نویسنده: دکتر نادیا صبوری
اگر بخواهیم عبارت «دیگری بزرگ وجود ندارد» را بخوانیم باید به نقطه آغازین علم روانکاوی رجوع کنیم. روانکاوی از همان آغاز فرویدیاش بدن را صرفا محل «علائم» به معنای پزشکی آن در نظر نگرفت، بلکه بدن را محل ظهور بنبستهایی میدید که در آنها چیزی از تجربه سوژه نمیتواند در زبان جای بگیرد.
فروید و بروئر در مقاله «مطالعاتی درباره هیستری»، (1895-1893) نشان میدهند که در هیستری، نشانههای بدنی میتوانند جایگزین بیان عواطف شوند. در این چارچوب، برخی نواحی بدن از جمله گلو اهمیتی ویژه مییابند جایی که اثر یک عاطفه (affect) در مسیر گفتار راهی نمییابد و به مسیر بدن منحرف میشود.
اما با لکان، این مسأله در سطح دیگری صورتبندی میشود: نشانه فقط «بدل عاطفه» نیست، نشانه جایی است که نظم دالها به بنبست میرسد. یکی از حساسترین نقاط برای چنین بنبستی، گلو است. گلو به عنوان گذرگاه عبور صدا، نفس و گفتار است. همین «محل عبور» بودن باعث میشود گلو به صحنهای بدل شود که همزمان در آن، دو مطالبه ناسازگار در تقابل قرار بگیرند: مطالبه اخلاق هنجاری (moral) و مطالبه اخلاق روانکاوی (ethics).
گلو، میل و فروپاشی مرجع از منظر روانکاوی
گلو بهعنوان محل عبور صدا، دقیقا در نقطهای قرار دارد که این تعارض آشکار میشود. تعهد اخلاقی به دیگری اغلب مستلزم سکوت، خودداری و نگهداشتن صدا است و در مقابل وفاداری به میل، مستلزم گفتن، خروج و به خطر انداختن پیوندهای تثبیت شده است.
وقتی سوژه نه میتواند کاملا به دیگری وفادار بماند و نه میتواند بیهزینه از میل خود دفاع کند، در وضعیت «بینبودگی» قرار میگیرد. این بینبودگی نه تصمیم است و نه تعلیق آگاهانه، بلکه توقفی ساختاری است که بدن آن را حمل میکند. بغض و درد گلو در این خوانش، اثر فشار این تعارضاند.
اخلاق هنجاری (moral) یعنی اخلاق بایدها و نبایدها که تنظیمات سوژه را نسبت به قانون، خانواده، جامعه و هر آنچه «دیگری» را به صورت مرجع قضاوت و تقصیر تثبیت میکند، تعیین میکند. در مقابل، اخلاق روانکاوانه (ethics)، اخلاق «آدم خوب از نظر دیگری» نیست بلکه اخلاق در نسبت سوژه با میل است.
فرمولبندی مشهور لکان در سمینار هفتم اینجاست که: «از منظر روانکاوی، تنها چیزی که میتوان بابت آن گناهکار بود، این است که نسبت به میل خود عقبنشینی کرده باشیم.» این گزاره را میتوان در ترجمه انگلیسی رسمی Norton (ویرایش میلر/ترجمه پورتر) در بخش پایانی «The moral goals of psychoanalysis» مشاهده کرد.
اما اگر ethics «وفاداری به میل» است، این وفاداری چگونه ممکن میشود وقتی سوژه دائما به دنبال یک تضمین بیرونی میگردد که به او بگوید «کار درست» چیست و معنای واقعی کنش او کدام است؟ این جا است که باید به «بزرگ دیگری» و مهمتر از آن، به فقدان تضمین در دیگری برسیم.
در غیاب بزرگ دیگریِ تضمینکننده، اخلاق هنجاری دچار بحران میشود. اگر مرجع نهاییای وجود ندارد، پس فداکاری، اطاعت و احساس گناه دیگر تضمینکننده معنا نیستند. اینجا است که اخلاق روانکاوانه معنا پیدا میکند؛ اخلاقی که نه بر اطاعت از قانون بلکه بر نسبت سوژه با میل خود بنا شده است.
اما این گذار آسان نیست. فروپاشی بزرگ دیگری اغلب ابتدا در بدن تجربه میشود. سوژه ممکن است در سطح نظری بداند که «مرجع نهایی وجود ندارد» اما بدن همچنان به فانتزی بزرگ دیگری پاسخ دهد. این شکاف میان دانستن و زیستن، محل بروز نشانه است.
در سنت رایج شرح لکان، جمله «بزرگ دیگری وجود ندارد» بسیار تکرار میشود اما اگر بخواهیم به تئوری لکان وفادار بمانیم و آن را به شکلی تفسیری بفهمیم، بهتر است به جای آن، فرمولی را مبنا بگیریم که خود لکان بهصراحت صورتبندی کرده است:”There is no Other of the Other”
این فرمول را لکان در سمینار ششم «میل و تفسیر آن» (1958–1959) عنوان کرده و در تفسیر آن آورده است که «هیچ دالی وجود ندارد که بتواند زنجیره دالها را از حیث حقیقت/اعتبار تضمین کند.»
