نویسنده: دکتر نادیا صبوری
از نظر فروید سکچوالیته همه جا هست. وقتی فروید از «سکچوالیته» حرف میزد، منظورش فقط رابطه جنسی فیزیکی نبود. او میگفت لیبیدو، یعنی انرژی میل جنسی، در همه جنبههای زندگی انسان پخش شده است: در عشق، خیالپردازی، هنر، زبان و حتی بازیهای کودکانه. بهعبارتی، فروید گستره سکچوالیته را خیلی وسیع میدید. مثلا وقتی کودکی مکیدن انگشتش را تکرار میکند یا از تکرار صداها لذت میبرد، فروید میگوید این هم شکلی از «سکچوالیته» است، چون همان نیروی لیبیدویی (sexual drive) در کار است. پس از نظر فروید هر رفتار انسانی، ریشهای در سکچوالیته دارد.
لکان به دنبال فروید میگوید سکچوالیته یعنی «نحوهای که میل ما در زبان معنا پیدا میکند.» و مفهوم «ژوییسانس» که نه با میل قابل توضیح است و نه با رابطه را برجسته میکند. درواقع لکان مفهوم سکچوالیته را دقیقتر و محدودتر میکند زیرا همین مفهوم گسترده و روانشناسانه فروید را میگیرد و آن را به سطح رابطه نمادین در زبان میکاهد و سپس چیزی بیرون از آن را هم معرفی میکند یعنی ژوییسانس که دیگر به رابطه نمادین تعلق ندارد بلکه به بدن و افراط در لذت مربوط است.
فرض کنید کسی میگوید «دوستت دارم»، از نظر لکان این جمله بخشی از سکچوالیته است چون در زبان و در رابطه با دیگری معنا مییابد درحالیکه ژوییسانس همان احساسی است که از تکرار گفتنِ آن جمله یا از رنجِ نرسیدن به دیگری یا از تماس بدنی بیرون از معنا حاصل میشود، یعنی ژوییسانس همان چیزی است که در عشق و میل نمیگنجد بلکه مازاد بر آن است.
سوژه، محصول زبان است!
موجود انسان وقتی وارد زبان میشود، وقتی نامیده میشود، وقتی برای خود و دیگری در قالب کلمات معنا پیدا میکند، تازه «سوژه» میشود. پس سوژه در بدن به دنیا میآید اما در «زبان» ساخته میشود. همانطور که لکان میگوید: «سوژه همان چیزی است که در زنجیره دالها میلغزد.»
معنا همیشه بین دالها سر میخورد و هرگز کامل نمیشود پس سوژه هم چیزی جز همین لغزشِ معنا نیست. سوژه هرگز خودش را بهطور کامل در زبان بازنمییابد؛ همیشه چیزی از او بیرون از معنا باقی میماند. پس اگر سوژه در زبان ساخته میشود، بدنش دیگر سرچشمه اصلی هویت او نیست. بدن زیستی فقط مادهای است که بعدها زبان روی آن نقش میزند. به طور مثال بدن، مرد یا زن بودن را در سطح زیستشناختی دارد اما معنا و جایگاه «مردانگی» یا «زنانگی» را از زبان، فرهنگ و دلالتهای اجتماعی میگیرد. در نتیجه لکان میگوید: «بدن طبیعی فقط زمانی معنا پیدا میکند که زبان آن را در شبکه دلالتها جای دهد.» یعنی ما بدنمان را هم از راه زبان تجربه میکنیم.
اما در اندیشه لکان، ژوییسانس همان نقطهای است که بدن «بیرون از زبان» عمل میکند. یعنی جایی که معنا، امر اجتماعی و قانون از کار میافتد اما بدن هنوز «چیزی را تجربه میکند» مثل درد، هیجان، لذت یا رنج شدید. به بیان دیگر سوژه در قلمرو زبان است اما ژوییسانس در قلمرو پیشازبانی یا فرازبانی است یعنی جایی که کلمه به کار نمیآید. به همین خاطر لکان میگوید «سوژه، بهخودیخود، ارتباطی با لذت ندارد.» زیرا هرجا زبان هست، قانون هست، معنا هست و میل از مسیر نمادین هدایت میشود. اما ژوییسانس، تجربهای است که در برابر قانون و معنا مقاومت میکند، افراطی، دردناک و غیرقابلبیان است. لکان در سمینار بیستم میگوید ما نباید از «زیستشناسی» یا «غریزه جنسی» شروع کنیم بلکه از چیزی شروع کنیم که ساختاریتر است: لذت تن. و لذت نزد لکان همیشه چیزی است که از حد میگذرد و اضافاتی دارد که به مرگ بند است.
