نویسنده: دکتر نادیا صبوری
«تکرار» را فروید کشف کرد و هر کسی که وارد تجربه روانکاوی میشود عملا با آن روبهرو میشود. اما این تکرار فقط تکرار یک عادت یا یک رفتار نیست بلکه چیزی عمیقتر در کار است.
در نگاه اول، ممکن است روانکاوی شبیه این ایده به نظر برسد که همه چیز در ذهن اتفاق میافتد؛ انگار واقعیت بیرونی مهم نیست و همه چیز به درون فرد برمیگردد. به همین دلیل هم خیلیها روانکاوی را متهم کردهاند که دردهای واقعی انسان مثل رنج اجتماعی، خشونت، تجاوز یا استثمار را به مسائل درونی و شخصی تقلیل میدهد. اما اگر مسیر روانکاوی را دنبال کنیم، دقیقا به نتیجه برعکس میرسیم. روانکاوی اصلا نمیگوید زندگی خواب و رویا است یا همه چیز خیال است. برعکس، هیچ شیوهای به اندازه روانکاوی به هسته سخت و لجباز واقعیت نزدیک نمیشود.
این هسته همان جایی است که چیزی «گیر میکند»، جایی که نه میشود آن را کامل توضیح داد، نه میشود از آن رد شد. جایی که ضربه، تروما یا یک اتفاق تعیین کننده خودش را تحمیل میکند اما سؤال اصلی این است که ما کجا با این واقعیت روبهرو میشویم؟
ما در قالب یک «برخورد» با آن مواجه میشویم. روانکاوی کشف میکند که زندگی فقط جریان منظم و قابل پیشبینی نیست؛ همیشه نوعی قرار ملاقات وجود دارد که ما آن را برنامهریزی نکردهایم. انگار چیزی برای ما تعیین شده اما هر بار که به آن نزدیک میشویم، از دستمان میلغزد.
برای توضیح این مساله، لکان از دو مفهوم قدیمی استفاده میکند اما به آنها معنای تازهای میدهد. ارسطو برای توضیح رخدادها دو نوع اتفاق را از هم جدا میکند:
اتوماتون (automaton)که به چیزهایی میگوید که در جریان طبیعی علتها رخ میدهند بدون اینکه کسی آنها را هدفگذاری کرده باشد. یعنی اتفاقی که از دل روند عادی وقایع درمیآید نه از قصد یا انتخاب آگاهانه. میتوان آن را مانند زنجیره دالها در ساحت نمادین در نظر گرفت. یعنی همان حرکتهای تکراری، الگوهای آشنا، بازیهای همیشگی زبان، فکر و رفتار. چیزهایی که انگار خودبهخود تکرار میشوند و معمولا تحت نظم «لذت» کار میکنند. این همان شبکهای است که زندگی روزمره ما را میچرخاند.
توشه (tuché) که به رخدادی میگوید که شبیه یک «برخورد» است؛ چیزی که ناگهان و غیرمنتظره پیش میآید و مسیر معمول را قطع میکند. این اتفاق از قبل قابل محاسبه نیست و فقط در لحظه مواجهه خودش را نشان میدهد. یعنی لحظهای که چیزی ناگهان به این نظم میخورد و در چارچوب این تکرارها جا نمیشود و آنها را مختل میکند. این همان جایی است که «امر واقع» خودش را نشان میدهد.
امر واقع نه خود تکرار است، نه بازی نشانهها. امر واقع دقیقا همان چیزی است که پشت این تکرارها کمین کرده و گاهی با یک ضربه، خودش را تحمیل میکند.
اگر کار فروید را از این زاویه نگاه کنیم، میبینیم مساله اصلی او همیشه همین بوده نه فقط این که نشانهها چگونه تکرار میشوند بلکه میخواست بداند چه چیزی باعث میشود این تکرارها شکل بگیرند و گاهی فرو بریزند. به عبارتی ما بیشتر وقتها در مسیرهای آشنا حرکت میکنیم اما زندگی هر از گاهی چیزی را جلوی پای ما میگذارد که با هیچ کدام از این مسیرها جور درنمیآید و روانکاوی دقیقا از همان جا شروع میشود.
اگر بخواهیم بفهمیم دغدغه اصلی فروید چه بوده، باید لحظهای را در نظر بگیریم که «کارکرد فانتاسم» برای او روشن میشود. فروید در مسیر درمان «گرگ مرد»، با انبوهی از رویاها و فانتاسمها روبهرو شد. مشهورترینشان همان صحنه گرگهایی است که روی درخت نشستهاند. او که یکی از معروفترین بیماران فروید بود از کودکی دچار اضطراب شدید، افسردگی و علائم وسواسی بود و رویایی تکرارشونده درباره گرگهایی روی درخت پشت پنجره داشت که به او خیره شده بودند.
