نویسنده: زیگموند فروید، 1915
مترجمان: مروارید زارع، آرزو عبدی
چرخش یک رانه به سمت خود فرد با این فکر قابل قبول است که مازوخیسم واقعاً سادیسمی است که به سمت ایگوی خود سوژه برگشته است و نمایشگری شامل نگاه کردن به بدن خود نیز هست. مشاهدات روانکاوی واقعاً هیچ شکی برای ما باقی نمیگذارد که مازوخیست در لذت حمله به خود و نمایشگر نیز لذت برهنگی خود شریک هستند، بدین ترتیب جوهره این فرآیند تغییر ابژه است، در حالی که هدف بدون تغییر باقی میماند. اما نمیتوانیم نادیده بگیریم که در این نمونهها، چرخش به سمت خود فرد و تبدیل از فعالیت به انفعال همگرایی یا همزمانی دارند. برای روشنتر کردن وضعیت، یک تحقیق دقیقتر ضروری است، در مورد جفت متضاد سادیسم-مازوخیسم، فرآیند را میتوان بهصورت زیر نشان داد:
الف- سادیسم شامل اعمال خشونت یا قدرت بر روی شخص دیگری بهعنوان ابژه است.
ب- این ابژه رها میشود و با خود سوژه جایگزین میشود. با چرخش به سمت خود، تغییر از یک هدف رانهای فعال به یک هدف رانهای منفعل نیز انجام میشود.
ج- یک شخص خارجی دوباره بهعنوان ابژه جستجو میشود؛ این شخص، بهدلیل تغییری که در هدف رانه رخ داده است، باید نقش سوژه را بر عهده بگیرد.
مورد «ج» چیزی است که معمولاً مازوخیسم نامیده میشود. در اینجا نیز، ارضا از مسیر سادیسم اولیه پیروی میکند، ]یعنی[ ایگوی منفعل در فانتزی خود را به نقش اول خود برمیگرداند، که اکنون در واقع توسط شخص خارجی بر عهده گرفته شده است. اینکه آیا ارضا مازوخیستی مستقیمتری نیز وجود داشته باشد، بسیار بعید است. بهنظر میرسد مازوخیسم اولیهای که ناشی از سادیسم بهشیوهای که توضیح دادهام نباشد، وجود ندارد¹ ، اینکه فرض وجود مرحله «ب» زائد و اضافی نیست، از رفتار رانه سادیستی در نوروز وسواسی فهیده میشود. در آنجا، چرخش به سمت خود سوژه بدون نگرش منفعلانه به شخص دیگری صورت میگیرد:: غییر تنها تا مرحله «ب» پیش رفته است، میل به آزار دادن به خودآزاری و خودتنبیهی تبدیل شده است، نه به مازوخیسم. صدای فعال نه به صدای منفعل، بلکه به صدای انعکاسی یا میانه تغییر میکند.
نگاه ما به سادیسم همچنین تحت تأثیر این واقعیت قرار دارد که این رانه، در کنار هدف کلی خود (یا شاید بهتر بگوییم، درون آن)، بهدنبال دستیابی به یک هدف خاص است – نه تنها تحقیر و تسلط بر دیگران، بلکه علاوه بر این، ایجاد درد. روانکاوی نشان میدهد که ایجاد درد در میان اعمال هدفمند اولیه این رانه نقشی ندارد. یک کودک سادیست به اینکه درد وارد میکند یا نه توجهی نمیکند و همچنین قصد انجام این کار را نیز ندارد، اما وقتی که تغییر به مازوخیسم رخ داده باشد، دردها بهخوبی با هدف مازوخیستی منفعلانه سازگار هستند؛ زیرا بنا به دلایلی ما باور داریم که احساسات درد، مانند سایر احساسات ناخوشایند، بر تحریک جنسی نفوذ کرده و وضعیتی لذتبخش تولید میکنند که به خاطر آن، فرد حتی با کمال میل ناخوشایندی درد را تجربه خواهد کرد. زمانی که احساس درد به یک هدف مازوخیستی تبدیل شده است، هدف سادیستی ایجاد درد نیز بهطور بازگشتی میتواند بروز کند؛ زیرا در حین اینکه این دردها بر روی دیگران وارد میشود، سوژه از طریق همانندسازی خود با ابژه رنجکشیده، بهطور مازوخیستی از آن لذت میبرد، البته در هر دو مورد، خود درد نیست که لذتبخش است، بلکه تحریک جنسی همراه آن است – بهطوری که این امر بهویژه از موقعیت سادیستی بهراحتی قابل انجام است. بنابراین، لذت از درد بهعنوان یک هدف در اصل ماهیتی مازوخیستی دارد، اما تنها در کسی که در اصل سادیستی بوده است میتواند به یک هدف رانهای تبدیل شود.
