نویسنده: دکتر نادیا صبوری
لکان در سال ۱۹۶۷، گفتهای مطرح میکند که میتوان آن را یکی از اساسیترین فرمولبندیهای او درباره اخلاق و عمل روانکاوی دانست: «به محض آنکه کنش (Act) اندکی سست شود، این روانکاو است که به آنالیزان واقعی بدل میشود.»
این گفته در نگاه نخست پارادوکسیکال به نظر میرسد اما اگر آن را در بستر نظریای که لکان از اوایل دهه ۱۹۶۰ تا سمینار پانزدهم، ۱۹۶۷–۱۹۶۸ به آن پرداخته است بخوانیم، به یکی از کلیدهای فهم تجربه روانکاوی بدل میشود.
برای لکان، اکت/کنش نه معادل رفتار است، نه یک جور مداخله تکنیکی و نه تصمیم آگاهانه روانکاو. اکت رخدادی است که پس از وقوع آن، سوژه دیگر همان سوژه قبلی نیست. اکت همواره غیرقابل بازگشت، تضمینناپذیر و متأخر در معنا است یعنی اثرش در لحظه انجام، مشخص نمیشود بلکه بعد از انجام و در پیامدهایش خوانده میشود. به همین دلیل، لکان از همان سمینار یازدهم به بعد، اکت را از هر نوع «عمل درست» یا «اجرای موفق» جدا میکند.
در روانکاوی، اکت بهطور خاص اکت روانکاو است اما نه به این معنا که روانکاو «کاری انجام میدهد». اکت تحلیلی پیش از هر چیز به جایگاهی مربوط است که روانکاو در آن میایستد. این جایگاه همان جایی است که لکان آن را «سوژه فرضشده به دانستن» مینامد. روانکاوی تنها زمانی ممکن میشود که آنالیزان فرض کند دانشی در کار است اما تناقض اساسی روانکاوی دقیقا همین جا است؛ روانکاو فقط زمانی میتواند در جایگاه خود باقی بماند که خودش به این دانایی ایمان نیاورد.
اینجا است که مفهوم «سست شدن اکت» معنا پیدا میکند. سست شدن اکت به معنای خطای تکنیکی یا اشتباه حرفهای نیست، بلکه لحظهای است که روانکاو از جایگاه نادانسته اکت خارج میشود و به جای آن، به دانایی، اطمینان، نیت خوب یا میل به نتیجه تکیه میکند. به محض آنکه روانکاو بخواهد «درست عمل کند»، «بفهماند»، «آرام کند» یا «موفق باشد»، اکت از منطق خود خارج میشود.
در همین نقطه است که لکان پای «شکست» را به میان میکشد. برخلاف منطق رایج، شکست در اینجا نشانه بد عمل کردن نیست، بلکه نشانه ورود امر واقع است. اکت تحلیلی فقط زمانی اکت است که ناکامل، ناتمام و در معرض خطا باشد. اکتی که تضمین شده، برنامهریزی شده و بیابهام باشد، دیگر اکت نیست بلکه اجرای یک دستورالعمل است.
به عبارتی اکت روانکاو «شکست خوب» است. شکست خوب شکستی است که سوژه مسئولیت آن را میپذیرد. در اخلاق لکانی، ارزش اکت در موفقیت آن نیست بلکه در پذیرش مسئولیت پیامدهایش است. روانکاو نمیتواند از تیر خطای خود بگریزد، تنها میتواند آن را بپذیرد و در جایگاه خود باقی بماند.
حال معنای جمله لکان روشنتر میشود: «به محض آنکه کنش (Act) اندکی سست شود، این روانکاو است که به آنالیزان واقعی بدل میشود.» این جمله به این معنا نیست که روانکاو نیاز به تحلیل دارد، بلکه به این معنا است که میل، نادانی و اضطراب خود او وارد صحنه تحلیل میشود. در آن لحظه، او دیگر نگهدارنده ساختار نیست، بلکه خودش درون فضای انتقال قرار میگیرد.
لکان در سمینارهای بعدی، به ویژه در سمینار هفدهم نشان میدهد که چگونه دانایی و قدرت میتوانند جای اکت را بگیرند و روانکاوی را به گفتمان ارباب تبدیل کنند. گفته مذکور لکان را باید در همین افق خواند؛ هشداری علیه تبدیل روانکاوی به دانشی امن، آموزشی و بیخطر!
روانکاوی تنها زمانی زنده میماند که اکت در آن بدون تضمین باشد، شکست امکان داشته باشد و روانکاو مسئولیت این شکست را بپذیرد. اکت تحلیلی دقیقا در همان نقطهای رخ میدهد که معنا میلغزد و قابل نقد است، «دانایی» کامل نمیشود و سوژه با ناتمامی خود روبهرو میگردد. این موضوع مهم ضعف روانکاوی نیست بلکه نقطه قوت و شرط وجود آن است.
