(توصیه های بیشتر در مورد فن روانکاوی بخش دوم) (1914)
نویسنده: زیگموند فروید
مترجم: فائزه محمدی
به نظر من بیهوده نیست که مدام به دانشجویان، تغییرات گستردهای را که فن روانکاوی از آغاز پیدایش خود تا کنون دستخوش آن شده است، یادآوری کنیم. در نخستین مرحله ــ یعنی مرحلهی کاتارسیس بروئر ــ شیوه کار این بود که لحظهای که نشانه شکل گرفته بود، مستقیما در کانون توجه قرار گیرد و با سماجت تلاش شود فرایندهای روانی دخیل در آن موقعیت دوباره بازتولید شوند تا تخلیهشان به مسیر فعالیت آگاهانه هدایت شود. هدف در آن زمان، یادآوری و تخلیهی هیجانی[1] با کمک حالت هیپنوتیزمی بود. سپس، هنگامی که هیپنوتیزم کنار گذاشته شد، وظیفه این شد که از تداعی های آزاد بیمار آنچه را که او نتوانسته بود به یاد آورد، کشف شود. مقاومت قرار بود از راهِ تفسیر و آگاه کردن بیمار از نتایج این تفسیر ها دور زده شود. موقعیتهایی که باعث شکلگیری نشانه شده بودند و نیز موقعیتهای دیگری که پشت لحظهی آغاز بیماری نهفته بودند همچنان کانون توجه باقی ماندند؛ اما عنصر تخلیهی هیجانی به پسزمینه رفت و بهنظر میرسید جای خود را به تلاشی بدهد که بیمار ناچار بود صرف کند تا طبق قاعدهی بنیادی روانکاوی بر انتقادهایش از تداعیهای آزاد خودش غلبه نماید. سرانجام، روش منسجمی تکامل یافت که امروزه بهکار میرود؛ در این روش، تحلیلگر از کوشش برای متمرکز کردن توجه بر یک لحظه یا یک مسئلهی خاص چشم میپوشد. او به این بسنده میکند که هر آنچه در سطح ذهن بیمار در زمان حال حضور دارد را بررسی کند، و هنر تفسیر را عمدتاً برای شناسایی مقاومتهایی که در آنجا آشکار میشوند و آگاه کردن بیمار از آنها به کار ببرد. نتیجهی این شیوه تقسیم کاری تازه بود: پزشک مقاومتهایی را آشکار میکند که برای بیمار ناشناختهاند؛ و وقتی بر آنها غلبه شد، بیمار اغلب موقعیتها و پیوندهای فراموششده را بیهیچ دشواریای بازگو میکند. البته هدف این روشهای گوناگون همچنان همان]هدف پیشین[ باقی مانده است. به زبان توصیفی، پر کردن شکافهای حافظه؛ و به زبان پویشی، غلبه بر مقاومتهایی که ناشی از سرکوبی[2] هستند.
ما باید همچنان سپاسگزار فن قدیمی هیپنوتیزم باشیم؛ زیرا فرآیندهای روانیِ منفرد تحلیل را به شکلی جداگانه یا الگووار[3] در برابرمان قرار داد. فقط همین [امر] بود که میتوانست به ما جرات دهد تا خود موقعیتهای پیچیدهتری در درمان تحلیلی خلق کنیم و و آنها را به وضوح در نظر داشته باشیم.
در این درمانهای هیپنوتیزمی، فرایند یادآوری شکلی بسیار ساده داشت: بیمار خود را به یک موقعیت گذشته بازمیگرداند ــ موقعیتی که بهنظر میرسید هرگز آن را با وضعیت کنونی اشتباه نمیگیرد ــ و شرحی از فرآیندهای روانی متعلق به آن را، تا جایی که دست نخورده باقی مانده بودند، ارائه میداد. سپس هر آنچه را که میتوانست از راه تبدیل فرآیندهای ناخودآگاه آن زمان به فرایندهای آگاهانه[4] پدیدار شود، به این شرح اضافه میکرد.