¹ (پانویس اضافه شده ۱۹۲۴:) در آثار بعدی (بهعنوان مثال، «مسئله اقتصادی مازوخیسم»، ۱۹۲۴c) که به مشکلات زندگی رانهای مربوط میشود، دیدگاه مخالفی را بیان کردهام، برای کامل بودن، میتوانم اضافه کنم که احساسات ترحم نمیتوانند بهعنوان نتیجهای از تغییر رانهای که در سادیسم رخ میدهد توصیف شوند، بلکه نیازمند مفهومی از واکنش وارونه در برابر آن رانه هستند، (برای تفاوت، به مطالب بعدی مراجعه کنید.)
یافتههای نسبتاً متفاوت و سادهتری از بررسی یک جفت متضاد دیگر – رانههایی که هدف آنها نگاه کردن و نمایش دادن خود است (به زبان انحرافات، تماشاگری جنسی و نمایشگری جنسی) حاصل میشود، در اینجا نیز میتوانیم همان مراحل را مانند مورد قبلی فرض کنیم: الف- نگاه کردن بهعنوان یک فعالیت که به سمت یک ابژه خارجی هدایت میشود، ب- رها کردن ابژه و تغییر رانه تماشاگری جنسی به سمت بخشی از بدن خود سوژه؛ با این کار، تغییر به سمت انفعال و ایجاد یک هدف جدید – یعنی دیده شدن، ج- معرفی یک سوژه جدید که فرد خود را به او نمایش میدهد تا مورد نگاه او قرار گیرد. در اینجا نیز، به سختی میتوان شک داشت که هدف فعال قبل از هدف منفعل ظاهر میشود و نگاه کردن مقدم بر دیده شدن است، اما یک تفاوت مهم با آنچه در مورد سادیسم رخ میدهد وجود دارد، بهطوری که میتوانیم در مورد رانه تماشاگری جنسی مرحلهای زودتر از آنچه بهعنوان (الف) توصیف شده است را شناسایی کنیم، رانه تماشاگری جنسی در شروع فعالیت خود، اتواروتیک است: در واقع ابژهای دارد، اما آن ابژه بخشی از بدن خود سوژه است. تنها بعداً است که رانه با فرآیند مقایسه، هدایت میشود تا این ابژه را با بخشی مشابه از بدن شخص دیگری تعویض کند – مرحله (الف)، این مرحله مقدماتی جالب توجه است زیرا منبع هر دو وضعیت نمایان شده در جفت متضاد حاصل است. بروز هر یک به این بستگی دارد که کدام عنصر در وضعیت اصلی تغییر کند، تصویر زیر میتواند بهعنوان تصویری نموداری از رانه تماشاگری جنسی عمل کند:
(الف) خود فرد که به یک عضو جنسی نگاه میکند = یک عضو جنسی که توسط خود فرد دیده میشود.
(ب) خود فرد که به یک ابژه خارجی نگاه میکند = (ج) ابژهای که خود فرد است
خود یا بخشی از خود که به آن نگاه میشود (تماشاگری جنسی فعال) توسط یک شخص خارجی (نمایشگری)
چنین مرحله مقدماتی در سادیسم غایب است، که از ابتدا بر روی یک ابژه خارجی متمرکز است، اگرچه ممکن است چندان غیرمنطقی نباشد که چنین مرحلهای را از تلاشهای کودک برای کنترل اندامهای خود ایجاد کنیم.
