نویسنده: دکتر نادیا صبوری
فروید در میانه دهه ۱۸۹۰، بهویژه در سالهای ۱۸۹۴ تا ۱۸۹۵، اضطراب را عمدتا بهعنوان پیامد مستقیم نوعی اختلال در اقتصاد زیستی_جنسی بدن در نظر میگیرد تا یک پدیدهای روانی. در این دوره، تمرکز او بر «علت» اضطراب است و این علت نه در سطح فرایندهای روانشناختی بلکه در ساحت فیزیکی و مرتبط با زندگی جنسی جستوجو میشود. از نظر فروید، لیبیدویی که امکان ارضای مناسب نیافته است، بهصورت برانگیختگی در بدن انباشته میشود و چون این برانگیختگی نه تخلیه میشود و نه از مسیر دستگاه روانی پردازش میگردد، مستقیما به اضطراب تبدیل میشود.
او در همین چارچوب تصریح میکند که «منبع اضطراب را نباید در امر روانی جستوجو کرد»، چراکه آن را به عاملی فیزیکی نسبت میدهد. این موضع بهروشنی در مقاله سال ۱۸۹۵ با عنوان «درباره توجیه جداسازی نوراستنی از یک سندرم خاص بهمنزله نوروز اضطراب» دیده میشود. فروید در این متن نشانههای نوروز اضطراب را توصیف میکند و بار دیگر علت آنها را به انباشت برانگیختگی جنسی نسبت میدهد؛ برانگیختگیای که نتوانسته است بهواسطه دستگاه روانی سامان یابد یا «پردازش» شود. این الگو را میتوان یک مدل انرژیمحور دانست یعنی انرژی جمع میشود، راه خروج نمییابد و همچون فشار اضافی در یک سیستم بسته و به اضطراب تبدیل میگردد.
در نتیجه در این مقطع، اضطراب همچنان بهعنوان پیامد مستقیم یک اختلال فیزیولوژیک_انرژتیک فهمیده میشود نه حاصل تعارضهای روانی یا سازوکارهایی چون سرکوب. تنها در مراحل بعدی نظریه فروید است که این نگاه دگرگون میشود و اضطراب بهتدریج جایگاه خود را بهعنوان یک پدیده روانی، یک حالت عاطفی و نهایتا یک سیگنال هشداردهنده در ساختار ایگو مییابد.
فروید بعدها از این تبیین فاصله میگیرد و با وفاداری علمی قابلتوجه، محدودیتهای آن را آشکار میکند. او درمییابد که این مدل نمیتواند بسیاری از پدیدههای بالینی را توضیح دهد از جمله اضطرابهایی که هیچ رابطه مستقیمی با محرومیت جنسی ندارند یا آنهایی که در پی تعارضهای روانی، خیالها و خواستهای ناخودآگاه پدیدار میشوند. از همینرو، این مرحله را باید نقطه آغاز مسیری دانست که در آن اضطراب دیگر صرفا به انباشت انرژی تقلیل نمییابد.
چرخش مهم در سال ۱۹۰۵ و با «سه رساله درباره نظریه جنسی» رخ میدهد. در این مقطع، اضطراب هنوز بهطور کامل صورتبندی نشده است اما زمینه نظری لازم برای پیوند آن با سرکوب و تعارض روانی فراهم میشود. اضطراب دیگر محصول مستقیم لیبیدوی ارضانشده نیست بلکه نتیجه یک فرایند روانی است. میل سرکوب میشود و انرژی لیبیدویی همراه آن دگرگون شده و به اضطراب تبدیل میگردد. اضطراب کودک در غیاب مادر نشان میدهد که ناکامی، دیگر صرفا بدنی نیست بلکه تجربهای روانی از فقدان و ناتوانی در دستیابی به رضایت است.
گام بعدی در سال ۱۹۰۹ و با تحلیل مورد «هانس» برداشته میشود. فروید در اینجا به «جابجایی» بهعنوان سازوکاری کلیدی اشاره میکند. در فوبیای این کودک پنجساله، اضطراب دیگر صرفا انرژی تغییرشکل یافته لیبیدو نیست بلکه در آستانه تبدیل شدن به یک عاطفه ساختاری قرار میگیرد. به بیان دیگر، اضطراب فقط کمیت یا فشار نیست؛ کیفیت دارد، تجربه میشود، جهتدار است و به موقعیتی مشخص گره خورده است. ترس از اسب جایگزین ترسی درونی میشود که تحمل مستقیم آن ممکن نبوده است. بدینترتیب، اضطراب از یک پدیده صرفا انرژیمحور به یک پدیده عاطفی_ساختاری تبدیل میشود.
در ادامه این مسیر نظری است که بعدها لکان در سمینار دهم خود بر جایگاه استثنایی اضطراب در میان عواطف تأکید میکند. از نظر او، اضطراب تنها عاطفهای است که «فریب نمیدهد». برخلاف احساساتی چون غم، شادی یا خشم که میتوانند نقاب باشند یا حقیقت را پنهان کنند، اضطراب مستقیما به نقطهای واقعی اشاره میکند و همواره خبر میدهد که «چیزی اینجا درست نیست»، حتی اگر سوژه هنوز نداند آن چیز چیست.
به این معنا، اضطراب صرفا نشانه وجود اختلال نیست، بلکه شاخصی از حقیقت روانی سوژه است؛ حقیقتی که نه در سطح آگاهی، بلکه در نسبت با میل، فقدان و فانتاسم شکل میگیرد. از همین رو، اضطراب در روانکاوی جایگاهی مرکزی دارد، زیرا دقیقاً در جایی پدیدار میشود که دفاعها، توجیهها و احساسات ساختگی دیگر کارایی خود را از دست میدهند.
گام بعدی فروید در «درسگفتارهای مقدماتی در روانکاوی» (۱۹۱۶–۱۹۱۷) برداشته میشود؛ جایی که او برای نخستین بار تمایزی دقیق میان سه عاطفه اضطراب، ترس و هراس (وحشت) قائل میشود. فروید نشان میدهد که این سه اگرچه بهظاهر به هم نزدیکاند، اما از نظر ساختاری تفاوتهایی اساسی دارند. ترس همواره ابژهمند است و ما از چیزی مشخص میترسیم. وحشت زمانی رخ میدهد که خطری ناگهانی و بدون آمادگی ما را غافلگیر میکند. اما اضطراب «بیابژه» است و فرد مضطرب است، بیآنکه بتواند دقیقا بگوید از چه چیزی.
در همینجا افق تازهای برای فهم اضطراب گشوده میشود. اضطراب با «انتظار خطر» پیوند میخورد و بهمثابه حالتی پیشدستانه، سوژه را برای واکنش، عقبنشینی یا اجتناب آماده میکند. با این حال، فروید در این مقطع همچنان پیوند اضطراب با اقتصاد لیبیدو و دگرگونیهای آن، بهویژه در نسبت با سرکوب را حفظ میکند. این مسیر نظری، زمینه را برای چرخش نهایی او در چارچوب توپیک دوم فراهم میسازد.
این چرخش در سطح ساختاری با معرفی توپیک دوم (اید، ایگو، سوپرایگو) در مقاله «اید و ایگو» (۱۹۲۳) آغاز میشود اما صورتبندی نهایی اضطراب در متن «بازداری، نشانه و اضطراب» (۱۹۲۵) به اوج میرسد. در اینجا فروید موضع پیشین خود را بهطور کامل معکوس میکند. دیگر این سرکوب نیست که اضطراب را میسازد بلکه این اضطراب است که موجب سرکوب میشود. اکنون این ایگو است که وضعیت خطر را تشخیص میدهد. خواه خطر بیرونی باشد، خواه درونی و ناشی از مطالبات سائقها، ایگو با تولید اضطراب بهعنوان «سیگنال هشدار» واکنش نشان میدهد. سرکوب، پاسخی ثانویه است که در پی این هشدار فعال میشود.