در اینجا میخواهم نکاتی را اضافه کنم که هر تحلیلگری در مشاهداتش درستی آنها را تأیید کرده است. فراموشیِ تأثرات، صحنهها یا تجربهها تقریباً همیشه به این معناست که آنها مسدود شدهاند. وقتی بیمار دربارهی این چیزهای «فراموششده» صحبت میکند، معمولاً اضافه میکند: «در واقع من همیشه این را میدانستم؛ فقط هیچوقت به آن فکر نکرده بودم.» او اغلب ابراز ناامیدی میکند چون چیزهای کمی به فکرش میرسد که واقعاً «فراموششده» باشند؛ یعنی از روزی که اتفاق افتادهاند، تا حالا به آنها فکر نکرده باشد. با اینحال، حتی این خواسته هم برآورده میشود، بهویژه در مورد هیستریهای تبدیلی. دامنهی «فراموشی» باز هم محدودتر میشود، وقتی خاطراتِ پوششی[5] را که تقریباً همیشه حضور دارند، در نظر بگیریم.در برخی موارد چنین احساسی داشتهام که فراموشی معروف دوران کودکی[6] ــ که از لحاظ نظری برای ما اهمیت زیادی دارد ــ بهطور کامل توسط همین خاطرات پوششی جبران میشود. نه فقط بخشی، بلکه همهی آنچه از دوران کودکی ضروری است در این خاطرات حفظ شده است. مسئله فقط این است که بدانیم چگونه آنها را با تحلیل بیرون بکشیم. این خاطرات، سالهای فراموششدهی کودکی را به همان اندازه بازنمایی میکنند که محتوای آشکار یک رویا، افکار پنهانِ رویا را بازنمایی میکند.
گروه دیگری از فرآیندهای روانی ـ شامل فانتزیها، فرآیندهای نسبت دادن]احساس یا فکر به چیزی دیگر[، تکانههای عاطفی و پیوندهای فکری ــ که چون اعمالی صرفاً درونیاند، میتوان آنها را در برابر تأثرات و تجربهها قرار داد؛ و باید نسبتشان با فراموش کردن و بهیادآوردن را بهطور جداگانه بررسی کنیم. در این فرایندها بسیار پیش میآید که چیزی به ظاهر «به یاد آورده» میشود، در حالیکه هرگز نمیتوانسته «فراموش» شده باشد؛ زیرا هیچگاه مورد توجه قرار نگرفته و هرگز آگاهانه نبوده است. در مورد مسیر رویدادهای روانی، به نظر میرسد هیچ تفاوتی نداشته باشد که یک «پیوند فکری» از این دست ابتدا آگاهانه بوده و سپس فراموش شده، یا اینکه اصلاً هرگز توانسته باشد به آگاهی راه پیدا کند. باوری که بیمار در جریان تحلیل به دست میآورد، کاملاً مستقل از این نوع حافظه است.
بهویژه در اشکال گوناگونِ نِوروز وسواسی، فراموشی عمدتاً به ازهمگسیختنِ پیوندهای فکری، ناتوانی در رسیدن به نتیجهگیری درست و مجزا کردن خاطرات[7] محدود میشود.
