نویسنده: دکتر نادیا صبوری
«امر واقع آن چیزی است که همواره به همان جایگاه بازمیگردد.»، ژک لکان، سمینار یازدهم
امر واقع نه چیزی است که بتوانیم ببینیم، نه چیزی است که بتوانیم آن را بازنمایی کنیم و نه آن چیزی است که در زبان جای بگیرد. امر واقع یعنی آنچه در برابر نمادین شدن مقاومت میکند. چیزی است که نمیتواند گفته شود، تصویر شود یا معنا پیدا کند.
امر واقع با تروما، با ناممکن بودن و شکست معنا شناخته میشود نه با فهمیدن. از این رو همواره در سمپتومها، کابوسها، تکرار شکستها و اشتباهات، لغزشهای کلامی، اکتها و اضطرابها بازمیگردد. درواقع چیزی که حل نشده، مدام دوباره اتفاق میافتد.
فرد بارها در هر رابطه عاطفیاش، همیشه در همان نقطه طرد میشود یا همان خیانت تکرار میشود یا همان فروپاشی اتفاق میافتد با اینکه آدمهایی که با آنها وارد رابطه میشود فرق میکنند و شرایط فرق میکند. زیرا امر واقع همواره به همان جایگاه بازمیگردد و این همان جایگاه دالها است نه جایگاه وقایع.
امر واقع چیزی است که کلام، گفتار و شبکه دالها همیشه دورش میچرخد ولی آن را فرا نمیگیرد. زیرا امر واقع حل نمیشود و مصرف نمیشود و حتی تحلیل هم آن را از بین نمیبرد. تحلیل فقط جایگاهش را تغییر میدهد و رابطه سوژه را با آن را عوض میکند. به همین دلیل است که لکان میگوید: «تکرار، بازگشت امر واقع است، نه بازگشت معنا».
کودکی که با فقدانی بنیادین روبهرو شده است مثلا فقدان نگاه، فقدان نامگذاری، این فقدان ممکن است فراموش شود یا به کلام درنیاید اما اثر آن فقدان در اضطراب بازمیگردد، در انتخابهای عاشقانه، کابوس، سمپتومهای بدنی بازمیگردد؛ همیشه به همان جایگاه باز میگردد!
از نظر لکان ناخودآگاه از همان ابتدا با یک «نا-مفهوم» گره خورده است، با نقطهای که مفهومسازی در آن میشکند و این «یک» محصول برش است، نه پیش از برش.
برش چیست؟
ورود دال به ساختار روان، یک گسست ایجاد میکند. چیزی را نامگذاری میکند و همزمان چیزی را بیرون میگذارد. هر نامگذاریای، یک «این هست» میگوید و در همان لحظه یک «این نیست» تولید میکند. هر دالی با جداکردن و مرزبندیکردن، هم معنا میسازد و هم «فقدان/شکاف» تولید میکند. لکان میگوید کارکرد حقیقی ناخودآگاه دقیقا در نسبت با همین برش است، چون ناخودآگاه همان جایی ظاهر میشود که این برش خودش را نشان میدهد: در لغزش، شکاف، ناپیوستگی، فراموشی، بازگشت چیزی که جا نمیافتد. به عبارتی سوژه و ناخودآگاه هر دو از یک منبع و از همان برش دالی میآیند.
سوژه یک منِ روانشناختی یا یک هویت نیست. سوژه اثر دال بر موجود زنده است. «سوژه چیزی است که یک دال برای دال دیگر نمایندگیاش میکند. یعنی سوژه فقط در شبکه دالها و همیشه هم ناقص و شکافته پدیدار میشود.
بنابراین وقتی دال وارد میشود، یک چیزی را نمایندگی میکند اما هر نمایندگیای، چیزی را مانند یک باقی مانده جا میگذارد. پس سوژه دقیقا در فاصله بین آنچه گفته میشود و آنچه نمیتواند گفته شود ساخته میشود. این همان «سوژه شکافته» است؛ سوژهای که هیچ وقت تماما حاضر نیست چون جایگاهش محصول برشی است که زبان در ناخودآگاه ایجاد کرده است.
از این رو ناخودآگاه «محتوای پنهان یا سرکوب شده سوژه» نیست؛ ناخودآگاه «ساختار شکافی» است که سوژه را ممکن میکند. همانطور که لکان میگوید «ناخودآگاه نه جایی در روان، بلکه رویدادی در جایگاه سوژه است.»