در نظر بگیرید که کسی از شدت عشق یا اندوه، ضجه میزند و ناله میکند. اگر بگوید «دلم تنگ شده» و …، دارد در سطح زبان و معنا، در مقام یک سوژه سخن میگوید. اما در لحظهای که دیگر نمیتواند حرف بزند و فقط میلرزد یا میسوزد یا لذت درد را حس میکند، آنجا زبان از کار افتاده و ژوییسانس است که او را احاطه کرده است. در این حالت، زبان نمیتواند تجربه را بیان کند اما بدن «میداند» و «میچشد».
بنابراین، ژوییسانس در جایی است که زبان در بدن، در ناخودآگاهِ بینام، در همان ناحیهای که روانکاوی سعی میکند به آن دست پیدا کند، به سکوت میرسد و کلمهای ندارد.
از نظر لکان برای اینکه دیگری پدیدار شود، باید «سلبی» رخ بدهد. برای اینکه چیزی به عنوان «دیگری» داشته باشیم، باید از لذت خودبسنده، چیزی کم بشود، یک بریدگی، یک «نه»ی نام پدرگونه، یک فقدان اتفاق بیفتد. یعنی «دیگری» محصول تمامبودن نیست، بلکه محصول کمشدن و بریدگی است.
آن لذت میبرد!
لکان نمیگوید «من لذت میبرم» بلکه میگوید «آن لذت میبرد!» او به مفهوم اید فرویدی اشاره میکند و بر این باور است که لذت از «منِ آگاه» یا از «سوژه» صادر نمیشود و درواقع ژوییسانس به هیچ «فاعل»ی نیاز ندارد. خودِ بدن، خودِ میل، خودِ زندگی، خود به خود لذت میبرد بدون اینکه ما بخواهیماش یا حتی بفهمیماش. وقتی کسی ناخودآگاه به عادتی وسواسگونه مثل جویدن ناخن، وسواس جنسی، درد تکراری، یا حتی اندوهی که نمیتواند رهایش کند پناه میبرد، شاید حتی با خود بگوید «نمیخواهم این کار را انجام دهم» اما بدنش در آن تکرار لذت میبرد. آن چیزی که لذت میبرد، دیگر «او» نیست بلکه همان ژوییسانس است. به زبان فرویدی، این «آن» همان id است به معنای «بدن بهمثابه جوهرِ لذتبرنده!»
لذت وابسته به رابطه نیست، بلکه خودبسنده است!
لکان میگوید «لذت بهخودیخود رابطهای با چیز دیگر ندارد.» لکان با این جملهاش لذت را در برابر میل (désir) قرار میدهد. میل همیشه به سوی یک دیگری است، چیزی را میخواهد، کسی را میطلبد اما ژوییسانس به هیچکس نیاز ندارد؛ خودش از خودش تغذیه میکند. میل با فقدان و کمبود ساخته میشود، در قلمروی زبان و معنا است اما ژوییسانس افراطی، بسته و بدون کمبود و در قلمرو بدن و بیرون از زبان است. پس ژوییسانس در ارتباط با چیزی نیست بلکه نوعی «بستهشدن بدن در مدار خودش» است مثل حرارتی که خودش خودش را میسوزاند.
وقتی لکان میگوید «ژوییسانس لرزش یا ارتعاش ذات است»، منظورش چیزی است که ذات هر بدنی، حس و تجربه میکند که او را به ارتعاش یا هیجان میآورد مثل درد شدید، ارگاسم، خنده بیاختیار، گریهای که بند نمیآید، غمی که به کلام نمیآید یا اضطراب مبهمی که تکرار میشود.