یک دسته خاص از تجربیات وجود دارد که ازنهایت اهمیت برخوردارند، اما معمولاً هیچ خاطرهای از آنها قابل بازیابی نیست. اینها تجربههایی هستند که در اوایل کودکی رخ دادهاند و در همان زمان درک نشدهاند، اما بعدها فهمیده شده و تفسیر شدهاند. شناختِ آنها از راهِ رویا به دست میآید، و آدم ناگزیر است بر پایهی قانعکنندهترین شواهدی که بافتِ خودِ نِوروز فراهم میکند، به آنها باور داشته باشد. علاوه بر این، خودمان میتوانیم مطمئن شویم که بیمار پس از آنکه بر مقاومت هایش غلبه کرد ، دیگر نبودِ هرگونه خاطره (یا نبودِ هرگونه حس آشنایی با آنها) را بهعنوان دلیلی برای نپذیرفتنشان مطرح نمیکند. بااینهمه، این موضوع به چنان سطحی از احتیاط سنجشگرانه نیاز دارد و چنان چیزهای تازه و شگفتانگیزی را وارد بحث میکندکه ترجیح میدهم آن را برای بحثی جداگانه و در ارتباط با مطالب مناسب نگه دارم.
در چارچوب فن تازه، از آن روند خوشایند و روانِ پیشین، چیز چندانی باقی نمیماند و اغلب هیچ چیز باقی نمیماند. در برخی موارد، بیمارها تا حدی رفتاری شبیه آنچه در روش هیپنوتیزم دیده میشد نشان میدهند و فقط در مراحل بعدی از رفتارشان دست میکشند ؛ اما موارد دیگری هم هستند که از همان آغاز بهکلی متفاوت عمل میکنند. اگر بخواهیم برای برجسته کردن این تفاوت بر همین نوع دوم متمرکز شویم، میتوانیم بگوییم بیمار هیچیک از چیزهایی که فراموش و سرکوب کرده است را به یاد نمیآورد، بلکه آنها را عملی میکند. او آن را نه همچون یک خاطره، بلکه بهصورت یک کنش بازتولید میکند؛ آن را تکرار میکند، البته بیآنکه بداند در حال تکرار آن است.
برای نمونه، بیمار نمیگوید که به یاد میآورد زمانی در برابر اقتدار والدینش سرکش و انتقادگر بوده است؛ بلکه همان رفتار را با پزشک در پیش میگیرد. او به یاد نمیآورد که چگونه در کاوشهای جنسیِ کودکانهاش به بنبستی درماندهکننده و ناامیدکننده رسیده بود؛ اما انبوهی از رویاهای درهم و تداعیهای پراکنده تولید میکند، شکایت میکند که در هیچ کاری موفق نمیشود و تأکید میکند که سرنوشت او این است که هیچچیز را به پایان نرساند. او به یاد نمیآورد که از برخی فعالیتهای جنسیاش بهشدت شرمنده بوده و از فاششدن آنها ترسیده است؛ اما آشکارا نشان میدهد که از درمانی که اکنون آغاز کرده شرم دارد و میکوشد آن را از همه پنهان نگه دارد. و نمونهها به همین ترتیب ادامه دارند.
پیش از هر چیز، بیمار درمان خود را با تکراری از این دست آغاز میکند. وقتی قاعدهی اصلی روانکاوی برای بیماری با گذشتهای پرحادثه و تاریخچهای طولانی از بیماری توضیح داده میشود و سپس از او خواسته میشود هرچه به ذهنش میآید بگوید، انتظار میرود سیلی از اطلاعات را بیرون بریزد؛ اما اغلب اولین اتفاق این است که چیزی برای گفتن ندارد. سکوت میکند و اعلام میکند که هیچچیز به ذهنش خطور نمیکند. طبیعتاً این [رفتار] تنها تکرارِ یک نگرشِ همجنسگرایانه[8] است که بهصورت مقاومتی در برابر به یاد آوردنِ هر چیزی پدیدار میشود. تا زمانی که بیمار در درمان است، نمیتواند از این اجبار به تکرار بگریزد؛ و در نهایت درمییابیم که این[اجبار به تکرار] ، شیوهی او برای به یاد آوردن است.