همه چیز در یک صحنه اتفاق میافتد، نه در دو قلمروی جدای آگاهی و ناخودآگاهی.
کوگیتوی دکارتی چیست؟
دکارت گفت من میتوانم به همه چیز شک کنم، جز به این که شک میکنم. گویی تمام یقین به یک نقطه، به یک جایگاه صوری یقین، فروکاسته شد: «من میاندیشم، پس هستم.» و درمقابل لکان میگوید «من هستم جایی که نمیاندیشم.»
ارشمیدس هم در بحث اهرمها میگوید یک نقطه اتکاء بیرون از جهان به من بدهید، من جهان را جابهجا میکنم به این معنا که برای حرکت دادن یک جرم عظیم، قدرت مهم نیست بلکه جایگاه نقطه اتکاء مهم است. جهان از درون خودش جابهجا نمیشود، باید نقطهای بیرون یا متمایز از آن داشته باشیم.
سوژه دکارتی همین نقطه است؛ کوچک، صوری، بدون محتوا که ادعا میکند قادر است کل میدان دانش را سازماندهی کند. لکان میگوید علم نیوتونی و علم مدرن فقط به دلیل وجود چنین سوژهای ممکن شد؛ سوژهای که خودش از جهان جدا است و میتواند قوانین آن را صورتبندی کند.
از نظر لکان همان سوژهای که علم را ممکن میکند، سوژهای است که ناخودآگاه در آن رخ میدهد اما علم مدرن، این سوژه را پاکسازی و حذف میکند. همان سوژهای که پیشتر گفتم میزند و میرود، ظاهر میشود و ناپدید میشود و نمیتوان آن را نگه داشت، تثبیت کرد یا به صورت کامل به آگاهی آورد زیرا همانطور که فروید گفت «هر آنچه برای لحظهای در شکافِ ناخودآگاه پدیدار میشود… محکوم است که دوباره بسته شود.»
زیرا ناخودآگاه فقط در شکاف عمل میکند اما این شکاف بلافاصله ترمیم میشود چون آگاهی، معنا و منِ آگاه نمیتوانند شکاف را تحمل کنند. پس ناخودآگاه نه با حضور، بلکه با محو شدنش شناخته میشود.
درمقابل علم مدرن و علم دکارتی، روانکاوی علمی است که با آنچه قابل بستهشدن نیست کار میکند. فیزیک نیوتونی با واقعیتی کار میکند که مستقل از سوژه فرض میشود اما روانکاوی با واقعیتی کار میکند که دقیقا از جایگاه سوژه عبور میکند اگرچه هر دو ساختاری و مبتنی بر قانوناند.
لکان میخواهد بگوید همان نقطهای که علم را ممکن کرد، همان نقطهای است که ناخودآگاه در آن پدیدار میشود و سوژه کوگیتو، سوژه علم و سوژه ناخودآگاه سه چیز جدا از هم نیستند. به همان اندازه که علم این نقطه را پاکسازی میکند، روانکاوی این نقطه را در شکافش میگیرد و آن نقطه اتکاء را از درون فرو میریزد.
تجربه بالینی نشان میدهد که سوژهای که حرف میزند همان سوژهای نیست که میداند و نیز همان سوژهای نیست که میخواهد زیرا از درون شکاف خورده است حتی اگر علم بکوشد این شکاف را حذف کند یا نادیده بگیرد یا آن را «خطای اندازهگیری» بنامد و … .
سوژه فکر میکند بر خودش مسلط است، میداند چه میخواهد، تصور میکند ارباب گفتار خویش است درحالیکه در تحلیل میبینیم لغزشها حرف میزنند، تکرارها هستند که برای انسان تصمیم میگیرند و میل از جای دیگری میآید و لکان میگوید سوژهای که علم فرض میگیرد، وجود ندارد. سوژه مد نظر علم را اگر از بیرون از سوژه توضیح بدهیم، میشود فلسفه، اگر انکارش کنیم میشود ضدعلم و اگر اخلاقیاش کنیم میشود انسانگرایی. اما سوژه روانکاوی سوژه خط خورده و در نسبت با دال است که هیچ کدام اینها نیست.
