بخشی از سخنرانی مشهور زیگموند فروید در محفل «بنی بریث» (B’nai B’rith) که در سال ۱۹۱۵ ایراد شده؛ زمانی که جنگ جهانی اول در اوج خود بود.
روسای ارجمند و برادران عزیز، استدعا دارم گمان نکنید انتخاب چنین عنوان هولناکی برای کنفرانسم صرفا از روی هوس بوده است. میدانم افراد بسیاری هستند، شاید حتی در میان شما، که نمیخواهند چیزی از مرگ بدانند؛ و من میخواستم از کشاندن آن دسته از برادرانی که گذراندن یک ساعت با این موضوع برایشان آزاردهنده بود، اجتناب کنم. همچنین میتوانستم بخش اول عنوان را تغییر دهم؛ به جای «ما و مرگ»، میشد گفت «ما یهودیان و مرگ»؛ چرا که آن نوع رابطه با مرگ که میخواهم با شما در میان بگذارم، دقیقا در میان ما یهودیان با بسامد بیشتر و به افراطیترین شکل دیده میشود.
با این حال، به سادگی میتوانید تصور کنید که چطور به انتخاب این موضوع رسیدم. این پیامد جنگ هولناکی است که در این روزگار با خشم میتازد و همه ما را از جهتیابی در زندگی محروم کرده است. گمان میکنم دریافتهام که در میان عواملی که به این سرگشتگی دامن میزنند، آنچه در جایگاه نخست قرار دارد، تغییر موضع ما در قبال مرگ است.
اما موضع ما در قبال مرگ چیست؟ به باور من، این موضع بسیار حیرتانگیز است. به طور کلی، ما چنان رفتار میکنیم که گویی میخواهیم مرگ را از زندگی حذف کنیم؛ به نوعی میخواهیم نادیدهاش بگیریم، انگار که وجود ندارد. ما به آن فکر میکنیم… «در وقت مرگ». این گرایش طبیعتا نمیتواند بدون تغییر (در واقعیت) تحمیل شود. شک نیست که مرگ گهگاه خود را به ما نشان میدهد. آن زمان است که عمیقا متأثر میشویم و امنیتمان چنان برهم میخورد که گویی با اتفاقی بیسابقه روبرو شدهایم. وقتی خلبان یا کوهنوردی در حادثهای متهورانه جان میبازد، وقتی ریزش داربستی سه یا چهار کارگر را دفن میکند، وقتی در آتشسوزی کارخانهای بیست کارآموز از بین میروند یا کشتیای با صدها مسافر غرق میشود، میگوییم: «چه وحشتناک!». اما آنچه بیش از همه ما را متاثر میکند، زمانی است که مرگ برای یکی از آشنایان ما رخ میدهد؛ وقتی پای برادری از «بنی بریث» در میان باشد، حتی مجلس ترحیم برگزار میکنیم.
با این همه، هیچکس نمیتواند از رفتار ما چنین استنباط کند که ما مرگ را به عنوان یک «ضرورت» به رسمیت میشناسیم؛ یا این باور قلبی را داریم که هر یک از ما «یک مرگ به طبیعت بدهکار است». برعکس، ما هر بار توضیحی مییابیم که این ضرورت را تا سطح یک «تصادف» پایین میآورد. میگوییم: این فرد خاص که مُرد، دچار سینه پهلوی عفونی شده بود که اصلا ضرورتی نداشت بمیرد؛ آن دیگری مدتها بیمار بود و خودش نمیدانست؛ سومی هم که واقعا پیر و ناتوان شده بود. (درحالیکه در مقابل، این هشدار وجود دارد: آدمی در هر سنی میمیرد). فراتر از این، وقتی صحبت از یکی از ما یهودیان باشد، تصور بر این است که یک یهودی هرگز به مرگ طبیعی نمیمیرد؛ حداقلش این است که دکتری کار را خراب کرده، وگرنه او احتمالا هنوز زنده بود! اگرچه میپذیریم که سرانجام باید مرد، اما موفق میشویم این «سرانجام» را به دوردستی دستنیافتنی برانیم. وقتی از یک یهودی میپرسند چند سال داری، ترجیحا پاسخ میدهد: «کم و بیش شصت تا صد و بیست سال».