آنچه بیش از هر چیز برای ما اهمیت دارد، طبعاً رابطهی این اجبار به تکرار با انتقال و مقاومت است. خیلی زود درمییابیم که انتقال خود چیزی نیست جز شکلی از تکرار ، و تکرار در واقع انتقال گذشتهی فراموششده است، نه فقط به پزشک بلکه بر تمام جنبههای موقعیت کنونی. بنابراین باید آماده باشیم که ببینیم بیمار تسلیم این اجبار به تکرار میشود ــ اجبارى که اکنون جای انگیزش به یاد آوردن را گرفته است ــ نهتنها در نگرش و طرز برخوردش با پزشک، بلکه در هر فعالیت و رابطهی دیگری که در آن زمان ممکن است در زندگیاش نقش داشته باشد؛ مثلاً اگر در طول درمان عاشق شود یا وظیفهای را به عهده گیرد یا کسب و کاری را شروع کند.نقش مقاومت هم بهآسانی شناخته میشود. هرچه مقاومت بیشتر باشد، «عملکردن» (یا همان تکرار) بیشتر جای یادآوری را میگیرد. چرا که یادآوریِ کاملِ آنچه فراموش شده ـ آنگونه که در هیپنوتیزم رخ میدهد ـ برابر است با حالتی که در آن مقاومت کاملاً کنار گذاشته شده است. اگر بیمار درمانش را با یک انتقال مثبتِ خفیف و نهچندان آشکار شروع کند، در ابتدا میتواند مثل حالت هیپنوتیزم، خاطراتش را به یاد بیاورد؛ و در این مدت علائم بیماریاش هم ساکت میمانند. اما اگر در طول تحلیل، انتقال حالت خصمانه پیدا کند یا خیلی شدید شود و نیاز به سرکوب پیدا کند، یادآوری سریعاً جایش را به کنش[9] میدهد. از آن به بعد، این مقاومتها هستند که تعیین میکنند چه چیزهایی باید دوباره تکرار شوند. بیمار از زرادخانهی گذشته سلاحهایی بیرون میکشد تا با آنها از خود در برابر پیشرفت درمان دفاع کند ــ سلاحهایی که ما باید یکییکی از او بگیریم.
ما آموختهایم که بیمار بهجای یادآوری، دست به تکرار میزند؛ و این تکرار را در شرایط مقاومت انجام میدهد. اکنون میتوانیم بپرسیم: در واقع چه چیزهایی را تکرار میکند یا به عمل در میآورد؟ پاسخ این است که او هر چیزی را که از سرچشمههای سرکوب شده راهی به شخصیت آشکارش یافته است تکرار میکند: بازداریهایش، نگرشهای ناکارآمدش و ویژگیهای شخصیتی بیمارگونهاش. او همچنین تمام علائم بیماریاش را در جریان درمان تکرار میکند.و اکنون میبینیم که با توجه کردن به اجبار به تکرار، هیچ واقعیت تازهای به دست نیاوردهایم، بلکه فقط دیدی گستردهتر پیدا کردهایم. ما فقط برای خود روشن کردهایم که وضعیت بیمار بودن، با آغاز تحلیل از بین نمیرود و باید بیماری او را نه بهعنوان رویدادی در گذشته، بلکه بهمثابه نیرویی در زمان حال درمان کنیم. این وضعیت بیماری، جزء به جزء، به درون حوزه و دامنهی عملِ درمان کشیده میشود؛ و در حالی که بیمار آن را همچون چیزی واقعی و معاصر تجربه میکند، ما باید کار درمانی خود را بر روی آن انجام دهیم، که تا حد زیادی شامل ردگیری آن تا گذشته است.
به یاد آوردن، آنگونه که در هیپنوتیزم القا میشد، نمیتوانست حسی جز این بدهد که شبیه آزمایشی در آزمایشگاه است. از سوی دیگر تکرار کردن، آنگونه که در درمان تحلیلی بر اساس شیوهی تازه تحریک میشود، به معنای زندهکردن بخشی از زندگی واقعی است؛ و به همین دلیل همیشه نمیتواند بیضرر و بیاشکال باشد. این نکته مسئلهی بزرگی را پیش میکشد که اغلب گریزناپذیر است: «وخامت در جریان درمان».