اگر آن نقطه اتکاء فرو نریزد میشود همان آموزش یا اصلاح رفتار یا تقویت «من» درحالیکه فهم جایی شروع میشود که سوژه بفهمد آن نقطهای که به آن تکیه کرده، خالی است.
هرچقدر که علم آن نقطه اتکاء را بهعنوان نقطهای شفاف جا زده روانکاوی نشان میدهد که آن نقطه بر یک حذف بنا شده و ناخودآگاه دقیقا همان حذف است و قرار است که این حذف را به صحنه بازگرداند.
روانکاوی برای ادعایش به ساز و کار رویا استناد میکند!
تا پیش از فروید، تصور غالب این بود که رؤیا تصاویر مبهم، محصول تحریکات بدن، بقایای حافظه، زیرآستانه آگاهی یا حاصل ارتباط با خدایان و شیاطین است. اما فروید وقتی در مورد رؤیا کار کرد، یک حرکت رادیکال انجام داد. او رؤیا را نه بهعنوان تصاویر بلکه بهعنوان محل کار اندیشه شناسایی کرد یعنی رؤیا صحنه تفکر است نه صحنه یک بازنمایی ساده.
فروید در کار با هیستریکها متوجه شد که سمپتومها معنا دارند، ساختار دارند و مثل جمله عمل میکنند اما سوژه نمیداند چه میگوید و او دریافت که رؤیا هم جایی است که اندیشه بدون آگاهی عمل میکند. از نظر فروید ناخودآگاه از آن چیزی ساخته شده که اساسا اندیشه است اما اندیشهای که کار میکند بدون اینکه کسی بداند دارد فکر میکند؛ اندیشه بدون «من» و این همان شکاف بنیادین است.
فروید آنجا نمیگوید «این تعبیر درست است چون من میگویم». میگوید من یقین دارم، چون نشانهها بارها و بارها همدیگر را قطع میکنند، تأیید میکنند، از مسیرهای مختلف به یک گره میرسند. اگر کسی اسم این را «تصادف» بگذارد، فروید میگوید اما این تصادف آن قدر وارسی متقاطع شده که دیگر تصادف نیست.
برای فروید درست یا غلط بودن محتوای رؤیا یا تعبیر رویا اهمیتی ندارد بلکه یقین خود را از ساختار دالها میگیرد، این که دالها چگونه تکرار میشوند، چگونه به هم ارجاع میدهند و چگونه از مسیرهای مختلف به یک گره میرسند حتی اگر سوژه حرفش را پس بگیرد، یک تعبیری تغییر کند یا معنایی فرو بریزد.
یعنی این ساز و کار فکر کردن و اندیشیدن است که مهم است و فروید در پی یک اطمینان روانشناختی نیست و جمله بسیار رادیکالی دارد که «اینجا، در رؤیا، تو در خانهای». یعنی ناخودآگاه چیزی بیرون از سوژه یا یک نیروی بیگانه یا زیرزمینی نیست بلکه محل سکونت سوژه است، کافی است جایگاه خود را در شبکه دالها به رسمیت بشناسد.
لکان در پی خوانش فروید به رؤیاهای باستانی و «پیام خدایان» در رؤیا اشاره میکند و میگوید مهم نیست پیام از کجا است و واقعا از سوی خدایان است یا نه، آنچه مهم است شبکهای است که پیام در آن گرفتار میشود؛ همان ساختار زبان!
جمله کنایهآمیز لکان در سمینار یازدهم «گوشها برای شنیدن ساخته نشدهاند»، اشاره دارد بر اینکه شنیدن همیشه ساختاری است و همواره از مسیر زبان عبور میکند. به عبارتی هیچ دسترسی ناب و مستقیم به «صدا» وجود ندارد.
سوژه برای چه در رؤیا است؟
سوژه رؤیا میبیند نه برای کشف معنا و نه برای رسیدن به یک حقیقت روانشناختی بلکه برای فهم و بازیافتن امر واقع خودش! زیرا همانطور که لکان میگوید «خدایان به حوزه امر واقع تعلق دارند.» بهگونهای که نه بهطور کامل قابل نمادپردازیاند، نه قابل حذف و نه قابل فروکاست به معنا!