با توجه به هر دو رانهای که بهعنوان مثال ذکر کردیم، باید اشاره کرد که در واقع تبدیل آنها از فعالیت به انفعال و چرخش به سمت سوژه هرگز شامل تمام سهم تکانه رانه نیست. جهت فعال اولیه رانه تا حدی در کنار جهت منفعل بعدی آن باقی میماند، حتی زمانی که فرایند تبدیل آن بسیار گسترده بوده است، تنها اظهارنظر درست درباره رانه تماشاگری جنسی این است که تمام مراحل رش آن، شامل مرحله اتواروتیک اولیه و همچنین شکل نهایی فعال یا منفعل آن، همه در کنار یکدیگر وجود دارند؛ و حقیقت این امر زمانی روشن میشود که نظر خود را نه بر اساس اقدامات ناشی از رانه، که بر اساس مکانیزم ارضای آن رانه بنا کنیم، با این حال، شاید روا باشد که موضوع را از زاویه دیگری نگاه کنیم و آن را بهگونهای دیگر نشان دهیم. ما میتوانیم زندگی هر رانه را به یک سری امواج جداگانه و متوالی تقسیم کنیم، که هر کدام از آنها در طول هر دوره زمانی که ممکن است ادامه داشته باشد، همگن هستند و رابطه آنها با یکدیگر قابل مقایسه با فورانهای متوالی گدازه آتشفشان است، درنتیجه شاید بتوانیم فوران اولیه و اصلی رانه را بهگونهای تصور کنیم که در شکلی تغییر ناپذیر و بدون هیچ رشدی پیش میرود، موج بعدی از همان ابتدا تغییریافته خواهد بود (برای مثال، از فعال به منفعل تبدیل خواهد شد) و سپس با این ویژگی جدید به موج قبلی اضافه خواهد شد، و به همین ترتیب ادامه خواهد داشت، اگر بخواهیم یک مرور کلی از تکانه رانهای که از آغاز تا یک نقطه معین پیش رفته است، انجام دهیم، توالی امواجی که توصیف کردیم بهطور حتم تصویری مشخص از رشد رانه را ارائه خواهد داد.
¹ (پانویس اضافه شده ۱۹۲۴:) مقایسه کنید با ص، ۲۹۶۵ ن، ۸
این واقعیت که در این دوره بعدی رشد یک رانه، مخالف (منفعل) آن ممکن است در کنار آن مشاهده شود، شایسته است که با اصطلاح بسیار مناسبی که توسط بلوئر معرفی شده است توصیف شود: یعنی «دوسوگرایی»
این اشاره به تاریخچه رشد رانهها و ثبات مراحل میانی آنها باید رشد رانهها را کاملا برای ما قابل فهم کند،.تجربه نشان میدهد که مقدار دوسوگرایی قابل مشاهده بین افراد، گروهها و نژادها بسیار متفاوت است. دوسوگرایی بارز رانهای در یک انسان معاصر ممکن است بهعنوان یک ارثیه باستانی در نظر گرفته شود، زیرا ما دلایلی داریم که فرض کنیم نقش تکانههای فعال تغییرنیافته در زندگی رانهای در زمانهای اولیه بهطور متوسط بیشتر از نقش آنها در زندگی امروزه است.
ما به این عادت کردهایم که مرحله اولیه توسعه ایگو را که در آن رانههای جنسی آن به ارضای اتواروتیک دست مییابند، «نارسیسیسم» بنامیم، بدون اینکه اینجا وارد هربحثی درباره رابطه بین اتواروتیسم و نارسیسیسم شویم، از این رو، مرحله مقدماتی رانه تماشاگری جنسی، که در آن بدن خود سوژه ابژه تماشاگری جنسی است، باید تحت نارسیسیسم طبقهبندی شود و آن را بهعنوان یک شکل نارسیسیستی توصیف کنیم. رانه تماشاگری جنسی فعال با پشت سر گذاشتن نارسیسیزم و از این مرحله به وجود میآید، در مقابل، رانه تماشاگری جنسی منفعل به ابژه نارسیسیستی چسبیده است، بهطور مشابه، تبدیل سادیسم به مازوخیسم به معنای بازگشت به ابژه نارسیسیستی است. و در هر دو این موارد، سوژه نارسیسیستی از طریق همانندسازی با یک ایگوی خارجی جایگزین میشود، اگر مرحله مقدماتی نارسیسیستی سادیسم را مدنظر قرار دهیم، به یک درک عمومیتر نزدیک خواهیم شد – یعنی، نوسانات رانهای که شامل چرخش رانه به سمت ایگوی خود سوژه و تغییر از فعالیت به انفعال هستند، وابسته به سازمان نارسیسیستی ایگو بوده و مُهر آن مرحله را با خود حمل میکنند. این نوسانات ممکن است با تلاشهای دفاعی که در مراحل بالاتر رشد ایگو با وسایل دیگر انجام میشود، مطابقت داشته باشد.