پیش از هر چیز، خودِ شروع درمان تغییری در نگرش آگاهانهی بیمار نسبت به بیماریاش ایجاد میکند. او معمولاً فقط به شکایت کردن از آن بسنده کرده، آن را بیهوده دانسته و اهمیتش را دستکم گرفته است؛ و در بقیهی موارد هم سیاست شترمرغوارِ سرکوب را که در برابر ریشههای بیماریاش به کار برده بود، به علائم آن هم گسترش داده است. به همین دلیل ممکن است درست نداند فوبیای او در چه شرایطی بروز میکند، یا به نحوهی بیان دقیق افکار وسواسیاش توجه نکند، یا هدف واقعی تکانههای وسواسیاش را نفهمد. روشن است که این به درمان کمکی نمیکند.او باید شجاعت پیدا کند که توجهش را به پدیدههای بیماریاش معطوف کند. بیماریاش دیگر نباید برایش حقیر به نظر برسد، بلکه باید به دشمنی شایستهی شهامتاش تبدیل شود، بخشی از شخصیتاش که دلیلی محکم برای وجود خود دارد و باید از دل آن چیزهایی ارزشمند برای زندگی آیندهاش استخراج شود. بدین ترتیب، از همان آغاز، راه برای آشتی با مواد سرکوبشدهای که در قالب علائمش خود را نشان میدهند هموار میشود، و در عین حال جایی هم برای نوعی مدارا در برابر وضعیت بیمار بودن پیدا میشود.اگر این نگرش تازه به بیماری موجب تشدید تعارضها شود و نشانههایی را که تا آن زمان مبهم بودند آشکار کند، میتوان بهسادگی بیمار را دلگرم کرد و گفت اینها تنها وخامتهایی لازم و موقتی هستند و نمیتوان دشمنی را شکست داد که غایب است یا در تیررس نیست. بااینحال، مقاومت میتواند از این وضعیت به نفع خود استفاده کند و از «اجازهی بیمار بودن» سوءاستفاده نماید. گویی مقاومت میگوید: «ببین! وقتی واقعاً به چنین چیزهایی میدان میدهم چه میشود. آیا حق نداشتم آنها را تسلیمِ سرکوب کنم؟» بهویژه افراد جوان و کودکمنش تمایل دارند ضرورتی را که درمان برای توجه به بیماریشان تحمیل میکند، بهانهای خوشایند برای غرق شدن در علائم خود قرار دهند.
خطرهای بیشتری از این واقعیت ناشی میشوند که در جریان درمان، تکانههای غریزی تازه و عمیقتری که تا آن زمان خود را نشان نداده بودند، ممکن است به شکل «تکرار» بروز کنند. در نهایت، این امکان وجود دارد که رفتارهای بیمار در خارج از حوزهی انتقال، به زندگی روزمرهاش آسیب موقت وارد کنند، یا حتی چنان انتخاب شده باشند که چشمانداز بهبودی او را برای همیشه از میان ببرند.
راهبرد هایی که پزشک در این موقعیت باید به کار گیرد بهسادگی قابل توجیه است. برای او، یادآوری به شیوهی قدیمی ــ یعنی بازتولید در عرصهی روانی ــ همچنان هدفی است که به آن پایبند میماند، هرچند میداند چنین هدفی در فن تازه دستیافتنی نیست. او آماده است که با بیمار خود درگیر مبارزهای دائمی شود تا همهی تکانههایی را که بیمار میخواهد به عرصهی کنشهای عملی بکشاند، در همان عرصهی روانی نگه دارد؛ و اگر بتواند کاری کند که چیزی را که بیمار میخواهد در عمل تخلیه کند از راه کارِ یادآوری حلوفصل شود، آن را پیروزی برای درمان میداند.اگر دلبستگی ناشی از انتقال به چیزی حتی نسبتاً مفید تبدیل شده باشد، درمان میتواند بیمار را از اجرای هر یک از کنشهای تکراری مهم باز دارد و قصد او برای انجام آنها را ــ در همان لحظهی زایش (in statu nascendi) ــ بهعنوان مادهای برای کار درمانی بهکار گیرد. بهترین راه برای محافظت از بیمار در برابر آسیبهایی که ممکن است از اجرای یکی از تکانههایش ناشی شوند، این است که او را متعهد کنیم در طول درمان هیچ تصمیم مهمی دربارهی زندگیاش نگیرد؛ برای مثال، نه حرفهای انتخاب کند و نه ابژهی عشق قطعی، بلکه همهی این تصمیمها را تا پس از بهبودی به تعویق بیندازد.