در مکتب روانکاوی که من نمایندگیاش میکنم، این جسارت را داشتیم که اعلام کنیم ما، تکتک ما در اعماق وجودمان به مرگ خودمان باور نداریم. حقیقت این است که نمیتوانیم آن را تصور کنیم. در تمام تلاشهایی که برای به تصویر کشیدن آنچه پس از مرگمان رخ میدهد (اینکه چه کسی برایمان گریه میکند و غیره) انجام میدهیم، متوجه میشویم که در واقع هنوز به عنوان «ناظر» حضور داریم. القای این باور به کسی واقعا دشوار است؛ زیرا به محض اینکه فرد در موقعیت تجربه قطعی مرگ قرار گیرد، دیگر به هیچ آزمونی دسترسی ندارد.
تنها یک فرد سختدل یا بدذات است که روی مرگ دیگری حساب باز میکند یا به آن میاندیشد. افراد حساستر و نیکتر، مانند همه ما، در برابر این افکار مقاومت میکنند؛ بهویژه وقتی مرگ دیگری میتواند برای ما مزیتی در آزادی، جایگاه یا ثروت ایجاد کند. اگر با این حال، مرگ دیگری رخ دهد، آن وقت او را تقریبا مانند قهرمانی ستایش میکنیم که به دستاورد استثنایی رسیده است.
اگر احساسات خصمانهای داشتیم، با او آشتی میکنیم؛ تمام انتقادهایمان را ساکت میکنیم: De mortuis nihil nisi bene (درباره مردگان جز نیکی نباید گفت)؛ و با اشتیاق اجازه میدهیم ستایشهای باورنکردنی بر سنگ قبرش حک شود.
در مقابل، وقتی مرگ عزیزانمان (والدین، همسر، خواهر و برادر، فرزندان یا دوستان) را میرباید، کاملا بیدفاع میشویم؛ اجازه نمیدهیم کسی تسلایمان دهد و از جایگزین کردنِ محبوب از دست رفته با دیگری سر باز میزنیم. آن زمان مانند قوم «عذرا» رفتار میکنیم که وقتی معشوقشان میمیرد، آنها نیز میمیرند.
اما این رابطه [انکارآمیز] ما با مرگ، بازتاب شدیدی در زندگیمان دارد. زندگی فقیر میشود و جذابیت خود را از دست میدهد. پیوندهای عاطفی ما و شدت تحملناپذیر دردمان، ما را بزدل میکند؛ باعث میشود ترجیح دهیم از خطراتی که خودمان و عزیزانمان را تهدید میکند، دوری کنیم. ما جرات نمیکنیم به انجام مجموعهای از پروژههایی فکر کنیم که در اصل ضروری هستند، مانند تلاش برای پرواز، سفرهای اکتشافی به سرزمینهای دور یا آزمایش با مواد منفجره. این ایده که اگر حادثهای رخ دهد، چه کسی جایگزین پسر برای مادر، شوهر برای همسر یا پدر برای فرزندان خواهد شد، ما را فلج میکند؛ درحالیکه تمام این اقدامات ضروری هستند.
شما شعار «هانزا» را میشناسید: Navigare necesse est, vivere non necesse (دریانوردی لازم است، اما زنده ماندن نه). در مقابل، به یکی از حکایتهای یهودی ما توجه کنید که بسیار نمادین است: پسری از نردبان بیهوش روی زمین میافتد؛ مادر سراسیمه به خانه خاخام میرود تا کمک و مشورت بگیرد. خاخام میپرسد: «به من بگو، اصلا چطور ممکن است یک بچه یهودی بالای نردبان برود؟»
منظور من این است که وقتی «بالاترین شرط» (یعنی خود زندگی) از مبارزات زندگی حذف شود، زندگی محتوا و جذابیتش را از دست میدهد. زندگی به همان اندازه پوچ و بیمزه میشود که یک «عشقبازی (فلرت) آمریکایی»؛ که از همان لحظه اول معلوم است قرار نیست اتفاقی بیفتد! درست برعکس یک رابطه عاشقانه قارهای [اروپایی] که در آن زوج همیشه باید به خطر احتمالی فکر کنند. ما نیاز داریم این فقر زندگی را جبران کنیم و به همین دلیل به دنیای تخیل، ادبیات و تئاتر روی میآوریم.
روی صحنه، هنوز کسانی را مییابیم که میدانند چگونه بمیرند و حتی میتوانند دیگران را بکشند. آنجا ما میل خود را به اینکه «زندگی یک قمار واقعی باقی بماند» ارضا میکنیم؛ و میل دیگری را هم برآورده میکنیم: چون ما با مرگ مخالفتی نداشتیم اگر زندگی را (که تنها یک بار صاحبش هستیم) به پایان نمیرساند.
