آغاز فروپاشی سازمان فالیک است که مسیر را برای شکلگیری نهفتگی و ساختارهای بعدی روانی هموار میکند.
فروید یادآور میشود که تمرکز بر خودارضایی کودک نباید ما را از حقیقت مهمتری غافل کند. زندگی جنسی واقعی کودک در این دوره، در فانتزی ادیپی او است، در عاطفهای نسبت به والد جنس مخالف و رقابت با والد همجنس. لمس اندام جنسی، تنها راهی برای تخلیه تنش جنسی ناشی از همین ساختار است.
کودک در ادیپ دو مسیر ممکن را تجربه میکند: مسیر فعال یعنی قرارگرفتن در نقش پدر نزد مادر و مسیر منفعل یعنی قرارگرفتن در جایگاه مادر نزد پدر. اگرچه کودک درک روشنی از رابطه جنسی ندارد، اما تجربه بدنیاش میگوید که آلت جنسی در هر دو مسیر نقشی ضروری دارد.
بنابراین وقتی فقدان آلت ذکور را در دختر میبیند، هر دو مسیر تجربه ادیپی برای او ناممکن میشوند: مسیر فعال، تهدید به مجازات را بهدنبال دارد و مسیر منفعل، با بدنی سازگار است که فاقد آلت باشد. در این لحظه تعارضی میان «میل ادیپی» و «علاقه خودشیفتهوار به اندام» شکل میگیرد. فروید میگوید غریزه حفظ اندام بر میل ادیپی غلبه میکند. این شکست میل ادیپی همان نقطه خروج کودک از ادیپ است.
فروید سپس سازوکار این خروج را روشن میکند. میل به والد رها میشود و «همانندسازی با والد» جای آن را میگیرد. اقتدار پدر در «ایگو» درونی میشود و هسته «سوپرایگو» را شکل میدهد؛ نهادی که شدت، ممنوعیت و داوری پدر را در درون کودک تثبیت میکند و اجازه بازگشت میل ادیپی را نمیدهد.
لیبیدوی ادیپی در بخشی والایش مییابد و در بخشی هدف جنسیاش محدود میشود و تبدیل به احساسهای عاطفی یا اخلاقی میگردد. این فرآیند هم خطر اختگی را از میان میبرد زیرا کودک دیگر مسیر ادیپی را دنبال نمیکند و هم کارکرد جنسی را در دورهای طولانی به حالت تعلیق درمیآورد. این دوره همان «دوره نهفتگی» است.
فروید تصریح میکند که این فرآیند را میتوان «سرکوب» نامید، اما در شکل کاملش چیزی فراتر از سرکوب است: «انهدام ساختاری ادیپ». فروید اینگونه مرز میان رشد سالم و رشد آسیبزا را ترسیم میکند. اگر انهدام کامل محقق نشود و تنها سرکوب رخ دهد، بقایای ادیپ در ناخودآگاه باقی میماند و بعدها ریشه نوروزهای گوناگون میشود.
مشاهدات بالینی روشن میکند که سازمان فالیک، ادیپ، تهدید اختگی، تشکیل سوپرایگو و آغاز نهفتگی، حلقههای یک زنجیره هستند و تهدید اختگی عامل اصلی گذار از ادیپ است. با اینحال فروید تأکید میکند که این ساختار نهایی نیست و پرسشهایی باقی میماند از جمله اینکه مسیر دختر از چه نظمی پیروی میکند، زیرا الگوی پسرانه را نمیتوان بدون تغییر بر مسیر اختگی دختربچه تحمیل کرد.
در اینجا اهمیت دفاعها مطرح میشود. فروید این انهدام اختگی را بنیادیترین شکل سرکوب ثانویه میداند؛ اما روشن است که سرکوب اولیه، آن ساختار نخستین که امکان ناخودآگاه را فراهم میکند، در پسزمینه فعال است.