در عین حال، تا جایی که با این محدودیتها سازگار است، باید آزادی شخصیِ بیمار را دستنخورده باقی گذاشت و مانع اجرای تصمیمهای کماهمیت او نشد، حتی اگر احمقانه باشند. نباید فراموش کرد که انسان در حقیقت تنها از راه تجربهها و لغزشهای خود است که خرد میآموزد.همچنین افرادی هستند که نمیتوان آنان را از فروغلتیدن به طرحی کاملاً نامطلوب در طول درمان بازداشت، و تنها پس از آن است که برای تحلیل آماده و قابل دسترسی میشوند. گاهی نیز ناگزیر پیش میآید که غرایز مهارنشده پیش از آنکه فرصتی برای نهادن افسارِ انتقال بر آنها باشد، خود را ابراز کنند؛ یا آنکه پیوندهایی که بیمار را به درمان متصل میسازد، بهدست خود او در قالب کنشی تکراری گسسته شوند.بهعنوان نمونهای افراطی میتوانم مورد خانمی سالخورده را ذکر کنم که بارها در حالتی نیمهآگاه خانه و شوهرش را ترک کرده و به جایی رفته بود که کسی نمیدانست کجاست، بیآنکه هرگز نسبت به انگیزهی خود برای این فرارها آگاهی یافته باشد. او با یک انتقال محبتآمیز آشکار وارد درمان شد که در همان روزهای نخست بهطرزی شگفتانگیز و سریع شدت گرفت؛ اما تا پایان هفته از من هم گریخت، پیش از آنکه فرصتی بیابم چیزی به او بگویم که شاید مانع از این تکرار میشد.
ابزار اصلی برای مهار اجبار به تکرار بیمار و تبدیل آن به انگیزهای برای یادآوری، در شیوهی مدیریت انتقال نهفته است. ما این اجبار را بیخطر، و حتی سودمند، میسازیم از راه اینکه اجازه میدهیم در عرصهای مشخص خود را بروز دهد. ما آن را در انتقال میپذیریم، همچون میدان بازیای که در آن اجازه دارد تقریباً با آزادی کامل گسترش یابد و از آن انتظار داریم هر آنچه از غرایز بیماریزا در ذهن بیمار پنهان شده است را به ما نمایش دهد.به شرط آنکه بیمار بهاندازهی کافی همکاری نشان دهد تا شرایط ضروری تحلیل را رعایت کند، ما معمولاً موفق میشویم به همهی نشانههای بیماری معنایی تازه در قالب انتقال بدهیم و نوروز عادی او را با «نوروز انتقالی» جایگزین کنیم؛ نوروزی که میتوان از راه کارِ درمانی آن را درمان کرد.
بدینترتیب، انتقال منطقهی میانیای میسازد میان بیماری و زندگی واقعی، که گذار از یکی به دیگری از طریق آن صورت میگیرد. این وضعیت تازه همهی ویژگیهای بیماری را در خود دارد، اما در واقع یک بیماری مصنوعی است که در هر لحظه برای مداخلهی ما قابل دسترسی است. این وضعیت، بخشی از تجربهای واقعی است، اما تجربهای که به لطف شرایطی بسیار مساعد فراهم آمده و ذاتاً موقتی است.