آیا این اوج بدبختی نیست که در زندگی، چیزها مثل بازی شطرنج پیش میروند؟ جایی که یک حرکت اشتباه میتواند ما را مجبور به ترک بازی کند، با این تفاوت که اینجا نمیتوانیم بازی دیگری برای تلافی شروع کنیم. در قلمرو تخیل، ما آن «تکثرِ زندگیها» را که نیاز داریم، پیدا میکنیم. با یک قهرمان میمیریم، اما از او جان سالم به در میبریم و به همان سلامت، بار دیگر با قهرمانی دیگر میمیریم.
اما جنگ در این رابطه ما با مرگ چه تغییری ایجاد کرده است؟ خیلی چیزها. ما دیگر نمیتوانیم قراردادهای [اجتماعی] خود درباره مرگ را حفظ کنیم. دیگر نمیتوانیم مرگ را نادیده بگیریم؛ مجبوریم آن را باور کنیم. اکنون آدمها «واقعا» میمیرند، آن هم نه چند نفر، بلکه بسیار زیاد؛ اغلب دهها هزار نفر در یک روز. علاوه بر این، مرگ دیگر یک «تصادف» نیست. هرچند هنوز به نظر میرسد که گلولهای از روی شانس به این یا آن نفر برخورد میکند، اما تکرار آن خیلی زود این برداشت را که مرگ امری اتفاقی است، از بین میبرد. بدین ترتیب، زندگی قطعا جذابیت خود را بازمییابد و دوباره محتوای کامل خود را پیدا میکند.
در اینجا باید دو گروه را از هم جدا کرد: کسانی که خود در جنگ هستند و جانشان را به خطر میاندازند و دیگرانی که در خانه ماندهاند و فقط با این دورنما روبرو هستند که مرگ عزیزانشان را بر اثر جراحت یا بیماری ببرد. بدون شک مطالعه تغییرات روانی ناشی از سپردن جان به میدان نبرد بسیار جالب خواهد بود، اما من چیزی از آن نمیدانم؛ من هم مثل همه شما به گروه دوم تعلق دارم.
با مشاهده خودم و دیگران، به این برداشت رسیدهام که این بهتزدگی و فلج شدن توانمندیهای ما، اساسا به این دلیل است که دیگر نمیتوانیم رابطه همیشگیمان با مرگ را حفظ کنیم و هنوز جایگاه جدیدی در برابر آن نیافتهایم. شاید تحلیل دو رابطه دیگر با مرگ به جهتیابی جدید ما کمک کند: رابطهای که به انسانهای بدوی (پیش از تاریخ) نسبت میدهیم و رابطهای که هنوز در هر یک از ما حفظ شده اما در لایههای عمیقتر روان، دور از چشم آگاهی، پنهان است.
تا این لحظه، برادران ارجمند، من چیزی نگفتم که شما ندانید. اما اکنون در موقعیتی هستم که چیزهایی بگویم که شاید ندانید و چیزهایی که احتمالا باور نخواهید کرد.
بسیار خب، انسان پیش از تاریخ در برابر مرگ چگونه رفتار میکرد؟
موضع او بسیار عجیب، ناهماهنگ و متناقض بود. از یک سو، او مرگ را جدی میگرفت و آن را به عنوان نابودی زندگی میپذیرفت و از آن استفاده میکرد؛ از سوی دیگر، آن را انکار میکرد و به «هیچ» تقلیل میداد. چطور چنین چیزی ممکن است؟ دلیلش این است که موضع او در برابر مرگِ «دیگری» (غریبه یا دشمن) با موضعش در برابر مرگ «خودش» کاملا متفاوت بود. مرگ دیگری برایش خوشایند بود؛ آن را نابودی میفهمید و با تمام وجود میخواست آن را رقم بزند. انسان بدوی موجودی پرشور و بیرحمتر از حیوانات دیگر بود. هیچ غریزهای او را از کشتن و خوردن همنوعانش باز نمیداشت. او با لذت و بدیهیانگاری میکشت.
به همین دلیل، تاریخ اولیه بشریت پر از قتل است. آنچه فرزندان ما امروز در مدرسه به عنوان «تاریخ جهان» میخوانند، در اصل زنجیرهای از نسلکشیهاست. آن احساس گناه مبهم و سنگینی که از آغاز بر بشریت حاکم بوده و در برخی ادیان به شکل «گناه نخستین» متجلی شده، به احتمال زیاد بیانگر یک «گناه خونین» است که انسانهای پیش از تاریخ مرتکب شدهاند. در آموزههای مسیحی هنوز میتوان حدس زد که این گناه خونین چه بوده است. اگر پسر خدا مجبور شد خود را قربانی کند تا بشریت را از گناه نخستین آزاد کند، طبق «قانون قصاص»، این انتقام برای یک «قتل» بوده است. فقط قتل بود که میتوانست قربانی کردن یک زندگی را به عنوان غرامت بطلبد.