در اینجا باید به یاد بیاوریم که تا کنون تنها دو جفت از رانههای متضاد را بررسی کردهایم: سادیسم-مازوخیسم و تماشاگری جنسی-نمایشگری، اینها شناختهشدهترین رانههای جنسی هستند که بهصورت دوسویه ظاهر میشوند، سایر اجزای عملکرد جنسی بعدی هنوز به اندازه کافی قابل تحلیل نیستند که بتوانیم آنها را بهطور مشابه مورد بحث قرار دهیم. بهطور کلی میتوانیم درباره آنها بگوییم که فعالیتهایشان اتواروتیک است؛ یعنی، ابژه آنها در مقایسه با ارگانی که منبع آنهاست بیاهمیت است و معمولاً با همان اندام منطبق است. با این حال هرچند که در ابتدا، ابژه رانه تماشاگری جنسی، بخشی از بدن خود سوژه است، خود چشم نیست؛ و در سادیسم، منبع ارگانیک، که احتمالاً دستگاه عضلانی با ظرفیت عمل آن است، به وضوح به ابژهای غیر از خود اشاره دارد، هرچند که آن ابژه بخشی از بدن خود سوژه است. در رانههای خوداروتیک، نقشی که منبع ارگانیک ایفا میکند آنقدر تعیینکننده است که بر اساس پیشنهاد معقول فدرن (۱۹۱۳) و جکلز (۱۹۱۳)، شکل و عملکرد اندام است که فعال بودن یا منفعل بودن هدف رانهای را تعیین میکند.
تغییر محتوای یک رانه به حالت متضاد آن تنها در یک مورد مشاهده میشود – تبدیل عشق به نفرت، از آنجا که بهویژه معمول است که هر دو این احساسات بهطور همزمان به سمت یک ابژه خاص هدایت شوند، همزیستی آنها مهمترین مثال از دوسوگرایی احساسات را فراهم میآورد.
مورد عشق و نفرت بهدلیل این واقعیت که نمیتوان آن را در طرحواره رانهها جا داد، جذابیت خاصی پیدا میکند. هیچ شکی نیست که رابطه بسیار نزدیکی بین این دو احساس متضاد و زندگی جنسی وجود دارد، اما ما بهطور طبیعی تمایلی نداریم که عشق را بهعنوان نوعی رانه ویژه از جنسیّت در نظر بگیریم. همانطور که درباره سایر رانههایی که در حال بحث هستیم، صحبت کردیم. ما ترجیح میدهیم عشق ورزیدن را بهعنوان بیان کل جریان احساسی جنسی در نظر بگیریم؛ اما این ایده مشکلات ما را حل نمیکند و نمیتوانیم دریابیم که چه معنایی باید به محتوای متضاد این جریان بدهیم.
عشق ورزیدن نه فقط یک ضد بلکه سه حالت متضاد دارد. علاوه بر تضاد «عشق ورزیدن-نفرت»، دوگانگی دیگری با عنوان «عشق ورزیدن-مورد عشق ورزیدن واقع شدن» وجود دارد؛ و علاوه بر اینها، عشق ورزیدن و نفرت با همدیگر ضد حالت بیتفاوتی یا عدم توجه هستند. دومین مورد این سه دوگانگی، یعنی عشق ورزیدن-مورد عشق واقع شدن، دقیقاً با تبدیل از فعالیت به انفعال مطابقت دارد و میتواند به وضعیتی زیربنایی نسبت داده شود. همانطور که در مورد رانه تماشاگری جنسی نیز مشاهده شد. این وضعیت، عشق ورزیدن به خود است که ما آن را ویژگی خاص نارسیسیسم میدانیم. سپس، با توجه به اینکه ابژه یا سوژه با یک ابژه خارجی جایگزین میشود، هدف فعال عشق ورزیدن یا هدف منفعل مورد عشق واقع شدن حاصل میشود – مورد دوم نزدیک به نارسیسیسم باقی میماند.
شاید با تأمل در این که زندگی ذهنی ما بهطور کلی تحت تأثیر سه نوع متضاد یا دوگانگی قرار دارد، بتوانیم درک بهتری از چندین حالت متضاد عشق ورزیدن پیدا کنیم:
1، دوگانه «سوژه (ایگو) – ابژه (جهان خارجی)»،
2، «لذت – نالذت»، و
3، «فعال – منفعل».
