نویسنده: زیگموند فروید
مترجم : مریم رئیسی
ما مدتهاست مشاهده کردهایم که هر نوروز (رواننژندی) در نتیجهٔ خود ــ و احتمالاً بنابراین در هدف خود ــ بیمار را از زندگی واقعی بیرون میراند و او را از واقعیت بیگانه میسازد. چنین واقعیتی نمیتوانست از دید پیر ژانه پنهان بماند؛ او از «کاهش la fonction du réel» (کارکرد واقعیت) بهعنوان ویژگی خاص نوروتیکها سخن گفت، اما بدون آنکه ارتباط این اختلال را با عوامل بنیادی تعیینکنندهٔ نوروز کشف کند.¹ با معرفیِ فرایند سرکوب در پیدایش نوروزها، توانستهایم تا حدی به این ارتباط بینش پیدا کنیم. نوروتیکها از واقعیت رویگردان میشوند، زیرا آن را ــ چه بهطور کامل و چه بخشی از آن را ــ غیرقابلتحمل مییابند. شدیدترین شکل این رویگردانی از واقعیت را میتوان در مواردی از روانپریشیهای هذیانی دید که میکوشند رویدادی را که موجب بروز جنونشان شده انکار کنند (گریزینگر). اما در حقیقت هر نوروتیک همین کار را با بخشی از واقعیت انجام میدهد.² و اکنون با این وظیفه روبهرو هستیم که سیرِ تحول رابطهٔ نوروتیکها ــ و بهطور کلی انسان ــ با واقعیت را بررسی کنیم و به این ترتیب، اهمیت روانشناختیِ دنیای واقعی بیرونی را در ساختار نظریههایمان جا دهیم.
در روانشناسیای که بر روانکاوی استوار است، عادت کردهایم که فرایندهای ناهشیارِ روانی را نقطهٔ آغاز قرار دهیم؛ فرایندهایی که از طریق تحلیل با ویژگیهای آنها آشنا شدهایم. ما این فرایندها را کهنتر و ابتداییتر میدانیم؛ بازماندهٔ مرحلهای از رشد که در آن تنها همین نوع فرایندهای روانی وجود داشت. هدف حاکم بر این فرایندهای اولیه بهسادگی قابلتشخیص است؛ آن را اصلِ لذت ــ عدملذت (Lust–Unlust) یا به اختصار «اصل لذت» مینامند. این فرایندها در پیِ کسب لذتاند؛ فعالیت روانی از هر رویدادی که ممکن است موجب عدملذت شود پس مینشیند (اینجا با پدیدهٔ سرکوب روبهرو هستیم). رؤیاهای شبانهٔ ما و گرایش ما در بیداری به دور شدن از تأثیرات آزارنده، بازماندهٔ سلطهٔ این اصل و گواهِ قدرت آن هستند
¹ ژانه، 1909.
² اتو رانک (1910) بهتازگی توجه را به پیشبینیِ remarkably واضحی از این علتشناسی جلب کرده است که در جهان همچون اراده و تصور شوپنهاور دیده میشود.³
وقتی پیشنهاد میکنم که حالت آرامش روانی در آغاز بر اثر نیازهای درونیِ آمرانه برهم خورده است، دوباره به خطوط فکری بازمیگردم که در جای دیگری بسط دادهام.¹ وقتی چنین شد، هر آنچه مورد اندیشه (یا آرزو) قرار میگرفت، بهسادگی به شیوهای هذیانی (خیالپردازانه) ارائه میشد؛ درست همانگونه که هنوز هم امشبها در اندیشههای رؤیایی ما رخ میدهد.² تنها عدم رخدادِ ارضایی که انتظارش میرفت ــ یعنی سرخوردگی تجربهشده ــ بود که به کنار گذاشته شدنِ این تلاش برای ارضا از طریق هذیان انجامید. بهجای آن، دستگاه روانی ناچار شد تصمیم بگیرد از شرایط واقعی در جهان بیرونی تصوری بسازد و بکوشد در آنها تغییری واقعی پدید آورد. به این ترتیب، اصلی نوین در کارکرد روانی پدید آمد؛ آنچه در ذهن ارائه میشد دیگر آن چیزی نبود که خوشایند بود، بلکه آن چیزی بود که واقعی بود، حتی اگر ناخوشایند مینمود.³ برپایی اصل واقعیت، گامی بس سرنوشتساز از کار درآمد.