ما از طریق واکنشهای تکراری که در انتقال[10] به نمایش گذاشته میشوند، در مسیرهای آشنا بهسوی بیدار شدنِ خاطرهها هدایت میشویم؛ خاطراتی که گویی پس از غلبه بر مقاومت، بیهیچ دشواری آشکار میشوند.
در این نقطه شاید میتوانستم بحث را قطع کنم، اگر عنوان این مقاله مرا موظف نمیکرد که نکتهی دیگری از فن تحلیلی را مورد بررسی قرار دهم. نخستین گام در غلبه بر مقاومتها ــ همانطور که میدانیم ــ از سوی تحلیلگر برداشته میشود، بدینگونه که مقاومت را (که هرگز از سوی بیمار شناخته نمیشود) آشکار میسازد و او را با آن آشنا میکند. اکنون به نظر میرسد مبتدیان در کار تحلیلی تمایل دارند این گام آغازین را همهی کار خود تلقی کنند. بارها از من خواسته شده دربارهی پروندههایی نظر بدهم که در آنها پزشک شکایت داشت مقاومت بیمار را به او نشان داده اما هیچ تغییری پدید نیامده است؛ بلکه حتی مقاومت نیرومندتر شده و کل وضعیت از همیشه مبهمتر گشته است. درمان به نظر بیپیشرفت میآمد.این پیشبینی تیرهوتار همیشه نادرست از کار درمیآمد. درمان، طبق قاعده، به شکلی کاملاً رضایتبخش پیش میرفت. تحلیلگر فقط فراموش کرده بود که صِرفِ نامگذاریِ مقاومت نمیتواند به رفع فوری آن بینجامد. باید به بیمار زمان داد تا با مقاومتی که اکنون با آن آشنا شده انس بگیرد، از آن عبور کند، و با ادامهی کار تحلیلی ــ برخلاف میل مقاومت و مطابق با قاعدهی بنیادین تحلیل ــ بر آن غلبه کند. تنها در اوج مقاومت است که تحلیلگر میتواند در کار مشترک با بیمار، تکانههای غریزی سرکوب شدهای را کشف کند که سوختِ مقاومتاند؛ و همین نوع تجربه است که بیمار را به وجود و نیروی چنین تکانههایی قانع میکند.پزشک جز این کاری ندارد که صبر کند و بگذارد جریان طبیعی کار طی شود؛ جریانی که نه میتوان از آن گریخت و نه همیشه میتوان آن را شتاب بخشید. اگر او بر این باور استوار بماند، اغلب از این توهّم رها میشود که شکست خورده، در حالیکه در واقع درمان را در مسیر درست پیش میبرد.
این کار کردن بر روی مقاومتها در عمل ممکن است به کاری دشوار برای سوژهی تحلیل و آزمون صبر برای تحلیلگر تبدیل شود. بااینحال، این بخشی از کار است که بیشترین دگرگونیها را در بیمار ایجاد میکند و درمان تحلیلی را از هر نوع درمان مبتنی بر تلقین متمایز میسازد. از دیدگاه نظری میتوان آن را با «تخلیه هیجانیِ»[11] مقادیر هیجانیای که بهوسیلهی سرکوب خفه شده بودند مرتبط دانست ــ تخلیهای که بدون آن، درمان هیپنوتیزمی بیاثر باقی میمانْد.
[1] abreaction
[2] repression
[3] schematic
[4] conscious
[5] screen memories
[6] the familiar childhood amnesia
[7] isolating memories
[8] homosexual attitude
[9] acting out
[10] transference
[11] abreaction
شبکه های اجتماعی دکتر نادیا صبوری : کانال تلگرام سوژه ناخودآگاه – صفحه اینستاگرام سوژه ناخودآگاه