در اضطراب نوروتیک، این منطق به شکلی خاص عمل میکند. خطر در اصل درونی است اما ایگو با آن همانگونه رفتار میکند که گویی خطری بیرونی است. بنابراین پاسخهایی چون اجتناب، فاصلهگیری و فرافکنی فعال میشوند. به بیان دیگر، ایگو میکوشد از خواست سائق بگریزد درست همانطور که از یک تهدید واقعی در جهان بیرون فرار میکند. اضطراب در این معنا، پلی میان درون و بیرون است؛ لحظهای که در آن امر درونی بهصورت تهدید تجربه میشود و ایگو برای حفظ خود وارد عمل میگردد.
فروید برای توضیح خاستگاه این منطق، به مفهوم «ترومای تولد» ارجاع میدهد. در تولد، نوزاد برای نخستینبار با وضعیتی مواجه میشود که در آن تأمین نیازها دیگر فوری و تضمینشده نیست. این تجربه، الگویی اولیه از خطر را در واکنشهای بدنی مانند ریتم قلب و تنفس بر جای میگذارد و بهصورت ردپایی پایدار در بدن ثبت میشود. فروید این وضعیت را نخستین الگوی اضطراب میداند، الگویی که بعدها در موقعیتهای مختلف زندگی میتواند به شکلی نمادین بازفعال شود.
از این منظر، اضطراب نه صرفا انرژی سرریزشده است و نه واکنشی ساده به رویدادهای بیرونی، بلکه نوعی «حافظه عاطفی وضعیت خطر» است، حافظهای که از آغاز زندگی در بدن و روان نقش بسته و هر بار که ایگو نشانهای از تهدید را تشخیص میدهد، دوباره فعال میشود.
این همان اضطراب نوروتیکی است که بیشترین اهمیت را برای فروید دارد و میتوان آن را در سه وضعیت اصلی مشاهده کرد:
نخست، در نوروزهای اضطرابی که فروید از آنها با عنوان «اضطراب شناور» یاد میکند؛ حالتی از برانگیختگی پایدار که ارضا نمیشود و بهصورت حالت کلی اضطراب بروز مییابد.
دوم، در فوبیاها، که اضطراب نوروتیک بهواسطه سازوکار «جابجایی» به ابژهای بیرونی گره میخورد. آنچه در اصل خطری درونی بوده است، به ترسی از چیزی بیرونی بدل میشود؛ ترسی که بیمار خود نیز اغلب به غیرعقلانیبودن آن آگاه است. این جابهجایی، همانطور که در مورد «هانس» نیز دیده میشود، کارکردی حفاظتی دارد. از خطر بیرونی میتوان گریخت، درحالیکه گریز از خطر درونی بهمراتب دشوارتر است. فوبیا در این معنا، نوعی راهحل است؛ انتقال اضطراب درونی به ابژهای بیرونی برای امکان اجتناب از آن.
سومین شکل اضطراب نوروتیک در هیستری و نوروزهای شدید دیده میشود. در این موارد، اضطراب یا همراه با سمپتومها ظاهر میشود یا بهصورت حملهای بروز میکند که هیچ مبنای روشنی در خطر بیرونی ندارد. درست در همینجا است که پیچیدگی کار بالینی آشکار میشود، زیرا دیگر با ابژهای بیرونی و گریزپذیر مواجه نیستیم.
فروید در توضیح این وضعیت تاکید میکند که در هیستری و سایر نوروزها، باید مسئول بروز اضطراب را در فرآیند سرکوب جستوجو کرد. به بیان او، این «بازنمایی» یا ایده است که سرکوب میشود؛ بازنماییای که ممکن است آنچنان دگرگون گردد که دیگر قابل شناسایی نباشد، درحالیکه بار عاطفی وابسته به آن باقی میماند و به اضطراب تبدیل میشود.
پرسش محوری فروید در همه تحقیقاتش این است که در اضطراب نوروتیک، دقیقا از چه چیزی ترسیده میشود؟ و درنهایت پاسخ میدهد آنچه الهامبخش ترس است، خود لیبیدو است.
فروید در ادامه بحث خود به فوبیاهای اولیه کودکی اشاره میکند مانند فوبیای تنهایی یا فوبیای غریبهها که میتوان آنها را در کودکان بسیار خردسال مشاهده کرد. در این موارد، تنهایی یا مواجهه با چهرهای ناآشنا، دلتنگی و اشتیاقی شدید به مادر را برمیانگیزد. کودک در برابر این برانگیختگی لیبیدویی ناتوان است، نمیتواند آن را مهار یا ساماندهی کند و در نتیجه این برانگیختگی به اضطراب تبدیل میشود. اضطرابی که در اینجا پدیدار میشود ناشی از خطری واقعی نیست بلکه حاصل ناتوانی کودک در تحمل و تنظیم برانگیختگیای است که از فقدان یا جدایی سرچشمه میگیرد. آنچه بهعنوان «اضطراب غریبهها» شناخته میشود، نمونه روشنی از این وضعیت است.
فروید سپس به نشانههای پیچیدهتر میپردازد. در آگورافوبیا، نشانه پس از نخستین حمله اضطراب در فضای عمومی شکل میگیرد. فرد پس از تجربه اولیه اضطراب، برای پیشگیری از تکرار یا تشدید آن، نشانهای مانند اجتناب از خیابانها یا مکانهای باز میسازد. در اینجا نشانه آشکارا کارکردی پیشگیرانه دارد و بهمنزله پاسخی سازمانیافته برای مهار اضطراب عمل میکند.
همین منطق در وسواسهای عملی نیز دیده میشود. آیینهای وسواسی مانند وارسی مکرر بسته بودن درها، اعمال و نشانهای بیمعنا نیستند بلکه سازوکارهایی برای کنترل اضطراباند. اگر این تشریفات متوقف شوند یا از فرد گرفته شوند، اضطرابی ظاهر میشود که نشانه قرار بوده از بروز آن جلوگیری کند. از اینرو، فروید به این نتیجه میرسد که نشانهها گویی برای پیشگیری از «انفجار اضطراب» ساخته میشوند بهگونهای که نشانه مقدم است و اضطراب در صورت فروپاشی آن سر برمیآورد.
برای توضیح سازوکار «سرکوب نوروتیک»، فروید بار دیگر به خواستها و تکانههای برخاسته از عقده ادیپ بازمیگردد. کودک در برابر مطالبه لیبیدویی خود نسبت به عشق مادر دچار اضطراب میشود. این دلباختگی که در جمله آشنای «وقتی بزرگ شدم با تو ازدواج میکنم» بیان میشود، بهصورت خطری درونی تجربه میگردد. کودک برای رهایی از این خطر، ناچار به چشمپوشی از ابژه عشق میشود زیرا این خواست درونی به شکلی تجربه میشود که گویی خطری بیرونی را فعال کرده است.