در چنین شرایطی بدن به زبان نیازی ندارد زیرا معنایی وجود ندارد. این جوهر یا ذات همان بدن زنده سخنگو است ولی در لحظهای که سخن گفتن از کار میافتد و بدن در خودش غرق است و به جای اینکه در رابطه با دیگری معنا پیدا کند، از خودش تغذیه میکند، خودش را از درون میسوزاند، خودش منبع لذت و رنج است و مانع از ارتباط متقابل میشود چون در مدار خودش بسته است. این همان چیزی است که بعدها لکان در قالب جمله معروفش میگوید: «رابطه جنسی وجود ندارد.»
هر بدن در «لذت خودش» گرفتار است و نمیتواند به راستی با بدن دیگری یکی شود. در ظاهر ممکن است دو نفر با هم ارتباط داشته باشند اما در سطح ناخودآگاه، هر یک در مدار ژوییسانس خودش باقی میماند.
فردی که در روابط عاشقانهاش، همیشه به شکلی رفتار میکند که رابطه را خراب میکند، در ظاهر رنج میکشد ولی در عمق وجودش، از همین رنج لذت میبرد. بدنش، ناخودآگاهش، از این تکرار تغذیه میکند. این همان «جوهر لذتبرنده» است. چیزی در او میگوید «نمیخواهم رنج بکشم» اما همان رنج، منبع لذتِ پنهان اوست. همین خودبسندگی، مانع رابطه او با دیگری میشود.
میدانیم که منظور لکان از جمله «رابطه جنسی وجود ندارد.» هرگز رابطهای بدنی و جسمانی نیست، بلکه رابطهای نمادین و مکمل میان دو سوژه از طریق زبان و میل را میگوید. از نظر او، هیچ نوشتاری در زبان وجود ندارد که بتواند مرد و زن را «بهتمامی» به هم وصل کند زیرا هر سوژه در مدار ژوییسانس خودش گرفتار است.
ژک آلن میلر، این جمله لکان را محور کل مکتب روانکاوی لکان میداند و میگوید عبارت «رابطه جنسی وجود ندارد» نه به معنای نفی عمل جنسی، بلکه به معنای فقدانِ ساختارِ مکملبودن میان دو لذت است یعنی مرد و زن با هم پیوندی ندارند و هر کدام با فرمول ژوییسانس خودش در مدار جداگانهای میچرخد. میلر میگوید «سکچوالیته ساختاری زبانی است، ولی لذت جنسی آن را از هم میپاشد.»، «در عشق و میل، سوژه میکوشد با دیگری پیوندی نمادین بسازد اما در ژوییسانس، بدن از قانونِ زبان بیرون میافتد و وارد افراط میشود و همین افراط است که رابطه را ناممکن میکند.
از نگاه میلر، هیچ دالی در زبان نیست که بتواند جایگاه دو بدن را در نسبت با لذتشان بنویسد یا تعیین کند.
اریک لوران که از چهرههای مهم انجمن جهانی روانکاوی است، این ایده را گسترش داده و توضیح میدهد که در جهان امروز، سکچوالیته بیش از هر زمان دیگری مرئی و عمومی شده اما در واقع، این آشکارگی نشانه فروپاشی «رابطه» است چون لذت جنسی دیگر بر محور دیگری (Other) نیست بلکه بر محور خودِ بدن و تکنولوژی چرخ میزند. به تعبیر لوران «لذت جنسی، نفی پیوند است و جامعه مدرن با گسترش تکنوسکچوالیته (تکنولوژی بدن، پورنوگرافی، خودارضایی دیجیتال و بدنهای مصنوعی) نشان میدهد که لذت دیگر نیازی به دیگری ندارد.»
هر سوژه در مدار بدن خودش و لذت خودش گرفتار است. بدنی که خودش را میبلعد و به دیگری نیاز ندارد. در برابر این «ناممکن بودن رابطه»، تنها راهی که سوژه برای لمس دیگری دارد «عشق» است. همانطور که میلر میگوید «عشق، جانشینی ممتاز برای نبود رابطه است.»
در عشق، سوژه تلاش میکند آن شکاف را پر کند اما همیشه در سطح خیال و زبان باقی میماند و هرگز به «یکیشدن واقعی» نمیرسد. ژوییسانس عملکردی دارد که بدن را از دیگری جدا میکند اما عشق تلاش میکند دوباره معنا و پیوند بسازد، هرچند این تلاش همیشه ناقص و شکستخورده است.