نکته مهم اینجا است که هر اکتی از سوی روانکاو با مساله «انتقال» و خطر «باور کردن آنچه منتقل میشود»، ارتباط دارد، اما انتقال از چه جنسی است و چه نسبتی با اکت دارد؟
البته روانکاوی اساسا بدون انتقال ناممکن است اما آنچه مورد پرسش قرار میگیرد، انتقال دانش بهمثابه امری کامل و قابلتملک است. وقتی گفته میشود «باور به آنچه منتقل میشود، امکان اکت را مسدود میکند»، منظور نفی آموزش یا یادگیری نیست، بلکه نقد نوعی رابطه با دانش است که در آن، دانش به صورت حقیقتی بسته، قابل اعتماد و تضمینکننده در نظر گرفته میشود.
در اینجا باید به تمایزی بازگردیم که لکان از سمینار یازدهم به بعد پیوسته بر آن تأکید میکند و آن تمایز میان دانش و حقیقت است. دانش همیشه ساختاریافته، قابل انتقال و انباشته شدنی است اما حقیقت فقط به صورت جزئی و لغزنده است و در نسبت با سوژه پدیدار میشود. وقتی انتقال به انتقال دانش تقلیل یابد، حقیقت از صحنه حذف میشود و همراه با آن، امکان اکت نیز از میان میرود.
به همین دلیل است که اکت واقعی اکتی نیست که از پیش اندیشیده شده باشد. اکت روانکاوانه همواره امری تصادفی است یعنی رخدادی است که نمیتوان آن را برنامهریزی کرد، تضمین کرد یا از قبل دانست. اکت روانکاو دقیقا در نقطهای رخ میدهد که زنجیره معنا قطع میشود و چیزی از امر واقع وارد صحنه میگردد.
ایمان داشتن به آنچه منتقل میشود، به این معنا که فرد خود را مالک دانشی بداند که قرار است او را هدایت کند، این شکاف را میبندد. در چنین وضعیتی، دیگر جایی برای امر تصادفی باقی نمیماند و روانکاوی به کار بر روی یک دانش از پیش موجود، فروکاسته میشود. این همان چیزی است که لکان آن را خطر «مدرسهای شدن» روانکاوی میداند؛ جایی که آموزه جای تجربه را میگیرد.
از این رو پروسه Pass در منطق لکانی، یک آزمون دانایی یا تأیید صلاحیت علمی نیست بلکه تلاشی است برای انتقال تجربه روانکاوی و نوع یافتن حقیقت، بدون تبدیل شدن آن به آموزهای بسته. این تجربه از مسیر یک رابطه انسانی بین روانکاو و آنالیزان میگذرد، نه از مسیر رابطه انسان با خلاء یا با خودش. Pass دقیقا نشان میدهد آنچه از روانکاوی منتقل میشود، یک دانش قابل مصرف برای دیگری نیست بلکه قرار است یک تجربه یگانه، ناتمام و شکست خورده را رد کند.
بنابراین اکت نه با آموزش ارتباط دارد، نه از سمت دانش روانکاو میآید و نه حتی با نیت اخلاقی او ارتباط دارد بلکه از جایی وارد میشود که انتقال به بنبست میرسد؛ جایی که روانکاو و آنالیزان هر دو با ناتوانی یا به عبارتی نارسایی دانش روبهرو میشوند. اما به هر حال نکته مهم آن است که اکت حامل یک حقیقتی است! زیرا روانکاوی از طریق آنچه «درست پیش میرود» کار نمیکند بلکه از آنچه نمیچسبد، نمیفهمد و فرو میریزد، پیش میرود.
در این معنا، انتقال واقعی انتقال شکست است؛ انتقال ناتمامی؛ انتقال این حقیقت که هیچ دانشی تحلیل را تضمین نمیکند و درست به همین دلیل است که باور کامل به آنچه منتقل میشود، خطرناک است.
خشم لکان در میانه سمینار پانزدهم در سال ۱۹۶۷، نه تصادفی است و نه ناشی از اختلافات شخصی بلکه واکنشی نظری و اخلاقی است به سرنوشتی که پروژه او به آن دچار شده بود. آنچه او با عنوان «کارکرد و میدان گفتار و زبان در روانکاوی» آغاز کرده بود، یعنی تعریف «ناخودآگاه به مثابه چیزی ساختاریافته همچون زبان»، در عمل به خوانشی آموزشی، روانشناسانه و خنثی فروکاسته شده بود.