فروید این رویا را با مشاهده صحنه رابطه جنسی والدین در کودکی مرتبط میدانست و آن را به عنوان تروما و هسته نوروز بیمار تفسیر کرد. درمان فروید از نظر تئوری بسیار مهم بود. سرانجام بیمار سالها بعد دچار روانپریشی شد و لکان با نگاه انتقادی میپرسد: «آیا فقط واقعه کودکی عامل بود یا نحوه مداخله و میل خود روانکاو هم در سرنوشت بیمار نقش داشت؟»
مساله فروید صرفا تعبیر این تصاویر نیست. او با نوعی جزئینگری، مدام این پرسش را دنبال میکند که زیر این همه فانتاسم، کدام برخورد با امر واقع پنهان شده است؟ چه واقعهای، چه مواجههای با امر واقع، پشت این تصاویر ایستاده است؟ لکان یک نکته جنجالیای اضافه میکند که تئوری روانکاوی را یک گام اساسی متحول میکند. از نظر او فروید آنقدر شیفته یافتن این «امر واقع» است که میتوان پرسید آیا همین شدت میل روانکاو، همین کشش او به واقعیت پنهان، خودش در سرنوشت بیمار بیتأثیر نبوده است؟ یعنی آیا کیس گرگ مرد درباره یک پریسایکوزی بوده که در درمان با فروید تبدیل به سایکوز شده بود؟
درمجموع لکان میگوید تحلیل صرفا یک مشاهده خنثی نیست؛ میل روانکاو، جهت نگاه و چشمانداز او، میتواند در مسیر روانی بیمار دخالت کند، حتی تا جایی که در سایکوز دیرهنگام گرگ مرد نقش داشته باشد.
تمایز تکرار و انتقال در روانکاوی!
لکان مرز مهمی را روشن میکند و میگوید: «تکرار را نباید با بازگشت ساده نشانهها یا بازسازی صحنهها اشتباه گرفت.» تکرار نه صرفا تکرار رفتار است، نه بازنمایی گذشته و نه نوعی acting-out ساده. تکرار چیزی عمیقتر و پنهانتر است که اغلب در تحلیل دیده نمیشود چون معمولا با انتقال اشتباه گرفته میشود.
انتقال یعنی این که سوژه روابط گذشتهاش با ابژههای مهم زندگیاش را مجددا با روانکاو زنده میکند. اما تکرار فقط این نیست. تکرار به نقطهای اشاره میکند که فراتر از «تو شبیه پدرم یا مادرم شدی» عمل میکند؛ به نقطهای که سوژه دوباره و دوباره به چیزی برمیخورد که نمیتواند آن را جذب یا حل کند.
فروید میگوید چیزی را نمیتوان فقط در غیاب و در قالب تمثال، واقعا دریافت یا حل کرد اما خود انتقال دقیقا رابطه با غیاب است زیرا سوژه با کسانی که دیگر حضور ندارند، از طریق یک تمثال زنده یعنی روانکاو، رابطه برقرار میکند و اینجا ما با یک پارادوکس مواجه هستیم.
پس انتقال هم واقعی است و هم تمثالی. این ابهام فقط وقتی روشن میشود که نقش امر واقع را در تکرار بفهمیم؛ یعنی آن نیرویی که از دل تکرار وارد این صحنه نمادین میشود.
آنچه تکرار میشود، اغلب به شکل چیزی ظاهر میشود که «اتفاقی» به نظر میرسد مانند دیر رسیدن بیمار، فراموش کردن جلسه، یک حادثه ظاهرا بیربط و … اما این تصادفها را نباید همانطور که سوژه تعریف میکند، پذیرفت. درست همین مانعها و گیرها محل کار تکرار هستند. تحلیل به جای این که فقط محتواها را بررسی کند، باید این الگوهای تکرارشونده خرابکاری و وقفه را بخواند چون آنها رابطه سوژه با وضعیتش را آشکار میکنند.
به همین دلیل مفهوم توشه مهم میشود. توشه یعنی برخورد با امر واقع اما نه هر برخوردی بلکه برخوردی که اساسا «از دست میرود». چیزی که رخ داده اما درست به هدف نخورده و درست جذب نشده. این مساله نخستین بار در روانکاوی به شکل «تروما» شناخته شد.