میلر در درسگفتارهایش بر سمینار بیستم لکان (Encore) میگوید: «در تحلیل، ما با سوژهای سروکار داریم که هرکدام در لذت خودش محصور است، همان سبک خاص لذت بردنش.» به همین دلیل او پیشنهاد میکند که روانکاوی معاصر باید «کلینیک سبکهای لذت باشد، نه کلینیک اختلالات.»
به بیان دیگر هیچ رابطه جنسی همگانی یا طبیعی وجود ندارد بلکه هر سوژه یک راه شخصی، یک فرمول خصوصی برای لذت دارد و کارِ تحلیل، نه درمان آن، فهمیدن و نامگذاری آن است.
اریک لوران این بحث را تا سطح اجتماعی میبرد و میگوید «بیجنسیسازی امروز، نتیجه محوِ دیگری است.» بهعبارت دیگر امروز در جهانی با سیاست بدنهای بدون رابطه زندگی میکنیم که دیگر به دیگری وابسته نیست. بدنها در خودشان بسته میشوند و این همان وضعیت معاصر ماست که در آن روابط انسانی به «لذت خصوصی» تقلیل یافتهاند.
بنابراین لذت جنسی، خودش رابطه را نابود میکند چون غرق در افراط و انزوا است. ژوییسانس از میل فراتر میرود و بهجای وصل، به گسست میانجامد.
لکان در سمینارهای آخرش به ویژه در سمینار بیستم و بیست و یکم، لذت را در دو مدار اصلی توصیف میکند:
لذت فالیک، که همان لذت مردانه، محدود، بسته، خودارجاع و وابسته به فالوس (phallus) بهعنوان دال مرکزی است. سمت مردانه و «وضعیت اوتیستیک لذت» گرایش به بسته شدن در عشق-لذت دارد. دوستت دارم چون از تو لذت میبرم یا عشقم همان لذت من است.
لذت دیگری، که همان لذت زنانه، لذتی بیحد و مرز و مرتبط با آنچه در زبان نمیگنجد است. سمت زنانه به ما یادآوری میکند که لذت ارتباط عمیقی با «نبود رابطه جنسی» دارد. رابطه در سمت زنانه، تماما در تابعیت فالیک نیست و از این رو لکان از «لذت دیگری» یا «لذت زنانه» حرف میزند که نمیتوان آن را در نمادینِ مشترک نوشت.
میلر این دو مدار را با دو چهره نمادین توضیح میدهد: احمق در سمت مردانه و دلداده در سمت زنانه.
نماد «احمق» به نوع خاصی از رابطه مرد با لذت خودش اشاره دارد. احمق کسی است که در خودش بسته است؛ در مدار خصوصی لذت خودش میچرخد و بینیاز از دیگری است. او درگیر لذتی که در بدن خودش و از تکرار مکانیکی میل تغذیه میکند است نه از رابطه. در سطح نمادین، این همان سوژهای است که با دال فالوس (phallus) تعریف میشود یعنی لذت را در قالب قدرت، تسلط یا خودبسندگی تجربه میکند، لذتی که رابطه را نفی میکند.
اما نماد دلداده، چهره زنانه لذت است البته نه به معنای جنس زیستی بلکه بهعنوان سبک دیگری از بودن در رابطه با لذت. دلداده سوژهای است که در پی دیگری است. میلش همیشه در جهت عشق، پیوند یا نوعی یگانگی با دیگری میرود. اگرچه در منطق لکان، این کوشش همیشه شکست میخورد، چون «رابطه جنسی وجود ندارد.» یعنی دلداده میخواهد رابطه را ممکن کند اما هر بار در همان ناممکنی به دام میافتد. در نتیجه، لذت او از تلاش بیپایان برای پیوند میآید نه از تحقق آن. بنا به گفته میلر «دلداده از خود عشق لذت میبرد نه از دیگری.» یعنی عشق، خودش برای دلداده منبع لذت است نه راهی برای رسیدن به دیگری و در ادامه میگوید: «احمق و دلداده دو شکل از نبود رابطهاند.»
هر دو درواقع در رابطه شکست میخورند اما از دو مسیر متفاوت: احمق چون نمیخواهد رابطهای برقرار کند و دلداده چون بیش از حد میخواهد آن را برقرار کند.