دوگانه ایگو – غیر ایگو (خارجی)، یعنی سوژه – ابژه، همانطور که قبلاً گفتهایم، در مرحلهای اولیه بر روی ارگانیسم فرد تحمیل میشود، از طریق تجربهای که نشان میدهد او میتواند محرکهای خارجی را با عمل عضلانی خاموش کند اما در برابر محرکهای رانهای بیدفاع است. در درجه اول این تضاد است که در فعالیتهای ذهنی ما حاکم است و وضعیت بنیادی را برای تحقیقات ایجاد میکند که هیچ تلاشی نمیتواند آن را تغییر دهد. دوگانه لذت-نالذت به مقیاسی از احساسات مرتبط است که اهمیت فوقالعادهای در تعیین اعمال ما (اراده ما) دارد که قبلاً مورد تأکید قرار گرفته است. دوگانه فعال-منفعل نباید با دوگانه ایگو/سوژه – جهان خارجی/ابژه اشتباه گرفته شود، رابطه ایگو با جهان خارجی از آن جهت که محرکهایی از آن دریافت میکند منفعل است و زمانی که به آنها واکنش نشان میدهد، فعال است است. ایگو از سوی رانههای خود مجبور به فعالیت خاصی در برابر جهان بیرونی میشود، به طوری که میتوانیم نکته اصلی را اینگونه بیان کنیم که سوژه-ایگو نسبت به محرکهای بیرونی منفعل است اما از طریق رانههای خود فعال میشود.
دوگانه فعال-منفعل بعداً با دوگانه مردانه-زنانه ترکیب میشود که مورد دوم تا زمانی که این ترکیب اتفاق نیفتاده باشد، هیچ معنای روانشناختی ندارد. پیوند فعالیت با مردانگی و منفعل بودن با زنانگی واقعیتی بیولوژیکی است؛ اما به هیچ وجه آنطور که ما تمایل داریم فرض کنیم، کامل و انحصاری نیست.
سه قطب از ذهن به طرق مختلف و معناداری به یکدیگر متصل هستند، یک وضعیت روانی اولیه وجود دارد که در آن دو تا از این دوگانهها همپوشانی دارند. در اصل، در آغاز زندگی ذهنی، ایگو مورد نیروگذاری روانی رانهها واقع شده و تا حدودی قادر است آنها را به تنهایی ارضا کند. ما این وضعیت را «نارسیسیسم» و این روش ارضا را «اتوروتیک» مینامیم. در این زمان، جهان خارجی با علاقه مورد نیروگذاری روانی قرار نگرفته و برای اهداف ارضا بیاثر است. بنابراین، در این دوره، ایگو با آنچه لذتبخش است همپوشانی دارد و جهان خارجی با آنچه بیاثر (یا ممکن است ناخوشایند باشد، بهعنوان منبع تحریک) همپوشانی دارد. اگر برای لحظهای عشق ورزیدن را بهعنوان رابطه ایگو با منابع لذت خود تعریف کنیم، وضعیتی که در آن ایگو فقط خود را دوست دارد و نسبت به جهان خارجی بیتوجه است، اولین تضادهایی را که به «عشق ورزیدن» مرتبط میشود، نشان میدهد.
برخی از رانههای جنسی، همانطور که میدانیم، قادر به این ارضای اتواروتیک هستند و بنابراین به گونهای شکل گرفتهاند که تحت تسلط اصل لذت که ما قصد توصیف آن را داریم، به وسیلهای برای رشد تبدیل شدهاند. آن دسته از رانهها جنسی که از ابتدا نیازمند یک ابژه هستند، و همچنین نیازهای رانهها ایگو که هرگز قادر به ارضای اتواروتیک نیستند، بهطور طبیعی این وضعیت (خودسیفتگی اولیه) را مختل کرده و به این ترتیب مسیر را برای پیشروی از آن (پیشرفت به مرحلهای پیچیدهتر از رشد روانی) فراهم میکنند. در واقع، وضعیت نارسیسیستی اولیه نمیتوانست روند رشد را دنبال کند اگر این واقعیت وجود نداشت که هر فرد از دورهای عبور میکند که در آن ناتوان است و باید تحت مراقبت قرار گیرد و در طی آن نیازهای فوری او توسط یک عامل خارجی ارضا میشود و بدین ترتیب از افزایش آنها جلوگیری میشود.