و اگر گناه نخستین، گناهی در پیشگاه خداوند پدر بود، کهنترین جنایت بشریت باید «پدرکشی» بوده باشد؛ قتل «پدر بدوی» توسط گله انسانهای اولیه، که تصویر خاطرهانگیز او بعدها به عنوان «الوهیت» آرمانی شد. من در کتابم، توتم و تابو (۱۹۱۳)، تلاش کردهام شواهدی برای این دیدگاه گناه نخستین جمعآوری کنم.
اجازه دهید اشاره کنم که آموزه گناه نخستین، نوآوری مسیحیت نیست، بلکه بخشی از باور پیش از تاریخ است که در جریانهای مذهبی زیرزمینی در تمام دورانها تداوم یافته است. یهودیت با دقت این خاطرات تاریک بشریت را کنار گذاشت و شاید به همین دلیل بود که از تبدیل شدن به یک مذهب جهانی بازماند.
بیایید به انسان بدوی و رابطهاش با مرگ بازگردیم. شنیدیم که موضع او در برابر مرگ یک غریبه چه بود. مرگ خودش نیز یقینا برایش همانقدر غیرقابلتصور و غیرواقعی بود که هنوز هم برای هر یک از ما هست. با این حال، برای او موردی پیش آمد که در آن، دو موضع متضاد در برابر مرگ با هم برخورد کردند و وارد تضاد شدند؛ و این مورد، اهمیت تمدنیِ بزرگی یافت و پیامدهای بسیار مهم و گستردهای به همراه داشت.
این مورد زمانی رخ داد که انسان بدوی مرگ یکی از نزدیکانش را دید؛ همسرش، فرزندش یا دوستش که قطعا آنها را به شکلی شبیه به ما دوست میداشت؛ چرا که عشق یقینا جوانتر از میل به کشتن نیست. بدین ترتیب، او خود تجربه کرد که «آدمی میتواند بمیرد»؛ زیرا هر یک از این موجودات محبوب، بخشی از «من» (Ego) خود او بودند. اگرچه از سوی دیگر، این افراد محبوب تا حدی «غریبه» نیز به شمار میرفتند. طبق قوانین روانشناختی که هنوز هم معتبر هستند و در دوران پیش از تاریخ با قطعیت بیشتری حاکم بودند، این نزدیکان در آن واحد هم محبوب بودند و هم غریبه؛ یعنی دشمنانی که بخشی از احساسات خصمانه او را برانگیخته بودند.
فیلسوفان مدعی شدهاند که معمای روشنفکرانهای که «تصویر مرگ» برای انسان بدوی ایجاد کرد، او را مجبور به تفکر کرد و بدین ترتیب، مرگ به سرآغاز تمام گمانهزنیهای بشر تبدیل شد. من میخواهم این ادعا را اصلاح و محدود کنم. آنچه تحقیق و جستوجوی بشر را به جریان انداخت، نه یک معمای روشنفکرانه بود و نه صرفا تمام موارد مرگ؛ بلکه «تضاد احساسات» (Conflict of feelings) در هنگام مرگ عزیزان بود؛ عزیزانی که در عین حال افرادی بیگانه و مورد نفرت هم بودند. از دل این تضاد احساسات بود که نخستین بار «روانشناسی» زاده شد.
انسان بدوی دیگر نمیتوانست مرگ را انکار کند، چرا که آن را تا حدی در میان درد و رنج خویش تجربه کرده بود؛ اما با این حال نمیخواست آن را به رسمیت بشناسد، چون نمیتوانست خودش را «مُرده» تصور کند. پس به «سازش» (Compromise) روی آورد؛ او مرگ را پذیرفت، اما منکر آن شد که مرگ به معنای «نابود شدن زندگی» است (آنگونه که برای دشمنانش آرزو میکرد).
در کنار جسد فرد محبوب، او «ارواح» را اختراع کرد؛ به دوگانگی فرد در قالب «جسم و روح» (یا در ابتدا چندین روح) فکر کرد. با یادبود درگذشتگان، ایده «اشکال دیگر هستی» خلق شد؛ شکلی از وجود که مرگ تنها آغاز آن بود: ایده تداوم زندگی پس از یک مرگ ظاهری. در ابتدا، این زندگیهای پس از مرگ، تنها دنبالههایی برای زندگی اصلی بودند که با مرگ پایان یافته بود؛ دنبالههایی مانند سایههایی تهی و حقیر که هنوز ماهیت «راهحلهای موقتی» داشتند. اجازه دهید کلماتی از شاعر بزرگمان، هاینریش هاینه را نقل کنم که در هماهنگی کامل با هومرِ پیر، از زبان آکیلیسِ مُرده، حقارت زندگی پس از مرگ را چنین بیان میکند:
«ناچیزترین ملایِ زنده، در اشتوتگارت کنار رود نکار، خوشبختتر است از من قهرمان، پسرِ پلئوس، که پادشاه سایهها در جهان زیرینم.»