فروید توضیح میدهد که این خطر برای کودک همچون تهدیدی واقعی و بیرونی تجربه میشود؛ تهدیدی که در نظریه کلاسیک او با مفهوم «اضطراب اختگی» نامگذاری میشود. اضطراب اختگی یکی از نیروهای محرک اصلی سرکوب است. در مورد دختر، این تهدید بهصورت از دست دادن عضو تجربه نمیشود بلکه در قالب «اضطراب از دست دادن عشق» درک میشود زیرا آنچه در خطر است بدن نیست بلکه رابطه عاطفی با ابژه مطلوب است.
از همینجا فروید به جمعبندی مهمی در نظریه اضطراب میرسد. از نخستین تجربههای کودکی بهویژه در تجربه جدایی از مادر، اضطراب نقشی محوری در سازماندهی روان ایفا میکند. در این مرحله، کودک هنوز تمایز روشنی میان «درون» و «بیرون» ندارد، بنابراین وضعیتهایی مانند جدایی یا ناتوانی در ارضای فوری نیازها بهمثابه تهدیدی واقعی تجربه میشوند. عشق به مادر بهعنوان منبع اصلی مطالبات لیبیدویی ظاهر میشود که بهدلیل شدت و فوریتشان، برای ایگوی کودک خطری درونی بهشمار میآیند اما خود را در سطح تجربه بهشکل خطری بیرونی نشان میدهند. به این ترتیب، پیوندی ساختاری میان خواست لیبیدویی درونی و تجربه خطر بیرونی برقرار میشود.
در این چارچوب، اضطراب دیگر صرفا پیامد تبدیل مستقیم لیبیدو نیست بلکه دارای کارکردی مشخص است. اضطراب خبر میدهد که سوژه به آنچه فروید «وضعیت خطرناک» مینامد نزدیک شده و مرزی در دستگاه روانی در حال نقض شدن است. بر همین اساس، فروید مدل صرفا انرژیمحور پیشین را کنار میگذارد. مساله دیگر فقط انباشت انرژی نیست، بلکه با نوعی تنش پایدار مواجهایم که در آن، سائق هنگام رسیدن به ایگو بهصورت یک سیگنال عمل میکند. اضطراب در این معنا، ترجمه سائق در ایگو است تا ایگو بتواند نسبت به خطر واکنش نشان دهد.
از این منظر میتوان نتایج اصلی نظریه متأخر فروید درباره اضطراب را چنین خلاصه کرد:
نخست، این اضطراب است که سرکوب را برمیانگیزد نه برعکس. سرکوب پاسخی است که ایگو در واکنش به وضعیت خطرناک فعال میکند.
دوم، حتی اضطرابهایی که بهظاهر کاملا درونیاند، از الگوی خطر بیرونی تبعیت میکنند و ریشه در تجربههای اولیه جدایی، درماندگی و تهدید دارند.
سوم، اضطراب، بهویژه در اضطراب نوروتیک، موتور شکلگیری سرکوب و سمپتوم است و از ترس متمایز میشود زیرا فاقد ابژه مشخص است و حالتی فراگیر، مبهم و کلی دارد.
چهارم، فروید دیگر لیبیدو را بهطور مستقیم مولد اضطراب نمیداند، بلکه برای اضطراب منشاء دوگانه قائل میشود؛ در یک سو، اضطراب بهعنوان پیامد مستقیم تجربهای تروماتیک و در سوی دیگر، اضطراب بهعنوان سیگنال هشدار که از خطر تکرار یک وضعیت تهدیدکننده خبر میدهد.
از همینجا است که پیوند اضطراب با نظریه سائقها جایگاهی مرکزی مییابد. اضطراب دیگر پدیدهای فرعی نیست بلکه نقطهای است که در آن سائق، خطر، ایگو و نشانه به هم میرسند و منطق بنیادین روانکاوی را شکل میدهند.
فروید در نیمه دوم سخنرانی «بازداری، نشانه و اضطراب» (۱۹۲۵)، بهطور آگاهانه تمرکز را از اضطراب برمیدارد و مستقیما به سائقها میپردازد. هدف او این است که نشان دهد اضطراب و سائق دو حوزه جداگانه نیستند بلکه بهصورت ساختاری به یکدیگر گره خوردهاند. فروید به این نتیجه میرسد که بدون پرداختن به منطق سائقها، فهم اضطراب ناگزیر ناقص باقی میماند. جمله جالبی خطاب به شنوندگان میگوید «خانمها و آقایان، حالا خوشحال خواهید شد که دیگر چیزی درباره اضطراب نخواهید شنید» که نشانه تغییری در زاویه نگاه اوست؛ تغییری که اضطراب را از مسیر سائقها دوباره صورتبندی میکند.
در این سخنرانی فروید مثالی میآورد که اهمیت ویژهای دارد. کودکی در تاریکی به عمهاش میگوید «با من حرف بزن، میترسم» و وقتی عمه پاسخ میدهد «اما مرا که نمیبینی»، کودک میگوید «وقتی کسی حرف میزند نور بیشتر است». این مثال بهخوبی نشان میدهد که کلام میتواند کارکردی ضداضطرابی داشته باشد نه به این معنا که خطر را از میان برمیدارد بلکه از آن رو که تجربه اضطراب را قابل تحمل و قابل سازماندهی میکند. از همینجا میتوان دید که فروید چگونه بهتدریج به پیوند میان اضطراب، سائق و امر نمادین نزدیک میشود.
با ورود به بحث سائقها، فروید صراحتا اعتراف میکند که این حوزه از فهم کامل میگریزد. او بارها تاکید میکند که «ما این موضوع را بهخوبی درک نمیکنیم» و آنچه ارائه میشود، ناگزیر ناقص است. این اعتراف نشانه ضعف نظری نیست بلکه بیانگر جایگاه خاص سائقها در روانکاوی است. سائقها مفاهیمی نیستند که بتوان آنها را بهطور کامل تعریف یا تثبیت کرد و همواره چیزی گریزان و لغزان در آنها باقی میماند.
فروید این وضعیت را با تعبیری گویا توضیح میدهد: «آموزه سائقها، اسطورهشناسی ما است»؛ سائقها «موجودات اسطورهای» نظریهاند، باشکوه در نامعینیشان. یعنی نه دادههایی صرفا زیستشناختیاند و نه مفاهیمی کاملا نمادین بلکه در مرز میان جسم و روان قرار دارند. نمیتوان حتی لحظهای از آنها صرفنظر کرد اما هرگز نیز نمیتوان با اطمینان گفت که آنها را بهروشنی میشناسیم.
برای نزدیکشدن به این مفهوم، فروید از سادهترین تمایز آغاز میکند: «گرسنگی و عشق». این دو بهعنوان سائقهای بنیادی، نقطه اتصال زیستشناسی و روان را نشان میدهند. از این منظر، زندگی فردی در خدمت دو هدف اساسی است: از یکسو بقاء خود و از سوی دیگر بقاء نوع. سائق گرسنگی به خودحفاظتی مربوط است و سائق عشق به تداوم نسل.
بر همین اساس، فروید میان «سائقهای ایگو» و «سائقهای جنسی» تمایز میگذارد. سائقهای ایگو به حفظ، تثبیت و استمرار فرد مربوطاند، درحالیکه سائقهای جنسی مستقیما با مفهوم لیبیدو پیوند دارند؛ لیبیدو بهعنوان انرژیای که حیات روانی را به حرکت درمیآورد.
نکته مهم دیگر، تمایز میان «سائق» و «محرک» است. محرک از بیرون میآید و با حذف آن، تنش فروکش میکند اما سائق از درون سرچشمه میگیرد، پایدار است و نمیتوان آن را بهسادگی خاموش کرد. از همین رو، فروید در مقاله «سائقها و سرنوشتهایشان» توضیح میدهد که سائق را باید از خلال مؤلفههایش شناخت: منبع، فشار، هدف و ابژه.