تا جایی که ایگو اتواوتیک است، نیازی به جهان خارجی ندارد، اما در نتیجهی تجربههایی که رانههای صیانت از نفس از سر میگذرانند، ایگو از دنیای بیرون ابژههایی را به دست میآورد، با این وجود نمیتواند برای مدتی از احساس محرکهای رانهای درونی بهعنوان تجربهای ناخوشایند اجتناب کند. تحت سلطه اصل لذت، اکنون تحول بیشتری در ایگو رخ میدهد. تا جایی که ابژههایی که به آن ارائه میشوند منابع لذت هستند، آنها را به درون خود آورد، «درونفکنی میکند» (به اصطلاح فرنزی)؛ و از سوی دیگر، هر چیزی را که درون خود باعث ناخوشایندی میشود، طرد میکند، (در ادامه به مکانیزم فرافکنی مراجعه کنید.)
بنابراین «ایگو-واقعیت» آغازین که درون و بیرون را با استفاده از یک معیار عینی معتبر تمایز میدهد، به یک «ایگو-لذت» پالایشیافته تبدیل میشود که مشخصه لذت را بالاتر از همه چیز قرار میدهد. برای ایگو-لذت، جهان خارجی به دو بخش تقسیم میشود: بخشی که لذتبخش است و آن را درون خود جذب کرده، و باقیماندهای که برای آن بیگانه است. ایگو بخشی از خود را جدا کرده و آن را به جهان خارجی منتقل میکند و آن را بهعنوان دشمن میبیند، پس از این ترتیب جدید، دو قطب دوباره همپوشانی پیدا میکنند: ایگو-سوژه با لذت همپوشانی دارد و جهان خارجی با عدم لذت (با آنچه قبلاً بیتوجهی بود) همپوشانی دارد.
زمانی که در مرحله نارسیسیسم اولیه، ابژه ظاهر میشود، دومین قطب متضاد عشق، یعنی نفرت، نیز رشد مییابد. همانطور که دیدیم، ابژه در ابتدا توسط رانههای صیانت از نفس از جهان بیرونی به ایگو آورده میشود؛ و نمیتوان انکار کرد که نفرت نیز در اصل رابطه ایگو را با جهان خارجی بیگانه و با محرکهایی که ارائه میدهد، مشخص میکند، بیتفاوتی بعد از اینکه ابتدا بهعنوان پیشرو نفرت یا دوست نداشتن ظاهر شده است، سپس بهعنوان یک حالت خاص از آنها جایگاه خود را به دست میآورد. به نظر میرسد که در آغاز، جهان خارجی، ابژهها و آنچه مورد نفرت است، یکسان هستند. اگر بعداً یک ابژه بهعنوان منبع لذت ظاهر شود، دوست داشته میشود، اما همچنین درون ایگو جذب میشود؛ بنابراین برای ایگو-لذت، دوباره ابژهها با آنچه بیرونی و مورد نفرت است همپوشانی پیدا میکنند.
اکنون، اما میتوانیم توجه کنیم که همانطور که جفت متضاد عشق-بیتوجهی بازتابی از دوگانه ایگو-جهان خارجی است، دومین تضاد عشق-نفرت نیز دوگانه لذت-نالذت را بازتولید میکند که به اولین دوگانه مرتبط است. زمانی که مرحله نارسیسیستی خالص جای خود را به مرحله ابژه داده است، لذت و نالذت، روابط ایگو با ابژه را نشان میدهند. اگر ابژه منبع احساسات لذتبخش شود، یک انگیزه حرکتی ایجاد میشود که تلاش میکند ابژه را به ایگو نزدیکتر کرده و آن را درون ایگو جذب کند. در این حالت ما از «جاذبه» ای که ابژه لذتبخش ایجاد کرده است صحبت میکنیم و میگوییم که آن ابژه را «دوست داریم». برعکس، اگر ابژه منبع احساسات ناخوشایند باشد، انگیزهای پدید میآید که تلاش میکند فاصله بین ابژه و ایگو را افزایش دهد و تلاش اولیه برای گریز از جهان خارجی و محرکهای منتشرشده از آن را نسبت به شیء تکرار کند. ما «دافعه» ابژه را احساس میکنیم و از آن متنفر میشویم؛ این نفرت میتواند بعداً تا حد یک تمایل تهاجمی علیه ابژه تشدید شود – قصدی برای نابود کردن آن.