تنها بعدها بود که ادیان توانستند این زندگی پس از مرگ را به ارزشمندترین و کاملترین شکل هستی تبدیل کنند و بدین ترتیب، زندگیای را که با مرگ پایان مییابد، تا سطح یک «آمادهسازی صرف» تنزل دهند. بنابراین، کاملا منطقی بود که زندگی را به «گذشته» نیز تعمیم دهند و زندگیهای پیشین، تولدهای دوباره، تناسخ و کوچ روح را اختراع کنند؛ همه اینها با این نیت که مرگ را از معنای اصلیاش، یعنی «حذف زندگی»، تهی کنند. بسیار معنادار است که کتاب مقدس ما [عهد عتیق/تورات]، این نیازِ بشر به تضمین تداوم هستی را نادیده گرفته است. برعکس، در جایی میخوانیم: «تنها زندگان ستایش میکنند…»
در کنار جسد فرد محبوب، نه تنها آموزه روح و باور به جاودانگی شکل گرفت، بلکه احساس گناه، ترس از مرگ و نخستین فرامین اخلاقی نیز پدید آمدند. احساس گناه از «دوگانگی احساس» (عشق و نفرت همزمان) نسبت به متوفی سرچشمه گرفت و ترس از مرگ نیز از «همذاتپنداری» با او برخاست. این همذاتپنداری، اگر از دیدگاه منطقی به آن بنگریم، یک تناقض بود؛ چرا که ناباوری نسبت به مرگ خویشتن را نمیشد از این طریق از میان برد. ما انسانهای مدرن نیز در حل این تضاد، قدمی فراتر نگذاشتهایم. کهنترین و هنوز هم پرمعناترین فرمان اخلاقی که در دورترین اعصار وضع شد، این است: «نباید بکشی». این فرمان در کنار جسد محبوب پذیرفته شد و رفتهرفته به افراد غیرمحبوب، غریبهها و در نهایت به دشمنان نیز تعمیم یافت.
در اینجا مایلم از حقیقتی حیرتانگیز با شما سخن بگویم. انسانِ پیش از تاریخ، به نوعی هنوز وجود دارد؛ او در کالبد «وحشیهای بدوی» که به او نزدیکترند، بازنمایی میشود. اکنون شاید شما تمایل داشته باشید چنین فرض کنید که این انسان بدوی (مثلا بومیان استرالیا، ساکنان سرزمین آتش، یا بوشمنها و غیره) قاتلانی بیرحم و پشیمانناپذیر هستند. اما اشتباه میکنید. انسان وحشی در این زمینه، حساستر از انسان متمدن است؛ حداقل تا زمانی که هنوز تحت تأثیر (تخریبی) تمدن قرار نگرفته است.
پس از پایان خوش جنگ جهانی که اکنون در حال تاختوتاز است، سربازان پیروز آلمانی، بیدرنگ و بدون آنکه فکر دشمنانی که در نبرد تنبهتن یا با سلاحهای دوربرد کشتهاند لحظهای آزارشان دهد، به خانههایشان نزد همسر و فرزندان بازخواهند گشت. اما فاتح وحشی که از میدان جنگ بازمیگردد، نمیتواند وارد قبیلهاش شود یا همسرش را ببیند، مگر آنکه ابتدا تن به ریاضت و توبهای طولانی و پیچیده برای قتلهایی که در جنگ مرتکب شده، بدهد. شما خواهید گفت: «خب، وحشی هنوز خرافی است و از انتقام ارواح کشتهشدگان میترسد.» اما ارواح کشتهشدگان چیزی نیستند جز تجلی «وجدان ناپاک» او به خاطر گناه خونینی که مرتکب شده است.
اجازه دهید لحظهای دیگر درباره این فرمان، یعنی کهنترین فرمان اخلاقی («نباید بکشی»)، صحبت کنم. هم ظهور زودهنگام و هم پافشاری بر آن، ما را به نتیجهای مهم میرساند. برخی مدعی شدهاند که ما در درون خود، یک بیزاری غریزی و عمیق نسبت به قتل داریم. خب، ما به سادگی میتوانیم درستی این ادعا را آزمایش کنیم. نمونههای بسیار خوبی از این «بیزاریهای غریزی و موروثی» در اختیار داریم.