لکان به نامه ۵۲ فروید به فلیس به عنوان یک نامه مهم اشاره میکند و میگوید: در آن نامه، فروید مدلی پیشنهاد میکند که بعدها در «تفسیر رؤیاها» به شکل «نمودار نوری» ظاهر میشود. این مدل میگوید ذهن مثل یک مکان خطی یا اندامی نیست؛ مثل یک دستگاه چندلایه است. چیزی (مثل نور) از این لایهها عبور میکند اما در هر لایه میشکند، تغییر مسیر میدهد، دگرگون میشود.
نکته اساسی این است که این مکان، یک مکان فضایی یا آناتومیک نیست. یعنی نمیشود گفت ناخودآگاه کجای مغز یا روان است. بلکه یک «صحنه» است، یک میدان یا یک فاصله. فاصلهای میان ادراک و آگاهی.
وقتی فروید از «دستگاه ادراکی_آگاهی» حرف میزند، خیلیها فکر میکنند همهچیز حل شده اما لکان میگوید مهمترین چیز همان فاصلهای است که میان این دو باقی میماند. چون دقیقا در این فاصله است که جایگاه دیگری وجود دارد. جایی که نه ادراک است و نه آگاهی؛ بلکه جایی است که زبان کار میکند، دالها جابهجا میشوند، و سوژه ساخته میشود.
ذهن قبل از زبان چگونه کار میکند؟
وقتی ما چیزی را ادراک میکنیم، میبینیم، میشنویم، حس میکنیم، آن چیز به صورت خام وارد آگاهی نمیشود که همانطور هم بماند بلکه چیزی از آن باقی میماند که فروید آن را ردهای ادراک یا آگاهی مینامد. اینها خود تصویر یا صدا نیستند، بلکه اثر آنها هستند مثل رد پا در برف؛ پا دیگر آنجا نیست اما اثرش مانده است. فروید دریافت که اگر ادراک مستقیما وارد آگاهی شود، دیگر نمیتواند وارد حافظه شود. برای این که چیزی به یاد بماند، باید از ادراک حذف یا سرکوب شود. پس یک پارادوکس بهوجود میآید: چیزی که آگاهانه ادراک میشود، همان لحظه مصرف میشود اما چیزی که قرار است در حافظه بماند، باید از صحنه آگاهی کنار برود. به بیان سادهتر اگر چیزی کاملا «حاضر» باشد، دیگر «قابل ذخیره» نیست.
به همین دلیل فروید میگوید برای شکلگیری حافظه، باید یک جدایی مطلق میان ادراک و آگاهی وجود داشته باشد. اما فروید یک گام عجیبتر برمیدارد و میگوید این ردهای ادراکی نه بهصورت خطی و پشتسرهم بلکه بهصورت همزمان ساخته میشوند.
یعنی ذهن، تجربهها را مثل یک فیلم که فریم به فریم جلو برود ذخیره نمیکند بلکه مثل یک شبکه، چندین رد در کنار هم و در یک لحظه ساختاری، چیزی شبیه شبکه سیناپسهای نورونی و لکان میگوید این همان چیزی است که امروز ما به آن میگوییم «همزمانی دالها». یعنی دالها در یک شبکه همزمان با هم نسبت پیدا میکنند نه در یک صف زمانی ساده.
عجیب آنکه فروید این موضوع را پنجاه سال پیش از زبانشناسی ساختاری کشف کرد که حافظه انباری از تصویرها نیست بلکه شبکه دالها است.
قیاس، شباهت، استعاره
لکان تشریح میکند که فروید در تفسیر رؤیاها نشان میدهد که لایههای دیگری هم وجود دارد و در این لایهها ردها دیگر فقط همزمان (synchrony) نیستند بلکه به صورت درزمان (diachrony) و شباهت و تضاد به هم وصل میشوند.
اینجا است که استعاره شکل میگیرد، جابهجایی معنا ممکن میشود و رؤیا معنادار به نظر میرسد اما این معنا از دل حرکت در زمان، جابهجایی و لغزش بیرون میآید. به عبارتی معنا فقط بعدا از طریق قیاس، تضاد و استعاره وارد این شبکه دالها میشود. درواقع همزمانی نتیجه است و درزمانی علت است. این که دالها در کنار هم و همزمان حضور دارند، فقط به این دلیل ممکن شده که پیشتر، در طول زمان، یک نظم، یک ترتیب، یک مسیر مشخص شکل گرفته است. پس همزمانی «خودبهخود» نیست؛ محصول یک تاریخ ساختاری است.