با این حال، سائق نه یک «چیز» ثابت است و نه یک نقطه مشخص بلکه حرکتی مداوم است که میان بدن و روان در نوسان است و پیوسته راهی برای ارضای خود میجوید. آنچه سائق را تعریف میکند هیچ یک از این مؤلفهها بهتنهایی نیست بلکه حرکت میان آنهاست. سائق نه منبع است، نه هدف و نه ابژه، بلکه کل این داینامیسم است؛ نوعی رفت و برگشت پیوسته یا به تعبیر دقیقتر، درامی که بدن و روان را به هم گره میزند.
در ادامه فروید به مفهوم ظریفی اشاره میکند: «سائق با هدفِ بازداری شده». نمونهای که میآورد، پیوندی مبتنی بر مهر و عطوفت است. در اینگونه روابط، منبع برانگیختگی همچنان جنسی است اما ارضای مستقیم کنار گذاشته میشود. چیزی از امر جنسی حضور دارد بیآنکه به ارضای صرفا تناسلی بینجامد. رضایت در شکلی دیگر تحقق مییابد. این مثال نشان میدهد که سائقهای جنسی «پلاستیسیته»اند یعنی انعطافپذیرند و میتوانند هدف خود را تغییر دهند. سائق میتواند بدون رسیدن به ارضای نهایی مسیر دیگری برای رضایت بیابد.
از اینجا فروید وارد بحث گستردهتر «حیات سائقها» میشود و تاکید میکند که این حیات در خدمت کارکرد جنسی است. در همین بaستر، مفهوم «سائقهای جزئی» مطرح میشود. سائقها از بخشهای مختلف بدن سرچشمه میگیرند و در نواحی متفاوتی که فروید آنها را «مناطق شهوانی» مینامد به رضایت میرسند. در این مناطق، یا لذت عضو تحقق مییابد یا لذت جنسی و همین تنوع، پیچیدگی و پویایی حیات سائقها را شکل میدهد. سپس فروید مراحل رشد لیبیدویی را مرور میکند:
مرحله دهانی که با دهان بهعنوان منطقه شهوانی پیوند دارد و عمدتا به دوره تغذیه و مکیدن مربوط است.
مرحله سادیستی_مقعدی که همزمان با رویش دندانها، تقویت عضلات و تسلط بر عملکرد اسفنکترها پدیدار میشود.
مرحله فالیک که مرحلهای پیشتناسلی است و در آن آلت تناسلی برای کودک معنا مییابد و سازمانیافتگی خاصی در این سطح شکل میگیرد.
مرحله تناسلی که بعد از دورهای نهفتگی و در بلوغ پدیدار میشود و طی آن، عناصر مراحل پیشین بازسازماندهی میشوند و رضایت سائق عمدتا در سطح تناسلی متمرکز میگردد.
در این میان، فروید به نکتهای قابل تأمل اشاره میکند. در مرحله تناسلی، اندامهای تناسلی زنانه به همان سطح از «بهرسمیتشناختهشدن» میرسند که پیشتر اندامهای مردانه داشتند. صرفنظر از ابهامهای نظری این گزاره، آنچه در اینجا برجسته میشود، غلبه نوعی سازمانیافتگی تناسلی در این مرحله است.
فروید تصریح میکند که بسیاری از این مطالب را پیشتر نیز بیان کرده است اما تاکید دارد که این بازگویی به او امکان داده تا دگرگونیها و حرکتهای تازهای را در سازمان لیبیدو تشخیص دهد. یکی از این نوآوریها، ارجاع او به کارل آبراهام است. آبراهام در سال ۱۹۲۴ نشان داد که مرحله سادیستی_مقعدی خود به دو فاز تقسیم میشود: نخست فازی با گرایشهای تخریبی، نابودکننده و رهاکننده و سپس فازی که با نگهداشتن، حفظ کردن و تملک مشخص میشود.
بهگفته آبراهام، در میانه این مرحله است که برای نخستین بار «توجه به ابژه» پدیدار میشود؛ توجهی که پیشدرآمد سرمایهگذاری عاشقانه بعدی است. فروید این ایده را بسط میدهد و پیشنهاد میکند که حتی در مرحله دهانی نیز میتوان نوعی دوپارگی مشابه را مشاهده کرد. در آغاز، دهان در خدمت درونفکنی و جذب است یعنی مکیدن، تغذیه و پیوند با پستان مادر. اما در مرحله بعد، وجهی سادیستیتر یعنی گاز گرفتن پدیدار میشود. در اینجا دهان دیگر صرفا ابزار تغذیه نیست بلکه وسیلهای برای حمله و تصاحب است.
از همینجا، فروید بر یکی از نکات اساسی نظریه سائقها تاکید میکند: «ثبات سائق در کنار تغییرپذیری ابژه». آنچه در طول رشد دگرگون میشود ابژه سائق است نه خود سائق. سائق همان سائق باقی میماند اما میتواند به ابژههای متفاوتی متصل شود و مسیرهای گوناگونی را طی کند.
فروید این دگرگونی را در مورد کودک به صورت یک توالی نشان میدهد. در پسربچه میتوان دید که چگونه یک سائق واحد در مراحل مختلف به ابژههای متفاوتی گره میخورد. در مورد دختربچه فروید توالی دیگری را مطرح میکند: نخست میل به آلت، سپس دگرگونی این میل به میل به داشتن کودک و در ادامه میل به کسی که حامل کودک است و آلت را دارد. با این حال، خود فروید نیز تلویحا نشان میدهد که تمرکز بیشازحد بر این مسیرها ممکن است توجه را از مساله اصلی که نه تفاوتهای جنسیتی بلکه «منطق لیبیدو» و چگونگی دگرگونیهای آن است، منحرف کند.
از خلال بازخوانی مراحل پیشتناسلی، فروید به نکتهای مهم میرسد: این مراحل صرفا به رشد جنسی محدود نمیشوند بلکه نقشی اساسی در شکلگیری منش دارند. او بهویژه به «منش مقعدی» اشاره میکند؛ الگویی که در آن همزمان ویژگیهایی چون کنترل، نظمطلبی افراطی، صرفهجویی، سختگیری و لجاجت دیده میشود. این ویژگیها نشاندهنده نوعی تثبیت لیبیدوییاند.
با این حال، فروید هشدار میدهد که این تثبیتها نباید بهصورت سادهانگارانه فهمیده شوند. مساله این نیست که فرد مرحلهای را پشت سر بگذارد و مرحله قبلی بهطور کامل حذف شود. برخلاف این تصور خطی، آنچه فروید برجسته میکند منطق «انباشت و درونیسازی» است. مراحل مختلف رشد لیبیدویی یکی پس از دیگری به ساختار روانی افزوده میشوند و هر کدام اثری از خود بر جای میگذارند. به همین دلیل، یک فرد میتواند همزمان ویژگیهایی از منش مقعدی، گرایشهایی از سائق دهانی و نشانههایی از سازمانیافتگی فالیک را در خود داشته باشد.
این تغییر نگاه اهمیت اساسی دارد زیرا نشان میدهد شخصیت، تنها حاصل عبور ساده از مراحل نیست بلکه نتیجه لایهلایهشدن تجربههای لیبیدویی است؛ چیزی از هر مرحله باقی میماند و در ساختار روانی تثبیت میشود.