مساله اصلی برای لکان نه نبود مفاهیم بود و نه کمبود گزارهها. برعکس، مفاهیم روانکاوانه حضور دارند، گزارههای تحلیلی بارها و بارها گفته شدهاند و حتی به دقت یاد گرفته شدهاند اما مشکل دقیقا همین جا است که آنچه گفته شده، قابلیت آن را دارد که به مادهای کاملا مدرسهای تبدیل شود؛ به مجموعهای از گفتهها (énoncés) که جدا از موقعیت گفتن (énonciation) تکرار میشوند همانطور که امروزه مصداق آن را زیاد میبینیم.
بنابراین تمایز میان «گفته» و «گفتن» است که اهمیت دارد. «گفته» محتوا است یعنی چیزی که میتوان آن را نوشت، حفظ کرد و تدریس کرد. اما گفتن، اکت است به معنای رخدادی که همواره به جایگاه سوژه، به موقعیت او در گفتار و میل ناخودآگاهش گره خورده است. اگر روانکاوی به سطح گفتهها تقلیل یابد و تصور شود که مساله در «درست بودن مفاهیم» یا منطبق بودن آنها با علوم فرا گرفته شده است، آنگاه آنچه از بین میرود، دقیقا اکت تحلیلی است.
حقیقت، برعکسِ دانش، ناخودآگاه است اما نه به مثابه محتوایی پنهان در پسِ گفتار بلکه به مثابه چیزی که در خود عمل گفتن پدیدار میشود. ناخودآگاه، در این معنا همان «سوژه مفروض دانا» است نه داناییای که بتوان به آن دست یافت، بلکه فرضی است که گفتار را به حرکت درمیآورد. اهمیت روانکاوی در کشف معنای پنهان پشت کلمات نیست و اصلا معنا در روانکاوی چندان اهمیتی ندارد بلکه اهمیت در شنیدن نحوهای است که سوژه بدون آنکه بداند، خود را در گفتن خویش لو میدهد و پیدا میکند.
اینجا است که مفهوم اکت دوباره وارد میشود. اکت روانکاوانه دقیقا برای این است که نشان دهد «هیچ گفتهای بدون گفتن (اکت) وجود ندارد.» هر گزارهای تنها در پیوند با موقعیت بیانش معنا دارد و هر بار که این پیوند نادیده گرفته شود، روانکاوی به دانشی بسته، بی اثر و بدون اضطراب و مسئولیت تبدیل میشود. اکت بهمعنای لکانی، همان چیزی است که این شبکه ظاهرا منسجم گفتهها را «سوراخ» میکند و شکافی پدید میآورد که اجازه میدهد حقیقت به صورت رخداد ظاهر شود نه بهصورت دانایی.
بنابراین خشم لکان هشداری است علیه هر شکلی از تثبیت روانکاوی چه در قالب مدرسه، چه در قالب گروه و چه در قالب آموزه. روانکاوی تنها زمانی زنده میماند که گفتار در آن همچنان کنش باشد و کنش همچنان امکان شکست را در خود حفظ کند.
خطر از دست رفتن اکت تحلیلی تنها در اتاق روانکاوی رخ نمیدهد بلکه به همان اندازه در سطح جمعی و نهادی نیز عمل میکند. تمایز مهمی که لکان به عنوان مساله اصلی مطرح میکند، نارسیسیسم افراد نیست بلکه نارسیسیسم گروه است. همواره این خطر وجود دارد که گروه خود را حامل حقیقت، پاسبان دانایی و ضامن تداوم «راه درست» بداند و روانکاوی در معرض خطر خودبسندگی قرار بگیرد! در چنین وضعیتی، آنچه محافظت میشود روانکاوی نیست بلکه تصویر گروه از «خود» خویش است. اینجا جایی است که «قدرت» چه پنهان و چه آشکار وارد صحنه میشود.
گروهها تمایل دارند نوعی «نارسیسیسم بزرگتر» بسازند؛ نارسیسیسمی که افراد را در خود حل میکند و به آنها این توهم را میدهد که بخشی از چیزی کامل، درست و بینقص هستند. این نارسیسیسم جمعی، به ویژه در حوزهای مانند روانکاوی که با حقیقت، میل و ناخودآگاه سروکار دارد، میتواند ویرانگر باشد زیرا هر چیزی که شکاف، ناهماهنگی یا شکست را یادآوری کند، به عنوان تهدید تلقی میشود.
لکان به نکتهای انسانشناسانه و تاریخی اشاره میکند: در بسیاری از تمدنها، همواره جایگاهی برای «دیوانه»، «دلقک» یا «مسخره» وجود داشته است و این چهرهها کارکردی خاص داشتند. آنها چیزی که دیگران نمیتوانستند یا نمیخواستند بگویند را میگفتند. آنها حامل نوعی حقیقت بودند اما حقیقتی که چون از دهان «دیوانه» بیرون میآمد، میشد آن را نادیده گرفت.