ناخودآگاه یک شلوغی بینظم نیست بلکه شبیه شهری است که اگرچه همهچیزش همزمان جلوی چشم است، اما خیابانهایش از قبل طراحی شدهاند.
ناخودآگاه مانند یک دیافراگم عمل میکند!
لکان در سمینار یازدهم میگوید فروید نشان میدهد که در عمیقترین سطح ناخودآگاه، جایی وجود دارد که مثل یک دیافراگم عمل میکند بهگونهای که نه کاملا میگذارد رد شود، نه کاملا میبندد بلکه تنظیم میکند. اینجا دقیقا جایی است که فرایند اولیه تفکر یعنی همان منطق ناخودآگاه «تراکم، جابهجایی، بیزمانی» با آن بخشی پیوند میخورد که بعدها ممکن است وارد پیشآگاهی شود. یعنی قبل از آنکه چیزی «قابل فکر کردن» یا «قابل گفتن» شود، از این لایه عبور میکند.
فروید یک جمله بسیار قاطع دارد: در این سطح «هیچ معجزهای در کار نیست.»
بسیاری فکر میکنند ناخودآگاه یعنی هرچه شد، شد، هرچه بالا آمد، آمد یا هر تداعیای که آمد، تصادفی است اما فروید دقیقا برعکس میگوید اگر چیزی از ناخودآگاه بالا میآید، اگر یک رؤیا، لغزش زبانی، علامت یا سمپتوم شکل میگیرد، حتما با علیتی رابطه دارد؛ نه علیت مکانیکی ساده مثل فیزیک کلاسیک بلکه با یک علیت ساختاری و غیرخطی! یعنی چیزی در ساختار سوژه، در تاریخ دالهایش، در مسیرهای پیشیناش، این ظهور را ممکن کرده است. پس ناخودآگاه ساختاری است که در طول زمان شکل گرفته و آنچه امروز همزمان ظاهر میشود نتیجه آن تاریخ ساختاری است و درست به همین دلیل است که فروید میگوید «در ناخودآگاه، چیزی بدون علت رخ نمیدهد.»
«شکاف علی» که لکان معتقد است در ناخودآگاه وجود دارد به این معنا است که ناخودآگاه جایی نیست که علیت کامل، پیوسته و بسته باشد. چیزی هست که باعث میشود معنا بلغزد، تکرار رخ دهد و امر واقع خود را تحمیل کند. این ایده از تجربه آمده تحلیلی و بالینی آمده نه از فلسفهبافی و شهود!
جمله جالب لکان این است که «سوژه یقین در اینجا دوپاره است، این فروید است که یقین دارد.» یقین در روانکاوی، متعلق به سوژه مورد تحلیل نیست. سوژه شک دارد، لغزش دارد، تردید دارد. حتی گفتارش پر از عقبنشینی و تصحیح است. اما فروید، بهعنوان کسی که «روش روانکاوی» را بنا میگذارد، یقین دارد. یقین نه به معنای «دانستن حقیقت نهایی»، بلکه به این معنا که اینجا چیزی هست و این تصادفی نیست بلکه معنا دارد حتی اگر هنوز نفهمیده باشم چگونه.
به عبارتی از یکسو، سوژه ناخودآگاه، سوژه شک، لغزش و فقدان است و از سوی دیگر، یک جایگاه هست که یقین از آن صادر میشود و آن جایگاه، در این لحظه از تاریخ، خود فروید است.
آیا روانکاوی علم است؟
لکان در سمینار تکفیر، به «تهتتوس» افلاطون اشاره میکند چون آنجا بحث کلاسیک «معرفت چیست؟» مطرح است؛ یعنی علمی که هنوز در مرحله اولیه است و علمی که بیشتر شبیه فلسفه شناخت است. علمی که درباره تعریفها، معیارها، حدسها و جدلها بحث میکند اما لکان میخواهد بگوید علم مدرن از این جنس نیست. علم مدرن یک لحظه خاص دارد که در آن «دانش» مثل یک نظام تازه سازمان میگیرد و «وقتی علم پدیدار میشود، همیشه یک استاد حاضر است.»
منظورش از استاد یک آدم با اعتبار اجتماعی بالا یا رئیس دانشگاه نیست بلکه به چیزی دقیقتر اشاره میکند. علم مدرن در آغازش معمولا به یک نقطه مرکزی تکیه میکند که همزمان سه کار میکند: یک شیوه دیدن یا یک روش تازه را بنا میگذارد، یک زبان یا دستگاه مفهومی تازه میسازد و یک معیار و حساب کتابی را تعیین میکند.