¹ در بخش عمومیِ تعبیر رؤیاها.
² حالت خواب قادر است شباهتِ زندگی روانی را چنانکه پیش از پذیرش واقعیت وجود داشت، دوباره برقرار سازد، زیرا پیششرطِ خواب، کنار زدنِ عمدیِ واقعیت است (میل به خوابیدن).
³ میکوشم روایتِ طرحوارِ بالا را با جزئیات بیشتری سادهتر کنم. بهدرستی ایراد گرفته خواهد شد که سازمانی روانی که بردهٔ اصل لذت باشد و واقعیتِ جهان بیرونی را نادیده بگیرد، نمیتواند حتی کوتاهترین زمان را زنده بماند و بنابراین اصلاً نمیتواند پدید آمده باشد. بااینحال، بهکارگیری چنین یک فرضِ خیالی زمانی موجه است که در نظر بگیریم نوزاد ــ البته اگر مراقبتهایی را که از مادر دریافت میکند نیز به آن بیفزاییم ــ تقریباً یک چنین دستگاه روانیای را واقعاً محقق میسازد. احتمالاً نوزاد ارضای نیازهای درونی خود را بهصورت هذیانی (خیالی) تجربه میکند؛ وقتی افزایشِ محرک و فقدانِ ارضا وجود دارد، ناراحتیِ خود را با تخلیهٔ حرکتیِ گریهکردن و دستوپا زدن آشکار میکند، و سپس همان ارضایی را تجربه میکند که خیال کرده بود. بعدها، بهعنوان کودکی بزرگتر، میآموزد که این نمودهای تخلیه را بهصورت عمدی بهکار گیرد تا احساساتش را بیان کند. از آنجا که مراقبتهای کودکان بزرگتر بر الگوی مراقبت از نوزادان بنا شده است، پایان یافتنِ سلطهٔ اصل لذت تنها زمانی میتواند واقعاً رخ دهد که کودک جداییِ کامل روانی از والدینش را به دست آورده باشد.
نمونهای دقیق از یک نظام روانی که از محرکهای جهان بیرونی جدا شده و حتی قادر است نیازهای تغذیهایِ خود را بهطور اوتیستیک (به تعبیر بلولر) تأمین کند، تخمِ پرندهای است که منبع غذاییاش در پوستهٔ آن جای دارد؛ برای آن، مراقبت مادر تنها به فراهم کردنِ گرما محدود میشود.
من این نکته را نه اصلاح، بلکه تکمیلِ تصویرِ طرحواری که در دست بررسی است خواهم دانست اگر گفته شود که نظامی که مطابق اصل لذت زندگی میکند، باید ابزارهایی برای کنارهگیری از محرکهای واقعیت در اختیار داشته باشد. چنین ابزارهایی تنها متقابلِ پدیدهٔ «سرکوب»اند؛ سرکوب، محرکهای درونیِ ناراحتکننده را چنان رفتار میکند که گویی بیرونیاند ــ یعنی آنها را به جهان بیرون میراند.
4 (1) نخست از همه، نیازهای تازهای که پدید آمدند، موجب شدند که دستگاه روانی ناگزیر از یک رشته سازگاریها شود؛ سازگاریهایی که بهعلت آگاهی ناکافی یا نامطمئن ما، تنها میتوانیم آنها را بسیار مختصر بازگو کنیم.
اهمیتِ فزایندهٔ واقعیت بیرونی، اهمیت اندامهای حسیِ جهتیافته به سوی جهان بیرون و نیز آگاهیِ پیوسته به آنها را نیز افزایش داد. آگاهی اکنون آموخت که علاوه بر کیفیتهای لذت و عدملذت ــ که تا آن زمان تنها چیزهایی بودند که برایش اهمیت داشتند ــ کیفیتهای حسی را نیز دریابد. کارکردی ویژه ایجاد شد که میبایست بهطور دورهای جهان بیرونی را جستوجو کند تا دادههای آن از پیش آشنا باشند، اگر نیاز درونیِ فوریای سربرآورد — این همان کارکردِ «توجه» است. فعالیت آن نیمهراه به استقبالِ تأثرات حسی میرود، بهجای آنکه در انتظار ظهور آنها بماند. همزمان، احتمالاً نظامی از نشانهگذاری نیز ایجاد شد که وظیفهاش ثبت نتایج این فعالیت دورهایِ آگاهی بود — بخشی از آنچه ما «حافظه» مینامیم.
