نویسنده: زیگموند فروید، 1915
مترجمان: مروارید زارع، آرزو عبدی
در متن پیشرو، واژهای که در نسخه اولیه آلمانی به کار رفته است، «Trieb» است که غالبا در زبان فارسی به «رانه» یا «سائق» ترجمه شده است. اما در نسخه انگلیسی از واژه «instinct» استفاده شده و این امر باعث شده است که در برخی ترجمههای فارسی نیز معادل «غریزه» به کار رود، درحالیکه از نظر مفهمومی دقیق نیست؛ زیرا غریزه بار زیستشناختی بیشتری دارد. بر این اساس در ترجمه فعلی همان ترجمه «رانه» را آوردهایم، تا دقیقتر باشد.
(مترجمان)
ما اغلب شنیدهایم که علوم باید بر اساس مفاهیم پایهای واضح و بهدقت تعریفشده بنا شوند، در واقع، هیچ علمی، حتی دقیقترین آنها، با چنین تعاریفی آغاز نمیشود، آغاز واقعی فعالیت علمی در توصیف پدیدهها و سپس گروهبندی، طبقهبندی و مرتبط ساختن آنهاست، حتی در مرحله توصیف نیز نمیتوان از بهکارگیری برخی ایدههای انتزاعی نسبت به ماده مورد بررسی اجتناب کرد، ایدههایی که از جایی ناشی میشوند اما قطعاً تنها از مشاهدات جدید نیستند، چنین ایدههایی که بعدها به مفاهیم پایهای علم تبدیل میشوند، زمانی که ماده بیشتر مورد بررسی قرار میگیرد، ضروریتر میشوند، آنها در ابتدا باید دارای درجهای از عدم وضوح باشند؛ هیچ بحثی در مورد تفکیک واضح محتوای آنها وجود ندارد، تا زمانی که آنها در این حالت باقی میمانند، ما با ارجاع مکرر به ماده مشاهدهای که به نظر میرسد از آنها ناشی شدهاند، به درک معنای آنها میرسیم، اما در واقع، بر روی آنها تحمیل شدهاند، بنابراین، بهطور دقیق، ماهیت آنها قراردادی است – هرچند همه چیز بستگی به این دارد که بهطور دلخواه انتخاب نشوند بلکه بر اساس ارتباطات معنادار با مواد تجربی تعیین شوند، ارتباطاتی که به نظر میرسد ما قبل از اینکه بتوانیم آنها را بهوضوح شناسایی و اثبات کنیم، حس میکنیم، تنها پس از بررسی دقیقتر زمینه مشاهده است که ما قادر به فرمولبندی مفاهیم علمی پایهای با دقت بیشتری هستیم و به تدریج آنها را به گونهای اصلاح میکنیم تا در یک حوزه وسیع قابل استفاده و سازگار شوند، سپس، واقعاً ممکن است زمان آن رسیده باشد که آنها را در تعاریف محدود کنیم، با این حال، پیشرفت دانش هیچ گونه انعطافناپذیری را حتی در تعاریف تحمل نمیکند، فیزیک نمونهی عالی از نحوهای است که حتی «مفاهیم پایهای» که به شکل تعاریف تعیین شدهاند، مدام در محتوای خود تغییر میکنند.
یک مفهوم پایهای قراردادی از این نوع که در حال حاضر هنوز تا حدودی مبهم است اما برای ما در روانشناسی ضروری است، مفهوم رانه است، بیایید سعی کنیم با بررسی کردن آن از زوایای مختلف، محتوایی برای آن ارائه دهیم.
اول، از زاویه فیزیولوژی، این علم به ما مفهوم «محرک» و الگوی مسیر بازتابی را داده است که طبق آن یک محرک که از بیرون بر بافت زنده «ماده عصبی» اعمال میشود، با عمل (action) رو به بیرون تخلیه میشود، این عمل به این معنا مفید است که ماده تحریکشده را از تأثیر محرک دور میکند و آن را از دامنه عمل خود خارج میسازد.