در ابتدا اینها هنوز تثبیت شده نیستند. پس یک نام و یک اقتدار لازم است که میدان را نگه دارد تا آرام آرام قواعدش مستقل شوند. به همین معنا است که لکان میگوید فروید «استاد» است. فروید فقط یک درمانگر نبود؛ او یک میدان بنا کرد. تکنیک، مفاهیم، شیوه گوش دادن، شیوه نوشتن کیس، شیوه تفسیر و حتی اخلاق خاص این کار را بنا کرد.
اما ادبیات روانکاوی که بعد از فروید بنا شد بیشتر شبیه دلقک بازی است. این نوشتهها اغلب کارشان این نیست که دانش را جلو ببرند یا مفاهیم را دقیقتر کنند؛ کارشان بیشتر این است که با زبان شبه علم، وفاداری نشان بدهند، نقلقول بسازند یا در حاشیه و پیرامون استاد بچرخند. نتیجهاش این میشود که استاد همچنان مرکز میدان میماند به جای اینکه مثل علوم دیگر، قواعد و مفاهیم آن قدر دقیق شوند که میدان کمکم از شخص بنیانگذار مستقل شود.
لکان میگوید انگار این میدان، هنوز با یک «ساقه» به فروید وصل است. مثل گیاهی که هنوز از همان ساقه اولیه تغذیه میکند و نتوانسته تنه خودش را بسازد.
حالا پرسش این است که آیا ممکن است این ساقه روزی کوتاه شود؟ یعنی آیا روانکاوی میتواند روزی به جایی برسد که برای معتبر بودنش لازم نباشد مدام به نام فروید تکیه کند؟ اگر میدان از استاد جدا نشود، همیشه در خطر تبدیل شدن به ادبیات مریدان است، نه دانش!
سوژهای که علم مدرن روی آن بنا شد، همان سوژهای است که دکارت با «میاندیشم، پس هستم» تثبیت کرد؛ سوژهای که به جای سنت، اقتدار کلیسا، یا طبیعت معنادار جهان، از یک نقطه یقین آغاز میکند. این سوژه یک چیز تاریخی است، نه ازلی. یعنی همیشه در فرهنگها این شکل از سوژه وجود نداشته. به باور لکان این سوژه از زمان دکارت آماده شد و در صحنه ماند.
گویی باید شرایطی به وجود میآمد تا بتوانیم چیزی مثل ناخودآگاه فرویدی را اصلا قابل خطاب قرار دادن بدانیم. قبل از دکارت، اگر کسی لغزش زبانی میکرد یا خواب عجیب میدید، منبع آن روح، شیطان، الهام، طبیعت یا خلط و مزاج در نظر گرفته میشد. اما دکارت یک سوژه جدید ساخت؛ سوژهای که مرکزیت تجربه و یقین را در خودش دارد.
حالا فروید توانست ناخودآگاه را کشف کند چون جهان فکری مدرن قبلا این امکان را ساخته بود که سوژه را به شکل خاصی بفهمیم؛ سوژهای که میشود از او پرسید «تو در کلامت چه میگویی که خودت هم نمیدانی؟» و این پرسش فقط وقتی معنا دارد که سوژه به عنوان محل یقین و گفتار از قبل ساخته شده باشد. روانکاوی روی همان سوژه سوار میشود اما آن را زیرورو میکند، به او نشان میدهد فکر کردن همیشه آگاهانه نیست، یقین همیشه از جای خود سوژه نمیآید و «من» همیشه صاحب فکرش نیست.
البته اینگونه نیست که هر کسی بتواند در میدان تحلیل قرار بگیرد تا به دانش و حقیقت دست یابد. بلکه فقط کسی که در جایگاه سوژه قرار میگیرد، یعنی حاضر است در گفتارش مسئول باشد، میتواند وارد این میدان شود. به همین دلیل لکان مثال انجیل را میآورد: «بسیاری فراخوانده میشوند، اندکی برگزیده.»
شبکه های اجتماعی دکتر نادیا صبوری : کانال تلگرام سوژه ناخودآگاه – صفحه اینستاگرام سوژه ناخودآگاه