افزون بر این، کودک در مواجهه نخست با فقدان، لحظهای «انکار» را تجربه میکند؛ یعنی تلاش برای بیاثرکردن چیزی که دیده است. اما این انکار پایدار نمیماند و با فعالشدن تهدید اختگی کنار زده میشود.
در مقابل، مکانیسم «طرد» که به ساختار سایکوتیک تعلق دارد، در اینجا هیچ نقشی ندارد زیرا خروج نوروتیک از ادیپ دقیقا بهکمک پذیرفتن دال «نام پدر» شکل میگیرد، نه طرد آن. «والایش» و محدودسازی هدف جنسی نیز در دوره نهفتگی کارکرد تقویتکننده دارند، اما مکانیسم اصلی همان «سرکوب میل ادیپی» و «همانندسازی با پدر» است.
البته روانکاوی بر یک نکته بنیادی تاکید دارد: انهدام کامل ادیپ تقریبا هرگز بهطور کامل محقق نمیشود. سرکوب اولیه همیشه بزنگاههایی را باز میگذارد؛ سرکوب ثانویه نیز هرگز کامل نیست؛ نام پدر هرگز بدون تنش تثبیت نمیشود و فالوس همیشه به عنوان دال میل در ساختار باقی میماند.
همین «ناکاملی ساختاری» سبب میشود که بقایای ادیپ در ناخودآگاه هر فرد حضور داشته باشد؛ بقایایی که ساختار یک سوژه را نوروتیک میکند. لکان این وضعیت را نه یک ایراد، بلکه شکل طبیعی انسان بودن میداند. سوژه انسانی سوژهای است که رابطهاش با قانون همیشه ناتمام و رابطهاش با میل همیشه شکافخورده است.
بر این اساس، نوروز نه یک وضعیت استثناء، نه یک بیماری و نه یک انحراف است؛ بلکه وضع طبیعی سوژه انسانی است، نتیجه اجتنابناپذیر این موضوع که ادیپ هرگز به تمامی از میان نمیرود و اختگی نمادین هرگز به طور کامل تثبیت نمیشود. انسان بودن یعنی زیستن در همین فاصله همیشگی میان میل و قانون.
فروید همچنین اذعان میکند که دادههای ما درباره مسیر زنانه «ناقص و نارسا» است. او یک الگوی نمونهوار پیشنهاد میکند: دختر در آغاز مانند پسر در سازمان فالیک قرار دارد، اما با مقایسه اندامش، فقدان آلت مردانه را بهمنزله «اختگی انجامشده» میپذیرد و از همین جا وارد مسیری میشود که در آن تلاش کند جای مادر را نزد پدر بگیرد. برای او، خواست فالوس به تدریج در یک معادله نمادین به خواست کودک بدل میشود؛ کودک به صورت «جایگزین فالیک» وارد فانتزی ادیپی دخترانه میشود. نقطه اوج این مسیر همان جایی است که دختر آرزو میکند از پدر، فرزندی دریافت کند. همین آرزو که هرگز برآورده نمیشود، بهتدریج عقده ادیپ او را فرسوده و خاموش میکند. در نتیجه، فروپاشی ادیپ زنانه نه با تهدید اختگی، بلکه با ناکامی ساختاری میل رخ میدهد.
در خلال این فرآیند، دو خواست داشتن آلت مردانه و داشتن فرزند از پدر، در ناخودآگاه باقی میمانند و ساختار زنانه را برای نقشهای بعدیاش در عشق و مادری آماده میکنند. فروید تأکید میکند که مسیر دخترانه را نمیتوان با دقت مسیر پسرانه توضیح داد زیرا در دختران زمانبندی رویدادها و نحوه پیوند آنها با یکدیگر سیالتر است و تفاوتهای شخصیتی و حتی پاتولوژیهای بعدی از همینجا نشات میگیرند.
لکان معتقد است که فروید در واقع راه را برای یک منطق زنانه مجزا باز گذاشته است. از نظر لکان زن فاقد فالوس نیست، بلکه در موقعیتی قرار دارد که نسبتش با «دال فالوس» با نسبت مرد متفاوت است. فالوس یک عضو نیست بلکه یک دال است.