رابطه «رانه» با «محرک» چیست؟ هیچ چیزی مانع از این نمیشود که ما مفهوم «رانه» را زیر مجموعهای از «محرک» قرار دهیم و بگوییم که رانه یک محرک است که به ذهن اعمال میشود، اما ما بلافاصله نسبت به معادلسازی رانه و تحریک ذهنی هوشیار میشویم، به وضوح محرکهای دیگری نیز برای ذهن وجود دارد که غیر از نوع رانهای هستند، محرکهایی که بیشتر شبیه محرکهای فیزیولوژیکی عمل میکنند، به عنوان مثال، وقتی نور شدیدی بر چشم میافتد، این یک محرک رانهای نیست؛ اما زمانی که خشکی غشای مخاطی حلق یا تحریک غشای مخاطی معده احساس میشود، این یک محرک رانهای است.
ما اکنون مواد لازم برای تمایز بین محرکهای رانهای و سایر محرکهایی (فیزیولوژیکی) که بر ذهن تأثیر میگذارند، به دست آوردهایم، در ابتدا، یک محرک رانهای از دنیای خارجی ناشی نمیشود بلکه از درون خود ارگانیسم ناشی میشود، به همین دلیل، این محرک به طور متفاوتی بر ذهن تأثیر میگذارد و برای رفع آن اقدامات متفاوتی لازم است، علاوه بر این، هر آنچه برای یک محرک ضروری است، اگر فرض کنیم که با یک تأثیر واحد عمل میکند، پوشش داده میشود، به گونهای که میتوان آن را با یک اقدام واحد دفع کرد. یک نمونهی معمول از این، فرار حرکتی از منبع محرک است، البته این تأثیرات ممکن است تکرار و جمع شوند، اما این موضوع هیچ تفاوتی با مفهوم ما از فرآیند و شرایط برای رفع محرک ندارد. از سوی دیگر، یک رانه هرگز به عنوان نیرویی که تأثیر لحظهای دارد عمل نمیکند بلکه همیشه به عنوان یک نیروی دائمی عمل میکند، علاوه بر این، از آنجا که این نیروی ثابت از درون ارگانیسم تأثیر میگذارد، هیچ فراری نمیتواند در برابر آن مؤثر باشد، یک اصطلاح بهتر برای محرک رانهای «نیاز» است، آنچه نیاز را از بین میبرد «ارضا» است. این تنها با یک تغییر مناسب (کافی) در منبع درونی تحریک به دست میآید.
بیایید خود را در موقعیت یک موجود زنده تقریباً کاملاً ناتوان تصور کنیم که هنوز در دنیای خود جهتگیری نکرده و در حال دریافت محرکهایی در ماده عصبی خود است، این موجود بسیار زود در موقعیتی قرار خواهد گرفت که بتواند تمایز اولیه و جهتگیری اولیهای انجام دهد. از یک سو به محرکهایی آگاه خواهد شد که میتوانند با کنش عضلانی (فرار) اجتناب شوند؛ این محرکها را به دنیای خارجی نسبت میدهد، از سوی دیگر همچنین به محرکهایی آگاه خواهد شد که علیه آنها چنین عملی بیفایده است و ویژگی فشار ثابت آنها حتی با وجود این عمل همچنان باقی میماند؛ این محرکها نشانههایی از دنیای داخلی هستند، شواهدی از نیازهای رانهای. بنابراین، ماده ادراکی موجود زنده در اثر کارایی فعالیت عضلانی خود، مبنایی برای تمایز بین «بیرون» و «درون» یافته است.