تروما همان جایی است که امر واقع خود را به صورت چیزی «هضمناپذیر» نشان میدهد. یک واقعه ظاهرا تصادفی و بیرونی رخ داده است که بعد از آن همهچیز را تحتتأثیر قرار میدهد. اینجا است که میفهمیم چرا اصل واقعیت نمیتواند حرف آخر را بزند. چون تروما چیزی را وارد صحنه میکند که نه با لذت قابل توضیح است و نه با یک سازگاری ساده میتوان آن را حل و فصل کرد.
هرچند روان معمولا با اصل لذت و حفظ تعادل کار میکند، تروما مدام در رویاها، کابوسها، افکار مزاحم و فلشبکها برمیگردد و از آن جایی که رویا حامل میل است، این بازگشت نشان میدهد که میل و تروما به طرزی پیچیده در هم تنیدهاند. رویا فقط برآورده کردن آرزو نیست بلکه صحنهای است که نشان میدهد امر واقع هنوز آن پشت حضور دارد.
درنتیجه هر نظامی از «واقعیت»، هرقدر هم که منسجم باشد، همیشه بخشی از امر واقع را در تور اصل لذت نگه میدارد؛ همان بخشی که حل نمیشود و فقط تکرار میشود.
در نظر بگیرید کسی که تصادف شدیدی را تجربه کرده، ممکن است بعد از مدتی به زندگی عادی برگردد و دیگر درباره آن حرف نزند و بگوید همه چیز تمام شده است. از بیرون به نظر میرسد آن واقعه مهار شده، نظم بازگشته و زندگی ادامه دارد. اما شب در خواب، چیزی برمیگردد. البته نه اینکه حتما خود صحنه تصادف یا صحنه واقعی حادثه برگردد. فرد خواب میبیند ترمز کار نمیکند، دیر رسیده، کنترل از دستش خارج شده یا جایی گیر افتاده است. آنچه بازمیگردد خاطره آن حادثه نیست بلکه اثر تروما است. حس بیپناهی، بیکنترلی، مواجهه با نقطهای که روان نتوانسته آن را هضم کند. رویا اینجا آنطور که فروید گفت صرفا «تحقق یک آرزو نیست» بلکه صحنهای است که نشان میدهد چیزی هنوز بسته نشده و همچنان حضور دارد.
همین منطق را میتوان در سطحی دیگر دید. فردی که در کودکی بارها تحقیر شده، در بزرگسالی ممکن است بگوید گذشته اهمیتی ندارد، من از آن عبور کردهام. ظاهرا زندگیاش منظم است، کار میکند، رابطه دارد، تصمیم میگیرد اما یک نگاه، یک مکث کوتاه، یک جمله خنثی یا حتی آشنا کافی است تا فکری مزاحم ناگهان ظاهر شود: «نکند مسخرهام کردند؟ نکند دوباره کوچک شدهام؟» این فکر نه لذتبخش است، نه مفید و نه آن را انتخاب کرده است. این همان بخشی است که در روایت منسجم زندگی جا نگرفته و فقط خودش را تکرار میکند.
در هر دو مورد، روان تلاش میکند بر اساس اصل لذت یک تعادلی بسازد، یکی با فراموشکردن واقعه و دیگری با بیاهمیت کردن گذشته. اما تروما به صورت چیزی بازمیگردد که نه با معنا آرام میگیرد و نه با توضیح منطقی حل میشود. رویاها، افکار مزاحم، وقفهها و خرابکاریهای ظاهرا تصادفی، همه نشانههای حضور همان امر واقعاند.
هرچقدر هم «نظام واقعیت» رشد کرده باشد، باز هم بخشی بنیادین از تجربه انسانی هست که در این نظام حل نمیشود. همیشه هستهای باقی میماند که نه با عقلانیت آرام میگیرد، نه با انطباق با واقعیت. این بخش حل نشده در قلمروی تکرار و تروما، لذت خاصی از رنج را باقی میگذارد که لکان نامش را «ژوییسانس» میگذارد.
در زبان فرانسه، واژه souffrance همزمان به معنای «رنج» و «تحملکردن» است و واقعیت هم رنج است و هم چیزی که زیر همه چیز خوابیده و باید آن را به دوش کشید. واقعیت این نیست که فقط دیده میشود بلکه تحمل هم میشود.
اجبار به تکرارZwang) ) فقط رفتارهای آشکار را هدایت نمیکند بلکه حتی انحرافها، دور زدنها و راههای فرار روان را هم زیر سلطه خود دارد. یعنی حتی وقتی روان فکر میکند «از مسیر اصلی منحرف شده»، باز هم در مدار یک اجبار بنیادی حرکت میکند.