در ادامه، فروید به مساله «نارسیسیسم» میپردازد و آن را نمونهای برجسته از سازمانیافتگی سائقها میداند. در نارسیسیسم، ایگو بهوضوح بهعنوان مخزن اصلی لیبیدو ظاهر میشود. سرمایهگذاریهای لیبیدویی از ایگو آغاز میشوند و در نهایت به ایگو بازمیگردند. این گردش لیبیدو میان ایگو و ابژه، یکی از مسائل محوری نظریه لیبیدو را شکل میدهد.
او سپس به یک دشواری نظری بنیادین اشاره میکند: هنگامی که لیبیدوی ایگویی به لیبیدوی ابژهای تبدیل میشود و یا برعکس، آیا با دو انرژی متفاوت روبهرو هستیم؟
پاسخ اولیه او منفی است. فروید تاکید میکند که در هر دو حالت با یک انرژی واحد سروکار داریم که تنها مسیر و جهت سرمایهگذاریاش تغییر میکند. لیبیدو میتواند از ایگو به سوی ابژه حرکت کند یا دوباره به ایگو بازگردد بیآنکه ماهیتش دگرگون شود.
با این حال، فروید در نوشتههای متأخرتر این دیدگاه را اصلاح میکند و به تمایزی بنیادیتر میرسد. او اکنون از دو نوع سائق با ماهیتهای متفاوت سخن میگوید: از یکسو سائقهای جنسی یا «زندگی/اروس» که هدفشان پیوند، حفظ و تداوم زندگی است و از سوی دیگر سائقهای پرخاشگرانه یا «مرگ/تاناتوس» که گرایششان به تخریب، گسست و بازگشت به حالت بیجان معطوف است.
با این تمایز، نظریه سائقها وارد مرحلهای تازه میشود. مساله دیگر صرفا جابهجایی لیبیدو میان ایگو و ابژه نیست بلکه کشاکشی بنیادین میان دو گرایش متضاد در کار است یعنی گرایش به پیوند و زندگی و گرایش به تخریب و نابودی. این دوگانگی افق تازهای برای فهم نشانهها، تکرار، رنج و مقاومت در درمان میگشاید و زندگی سائقها را در کانون نظریه روانکاوی تثبیت میکند.
فروید اینجا از سطح صرفا بالینی و نظری فراتر میرود و به موضعی انسانشناختی و اخلاقی میرسد که برای فهم نظریه سائقها، بهویژه سائق پرخاشگری و سائق مرگ کاملا تعیینکننده است. نقطه آغاز این موضع، نقد یک پیشفرض رایج و این تصور که انسان ذاتا خوب، آرام یا بیخطر است میباشد. فروید با قاطعیت این فرض را رد میکند و تاریخ و تجربه زیسته خود را پشتوانه این رد قرار میدهد.
او در دل جنگهای جهانی میزیست و خشونت عریان را نه فقط در سطح نظری بلکه در واقعیت تاریخی مشاهده میکرد. از همین رو هنگامی که از «خیر ذاتی انسان» سخن گفته میشود، فروید بیپرده آن را «توهمی اسفناک» مینامد که با مشاهدات بالینی، تاریخی و نظری او ناسازگار است.
در سنت فلسفی، دو موضع کلاسیک در باب سرشت انسان وجود دارد. از یکسو دیدگاه هابز که در گزاره مشهور «انسان گرگ انسان است» خلاصه میشود و بر خطر ذاتی انسان در غیاب قانون تاکید میکند. از سوی دیگر دیدگاه روسو که انسان را در وضعیت طبیعی نیکسرشت میداند و خشونت را محصول مالکیت، رقابت و نابرابری میشمارد. با وجود این اختلاف بنیادین، این دیدگاهها در یک نقطه به توافق میرسند و آن هم ضرورت قانون است. چه انسان را ذاتا خطرناک بدانیم و چه ذاتا نیک، بدون یک قرارداد اخلاقی و حقوقی مشترک و مجموعهای از قواعد حداقلی، همزیستی انسانی ممکن نیست و در غیاب آن، خشونت دیر یا زود سربرمیآورد.
اما آنچه فروید برجسته میکند و اغلب در نظریههای اخلاقی نادیده گرفته میشود، بُعد سائقها یعنی همان مفهوم «سائق مرگ» است. از نظر او، مسئله فقط قانون، تربیت یا قرارداد اجتماعی نیست بلکه نیرویی درونی در انسان وجود دارد که به تخریب، تجاوز و رنج گرایش دارد.
از این منظر، انسان نه فقط بهواسطه شرایط اجتماعی، بلکه بهدلیل ساختار روانی خود، مستعد خشونت و حتی لذت بردن از آن است. این امر توضیح میدهد که چرا برخی افراد نهتنها از آسیب زدن به دیگری بازنمیایستند بلکه از آن رضایت میگیرند و چرا رنج، ویرانی یا فروپاشی میتواند منبع لذت شود. فروید این واقعیت را در پدیدههایی چون سادیسم، مازوخیسم و «واکنش درمانی منفی» بهروشنی مشاهده میکند.
به همین دلیل، نظریه فروید به روان فرد محدود نمیماند و واجد ابعاد اجتماعی و فرهنگی عمیقی است. او نشان میدهد هر نظریهای درباره اخلاق، سیاست، قانون یا تمدن که این بُعد سائقمند را نادیده بگیرد ناگزیر خوشبینانه و ناکامل خواهد بود. حتی پیش از آنکه «سائق مرگ» را بهطور رسمی نامگذاری کند، فروید به این نتیجه رسیده بود که در انسان چیزی وجود دارد که در برابر نظم، معنا و خوشبختی مقاومت میکند؛ چیزی که همواره «نمیخواهد خوب شود». این آگاهی نه حاصل بدبینی، بلکه نتیجه مواجهه بالینی، تاریخی و نظری او با آن چیزی است که در تجربه درمان همواره باقی میماند.
اما نقطه شگفتآور در این مسیر، جایی است که فروید نخستین بار در «ورای اصل لذت» (۱۹۲۰)، پدیده اجبار به تکرار را صورتبندی میکند؛ مفهومی که بار دیگر مرز میان روان و زیستشناسی را مخدوش میکند. فروید برای توضیح تکرار، صرفا به بالین بسنده نمیکند بلکه به طبیعت نیز ارجاع میدهد. نمونههایی چون مهاجرت سالانه پرندگان یا بازگشت ماهیها به سرچشمه رودخانهها برای تخمریزی، نشاندهنده نوعی بازگشت منظم و ناگزیرند و حرکتی که گویی از پیش تعیین شده است.
البته این مثالها به قلمرو «غریزه» تعلق دارند نه سائق به معنای دقیق روانکاوانه. با این حال، فروید آگاهانه از آنها استفاده میکند تا نشان دهد تکرار پدیدهای تصادفی یا صرفا روانی نیست بلکه گرایشی بنیادی است که در سطوح مختلف حیات دیده میشود. «اجبار به تکرار» نیرویی است که فرد را وامیدارد بارها و بارها به یک الگو، یک مسیر یا یک تجربه بازگردد. در جریان روانکاوی، این بازگشت در قالب رؤیاها، لغزشها یا رابطه انتقالی ظاهر میشود. آنچه تکرار میشود، الزاما خاطرهای آگاهانه نیست بلکه اثری است که در دستگاه روانی باقی مانده و راهی برای بازگشت مییابد.