اجازه دهید شما را به یکی از آسایشگاههای زیبای جنوبی ببرم. در آنجا تاکستانهایی با انگورهای لذیذ وجود دارد. در این تاکستانها مارهای سیاه و ضخیمی هم هستند که البته حیواناتی کاملا بیخطرند و «مارهای اسقلبیوس» نامیده میشوند. در این تاکستانها تابلوهای ممنوعیت هم نصب شده است. روی یکی از آنها میخوانیم: «برای مهمانان آسایشگاه اکیدا ممنوع است که دم یا سر مارها را در دهان خود فرو کنند!» بدون شک خواهید گفت که این ممنوعیت کاملا احمقانه و بیهوده است، چون چنین چیزی به ذهن هیچکس خطور نمیکند. حق با شماست. اما تابلوهای دیگری هم میبینیم که هشدار میدهند: «چیدن انگور ممنوع». این ممنوعیت را منطقیتر میدانیم. اما نه، خودمان را گول نزنیم. در میان ما، هیچ بیزاری غریزیای نسبت به قتل وجود ندارد. ما نوادگان سلسلهای طولانی از قاتلان هستیم. میل به کشتن در خون ماست.
بیایید اکنون انسان بدوی را رها کنیم و به زندگی روانی خودمان بپردازیم. شاید بدانید که ما روشی برای تحقیق داریم که با آن میتوانیم آنچه را در لایههای عمیق روح، پنهان از آگاهی، میگذرد کشف کنیم؛ نوعی «روانشناسی زیردریایی». پس بپرسیم: ناخودآگاه ما در برابر مساله مرگ چه رفتاری دارد؟ و اکنون چیزی را خواهم گفت که شما باور نخواهید کرد، هرچند دیگر برایتان تازگی ندارد: ناخودآگاه ما دقیقا همان موضع انسان پیش از تاریخ را در برابر مرگ دارد. در این مورد، مانند بسیاری موارد دیگر، انسان بدوی در درون ما بدون تغییر زنده مانده است. یعنی ناخودآگاه ما به مرگ خود باور ندارد و مجبور است چنان رفتار کند که گویی «نامیرا» است.
شاید حتی راز «شجاعت و قهرمانی» نیز همین باشد.
درست است که توجیه منطقی قهرمانی بر این پایه است که زندگی فردی نباید به اندازه برخی ارزشهای انتزاعی و عمومی والا باشد؛ اما فکر میکنم «قهرمانی غریزی و تکانشی» بسیار رایجتر است. این همان شجاعتی است که گویی به آن جمله معروف «یوآخنِ سنگتراش» باور دارد که میگفت: «برای تو اتفاقی نمیافتد!». این قهرمانی صرفا بر پایه باور ناخودآگاه به نامیرایی است. ترس از مرگی که ما بسیار بیشتر از آنچه فکر میکنیم دچارش هستیم، یک تناقض غیرمنطقی با این اطمینانِ درونی است. در واقع، این ترس به هیچ وجه به اندازه «احساس گناه» اصیل نیست و در اکثر موارد، نتیجه همین احساس گناه است.
از سوی دیگر، ما مرگ غریبهها و دشمنان را میپذیریم و همانطور که انسانهای بدوی عمل میکردند، از مرگ علیه آنها استفاده میکنیم. تنها تفاوت اینجاست که ما واقعا کسی را نمیکشیم، بلکه فقط به آن «فکر» میکنیم و «آرزویش» را داریم. اما اگر به این واقعیت روانی اعتبار بدهید، میتوانید بگویید که ما در ناخودآگاه خود، هنوز هم «باند آدمکشها» هستیم.
ما در افکار خاموش خود، هر روز و هر لحظه، تمام کسانی را که سد راهمان میشوند، به ما توهین میکنند یا آسیب میرسانند، از میان برمیداریم. عبارت «برو به درک!» که بارها به عنوان یک تکهکلام بیخطر از دهانمان خارج میشود و در واقع یعنی «مرگ تو را ببرد»، برای ناخودآگاه ما موضوعی بسیار جدی است.
ناخودآگاه ما حتی برای مسائل ناچیز هم میکشد؛ مانند قوانین باستانی «دراکن» در آتن، برای هرگونه جرمی مجازاتی جز مرگ نمیشناسد. این به خاطر آن است که هر آسیبی به «منِ» (Ego) قادر مطلق و مغرور ما، در واقع یک «جنایت علیه ذات ملوکانه» محسوب میشود.