اینجا است که باید دوباره به آنچه فروید «فرایند اولیه» نامید و لکان آن را همان ناخودآگاه میداند، برگردیم. این فرایند را نمیشود در سطح آگاهی فهمید. باید آن را در شکاف میان ادراک و آگاهی، جایی بین آنچه حس میشود و آنچه آگاهانه فهمیده میشود، درک کرد. فروید از «جای دیگر» حرف میزند؛ صحنهای که نه کاملا بیرونی است و نه در آگاهی جا میگیرد، همان صحنه ناخودآگاه است که تروما، تکرار، برخورد و دالها عمل میکنند.
در رویای مشهور پدر سوگوار که فروید شرح میدهد، جایی فرزند مرده در خواب پدر میگوید «پدر، نمیبینی دارم میسوزم؟» ما دقیقا با همین منطق روبهرو هستیم. این جمله احتمالا در بیداری و هنگام تب فرزند گفته شده بود اما در رویا بازمیگردد. پدر بیدار میشود تا جلوی حادثه را بگیرد، اما در سطح روانی، احساس دیرشدن از پیش حاضر است. واقعیت اصلی از دست رفته و پدر در لحظهای که دیگر جبرانپذیر نیست غیبت میکند.
رویا نه آرامش میدهد و نه وانمود میکند که فرزند زنده است. برعکس، بیرحمانهترین تصویر را نشان میدهد و همین جا روشن میشود که رویا صرفا تحقق آرزو نیست. رویا ادای احترام است به واقعیتی که از دست رفته و دیگر نمیتواند مستقیما بازگردد. این واقعیت فقط میتواند با تکرار در بیدارشدن، خودش را نشان بدهد.
برخورد واقعی با فرزند، دیگر ممکن نیست زیرا او مرده است. تنها چیزی که شبیه برخورد است، لحظهای است که شعلهها بالا میگیرند و پدر تصادفا بیدار میشود. اما این تصادف، تصادف نیست بلکه تکرار همان ساختار است. دیگریِ نگهبان، خواب است و خطر حاضر است. حتی حالا که پدر بیدار شده، نگهبان هنوز خواب است. آنچه تکرار میشود، خود ساختار غیبت است.
به همین دلیل است که برخورد همیشه از دست میرود و نه در بیداری کامل رخ میدهد و نه در خواب کامل بلکه در شکافی میان این دو اتفاق میافتد. رویا به پدر اجازه میدهد بیدار شود اما هرگز به بیداری کامل نمیرسد. واقعیت ازدسترفته فقط میتواند به شکل تکرار بازگردد.
در این معنا، میل چیزی دلنشین یا آرامبخش نیست. میل در نقطه فقدان ابژه، خود را نشان میدهد، درست در جایی که تصویر دردناکتر است و فقط در رویا است که چنین برخوردی ممکن میشود. تنها چیزی که پس از آن باقی میماند، آیینهای تکراری مانند سوگواری، وسواس و بازگشت خاطرهها است زیرا تجربهای مثل مرگ فرزند برای پدر، از حد آگاهی فراتر میرود و به قلمروی امر واقع تعلق دارد.
به همین دلیل است که لکان میگوید فرمول حقیقی الحاد این نیست که «خدا مرده است» (نقل قول از نیچه)، بلکه این است که «خدا ناخودآگاه است». اینجا مساله بر سر «کارکرد» است نه «هویت». خدا در دین، جایگاهی دارد که به او دانش مطلق، قانون نهایی، تقدیر، داوری و حقیقت نسبت داده میشود. خدا آن مرجعی است که میداند، حکم میدهد و معنا را تضمین میکند، بیآنکه مستقیما در دسترس انسان باشد. با مدرن شدن جهان و فروپاشی این مرجع بیرونی، تصور رایج این بود که با «مرگ خدا!»، این ساختارها نیز از میان رفتهاند. اما لکان میگوید چنین نیست و آنچه از بین رفته، شکل بیرونی این مرجع است نه خود کارکردش. آنچه زمانی به خدا نسبت داده میشد مانند دانش، قانون، تقدیر، وحی و …، اکنون در ساختار ناخودآگاه عمل میکند نه در وجودی بیرونی.
همانطور که انسان مذهبی میگفت «خدا چنین خواسته است»، سوژه مدرن نیز، بیآنکه بداند چرا، تحت فرمان چیزی عمل میکند که از اختیار آگاهانهاش بیرون است.