چیزی که در روانکاوی اهمیت دارد تمایز و تشخیص این دو مدار در سوژه است: او در حصار لذت خود، منزوی و خودبسنده است یا در میل به دیگری غرق است و از نرسیدن لذت میبرد. آنچه مسلم است در هر دو حالت، سوژه از «نبود رابطه» لذت میبرد نه از وجود آن.
ابژه گمشده؛ ابژه آ
لکان با مفهوم «ابژه a» توضیح میدهد که چرا رابطه جنسی همیشه شکست میخورد و چرا هیچ ابژهای «درست» یا «کافی» نیست.
لکان میگوید: وقتی به اوج لذت جنسی میرسیم یعنی جایی که بدن و میل به اوج تماس با دیگری میرسند دقیقا همان جا رابطه از هم میپاشد. چون آن چه هر سوژه میخواهد، در دیگری نیست. هر بدن در مدار لذت خودش میچرخد و چیزی در دیگری همیشه کم است، ناکامل است.
در مکتب لکان، ابژه a یک ابژه واقعی نیست، نه شخص است و نه شیء، بلکه همان چیزی است که میل را به حرکت درمیآورد. چیزی که گویا سوژه آن را گم کرده است و در جستجوی آن بودن، میلش را زنده نگه میدارد.»
از نگاه فروید، میل همیشه از فقدان میآید و ما چیزی را میخواهیم که نداریم. لکان این ایده را دقیقتر میکند و میگوید ما هرگز آن چیزی که میخواهیم را مستقیما نمیخواهیم؛ بلکه آن را میخواهیم که جای خالی فقدانی را پر کند. آن «چیزی» که همیشه اندکی جابهجا، همیشه اشتباه، همیشه ناکامل است همان ابژه a است. زیرا سوژه خیال میکند که اگر آن را بهدست آورد، کمبودش پر میشود. اما وقتی به آن میرسد، میبیند که هنوز چیزی کم است و لذت کامل محقق نمیشود. چون ابژهای که در بیرون از خود جستوجو میکند، در واقع قرار است جانشین آن چیزی باشد که در درونش گم کرده؛ همان فقدان بنیادی که با ورود به زبان و با تبدیلشدن به «سوژه»، بهوجود آمده است. بنابراین هر ابژه واقعی، همیشه در برابر ابژه خیالی (objeto a) کم میآورد و هیچ رابطهای نمیتواند این فقدان را پر کند. به همین دلیل، رابطه جنسی همیشه با شکست همراه است.
اما این ساختار است که مساله لذت بردن را پیش میبرد. ساختار مردانه میتواند از طریق ارتباطش با ابژه a فهمیده شود. اما برای ساختار زنانه چیز دیگری است. زن را باید از منطق «نهتمام» فهمید نه از منطق مردانه ابژه محور.
از نظر لکان، میل همیشه به سوی «دیگری» جهت دارد. اما در دل دیگری، همیشه چیزی هست که وجود ندارد: یک حفره، یک خلاء، یک نقطه تهی. ابژه a همان است: نقطه تهی در دیگری که سوژه خیال میکند اگر آن را بیابد، کامل میشود اما چون آن تهیبودن ساختاری است، هیچگاه پر نمیشود. پس هر وصال، هر عشق، هر ارگاسم، همیشه در لحظهای خاص به فقدان برمیگردد و سوژه در همان لحظه اوج لذت، با خلاء خودش روبهرو میشود. این همان جایی است که لکان میگوید «در لذت جنسی، ابژه هیچگاه درست نیست.» یعنی لذت دقیقا لحظهای است که سوژه بهجای دیگری، با جای خالی خودش روبهرو میشود، با شکاف، گسست بنیادین رابطه!
در همان جایی که دو بدن میکوشند یکی شوند، شکاف بنیادینی آشکار میشود، شکافی میان میل و لذت، میان سوژه و ابژه. در نتیجه، رابطهای که ظاهرا نزدیکترین تماس است، در سطح نمادین، محل ظهور فاصله است، نه وحدت و یکی شدن.
شبکه های اجتماعی دکتر نادیا صبوری : کانال تلگرام سوژه ناخودآگاه – صفحه اینستاگرام سوژه ناخودآگاه