پذیرفتن فقدان در دختر به معنای پذیرفتن جایگاهی متفاوت در ساختار نمادین است. از همین جا لکان نتیجه میگیرد که زنان در «منطق یک دال» قرار نمیگیرند و میل زنانه تابع منطق «نهتمام» است، یعنی چندگانگی میل، نه خط مستقیم قانون پدر!
این خوانش دقیقا بر همان عباراتی سوار میشود که فروید میگوید زمان بندی رخدادها ثابت نیست زیرا برای لکان «زمان» لحظه عملکرد دال است، نه سن کودک.
«نام پدر» در هر سوژه در لحظهای متفاوت و با شدتی متفاوت وارد ساختار روان میشود. از طرفی، عدم حضور دالی برای جنسیت زنانه همان شکافی است که بعدها تفاوت جنسی و ساختار میل را تعیین میکند.
برای لکان، تحول دختران نه نسخه کوچک شده تحول پسران، بلکه شبکهای از مسیرهای متفاوت است که هرکدام بسته به نحوه ورود و کارکرد «نام پدر»، شدت سوپرایگو، نسبت با مادر و جایگاه فالیک در فانتزی شکل میگیرد.
فروید خود نیز در سالهای بعد نظرش را درباره بخشهایی از همین مقاله تغییر داد. در سخنرانیهای 1931 و 1933، او به وضوح میپذیرد که مسیر دخترانه پیچیدهتر از نسخه ۱۹۲۴ است و اینکه نمیتوان مدعی شد زنان همیشه سوپراگویی ضعیفتر از مردان دارند.
او نقش مادر را در ساختار دخترانه برجستهتر میکند و میپذیرد که تحلیل ما از زنان هنوز ناقص است. از این جهت، مقاله 1924 را باید نقطه میانی در مسیر فکری فروید دانست نه آغاز نظریهای درباره زنان و نه پایان آن، بلکه مرحلهای که بعدها هم خودش و هم لکان آن را بازنگری کردند و توسعه دادند.
فروید در انتهای این مقالهاش عنوان میکند که یافتهاش درباره اینکه عقده ادیپ پسربچه با «ترس از اختگی» فرو میپاشد، پس از انتشار کتاب «ضربه تولد» اتو رانک، دیگر آن قطعیت گذشته را ندارد و باید دوباره دربارهاش اندیشید. معنای این جمله آن نیست که فروید فورا نظریهاش را کنار میگذارد بلکه نشان میدهد که او به روشنی احساس کرده است نگاه رانک، که «ترومای زاده شدن» را محور نخستین زندگی روانی قرار میدهد، چالشی اساسی برای معماری نظریه ادیپ به وجود آورده است.
رانک بر این باور بود که نخستین تجربه جدایی و رنج نوزاد هنگام خروج از رحم مادر، «ضربه بنیادین» روان است و بسیاری از ترسها و تعارضهای بعدی از جمله ترس از اختگی، درواقع بازگشت و تکرار همین ترومای اولیهاند. اگر چنین باشد، آنگاه ترس از اختگی دیگر «علت نخستین فروپاشی ادیپ» نیست بلکه تکراری از یک ترس بنیادیتر است.
درواقع اعتراف غیرمستقیم فروید به این نکته است که نظریه رانک درباره نقش تروما جدی است و اگر بخواهد آن را بهدرستی نقد یا تأیید کند، باید وارد مباحث گستردهتری در باب منشاء اضطراب، نقش پویاییهای تولد و رابطه نخستین با مادر شود، حوزههایی که میدانست هنوز بهقدر کافی تحلیل نشدهاند و ورود عجولانه به آنها میتواند انسجام نظری او را بر هم بزند.
شبکه های اجتماعی دکتر نادیا صبوری : کانال تلگرام سوژه ناخودآگاه – صفحه اینستاگرام سوژه ناخودآگاه