در اینجا پرسشی اساسی مطرح میشود: این خصلت محافظهکارانه سائقها چه کمکی به فهم خودویرانگری انسان میکند؟ چرا انسان بارها خود را در موقعیتهایی قرار میدهد که به رنج، شکست یا آسیب میانجامند؟ پاسخ فروید این است که سائقها فقط در پی لذت یا بقاء نیستند بلکه گرایشی به بازگشت به وضعیتی پیشین دارند حتی اگر آن وضعیت با رنج یا ویرانی همراه باشد.
از این منظر، اجبار به تکرار دیگر صرفا یک اختلال بالینی نیست بلکه نشانهای از حضور سائق مرگ در قلب زندگی روانی است. انسان نهتنها به سوی آنچه زندگی را پیش میبرد کشیده میشود بلکه همزمان به سوی چیزی حرکت میکند که میتواند او را از پا درآورد. این دو گرایش متضاد، جدا از هم عمل نمیکنند بلکه بهطور مداوم در هم تنیدهاند و همین تنش است که هم رنج انسانی را توضیح میدهد و هم مقاومت در برابر درمان را.
پذیرفتن این چشمانداز، پیامدهای نظری مهمی دارد. اگر بپذیریم که در زندگی روانی گرایشی وجود دارد که فراتر از اصل لذت و حتی فراتر از بقاء عمل میکند، ناگهان وارد حوزهای میشویم که دیگر صرفا زیستی یا روانی نیست بلکه مستقیما به «سوپرایگو» مربوط میشود یعنی به آن بعدی که با قانون، الزام، ایدهآل و مطالبه اخلاقی سروکار دارد. به همین دلیل است که پس از بحث سائقها، مساله ایگو و سپس سوپرایگو بهعنوان گامهای بعدی نظری مطرح میشوند.
فروید در پایان بخش «اضطراب و زندگی سائقها» از «درسگفتارهای جدید مقدماتی در روانکاوی» (۱۹۳۳) فقط اشارات کوتاهی به این مسیر میکند، اما همین اشارات نشان میدهند که جهت حرکت نظریه از این نقطه عبور خواهد کرد.
فروید اینجا نشان میدهد که سائق مرگ صرفا به تخریب یا بازگشت به بیجانی محدود نمیشود بلکه میتواند در خدمت ساختارهایی قرار گیرد که ظاهرا «فراتر از فرد» هستند؛ ساختارهایی که او را به فداکاری، ریاضت، رنجکشیدن، اخلاقیات دقیق یا اطاعت از یک ایدهآل وامیدارند. در اینجاست که پیوند سائق مرگ با سوپرایگو و با اشکال خاصی از اخلاق و فرهنگ آشکار میشود.
سخنرانی «اضطراب و زندگی سائقها» بهخوبی نشان میدهد که اضطراب و سائقها جداییناپذیرند. ظاهرا فروید از اضطراب فاصله میگیرد تا وارد بحث سائقها شود اما در واقع اضطراب در رفتوبرگشتهای سائقها بارها بازمیگردد. گویی بحث درباره سائقها است اما در عمق آن همواره مساله اضطراب در کار است.
این مسیر نظری بهتدریج ما را به افقی نزدیک میکند که مقصد نهایی آن «تمدن و ملالتهایش» است جایی که اضطراب، سائق، مرگ، اخلاق و قانون به هم میرسند. هر گام در این مسیر، مقدمهای است برای فهم این نکته که چرا زندگی انسان حتی در دل فرهنگ و تمدن نیز همواره با تنش، رنج و ناآرامی همراه است.
در «اضطراب و زندگی سائقها»، گره اصلی نظریه اضطراب بار دیگر ظاهر میشود؛ گرهای که خود فروید نیز میداند ساده نیست و به همین دلیل بارها به آن بازمیگردد و آن را اصلاح میکند. نکته محوری این است که فروید برخلاف نوشتههای اولیهاش، رابطه علی میان اضطراب و سرکوب را وارونه میکند. دیگر این سرکوب نیست که اضطراب را تولید میکند، بلکه این اضطراب است که سرکوب را به راه میاندازد.
به بیان دقیقتر، ایگو نخست دچار اضطراب میشود و درست در پاسخ به تجربه یک وضعیت خطرناک است که سازوکار سرکوب فعال میگردد. این وارونگی اگر صرفا بهصورت یک گزاره ساده بیان شود ممکن است کماهمیت به نظر برسد گویی فقط جای علت و معلول عوض شده است. اما درواقع با یکی از عمیقترین چرخشهای نظری فروید طرف هستیم زیرا کل منطق بالینی نوروز، سمپتوم و درمان را دگرگون میکند. دیگر نمیتوان بهسادگی گفت «فرد مضطرب است چون چیزی را سرکوب کرده» بلکه باید پرسید چه خطری در روان احساس شده که اضطراب را برانگیخته و ایگو را وادار به سرکوب کرده است.
فروید در جایی مینویسد: «صادقانه اعتراف کنیم که انتظار نداشتیم خطر سائقمندی درونی، شرط و مقدمه یک وضعیت خطر عینی بیرونی از کار درآید.» این جمله تاکیدی دوباره بر پیوند خطر درونی و بیرونی است. آنچه بهصورت تهدیدی بیرونی تجربه میشود، در اصل ریشه در یک خطر درونی دارد.
این خطر درونی چیست؟ همان فشار یا مطالبه لیبیدویی یعنی خواستی است که از سوی سائق مطرح میشود و ایگو آن را بیش از حد شدید، غیرقابل تحمل یا تهدیدکننده تجربه میکند. نمونه کلاسیک آن، اضطرابی است که کودک در برابر خواست عاشقانه خود نسبت به مادر تجربه میکند. این خواست در سطح درونی غیرقابل پذیرش است و به همین دلیل به شکلی دیگر بازنمایی میشود.
در اینجا سازوکاری که فعال میشود بیش از آنکه «چشمپوشی» یا «انصراف» باشد، جابجایی یا فرافکنی است. یعنی خطر درونی به بیرون منتقل میشود. در کودک، این فرآیند میتواند به شکل فوبیا ظاهر شود. به جای مواجهه با خواست پرخاشگرانه یا حسادتآمیز نسبت به پدر، اضطراب به ابژهای بیرونی منتقل میشود مثلا به اسب.
فروید در تحلیل مورد «هانس» دقیقا بر همین نکته مکث میکند. کودک بهجای آنکه میل پرخاشگرانه خود را مستقیما ابراز کند از اسب میترسد. اگر این پرخاشگری عملا ظاهر میشد، دیگر با نوروز طرف نبودیم بلکه با ساختاری متفاوت مواجه میشدیم. ترس در اینجا نشانه مهارشدگی پرخاشگری است.
از این منظر، میتوان اضطراب را «قطبنمایی نسبت به فانتسم» دانست. اضطراب دقیقا در جایی پدیدار میشود که سوژه به نقطهای نزدیک میشود که میل و لذت ناآگاهانه او در آن متمرکز است. برای مثال، فردی که فانتسم طرد شدن یا طرد کردن دیگری را دارد، درست در لحظهای که این سناریو فعال میشود دچار اضطراب میگردد بهویژه اگر نسبت به آن ناآگاه باشد. اضطراب در اینجا خبر میدهد که لذتی در کار است که سوژه نمیتواند آن را مستقیما به رسمیت بشناسد.
از نظر بالینی، این بخش از نظریه بسیار قانعکننده است زیرا هم در تجربه تحلیلی و هم در کار درمانی بارها دیده میشود که اضطراب نه تصادفی است و نه بیمعنا بلکه نشانهای دقیق از آن چیزی است که در سطح فانتسم و لذت در جریان است.