واقعا شانس آوردهایم که این آرزوهای بد، قدرت اجرایی ندارند؛ وگرنه نسل بشر مدتها پیش منقرض شده بود و نه بهترین و داناترین مردان و نه زیباترین و مهربانترین زنان، جان سالم به در نمیبردند.
من اینها را با آرامش کامل به شما میگویم چون میدانم در هر صورت باور نخواهید کرد. شما به وجدان خود باور دارید که چنین احتمالاتی را تهمت میداند. اما نمیتوانم از یادآوری این نکته خودداری کنم که شاعران و متفکرانی بودهاند که هیچ از روانکاوی نمیدانستند اما حرفهای مشابهی میزدند.
فقط یک نمونه ژان ژاک روسو در یکی از آثارش مکثی میکند تا سوالی عجیب از خوانندگانش بپرسد. او میگوید: «فرض کنید در پکن یک ماندارین (صاحبمنصب چینی) وجود دارد که مرگش برای شما سود بزرگی دارد و شما میتوانید بدون ترک پاریس و تنها با یک اراده، او را بکشید؛ بدون اینکه هیچ احتمالی برای فاش شدن کارتان وجود داشته باشد. آیا مطمئنید که این کار را نمیکردید؟» خب، من شک ندارم که بسیاری از شما برادران عزیز حق دارید اطمینان دهید که چنین نمیکردید؛ اما به طور کلی، من نمیخواستم آن ماندارین باشم! فکر نمیکنم هیچ شرکت بیمه عمری، او را به عنوان مشتری قبول میکرد!
همین حقیقت آزاردهنده را میتوان به شکلی بیان کرد که حتی موجب لذت شما شود. میدانم که همه شما شنیدن جوک را دوست دارید و حدس میزنم که چندان به این مسئله فکر نکردهاید که منشأ لذتی که این جوکها ایجاد میکنند، چیست. نوعی از جوکها وجود دارند که «بدبینانه» (Cynical) نامیده میشوند؛ اینها نه بدترین نوع جوک هستند و نه بیمزهترینشان.
میتوانم به شما بگویم که بخشی از رازِ این جوکها، در پنهان کردنِ یک حقیقتِ نهفته یا انکارشده است که اگر به تنهایی بیان میشد، توهینآمیز بود؛ اما در اینجا به گونهای تزئین شده که حتی میتواند ما را به وجد آورد. به واسطه برخی تمهیدات صوری، شما مجبور به خندیدن میشوید؛ قدرت قضاوت شما خلعسلاح میشود و بدین ترتیب، حقیقتی که در حالت عادی محکومش میکردید، جلوی چشمانتان «قاچاق» میشود. برای مثال، حکایت آن مردی را میشناسید که در یک مهمانی، اعلامیه فوت به دستش میدهند و او بدون خواندن، آن را در جیبش میگذارد. کسی از او میپرسد: «نمیخواهی بفهمی چه کسی مرده است؟» او پاسخ میدهد: «نیازی نیست، من هیچ اولویتی ندارم». یا حکایت آن مردی که درباره همسرش میگوید: «اگر یکی از ما بمیرد، من میروم پاریس زندگی میکنم!» این جوکهای بدبینانه اگر نمیتوانستند یک حقیقتِ انکارشده را منتقل کنند، هرگز ممکن نمیشدند. همانطور که میدانید، در قالب شوخی حتی میتوان حقیقت را گفت.
برادران ارجمند، هنوز شباهت کامل دیگری میان انسان بدوی و ناخودآگاه ما وجود دارد. درست مانند انسان بدوی، در ناخودآگاه ما نیز موردی هست که در آن دو گرایش متضاد با هم برخورد کرده و دچار تضاد میشوند: گرایشی که مرگ را به عنوان نابودی به رسمیت میشناسد و گرایشی که آن را به عنوان امری غیرواقعی انکار میکند. این مورد امروز هم همانند دوران پیش از تاریخ رخ میدهد؛ یعنی در زمان مرگ یا خطر مرگ یکی از عزیزانمان؛ والدین، همسران، خواهر و برادران، فرزندان یا دوستان وفادار.