نقطه نظری این گزاره چیست؟
لکان در سمینار ششم، ایده بسیار دقیقتری را پیش میکشد که بعدها در قالبهای دیگر هم بازمیگردد: در خود نظم دالها، هیچ متا-دال یا ضمانتکننده نهاییای وجود ندارد. یعنی هیچ «دیگریِ دیگریای» وجود ندارد که بتواند بگوید این زنجیره دالها حقیقتا معتبر است یا یک معنایی آخرین معنا است یا یک قضاوت نهاییای وجود دارد.
به عبارتی اگر سوژه دنبال تضمین باشد، ناچار است آن را از جایی بیرون از زنجیره دالها وام بگیرد مثلا از تخیل، فانتزی، از تصویر دیگری دانا، از اخلاق هنجاری، از قربانیکردن خود و از خواسته «آدم خوب یا مورد تایید بودن».
لکان در همان متن میگوید سوژه در برابر این فقدان تضمین، چیزی را از جای دیگر و از ساحت خیالی وارد میکند تا آن حفره را پر کند و همین ورود «چیزی از جای دیگر» دقیقا محل تولید بسیاری از گرههای بالینی است.
اکنون میتوان دید چرا تمایز ethics/moral به گلو گره میخورد. وقتی «دیگریِ دیگری» وجود ندارد، اخلاق هنجاری بهعنوان سیستم باید/نباید، معمولا وعده میدهد که این فقدان را پر میکند: اگر درست رفتار کنی، اگر مراقب دیگری باشی، اگر فداکاری کنی، اگر احساس گناه داشته باشی، اگر قانون و سنت و عرف را رعایت کنی و … . انگار یک مرجع بیرونی در نهایت کنش تو را «تضمین» خواهد کرد.
اما اخلاق لکانی دقیقا از همین جا عبور میکند. قرار نیست اخلاق روانکاوانه، خلاء تضمین را با «خوب بودن» خیالی پر کند بلکه قرار است سوژه را با این پرسش روبهرو کند که در کجا، به بهای تضمین اخلاقی، از میل خود عقب نشسته است. شاهد آن همان گزاره در سمینار هفتم است که گناه را نه نقض قانون، بلکه عقبنشینی از میل در نظر میگیرد.
چیزی میخواهد گفته شود!
اما گلو در بدن، گویی محل گذار میل به گفتار است و همزمان محل توقف گفتار به ازای یک تضمین! «بغض» و دردی که هنگام بغض در گلو تجربه میشود را میتوان بهعنوان یک صورتبندی بدنی از همین توقف فهمید: چیزی میخواهد گفته شود! اگرچه نه لزوما به معنای «راز» بلکه به معنای یک حرکت دالی بر مبنای میل اما چون هیچ مرجع نهاییای برای تضمین پیامدهای گفتن وجود ندارد، اخلاق هنجاری در قالب مسئولیت مطلق نسبت به دیگری، احساس گناه، مراقبت افراطی و کنترل، به مثابه یک سد عمل میکند. در نتیجه صدا بهجای عبور، در گلو میماند و کلام بین بیرون آمدن و حبس شدن، جایی در بدن متوقف میشود و درد تولید میکند. بنابراین «بزرگ دیگریِ بزرگ دیگری وجود ندارد» یعنی «هیچ دالی نیست که اعتبار زنجیره دالها را تضمین کند»؛ پس اخلاق هنجاری هر جا وعده تضمین میدهد، در واقع در حال ساختن یک فانتزیِ تضمین است و اخلاق روانکاوانه دقیقا از سوژه میپرسد نسبتش با این فانتزی چیست و در کجا به امید تضمین، از میل خود عقب نشسته است. این همان جایی است که درد/بغض گلو میتواند بهعنوان یک «گره» عمل کند: نقطهای که سوژه در آن بین دو مطالبه به معنای توقف ساختاری در آستانه گفتار گیر میکند.
شبکه های اجتماعی دکتر نادیا صبوری : کانال تلگرام سوژه ناخودآگاه – صفحه اینستاگرام سوژه ناخودآگاه







2 دیدگاه. دیدگاه تازه ای بنویسید
با سلام و سپاس بی نهایت بابت مطالب مفید و عمیقی که با زبانی بالینی در اختیار ما قرار میدهید. سوالی برایم پیش آمد که فکر کردم بهتر است همین جا مطرح کنم. بر اساس این نوشتار اگر دیگری واقعا وجود ندارد، پس چگونه میل و انتقال و زبان ممکن میشود؟
با تشکر
پرسش دقیقی است و اتفاقا سوءفهم در این زمینه رایج است. درواقع مساله نفی دیگری نیست بلکه نفی تضمین در دیگری است. لکان نمیگوید «Other does not exist» بلکه میگوید: There is no Other of the Other.
اگر بگوییم «دیگری وجود ندارد»، گویی زبان فرو میپاشد. دیگری بهعنوان ساختار نمادین هست اما فاقد مرجع نهایی است بلکه محل قانون، خطاب، نامگذاری و میل است. آنچه وجود ندارد یک متا-دیگری است که معنا را تضمین کند.
گویی لکان میگوید زبان کار میکند اما بدون آخرین داور حقیقت.