بنابراین در درجه اول با بررسی کردن ویژگیهای اصلی رانهها به ماهیت اساسی آنها میرسیم – منبع آنها در منابع تحریک درون ارگانیسم و ظهور آنها به عنوان یک نیروی ثابت – و از اینجا یکی از ویژگیهای دیگر رانهها که میتوانیم نتیجهگیری کنیم این است که هیچ اقدام فراری در برابر آنها مؤثر نیست. با این حال، در طول این بحث، نمیتوانیم از چیزی که ما را به پذیرش بیشتر وادار میکند غافل شویم، برای راهنمایی در برخورد با زمینه پدیدههای روانشناختی، ما تنها برخی قرادادها را به عنوان مفاهیم بنیادی در مواد تجربی خود به کار نمیگیریم؛ بلکه از تعدادی از پیشفرضهای پیچیده نیز استفاده میکنیم. ما قبلاً به مهمترین این پیشفرضها اشاره کردهایم و اکنون تنها کافی است که آن را به صراحت بیان کنیم. این پیشفرض از نوع زیستی است و از مفهوم «هدف»یا شاید از مفهوم «کارآمدی (expediency)» استفاده میکند و به این صورت بیان میشود: سیستم عصبی یک دستگاه است که وظیفه دارد محرکهای که به آن میرسند را نابود کند، یا آنها را به پایینترین سطح ممکن کاهش دهد؛ یا اگر ممکن بود، خود را در وضعیتی کاملاً بدون تحریک نگه دارد، بیایید فعلاً به عدم وضوح این ایده ایرادی نگیریم و وظیفهای کلی برای سیستم عصبی تعیین کنیم: تسلط بر محرکها. سپس میبینیم که چگونه الگوی ساده رفلکس فیزیولوژیکی با معرفی رانهها به شدت پیچیده میشود. محرکهای خارجی تنها یک وظیفه را تحمیل میکنند: دوری کردن از آنها؛ این کار با حرکات عضلانی انجام میشود، که یکی از آنها نهایتاً به این هدف میرسد و پس از آن، به عنوان حرکت کارآمد، به یک تمایل ارثی تبدیل میشود. اما محرکهای رانهای که از درون ارگانیسم ناشی میشوند، نمیتوانند با این مکانیزم مدیریت شوند، بنابراین، آنها خواستههای بسیار بالاتری بر سیستم عصبی تحمیل میکنند و باعث میشوند تا ]سیستم عصبی[ فعالیتهای پیچیده و درهمتنیدهای را انجام دهد که دنیای خارجی را به گونهای تغییر دهد که ارضای منبع درونی تحریک را فراهم کند، بالاتر از همه، آنها سیستم عصبی را مجبور میکنند تا از نیّت ایدئال خود برای دوری کردن از محرکها صرف نظر کند، زیرا آنها یک جریان مداوم و غیرقابل اجتناب از تحریک را حفظ میکنند. بنابراین ما میتوانیم به خوبی نتیجهگیری کنیم که رانهها و نه محرکهای بیرونی، نیروهای حقیقی محرکه پشت پیشرفتهایی هستند که سیستم عصبی را با ظرفیتهای نامحدود خود به سطح بالای رشد فعلی رساندهاند، البته هیچ مانعی وجود ندارد که ما فرض کنیم رانهها خود، حداقل تا حدی، رسوباتی از اثرات تحریکات بیرونی هستند که در طول فرگشت تغییراتی در ماده زنده ایجاد کردهاند. زمانی که ما متوجه میشویم که فعالیت حتی پیچیدهترین دستگاههای ذهنی نیز تحت تأثیر اصل لذت قرار دارد، یعنی به طور خودکار توسط احساساتی که متعلق به توالی لذت-نالذت هستند تنظیم میشود، به سختی میتوانیم فرضیه بعدی را رد کنیم که این احساسات منعکسکننده نحوه تسلط بر محرکها هستند – قطعاً به این معنا که احساسات ناخوشایند با افزایش و احساسات خوشایند با کاهش تحریک مرتبط هستند. با این حال، ما این فرض را در شکل فعلی و بسیار نامشخص آن حفظ خواهیم کرد تا زمانی که موفق شویم، اگر ممکن باشد، دریابیم چه نوع رابطهای بین لذت و نا-لذت از یک سو و نوسانات در مقدار تحریکاتی که بر زندگی ذهنی تأثیر میگذارد، از سوی دیگر وجود دارد، مسلم است که بسیاری از روابط بسیار متنوع و نه چندان سادهای از این نوع ممکن است وجود داشته باشد.
اگر اکنون خود را به بررسی زندگی ذهنی از دیدگاه زیستی معطوف کنیم، «رانه» به عنوان یک مفهوم در مرز بین ذهنی و جسمانی ظاهر میشود، به عنوان نماینده روانی محرکاتی که از درون ارگانیسم ناشی میشوند و به ذهن میرسند، و به عنوان معیاری برای تقاضاهای وارد شده بر ذهن برای انجام کار به دلیل ارتباطش با بدن.
ما اکنون در موقعیتی هستیم که میتوانیم برخی اصطلاحات که در ارتباط با مفهوم رانه استفاده میشوند را مورد بحث قرار دهیم- به عنوان مثال، «فشار» آن، «هدف» آن، «ابژه» آن و «منبع» آن.