ممکن است بتوان گفت که یک رانه به اُبژههایی را که تلاش میکند برای رسیدن به هدف ارضا به سمتشان برود «عشق میورزد»؛ اما گفتن اینکه یک رانه از ابژهای«نفرت دارد» برای ما عجیب به نظر میرسد. بنابراین متوجه میشویم که نگرشهای عشق و نفرت نمیتوانند برای روابط رانهها با ابژههایشان استفاده شوند، بلکه برای روابط کلّی ایگو با ابژهها محفوظ هستند.
اما اگر کاربرد زبانی را در نظر بگیریم، که بدون شک بیاهمیت نیست، خواهیم دید که محدودیت بیشتری برای معنای عشق و نفرت وجود دارد. ما درباره ابژههایی که در خدمت منافع صیانت از نفس هستند، نمیگوییم که آنها را دوست داریم؛ بلکه بر این واقعیت تأکید میکنیم که به آنها نیاز داریم و شاید با استفاده از کلماتی که درجهای بسیار کاهشیافته از عشق را نشان میدهند – مانند «دوست داشتن»، «خوش آمدن» یا «موافق بودن» – رابطهای دیگر و متفاوت را نسبت به آنها بیان کنیم.
بنابراین واژه «عشق ورزیدن» به تدریج به حوزه رابطه خالص لذت ایگو با ابژه منتقل میشود و در نهایت به ابژههای جنسی در معنای دقیقتر و به ابژههایی که نیازهای رانههای جنسی والایشیافته را برآورده میکنند، تثبیت میشود. بنابراین تمایز بین رانههای ایگو و رانههای جنسی که ما بر روانشناسی خویش اعمال کردهایم، با روح زبان ما همخوانی دارد. این واقعیت که که ما عادت نداریم بگوییم یک رانه جنسی به ابژه خود عشق میورزد، بلکه رابطه ایگو با ابژه جنسیاش را مناسبترین مورد برای استفاده از واژه «عشق» میدانیم به ما میآموزد که این واژه تنها زمانی در این رابطه به کارگرفته میشود که تمام رانههای مؤلفه جنسی -با اولویت اندامهای جنسی و در خدمت عملکرد تولید مثل- با هم ترکیب شده باشند.
قابل توجه است که در استفاده از واژه «نفرت» هیچ ارتباط نزدیکی با لذت جنسی و عملکرد جنسی ظاهر نمیشود. به نظر میرسد تنها عامل تعیین کننده رابطه با نالذت باشد. ایگو از همه ابژههایی که منبع احساس ناخوشایند برای آن هستند، نفرت دارد و بیزار است و با قصد نابود کردن آنها به تعقیبشان میپردازد، بدون اینکه توجهی به این داشته باشد که آیا آنها مانع ارضای جنسی هستند یا مانع ارضای نیازهای صیانت از نفس. در واقع، میتوان ادعا کرد که نمونههای اولیه و واقعی رابطه نفرت نه از زندگی جنسی، بلکه از تلاش ایگو برای بقا و نگهداری خود ناشی میشوند.
بنابراین میبینیم که عشق و نفرت، که از نظر محتوا بهعنوان متضادهای کامل ظاهر میشوند، در واقع رابطه ساده و مستقیمی با یکدیگر ندارند. آنها نه از تقسیم هیچ گونه موجودیت مشترک اولیه، بلکه از منابع مختلفی برآمدهاند و هر کدام رشد خاص خود را داشتهاند؛ تا اینکه تحت تأثیر رابطه لذت-نالذت به عنوان متضاد ظاهر شدند.
اکنون لازم است آنچه را که درباره منشأ عشق و نفرت میدانیم، کنار هم قرار دهیم. عشق از توانایی ایگو برای ارضای برخی از تکانههای رانهای خود بهصورت اتواروتیک و از طریق کسب لذت از اندامها سرچشمه میگیرد. عشق در ابتدا نارسیسیستی است، سپس به سمت اُبژههایی که در ایگوی گسترده شده ادغام شدهاند، منتقل میشود و تلاشهای حرکتی ایگو را نسبت به این اُبژهها بهعنوان منابع لذت بیان میکند. عشق با فعالیت رانههای جنسی بعدی پیوندی نزدیک پیدا میکند و زمانی که این رانهها بهطور کامل تلفیق میشوند، با تکانه جنسی بهعنوان یک کل همپوشانی مییابد. مراحل اولیه عشق بهعنوان اهداف موقتی جنسی در حالی پدیدار میشوند که رانهها جنسی مراحل پیچیده رشد خود را طی میکنند. بهعنوان اولین این اهداف، ما مرحله درونیسازی یا بلعیدن را میشناسیم—نوعی از عشق که با از بین بردن وجود مستقل اُبژه سازگار است و بنابراین میتوان آن را دوسویه (ambivalent) توصیف کرد.