جایگزینِ سرکوب ــ که برخی از ایدههای پدیدارشونده را بهسبب ایجاد عدملذت از کاتکسیس* محروم میکرد ــ اکنون گذارِ بیطرفانهٔ داوری شده بود؛ داوریای که باید تعیین میکرد آیا یک ایدهٔ معین درست است یا نادرست ــ یعنی آیا با واقعیت سازگار است یا نه ــ و این تصمیم از طریق مقایسهٔ ایده با ردپاهای حافظهایِ واقعیت گرفته میشد.[کاتکسیس (cathexis): اصطلاحی در روانکاوی به معنای «سرمایهگذاری روانیِ انرژیِ لیبیدویی یا رانهای بر یک ایده، تصویر یا موضوع».]
اکنون کارکردی تازه به «تخلیهٔ حرکتی» سپرده شد؛ همان تخلیهای که پیشتر، تحت سلطهٔ اصل لذت، بهعنوان وسیلهای برای سبککردنِ دستگاه روانی از تجمعِ محرکها عمل میکرد و این وظیفه را با فرستادنِ انervationها به درونِ بدن انجام میداد (که به حرکاتِ بیانی، تغییرات چهره و تظاهرهای عاطفی منجر میشد). تخلیهٔ حرکتی اکنون برای دگرگونسازیِ مناسبِ واقعیت به کار گرفته شد؛ یعنی به «کنش» تبدیل شد.
مهارِ تخلیهٔ حرکتی (یا کنش) ــ که در این مرحله ضروری شده بود ــ از راهِ فرایند «اندیشیدن» تأمین شد؛ فرایندی که از بازنماییِ ایدهها رشد یافته بود. «اندیشیدن» با ویژگیهایی مجهز شد که امکان میداد دستگاه روانی تنشِ فزایندهٔ محرک را تحمل کند، در حالیکه فرایندِ تخلیه به تعویق افتاده بود. اندیشیدن در اصل نوعی کنشِ آزمایشی است که با جابهجاییِ مقدارهایی نسبتاً کوچک از کاتکسیس و با صرفِ انرژی (تخلیه) بسیار کمتر همراه است.
برای این منظور، تبدیلِ کاتکسیسهای آزادانهقابلجابجایی به کاتکسیسهای «بسته» لازم بود، و این امر از طریق بالا بردنِ سطحِ کل فرایندِ کاتکسیس تحقق یافت.
احتمال دارد که اندیشیدن در آغاز ناهشیار بوده باشد، تا آنجا که فراتر از بازنماییهای صرفِ ایدهها میرفته و به روابط میان تأثراتِ اشیاء معطوف بوده؛ و اینکه تنها زمانی ویژگیهای دیگری یافت که برای آگاهی قابلدرک شوند، که با بازماندههای کلامی پیوند برقرار کرد.
2) گرایشی کلی در دستگاه روانی ما ــ که میتوان آن را به اصل اقتصادیِ صرفهجویی در مصرفِ انرژی بازگرداند ــ بهنظر میرسد در این پدیدار شود که ما با سرسختی به منابع لذتی که در اختیار داریم میچسبیم و تنها با دشواری از آنها چشم میپوشیم. با ورودِ اصل واقعیت، یک گونه از فعالیتِ فکری از بقیه جدا شد؛ این گونهٔ فکری از آزمونِ واقعیت آزاد نگه داشته شد و همچنان صرفاً تابع اصل لذت باقی ماند.¹ این فعالیت همان «خیالپردازی» است که از بازیِ کودکان آغاز میشود و بعدها، در قالبِ خیالپردازیِ بیداری (day-dreaming)، وابستگی خود را به اشیای واقعی رها میکند.