با فشار [Drang] یک رانه، ما عامل حرکتی آن را درک میکنیم، مقدار نیرو یا اندازه تقاضا برای کاری که نمایانگر آن است، ویژگی اعمال فشار، بین تمامی رانهها مشترک است؛ در واقع، این خود جوهره آنهاست. هر رانه یک قطعه از فعالیت است؛ اگر ما به زبان عامیامه درباره رانههای «منفعل» صحبت کنیم، تنها میتوانیم به رانههایی اشاره کنیم که هدفشان ماهیتی منفعل دارد.
هدف [Ziel] یک رانه در هر مورد، ارضا است که تنها با از بین بردن وضعیت تحریک در منبع رانه به دست میآید. اما اگرچه هدف نهایی هر رانه ثابت میماند، ممکن است راههای مختلفی به سمت همان هدف نهایی وجود داشته باشد؛ به طوری که یک رانه ممکن است اهداف نزدیکتر یا میانجی داشته باشد که با یکدیگر ترکیب یا تعویض میشوند. تجربه همچنین به ما اجازه میدهد درباره رانههایی که «در هدف خود مهار شدهاند» صحبت کنیم، در مواردی که به فرآیندها اجازه داده میشود تا به نوعی به سمت ارضای رانهای پیش بروند اما سپس مهار یا منحرف میشوند. ما میتوانیم فرض کنیم که حتی فرآیندهای این چنینی نیز شامل یک ارضای جزئی هستند.
ابژه یک رانه، چیزی است که در ارتباط با آن یا از طریق آن، رانه قادر است هدف خود را تحقق بخشد، این متغیرترین جنبه یک رانه است و ابتدا به آن متصل نبوده، بلکه تنها به دلیل اینکه به طور خاصی برای تحقق ارضا مناسب است، به آن اختصاص داده میشود. ابژه لزوماً چیزی بیرونی نیست: ممکن است به همان اندازه بخشی از بدن خود سوژه باشد. در طول تغییرات مختلفی که رانه در طول وجودش تجربه میکند، ممکن است ابژه به تعداد نامحدودی تغییر کند؛ و این جابهجایی ابژه نقش بسیار مهمی در سرنوشت رانهها ایفا میکند. ممکن است است اتفاق بیفتد که یک ابژه برای رضایت چندین رانه به طور همزمان خدمت کند، پدیدهای که آدلر آن را «تلاقی» رانهها [Triebverschränkung] نامیده است، پیوندی به ویژه نزدیک بین رانه و ابژه آن با اصطلاح «تثبیت» مشخص میشود، این امر معمولاً در مراحل بسیار اولیه رشد یک رانه اتفاق میافتد و از طریق مقابله شدید با جدایی، حرکتپذیری آن را پایان میدهد.
منبع [Quelle] یک رانه به معنای فرآیند جسمانی است که در یک اندام یا قسمتی از بدن رخ میدهد و محرک آن در زندگی روانی توسط یک رانه نمایان میشود، ما نمیدانیم که آیا این فرآیند همیشه از نوع شیمیایی است یا اینکه ممکن است به آزادسازی نیروهای دیگر، مانند نیروهای مکانیکی، نیز مربوط باشد، مطالعه منابع رانهها خارج از حوزه روانشناسی است. اگرچه رانهها به طور کامل توسط منبع جسمانی خود تعیین میشوند، ما در زندگی روانی آنها را تنها از طریق اهدافشان میشناسیم. دانش دقیق درباره منابع یک رانه به منظور تحقیق روانشناختی همیشه ضروری نیست؛ گاهی اوقات میتوان منبع آن را از هدفش استنباط کرد.
آیا باید فرض کنیم که رانههای مختلفی که از بدن نشأت میگیرند و بر ذهن تأثیر میگذارند، توسط ویژگیهای متفاوتی نیز متمایز میشوند و به همین دلیل است که در زندگی ذهنی به شیوههای کیفی متفاوت عمل میکنند؟ به نظر نمیرسد این فرض توجیهپذیر باشد؛ فرض سادهتری که ممکن است برای ما کافی باشد این است که رانهها همه از نظر کیفی مشابه هستند و تأثیری که ایجاد میکنند تنها به مقدار تحریکی که دارند وابسته است، یا شاید علاوه بر آن، به برخی از کارکردهای آن کمیت (تحریک). آنچه اثرات ذهنی تولید شده توسط رانههای مختلف را از یکدیگر متمایز میکند، ممکن است به تفاوت در منابع آنها بازگردد، در هر صورت، تنها در مباحث بعدی قادر خواهیم بود روشن کنیم که مسأله کیفیت رانهها چه معنایی دارد.