گروهها نیز میتوانند حقیقت را نادیده بگیرند و خنثی کنند البته نه با سرکوب مستقیم بلکه با بیاعتبار کردن گوینده آن! هنگامی که گروه خود را ضامن معنا بداند، هر صدایی که شکاف، شکست یا یک ناتمامیای را به رخ بکشد یا یادآوری کند، به حاشیه میراند یا آن را انکار میکند. این سازوکار دقیقا هدفش تهی کردن اکت روانکاوانه از درون است.
از این منظر، نقد لکان متوجه خود مفهوم «مدرسه» یا «نهاد» نیست، بلکه نحوهای است که این ساختارها میتوانند جای اکت را بگیرند. اگر گروه به جای فضایی برای کار، به مرجع معنا و دانایی بدل شود، همان خطری را بازتولید میکند که روانکاوی در سطح فردی با آن مبارزه میکند یعنی تثبیت معنا، حذف شکاف و انکار ناتمامی.
به همین دلیل است که لکان در سالهای بعد، به ویژه در سمینار هفدهم، روانکاوی را بهعنوان گفتمانی شکننده که همیشه در خطر واژگون شدن به سمت گفتمان ارباب است معرفی میکند؛ گفتمانی که اگر گروه مراقب نباشد، میتواند دقیقا همان کاری را بکند که روانکاوی قرار بود آن را افشا کند: «پوشاندن میل از طریق دانایی و قدرت!»
پس گروه هم میتواند ابزار باشد تا جایی که فضایی برای کار، اختلاف، شکست و گفتوگو باقی بماند و هم مانع، زمانی که به هویتی بسته و خودبسنده تبدیل شود. به همین معنا است که لکان از وضعیتی سخن میگوید که همیشه «در آغاز» اس. :اگر روانکاو به دانایی خود تکیه کند، کار بسته میشود اما اگر در این ناتمامی بماند، هر جلسه دوباره از نو آغاز میشود. نه یک آغاز زمانی یا حرفهای بلکه آغازی ساختاری و جایی که تحلیل هر بار بدون تضمین، بدون اتکاء به دانش آماده و با پذیرش مسئولیت خطراتش پیش میرود.
برای لکان، کارکرد روانکاوی در پذیرش معلق بودن و دست برداشتن از فانتزی ثبات و جستجوی علت است آنجا که میگوید «وقتی روانکاوی سلاحهای خود را در برابر هجوم باورمندان به تمدن ما زمین بگذارد، این جهتگیریها و نشانهها بهدست چه کسی دوباره برداشته خواهند شد؟»
«باورمندان تمدن» کسانی نیستند که الزاما بیرون از روانکاویاند. برعکس، خطر اصلی دقیقا از درون آن میآید؛ از جایی که روانکاوی به چیزی قابل باور، قابل اطمینان و قابل مصرف تبدیل شود؛ به دانشی که وعده معنا، آرامش یا درمان قطعی میدهد. از نظر لکان، این لحظه همان لحظه تسلیم است.
روانکاوی تنها یک حرفه یا تخصص صرف نیست بلکه یک مسئولیت است، به این معنا که هر نسل از روانکاوان باید نسبت خود را با آنچه روانکاوی را تهدید میکند و خطرناک است، دوباره برقرار کند. این مسئولیت را نمیتوان یک بار برای همیشه انجام داد چون دقیقا روانکاوی بر پایه ناتمامی بنا شده است؛ یعنی نپذیرفتن این تصور که «دیگر میدانیم»، «دیگر کافی است» یا «دیگر تمام شده است.»
این مسئولیت تنها از طریق بارقهای از «شور و اشتیاق» قابل پیگیری است که لکان آن را «میل روانکاو» نامگذاری میکند. این میل نه میل به دانستن است و نه میل به قدرت و موفقیت بلکه میل به ادامه دادن کار روانکاوانه است در شرایطی که هیچ تضمینی وجود ندارد.
لکان در سمینارهای متأخر، به ویژه سمینار بیستویکم و بیستودوم، بارها بازمیگردد به این ایده که روانکاوی فقط تا جایی زنده است که سوژهای حاضر باشد مسئولیت اکت خود را بپذیرد بدون آنکه پشت تضمینها، گروهها یا آموزهها پنهان شود. اگر قرار است روانکاوی ادامه پیدا کند، تنها از طریق پذیرش خطر اکت، شکست و خطر مسئولیت، امکانپذیر است.
شبکه های اجتماعی دکتر نادیا صبوری : کانال تلگرام سوژه ناخودآگاه – صفحه اینستاگرام سوژه ناخودآگاه