(3) جایگزینیِ اصل لذت با اصل واقعیت ــ همراه با تمام پیامدهای روانی مرتبط با آن، که در اینجا بهطور طرحوار در یک جمله فشرده شده است ــ در عمل یکباره انجام نمیشود؛ و همچنین بهطور همزمان در همهٔ زمینهها رخ نمیدهد. زیرا در حالیکه این تحول در غرایز منِ (Ego-instincts) فرد در حال وقوع است، غرایز جنسی به شکلی بسیار مهم از آنها جدا میشوند. غرایز جنسی در آغاز رفتاری خوداروتیک دارند؛ ارضای خود را در بدنِ خودِ فرد به دست میآورند و بنابراین در وضعیتی قرار نمیگیرند که با ناکامی مواجه شوند؛ وضعیتی که ایجادش بود که اصل واقعیت را ضروری ساخته بود. و هنگامی که بعدها، فرایند یافتنِ ابژهٔ جنسی آغاز میشود، این فرایند بهزودی با دورهٔ طولانیِ نهفتگی (latency) قطع میگردد؛ دورهای که رشد جنسی را تا زمان بلوغ به تأخیر میاندازد. این دو عامل ــ خوداروتیسم و دوران نهفتگی ــ موجب میشوند که غریزهٔ جنسی در رشد روانیِ خود متوقف بماند و برای مدتی بسیار طولانیتر تحت سلطهٔ اصل لذت باقی بماند؛ اصلی که بسیاری از مردم هرگز موفق نمیشوند از آن فاصله بگیرند.
در نتیجهٔ این شرایط، از یکسو پیوند نزدیکتری میان غریزهٔ جنسی و خیالپردازی پدید میآید، و از سوی دیگر میان غرایز من و فعالیتهای آگاهی. این پیوند، چه در افراد سالم و چه در نوروتیکها، بسیار نزدیک و صمیمی به نظر میرسد، هرچند ملاحظات روانشناسی تکوینی که همیناکنون بیان شد، ما را وا میدارد که آن را پدیدهای ثانوی بشماریم. تداوم خوداروتیسم است که امکان میدهد برای مدتی طولانی، ارضای آسانتر، لحظهای و خیالی دربارهٔ ابژهٔ جنسی، جانشین ارضای واقعی شود؛ ارضایی که مستلزم تلاش و تأخیر است. در قلمرو خیالپردازی، سرکوب همچنان قدرتی مطلق دارد؛ پیش از آنکه ایدهها به آگاهی راه پیدا کنند، آنها را در لحظه تولدشان (in statu nascendi) بازمیدارد، اگر کاتکسیسِ آنها احتمالاً موجب برانگیختنِ عدملذت شود. این نقطهٔ ضعفِ سازمان روانی ماست؛ و میتواند به کار گرفته شود تا فرایندهای فکری را، که پیشتر عقلانی شده بودند، دوباره زیر سلطهٔ اصل لذت بازگرداند. بخش اساسیِ آمادگی روانی برای نوروز دقیقاً در همین تأخیر در آموزشِ غرایز جنسی برای توجه به واقعیت نهفته است، و در شرایطی که این تأخیر را ممکن میسازد.
¹ به همین شیوه، ملّتی که ثروتش بر بهرهبرداری از محصولات خاک خود استوار است، بااینهمه بخشهایی از سرزمینش را کنار میگذارد تا به همان حالت اولیه حفظ شوند و از دگرگونیهایی که تمدن پدید میآورد مصون بمانند. (برای مثال: پارک یلواستون.)⁶
(4) همانگونه که «منِ لذتی» (pleasure-ego) نمیتواند جز آرزو کردن، کار کردن برای بهدست آوردن لذت، و پرهیز از عدملذت کاری انجام دهد، «منِ واقعیتی» (reality-ego) نیز لازم نیست جز آنکه در پیِ آنچه سودمند است بکوشد و خود را در برابر آسیب حفظ کند.¹
در حقیقت، جانشینشدنِ اصلِ واقعیت به جای اصلِ لذت هیچ برکناریِ اصل لذت را دربر ندارد، بلکه تنها نوعی حفاظت از آن است. لذتی آنی و با نتیجهای نامطمئن کنار گذاشته میشود، اما فقط به این دلیل که در مسیر تازه بتوان لذتی مطمئنتر را در زمانی بعد به دست آورد.