چه رانههایی باید فرض کنیم وجود دارند و چند تا هستند؟ به وضوح در اینجا فرصت زیادی برای انتخاب دلخواه یا تصادفی وجود دارد. زمانی که موضوع مورد بحث ایجاب کند و محدودیتهای تحلیل روانشناختی اجازه دهد، هیچ اشکالی ندارد که کسی مفهوم رانهی بازی یا تخریب یا اجتماعی بودن را به کار ببرد. با این حال، نباید فراموش کنیم که از خود بپرسیم آیا انگیزههای رانهای مانند اینها، که از یک سو بسیار تخصصی هستند، نمیتوانند بر اساس منابع رانه، بیشتر مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرند، به طوری که تنها رانههای اولیه – آنهایی که نمیتوانند بیشتر تجزیه شوند – اهمیت داشته باشند؟
من پیشنهاد کردهام که این رانههای اولیه باید در دو گروه از هم متمایز شوند: رانههای ایگویی یا صیانت از نفس و رانههای جنسی.اما این فرض مانند پیشفرض ما درباره هدف زیستی دستگاه روانی دارای وضعیت یک پیشفرض ضروری نیست؛ این تنها یک فرض کارکردی است که تنها تا زمانی که مفید باشد باید حفظ شود و اگر با فرضیه دیگری جایگزین شود، تفاوت چندانی در نتایج کار توصیف و طبقهبندی ما نخواهد داشت، این فرضیه در طول تکامل روانکاوی شکل گرفت، که ابتدا روی رواننژندیها یا به طور دقیقتر بر روی گروهی که به عنوان «نوروز انتقال» توصیف شدهاند (هیستری و رواننژندی وسواس) به کار گرفته میشد، اینها نشان دادند که در ریشه تمامی این اختلالات، تعارضی بین خواستههای جنسی و خواستههای ایگو وجود دارد، همیشه ممکن است که یک مطالعه جامع از سایر اختلالات نوروتیک (به ویژه رواننژندیهای نارسیسیستی، اسکیزوفرنیها) ما را ملزم کند تا این فرمول را تغییر دهیم و طبقهبندی متفاوتی از رانههای اولیه ارائه دهیم، اما در حال حاضر ما از چنین فرمولی آگاه نیستیم و نیز با هیچ دلیلی برای مخالفت با تمایز بین رانههای جنسی و رانههای ایگو مواجه نشدهایم.
من بهطور کلی تردید دارم که آیا میتوان بر اساس بررسی دادههای روانشناختی به نشانههای قاطع برای تمایز و طبقهبندی رانهها دست یافت یا خیر، به نظر میرسد که این بررسی، خود نیازمند بهکارگیری دادههای ناشی از فرضیات مشخصی در مورد زندگی رانهای است و بهتر است این فرضیات بتوانند از شاخههای دیگر دانش استخراج شده و به روانشناسی منتقل شوند. سهمی که زیستشناسی در اینجا میتواند داشته باشد، قطعاً با تمایز بین رانههای جنسی و رانههای خود در تضاد نیست. زیستشناسی به ما میآموزد که جنسیت را نمیتوان با سایر عملکردهای فرد برابر دانست؛ زیرا اهداف آن فراتر از فرد رفته و محتوای آن تولید افراد جدید است – یعنی حفظ گونه. علاوه بر این، نشان میدهد که میتوان دو دیدگاه درباره رابطه بین خود و جنسیت اتخاذ کرد، که ظاهرا هر دو بنیان محکمی دارند، در یک دیدگاه، فرد چیز اصلی است، جنسیت یکی از فعالیتهای آن و ارضای جنسی یکی از نیازهای آن است؛ در حالی که دیدگاه دیگر، فرد یک الحاق موقت و گذرا به ماده ژنتیکی شبهجاودانهای است که از طریق فرآیند تولید مثل به او واگذار شده است. فرضیهای که عملکرد جنسی را بهخاطر شیمی خاص خود از سایر فرآیندهای بدنی متمایز میکند، بهعنوان یک پیشفرض از سوی مکتب تحقیقاتی زیستی ارلیش نیز مطرح شده است.