اما در همین نقطه، یک پرسش جدی باقی میماند: «اضطراب اختگی» دقیقا چگونه باید فهمیده شود؟ اگر در مورد دختران، اضطراب از دست دادن عشق به روشنی در کلینیک مشاهده میشود، در مورد پسران این پرسش مطرح است که آیا واقعا با ترس مستقیم از «از دست دادن آلت» مواجهایم یا آنچه فروید اختگی مینامد، بیش از آنکه ترسی زیستی باشد، نامی است برای تجربهای نمادینتر یعنی تجربه محدودیت، ممنوعیت و ناتوانی در پاسخدادن به مطالبه سائق.
این تردید کاملا بهجا است و خود فروید نیز آن را بهطور کامل نمیبندد. میتوان گفت اضطراب اختگی، بیش از آنکه ناظر به ترس از آسیب جسمانی باشد، بیانگر اضطراب در برابر قانون و فقدان جایگاه تمامقد در رابطه با ابژه عشق است. در این معنا، اختگی نامی است برای نقطهای که میل ناچار به توقف میشود و همین توقف، اضطراب را برمیانگیزد.
از این منظر، نظریه اضطراب فروید نه ساده است و نه یکدست. اضطراب هم نشانه خطر است هم راهنمایی به سوی فانتسم، هم نیروی محرک سرکوب و هم محل تمرکز پرسشهای حلنشده درباره میل، قانون و فقدان. فروید بهتدریج از تفسیر بیشازحد عینی اختگی فاصله میگیرد و به فهمی بالینیتر و ساختاریتر میرسد که در آن، مساله اصلی نه از دست دادن یک عضو بلکه خود تجربه فقدان است.
آنچه در کار بالینی بهویژه در مواجهه با کودکان بیشتر دیده میشود، ترس مستقیم از دست دادن آلت نیست بلکه تحملناپذیری تجربه باختن و نداشتن است. این فقدان میتواند بسیار ساده و روزمره باشد مانند باختن در یک بازی، خراب شدن یک اسباببازی یا نرسیدن به چیزی که کودک میخواهد. کودک در این موقعیتها نه صرفا به دلیل از دست رفتن یک ابژه بلکه به دلیل مواجهه با «نه»، «نتوانستن» و محدودیت، دچار آشفتگی و اضطراب میشود.
اینجا آنچه اهمیت دارد خود ابژه نیست بلکه «ساختار فقدان» است. کودک با این واقعیت روبهرو میشود که نمیتوان همیشه همه چیز را داشت و کنترل کرد یا فورا به رضایت رسید. این مواجهه اغلب با رنج، خشم و اضطراب همراه است و تحمل آن آسان نیست.
نکته مهم این است که فقدان صرفا یک رویداد بیرونی نیست بلکه تجربهای ساختاری است. فقدان زمانی میتواند تجربه شود که پیشاپیش امکان از دست دادن در ساختار روانی حضور داشته باشد. رویدادهای روزمره از دست دادن عشق، ناکامی یا محرومیت بیش از آنکه علت باشند، بهانههاییاند برای فعالشدن دوباره این تجربه بنیادی.
در نهایت، فقدان فقط زمانی بهصورت اضطراب تجربه میشود که بتواند در سطح روانی و نمادین معنا پیدا کند. میتوان گفت نوعی «اضطراب نهفته» همواره وجود دارد که در لحظههایی خاص فعال میشود مثلا وقتی چیزی میشکند، در دسترس نیست یا از ما دریغ میشود. این لحظهها صرفا وقایع بیرونی نیستند بلکه صحنههاییاند که در آنها واقعیت «کمبود» یا «نبودن» عینیت مییابد و همین مواجهه، اضطراب را برمیانگیزد.
پیوند اضطراب با زبان
اگر اختگی را نه فقط بهعنوان مسالهای جسمانی بلکه بهمثابه تجربهای نمادین بفهمیم، آنگاه زبان به صحنه اصلی این تجربه بدل میشود. کودک از همان آغاز، موجودی زبانمند است که بهتدریج میآموزد چه چیزی را میتوان گفت و چه چیزی را نه، کجا میتوان حرف زد و کجا باید سکوت کرد. این فرایند، کودک را با «محدودیت بیان» روبهرو میکند؛ جایی که گفتاری که قبلا خودانگیخته بود، با «نه»، «بس کن» و «این را نگو» مرزبندی میشود. این مرزها فقط تربیتی یا اجتماعی نیستند بلکه تجربهای عمیقا روانیاند زیرا نشان میدهند که زبان نیز قانون دارد.
در این معنا، آنچه اضطراب را برمیانگیزد خود آلت نیست بلکه امر فالیک بهمثابه توان گفتن، نامیدن و اثر گذاشتن با کلام است. این پرسش دائمی که «تا کجا میتوانم بگویم؟»، «کجا کلام من پذیرفته میشود و کجا طرد میشود؟» خود منبع اضطراب است. از این زاویه، اختگی را میتوان تجربه «محدود شدن در زبان» دانست و اضطراب دقیقا در فاصله میان آنچه میخواهم بگویم و آنچه مجازم بگویم پدیدار میشود.
اگر گفته شد که اضطراب با لذت همخانه است، این اضطراب لزوما از خود لذتِ گفتن یا نوشتن نمیآید بلکه اغلب با سوپرایگو گره خورده است؛ با صدایی درونی که میگوید «کافی نیست»، «باید بهترش را بگویی». در اینجا اضطراب نه فقط از ناتوانی بلکه از مطالبهای میآید که زبان باید به آن پاسخ دهد. اختگی در این خوانش، یعنی پذیرفتن محدودیت زبان و ناتمام بودن هر گفتار؛ شکافی که اضطراب دقیقا در آن فعال میشود و در بازی، نوشتن، عشق و سخن گفتن همواره باقی میماند.
در بسیاری از فرهنگها بهویژه در نسلهای پیشین، تهدیدهای صریحی درباره میل جنسی کودک وجود داشته است که کودک آنها را نه بهعنوان استعاره بلکه بهمثابه واقعیتی جسمانی تجربه میکرده است. از این منظر، آنچه «اختگی» نامیده میشود، اغلب «اختگی بزرگسال» است که از طریق کلام به کودک منتقل میشود یعنی اضطراب و ناتوانی بزرگسال در مواجهه با میل، که در قالب ممنوعیت، تهدید یا نگاه داورانه وارد جهان کودک میشود.
برای کودک، کلمه هنوز «چیز» است. همانگونه که فروید در مورد «هانس» نشان میدهد کلمات برای کودک شأنی کاملا واقعی دارند. بنابراین تهدیدهای کلامی و منعها میتوانند مستقیما بهصورت اضطراب روانی و بدنی تجربه شوند. هرچند امروزه بسیاری از این تهدیدها کمتر بهصراحت بیان میشوند اما اثرشان همچنان در روایتهای بالینی بزرگسالان بهشکل اضطراب، شرم، احساس گناه یا بازداری از میل بازمیگردد.
صحنه ادیپی نیز نشان میدهد که اختگی صرفا واقعهای مربوط به گذشته نیست بلکه فرایندی ساختاری است. کودک خردسالی که خود را صاحب انحصاری ابژه عشق میپندارد با ورود مرزگذاری نمادین معمولا از سوی پدر، با محدودیتی بنیادین روبهرو میشود. همین مرزگذاری است که فرایند اختگی را به حرکت درمیآورد؛ فرایندی که همچنان در زندگی روزمره امروز تکرار میشود.