در مرحله بالاتر سازماندهی سادیستی-مقعدی پیشتناسلی، تلاش برای دستیابی به اُبژه به شکل یک کشش برای تسلط ظاهر میشود، که در آن آسیب زدن یا نابود کردن اُبژه اهمیتی ندارد. عشق در این شکل و در این مرحله اولیه به سختی از نفرت در نگرش خود نسبت به اُبژه قابل تمایز است. تنها، زمانی که سازماندهی تناسلی برقرار میشود، عشق بهعنوان متضاد نفرت ظاهر میگردد.
نفرت، به عنوان یک رابطه با ابژهها، قدیمیتر از عشق است. این نفرت از انکار اولیه توسط ایگوی نارسیستی نسبت به جهان خارجی ناشی میشود که با سیلابی از محرکها همراه است، به عنوان یک بیان از واکنش ناخوشایندی که توسط ابژهها ایجاد میشود، همیشه در رابطهای نزدیک با رانههای صیانت از نفس باقی میماند؛ به طوری که رانههای جنسی و ایگو میتوانند به راحتی یک ضدیت ایجاد کنند که تکرارکننده تضاد عشق و نفرت است. زمانی که رانههای ایگو بر عملکرد جنسی غلبه میکنند، همانطور که در مرحله سازمان سادیستی-مقعدی مشاهده میشود، ویژگیهای نفرت را به هدف رانهای نیز منتقل میکنند.
تاریخچه ریشهها و روابط عشق به ما کمک میکند تا بفهمیم چرا عشق به طور مکرر به صورت «دوسویه» – یعنی همراه با تمایلات نفرت نسبت به همان ابژه – ظاهر میشود، نفرتی که با عشق ترکیب شده است، از مراحل مقدماتی عشق ناشی میشود که به طور کامل پشت سر گذاشته نشدهاند؛ همچنین بخشی از آن بر اساس واکنشهای انکاری رانهها ایگو ناشی میشود، که با توجه به تعارضات مکرر بین منافع ایگو و منافع عشق، میتواند در انگیزههای واقعی و معاصر نیز یافت شود. بنابراین، در هر دو مورد، نفرت آمیخته با عشق، منبعش رانههای صیانت از نفس است. اگر رابطه عشق با یک ابژه خاص قطع شود، اغلب نفرت جایگزین آن میشود، بهطوری که این احساس بهوجود میآید که عشق به نفرت تبدیل شده است. این توضیح از آنچه که اتفاق میافتد به دیدگاههایی منتهی میشود که نشان میدهد نفرت که انگیزههای واقعی خود را دارد، در اینجا با بازگشت عشق به مرحله مقدماتی سادیستی تقویت میشود؛ بهطوریکه نفرت ویژگیای اروتیک پیدا میکند و تداوم رابطه عشق تضمین میشود.
سومین تضاد عشق، تبدیل عشق به مورد عشق واقع شدن، با عملکرد دوگانه فعالیت و انفعال ارتباط دارد و باید به همان شیوهای قضاوت شود که در موارد تماشاگری جنسی و سادیسم انجام شد.
میتوانیم بهطور خلاصه بگوییم که ویژگی اساسی در دگرگونیهایی که رانهها تجربه میکنند، در تسلط تکانههای رانهای به تاثیر سه تضاد بزرگ است که بر زندگی ذهنی حاکم هستند، از این سه تضاد، ما میتوانیم دوگانه فعالیت-انفعال را به عنوان دوگانه زیستی، دوگانه ایگو-جهان خارجی را به عنوان دوگانه واقعی و سرانجام دوگانه لذت-نالذت را به عنوان دوگانه اقتصادی توصیف کنیم.
دگرگونی رانهای سرکوب موضوع تحقیقی خواهد بود که در ادامه دنبال خواهد شد.
شبکه های اجتماعی دکتر نادیا صبوری : کانال تلگرام سوژه ناخودآگاه – صفحه اینستاگرام سوژه ناخودآگاه