اما تأثیر درونروانیِ این دگرگونی چنان نیرومند بوده است که بازتاب آن را در یک اسطورهٔ دینیِ ویژه میبینیم. آموزهٔ پاداش در جهانِ پس از مرگ، در برابر چشمپوشیِ داوطلبانه یا اجباری از لذتهای دنیوی، چیزی جز فرافکنیِ اسطورهایِ همین انقلابِ ذهنی نیست.
ادامهٔ منطقی این مسیر، ادیان را قادر ساخته است که با نویدِ جبران در جهانی دیگر، خواستِ چشمپوشیِ کامل از لذت در این زندگی را برقرار کنند؛ اما بدینوسیله نیز نتوانستهاند اصل لذت را فتح کنند. آنچه بیش از هر چیز به این پیروزی نزدیک میشود، علم است؛ هرچند علم نیز در جریان کار، لذتِ فکری عرضه میکند و در پایان سودی عملی را نوید میدهد.
(5) آموزشوپرورش را میتوان بیهیچ زحمتی چنین توصیف کرد: تشویقی برای غلبه بر اصلِ لذت و جایگزینیِ آن با اصلِ واقعیت؛ یعنی تلاشی برای یاری رساندن به فرایند رشدی که بر «من» اثر میگذارد.
برای این منظور، از وعدهٔ عشق بهعنوان پاداش از سوی مربیان بهره میگیرد؛ و درست از همینرو شکست میخورد اگر کودکی لوس شده گمان کند که عشقِ مربیان را در هر حال در اختیار دارد و به هیچ شیوهای ممکن نیست آن را از دست بدهد.
(6) هنر به شیوهای ویژه، میان دو اصل مصالحه برقرار میکند. یک هنرمند در اصل انسانی است که از واقعیت رویگردان میشود، زیرا نمیتواند با چشمپوشی از ارضای غرایز که ابتدا واقعیت از او میطلبد کنار بیاید و اجازه میدهد خواستههای شهوانی و جاهطلبانهاش در زندگی خیالی بهطور کامل عمل کنند. بااینحال، او از این جهان خیالی به واقعیت بازمیگردد و از استعدادهای ویژهٔ خود بهره میگیرد تا خیالاتش را به نوعی حقیقت تبدیل کند که مردمان آن را بهعنوان بازتابهای ارزشمندِ واقعیت ارزیابی میکنند.
به این ترتیب، بهنحوی خاص او عملاً همان قهرمان، پادشاه، خالق یا محبوبی میشود که آرزو داشت باشد، بدون آنکه مسیر پرپیچ و خم ایجاد تغییرات واقعی در جهان بیرونی را طی کند. اما او تنها میتواند به این موفقیت دست یابد زیرا دیگران نیز همان نارضایتی را از چشمپوشیای که واقعیت میطلبد، احساس میکنند؛ و این نارضایتی که نتیجهٔ جایگزینی اصل واقعیت بهجای اصل لذت است، خود بخشی از واقعیت به شمار میرود.²
(7) در حالی که «من» (ego) از حالت «من لذتی» (pleasure-ego) به «من واقعیتی» (reality-ego) دگرگون میشود، غرایز جنسی تغییراتی را تجربه میکنند که آنها را از خوداروتیسم اولیهشان، از طریق مراحل میانی گوناگون، به عشق به شیء (object-love) در خدمت تولیدمثل میرساند. اگر درست باشد که هر گامی در این دو مسیر رشد میتواند محل آمادگی برای بروز بیماری نوروتیک بعدی باشد، منطقی است که فرض کنیم شکلِ بیماری بعدی (انتخاب نوع نوروز) به مرحلهٔ خاصی از رشد «من» و لیبیدو بستگی دارد که در آن، ممانعتِ وضعیتی از رشد رخ داده است.
بدین ترتیب، اهمیت غیرمنتظرهای به ویژگیهای زمانیِ این دو روند رشد (که هنوز مورد مطالعه قرار نگرفتهاند) و به احتمالات تغییر در همزمانی آنها تعلق میگیرد.