این عزیزان از یک سو برای ما دارایی صمیمی و بخشی از «من» خودمان هستند اما از سوی دیگر، تا حدودی غریبه و حتی دشمن محسوب میشوند. به جز استثناهای بسیار معدود، لطیفترین و صمیمانهترین روابط ما همیشه با ذرهای از خصومت همراه است که میل ناخودآگاه به مرگ آن عزیز را زنده نگه میدارد. با این حال، امروزه از دل تضاد این دو جریان، دیگر نه آموزه «روح» برمیخیزد و نه «اخلاق»، بلکه «نوروز» (روانرنجوری) پدید میآید؛ که البته همین نوروز است که به ما اجازه میدهد به اعماق زندگی روانی نرمال نیز نفوذ کنیم. فراوانی نگرانیهای بیش از حد محبتآمیز میان بستگان، و خودسرزنشگریهای کاملا بیاساس پس از مرگ یکی از اعضای خانواده، چشمان ما را به وسعت و اهمیت این «میل به مرگ» پنهان در ژرفترین لایهها گشوده است.
نمیخواهم این بُعد از تصویر را با جزئیات بیشتری ترسیم کنم. بیگمان وحشتزده خواهید شد، اما بیدلیل. طبیعت، یک بار دیگر، امور را بسیار ماهرانهتر از آنچه ما میتوانستیم، سامان داده است. مسلم است که به ذهنمان نمیرسید که پیوند دادنِ عشق و نفرت به این شیوه میتواند مزیتی داشته باشد. اما چون طبیعت با این جفت متضاد کار میکند، ما را وامیدارد عشق را بیدار نگه داریم و آن را تازه کنیم تا بدینسان از نفرتی که در پشت آن کمین کرده است، محافظت شود. میتوان گفت زیباترین بالندگی زندگی عاشقانه را مدیون واکنشی هستیم که در برابر خارِ میلِ کشتن در سینه خود احساس میکنیم.
اکنون جمعبندی کنیم: ناخودآگاه ما همانقدر برای اندیشه مرگ خویش دستنیافتنی است، همانقدر در برابر بیگانه مشتاق کشتن و همانقدر نسبت به شخص محبوب دوگانهگراست که انسان پیشاتاریخی. اما با موضع فرهنگیمان در برابر مرگ، چه اندازه از این وضعیت بدوی فاصله گرفتهایم!
و اکنون بار دیگر بنگریم که جنگ با ما چه میکند. رسوبات فرهنگی پسین را از ما میزداید و میگذارد انسان بدوی در درونمان دوباره سر برآورد. ما را دوباره وادار میکند قهرمانانی باشیم که نمیخواهند به مرگ خود باور داشته باشند؛ بیگانگان را دشمنانی مینامد که مرگشان باید فراهم یا آرزو شود؛ و به ما توصیه میکند بر اندوه مرگ عزیزان چیره شویم. بدینگونه همه قراردادهای فرهنگی ما درباره مرگ را غیرقابلتحمل میسازد. اما جنگ حذفپذیر نیست. تا زمانی که تفاوتهای شرایط زیست ملتها و بیزاری میان آنان چنین بزرگ است، جنگها ناگزیر رخ خواهند داد.
در اینجا پرسشی خود را تحمیل میکند: آیا نباید ما کسانی باشیم که کوتاه میآییم و خود را با آن سازگار میکنیم؟ آیا نباید بپذیریم که با موضع فرهنگیمان در برابر مرگ، از نظر روانی فراتر از وضعیتی است که زیستهایم؟ آیا نباید بازگردیم تا حقیقت را به چالش بکشیم؟ آیا بهتر نیست به مرگ جایگاهی را که در واقعیت و در اندیشههایمان سزاوار آن است بدهیم و رابطه ناخودآگاهمان با مرگ را که تاکنون با چنین دقتی سرکوب شده، کمی عریانتر کنیم؟
نمیتوانم شما را به این کار بهعنوان کاری در سطحی بالاتر دعوت کنم، زیرا در واقع گامی به عقب، نوعی پسرفت است. اما بیگمان به ما کمک خواهد کرد زندگی را دوباره قابلتحمل کنیم، و قابلتحمل کردن زندگی نخستین وظیفه هر موجود زنده است.
در دوره دبیرستان، ضربالمثلی سیاسی از رومیان باستان شنیدیم که میگوید: Si vis pacem, para bellum. اگر صلح میخواهی، خود را برای جنگ آماده کن. میتوانیم آن را برای نیازهای امروزمان چنین دگرگون کنیم: Si vis vitam, para mortem. اگر میخواهی زندگی را تاب بیاوری، خود را برای مرگ آماده کن.
حق نشر، زیگموند فروید، حق نشرها، کولچستر.
ترجمه: آنخلا آکرمان پیلارى
شبکه های اجتماعی دکتر نادیا صبوری : کانال تلگرام سوژه ناخودآگاه – صفحه اینستاگرام سوژه ناخودآگاه