از آنجا که مطالعه زندگی رانهای از جهت خودآگاهی تقریباً با دشواریهای غیرقابل حلی روبهرو است، منبع اصلی دانش ما همچنان تحقیق روانکاوانه اختلالات ذهنی باقی میماند، با این حال، روانکاوی، به دلیل روند توسعهاش، تا کنون توانسته است تنها درباره رانههای جنسی اطلاعات نسبتاً رضایتبخشی ارائه دهد؛ زیرا دقیقاً همین گروه است که در مطالعه رواننژندیها بهطور جداگانه قابل مشاهدهاند. با گسترش روانکاوی به سایر اختلالات عصبی، ما بدون شک پایهای برای دانش خود درباره رانههای ایگویی نیز پیدا خواهیم کرد، هرچند انتظارِ داشتنِ شرایط مشابه در مشاهدات این حوزه تحقیقاتی جدید عجولانه خواهد بود.
همین مقدار میتواند بهعنوان یک توصیف کلی از رانههای جنسی بیان شود که آنها متعدد هستند، از منابع اندامی (ارگانیک) متنوعی ناشی میشوند، در ابتدا مستقل از یکدیگر عمل میکنند و تنها در مرحلهای بعدتر به یک ترکیب (سنتز) کمابیش کامل دست مییابند. هدفی که هر یک از آنها برای دستیابی به آن تلاش میکند، دستیابی به«لذت اندامی» است؛ تنها زمانی که ترکیب فوق حاصل شود، آنها به خدمت کارکرد تولید مثل در میآیند و در نتیجه آن بهطور کلی بهعنوان رانههای جنسی قابل شناسایی میشوند. در مراحل اولیه ظهور خود، آنها به رانههای صیانت از نفس پیوست شدهاند و بهتدریج از آنها جدا میشوند؛ همچنین در انتخاب ابژه نیز، مسیرهایی را دنبال میکنند که توسط رانههای ایگویی نشان داده شدهاند. بخشی از آنها در طول زندگی با رانههای ایگو مرتبط باقی میماند و آنها را به مولفههایی لیبیدویی تجهیز میکنند، که در عملکرد طبیعی بهراحتی نادیده گرفته میشوند و تنها با شروع بیماری بهطور واضح نمایان میشوند. این رانهها با داشتن ظرفیت عمل کردن بهطور جانشین برای یکدیگر و توانایی تغییر ابژه خود بهراحتی متمایز میشوند، در نتیجه این ویژگیها، آنها قادر به انجام عملکردهایی هستند که از اقدامات هدفمند اصلیشان دور هستند – یعنی قادر به والایش هستند.
تحقیق ما در مورد فرازونشیبهای مختلفی که رانهها در فرآیند رشد و در طول زندگی تجربه میکنند، باید محدود به رانههای جنسی باشد که برای ما آشناتر هستند، مشاهدات نشان میدهند که یک رانه ممکن است دچار تحولات زیر شود:
• معکوس شدن به ضد خود؛
- چرخش به سمت خود سوژه؛
- سرکوب؛
- والایش.
از آنجا که من قصد ندارم در اینجا به والایش بپردازم و سرکوب نیز نیازمند یک فصل خاص است، تنها چیزی که برای ما باقی میماند توصیف و بحث درباره دو نکته اول است. با در نظر گرفتن اینکه نیروهای محرکی وجود دارند که مانع از تحقق یک رانه بدون هیچ تغییری میشوند، میتوانیم این تحولات را بهعنوان روشهای دفاعی در برابر رانهها در نظر بگیریم.
معکوس شدن یک رانه به ضد خود، با بررسی دقیقتر، به دو فرآیند مختلف تقسیم میشود: تغییر از فعالیت به انفعال و معکوس شدن محتوای آن. این دو فرآیند، با توجه به ماهیت متفاوتشان، باید جداگانه مورد بررسی قرار گیرند.
نمونههایی از فرآیند اول در دو جفت متضاد یافت میشوند: سادیسم-مازوخیسم و تماشاگری جنسی-نمایشگری جنسی یافت میشود. معکوس شدن تنها بر اهداف رانهها تأثیر میگذارد. هدف فعال (آزار دادن، نگاه کردن) با هدف منفعل (آزار دیدن، دیده شدن) جایگزین میشود. معکوس شدن محتوا در مورد خاصی از تبدیل عشق به نفرت مشاهده میشود.
شبکه های اجتماعی دکتر نادیا صبوری : کانال تلگرام سوژه ناخودآگاه – صفحه اینستاگرام سوژه ناخودآگاه