¹ برتری «من واقعیتی» (reality-ego) بر «من لذتی» (pleasure-ego) بهطرزی شایسته توسط برنارد شاو چنین بیان شده است: «توانایی انتخاب مسیر با بیشترین سود به جای تسلیم شدن در مسیر کمترین مقاومت.» (انسان و ابرانسان، Man and Superman)
² مقایسه کنید با موقعیت مشابهی که اتو رانک (۱۹۰۷) اتخاذ کرده است
(8) عجیبترین ویژگی فرایندهای ناهشیار (سرکوبشده) ــ که هیچ محققی بدون تمرین و انضباط شدید نمیتواند به آن عادت کند ــ ناشی از بیاعتنایی کامل آنها به آزمون واقعیت است؛ آنها واقعیتِ فکر را با واقعیت بیرونی و آرزوها را با ارضای آنها ــ با رخداد ــ برابر میگیرند، همانگونه که تحت سلطهٔ قدیمی اصل لذت بهطور خودکار رخ میدهد. از همین رو نیز تمایز میان خیالهای ناهشیار و خاطراتی که ناهشیار شدهاند دشوار است.
اما هرگز نباید اجازه داد که بهاشتباه، معیارهای واقعیت بر ساختارهای روانی سرکوبشده اعمال شود و به همین دلیل، احتمالاً، اهمیت خیالها در شکلگیریِ نشانهها کمارزش شمرده شود، چون واقعیات نیستند؛ یا حس گناه نوروتیک را به منبعی دیگر نسبت دهیم، زیرا شواهدی از ارتکاب جرم واقعی وجود ندارد. انسان مجبور است از «واحد پول» رایج در کشوری که کاوش میکند استفاده کند ــ در مورد ما، «واحد پول» نوروتیک.
فرض کنید، برای مثال، کسی میکوشد خوابی مانند این را حل کند: مردی که روزگاری پدرش را در بیماری طولانی و دردناک مراقبت کرده بود، به من گفت که در ماههای پس از مرگ پدرش بارها خواب دیده است که پدرش دوباره زنده است و با همان روش همیشگی با او سخن میگوید. اما او احساس درد شدیدی میکرد که پدرش واقعاً مرده است، تنها بدون اینکه خودش بداند.
تنها راه فهم این خواب ظاهراً بیمعنی، افزودن عبارت «همانطور که خواببیننده آرزو داشت» یا «در نتیجهٔ آرزوی او» پس از عبارت «پدرش واقعاً مرده بود» و همچنین افزودن «که او آرزو میکرد» به آخرین کلمات است. آنگاه اندیشهٔ خواب چنین است: برای او خاطرهٔ دردناکی بود که مجبور شده بود آرزوی مرگ پدرش را بکند (بهعنوان رهایی) در حالی که پدرش هنوز زنده بود، و چه وحشتناک میشد اگر پدرش شک میکرد!
بنابراین آنچه در اینجا داریم، همان مورد آشنای سرزنش خود پس از از دست دادن کسی محبوب است، و در این نمونه، سرزنش به اهمیتِ کودکیِ آرزوهای مرگ علیه پدر بازمیگردد.
نواقص این مقالهٔ کوتاه، که بیشتر آمادهسازی است تا توضیح و تبیین، احتمالاً تنها تا حدی قابل اغماض خواهند بود، اگر بگویم که این نواقص اجتنابناپذیرند. در این چند یادداشت دربارهٔ پیامدهای روانیِ سازگاری با اصل واقعیت، ناچار شدهام دیدگاههایی را اشاره کنم که ترجیح میدادم در حال حاضر آنها را بازگو نکنم و توجیه آنها قطعاً نیازمند تلاش زیادی خواهد بود. با این حال، امیدوارم خوانندهٔ خیراندیش متوجه شود که حتی در این صفحات نیز، سلطهٔ اصل واقعیت در حال آغاز است.
شبکه های اجتماعی دکتر نادیا صبوری : کانال تلگرام سوژه ناخودآگاه – صفحه اینستاگرام سوژه ناخودآگاه