میلر تأکید میکند که این جابهجایی، معنای واقعی الحاد نزد لکان است. الحاد نه به معنای نفی خدا، بلکه به معنای پذیرش این واقعیت است که دیگر هیچ مرجع متعالی بیرونیای وجود ندارد که معنا را تضمین کند. با این حال، خلاء ایجادشده پر نشده باقی نمیماند؛ ناخودآگاه این جای خالی را اشغال میکند. ناخودآگاه بهمثابه «دیگری/خدا» عمل میکند و سخن میگوید، فرمان میدهد، اثر میگذارد بدون آنکه چهره یا صدایی مستقیم داشته باشد.
وقتی پدر بیدار میشود، آگاهی او حادثه را به صورت یک سانحه شوم میبیند که فقط میتوان به آن واکنشی دیرهنگام نشان داد. اما در جهانی که همه خواباند، تنها چیزی که واقعا شنیده میشود همان خطاب است: «پدر، نمیبینی دارم میسوزم؟» این جمله مثل آتشزنه عمل میکند، خودش آتش را میآورد اما اجازه نمیدهد ببینیم دقیقا چه چیزی میسوزد. آنچه میسوزد فقط بدن فرزند نیست بلکه جایگاه پدر، ساختار مراقبت کردن و معنای جهان او است.
بنابراین ناخودآگاه مستقیما با خود واقعیت خام سروکار ندارد، بلکه با جانشینهای آن کار میکند یعنی با دالها، تصاویر، جملهها و صحنههایی که قابل بازنماییاند. به همین دلیل است که آنچه در روان ما تکرار میشود، خود امر واقع نیست، بلکه همین جانشینها هستند.
در این چارچوب، لکان از یک مسیر اساسی حرف میزند: ابتدا ضربه واقعی یا تروما وجود دارد، همان مواجههای خام و تحملناپذیر با امر واقع. سپس فانتاسم شکل میگیرد یعنی صحنهای خیالی که مثل یک پرده عمل میکند و آن ضربه اولیه را میپوشاند. اما آن «چیز اولیه» که پشت پرده فانتاسم پنهان شده، از بین نمیرود. برعکس، همان نیرویی است که تکرار را به حرکت درمیآورد. تکرار در اصل، تلاشی بیپایان برای سر و کار پیدا کردن با چیزی است که سرکوب شده و نمیتواند مستقیما بازنمایی شود.
اینجا است که لکان با تکیه بر فروید، مفهوم «رانه» را وارد میکند. در نگاه ساده، امر واقع میتواند به شکل یک صدای ناگهانی یا یک حادثه ظاهر شود؛ چیزی که ما را از خواب بیدار میکند و به ما میفهماند که خواب نبودهایم. اما لکان میگوید آنچه واقعا ما را بیدار میکند، این واقعیتِ ظاهری نیست، بلکه «واقعیتی دیگر» است: همان فقدان، گناه یا ساختار تکرارشوندهای که پشت صحنه پنهان شده و فقط از طریق جانشینهایش، یعنی دالها، خودش را نشان میدهد. فروید این فشار پنهان و اصرارِ تکرار را «رانه» مینامد.
البته لکان هشدار میدهد که نباید رانه را بهسادگی یک غریزه زیستی یا نیرویی کاملا قابل تعریف بدانیم. اگر جایی بازنمایی وجود نداشته باشد، رانه هم بهطور مستقیم حاضر نیست. شاید بهتر است رانه را چیزی بدانیم که «در راه است» یعنی نیرویی که حضورش را از طریق فشار و تکرار حس میکنیم اما هرگز مستقیما به صحنه نمیآید. رانه در نگاه لکان، نیرویی است که میان امر واقع، فقدانِ بازنمایی و تکرار در گردش است.
بیداری از یک سو ما را دوباره در واقعیت آگاهانه و روزمره جای میدهد؛ همان جایی که میگوییم «اتفاقی افتاده و باید کاری کرد». اما همزمان، بیداری نشان میدهد که رویا در حال پوشاندن چه چیزی بوده است. برای یافتن امر واقع، باید فراتر از رویا نگاه کنیم و ببینیم چه چیزی نتوانسته بازنمایی شود و فقط ردی از جنس دال از آن باقی مانده است. این امر واقعِ پنهان، بیش از هر عامل دیگری رفتار ما را هدایت میکند و روانکاوی دقیقا از همین راه یعنی از طریق تکرارها، رویاها، لغزشها و جاهایی که بازنمایی کم میآورد آن را برای ما آشکار میسازد.
شبکه های اجتماعی دکتر نادیا صبوری : کانال تلگرام سوژه ناخودآگاه – صفحه اینستاگرام سوژه ناخودآگاه