در نتیجه، اختگی را باید در پیوند با کلام، قانون و جایگاه دیگری فهمید، نه صرفا بهعنوان ترس از آسیب جسمانی. اضطراب کودک اغلب پاسخی است به این واقعیت که میل او دیده، نامیده یا محدود شده است، آن هم از سوی کلامی که برای او هنوز همانقدر واقعی است که هر امر مادی دیگر.
اضطراب و سمپتوم
نشانههای وسواسی مانند شستن مکرر دستها، وارسیهای پیدرپی قفل در، شمردن یا تکرار آیینها برایمان آشنا هستند. فروید بهصراحت میگوید اگر این رفتار نشانهای را از فرد بگیریم، اضطراب بلافاصله بالا میآید. نشانه چیزی زائد یا تصادفی نیست بلکه کارکرد دارد و در وسواس، همچون «سدی در برابر اضطراب» عمل میکند.
در اینجا نگاه فروید با برداشتهای عامیانه تفاوت اساسی پیدا میکند. معمولا گفته میشود فرد، وسواسی است چون احساساتش را سرکوب میکند یا بدخلق است چون سرکوب شده است. اما فروید این زنجیره علت و معلولی ساده را برهم میزند. آنچه در وسواس میبینیم این است که نشانه پیش از فوران اضطراب عمل میکند. فرد دستهایش را نه از سر لذت یا عادت، بلکه برای جلوگیری از اضطرابی میشوید که در غیر این صورت غیرقابلتحمل میشود. نشانه در این معنا نوعی راهحل است؛ راهحلی فرساینده و ناکارآمد اما در عین حال ضروری برای حفظ تعادل روانی سوژه.
اضطراب بهمثابه سیگنال خطر ظاهر میشود و ایگو را تهدید میکند. در پاسخ به این تهدید، سازوکارهایی فعال میشوند که یکی از آنها سرکوب است و دیگری ساختن نشانه. نشانه محصول تلاش ایگو برای مهار اضطراب است. از اینرو، نشانه از نظر کارکردی برای جلوگیری از اضطراب ساخته میشود اما از نظر ساختاری بر اضطرابی بنا شده که از پیش وجود داشته است. نشانه هم پیامد اضطراب است و هم پوشاننده آن و این دو در یک رابطه خطی ساده نیستند بلکه در مداری بسته با هم کار میکنند.
این نکته در کلینیک اهمیت اساسی دارد. اگر نشانه بدون در نظر گرفتن کارکردش حذف شود، اضطراب بهشکلی خامتر و شدیدتر بازمیگردد. به همین دلیل، هدف روانکاوی حذف شتابزده نشانهها نیست بلکه فهم جایگاهی است که نشانه در اقتصاد روانی سوژه اشغال کرده است. نشانه دقیقا برای این پدید میآید که سوژه مجبور نباشد با اضطراب بیواسطه روبهرو شود.
در اجبار به تکرار، این منطق بهروشنی دیده میشود. فرد تکرار میکند تا از اضطراب «اگر این کار را نکنم، اتفاق بدی میافتد» بگریزد. اما هرچه بیشتر تکرار میکند، دامنه تکرار گسترش مییابد و چرخهای بیپایان شکل میگیرد. تکرار بهجای کاهش اضطراب، آن را تثبیت میکند.
در درمان، اگر نشانه بهسرعت حذف شود، اضطراب بالا میآید و همینجا است که کار هم برای بیمار و هم برای درمانگر دشوار میشود. بیمار ممکن است بگوید «آمدم بهتر شوم اما حالم بدتر شده». در واقع، سوژه به نقطهای نزدیک میشود که پیشتر همیشه از آن گریخته بود. هدف روانکاوی صرفا کاهش اضطراب نیست بلکه دگرگون کردن رابطه سوژه با اضطراب است و این دگرگونی بدون تحمل اضطراب ممکن نیست. البته این تحمل به معنای فروپاشی نیست بلکه به معنای پذیرفتن این نکته است که اضطراب نشانه خطری واقعی نیست بلکه علامتی است از چیزی درونی که باید فهمیده شود.
نکته ظریف این است که اگر سوژه بتواند اضطرابش را نامگذاری کند، دربارهاش حرف بزند و آن را به تجربهای قابل تفکر بدل کند، دیگر با همان اضطراب فلجکننده پیشین روبهرو نخواهد بود. کسی که میتواند بگوید «امروز مضطربم»، دیگر کاملا در اختیار اضطراب نیست. همین گفتن، فاصلهای میان سوژه و اضطراب ایجاد میکند و به همین دلیل، شدت اضطراب تغییر مییابد و نیاز به نشانهها کمتر میشود.
درمان، نه حذف اضطراب است و نه تقویت نشانه، بلکه عبور از مدار بسته «نشانه برای فرار از اضطراب» بهسوی رابطهای تازه با اضطراب است که در آن، سوژه میتواند اضطراب را بهعنوان نشانهای از میل، فقدان و فانتاسم خود به رسمیت بشناسد و با آن کار کند نه اینکه صرفا آن را بپوشاند.
در این معنا، نشانه را میتوان نوعی «بست روانی» دانست، چیزی شبیه آنچه فروید کتکسیس مینامد. نشانه انرژی تهدیدکننده سائق را میگیرد و آن را به شکلی نمادین و قابل تحمل درمیآورد یعنی اضطراب را به یک معنا، یک عمل یا یک سناریوی تکرارشونده میبندد. این منطق را میتوان با رجوع به «ورای اصل لذت» بهتر فهمید جایی که گرایش به تکرار و بازگشت، بهعنوان نیرویی بنیادی در زندگی روانی مطرح میشود.
در خوانش لکانی، این فرآیند با تفکیک نیاز، تقاضا و میل روشنتر میشود. آنچه بهصورت نیاز آغاز میشود در زبان به تقاضا بدل میگردد و چیزی از آن همواره از دست میرود. این فقدان ساختاری، میل را میسازد و در قالب ابژه a خود را نشان میدهد. اضطراب درست زمانی پدیدار میشود که این سازوکارها از کار میافتند یعنی وقتی نشانه یا دفاع دیگر قادر به مهار سائق نیست.
از این منظر، اضطراب دشمن درمان نیست بلکه نشانهای کلیدی و علامتی است از اینکه سوژه به نقطهای نزدیک شده که دیگر نمیتوان آن را صرفا با تکرار یا نشانه پوشاند. به همین دلیل است که لکان از همین جا بسیاری از خطوطی را که فروید ناتمام یا با تردید رها کرده بود، بسط میدهد.
تفاوت میان «داشتن اضطراب» و «شناختن اضطراب» تفاوتی تعیینکننده در اقتصاد روانی سوژه ایجاد میکند. اضطرابی که نامگذاری نمیشود، اغلب بهصورت ملالی مبهم یا رفتارهای تکانشی تخلیه میشود. اما همین که فرد بتواند بگوید «مضطربم»، فاصلهای ایجاد میشود که اضطراب را کمتر ویرانگر میکند؛ نه لزوماً با حذف آن، بلکه با قابلتحملکردنش.
از همینجا اهمیت یک مداخله بالینی ساده روشن میشود؛ پرسش از اینکه «چه چیزی درست پیش از اضطراب رخ داده است؟» نه برای یافتن پاسخ فوری بلکه برای نشاندادن این نکته که اضطراب بیدلیل نیست و همواره به موقعیت، گفتار یا خیالی گره خورده است. این مسیر، سوژه را به سوی فانتسم و ژوییسانساش هدایت میکند زیرا اضطراب اغلب نشانه فعالشدن لذتی ناخودآگاه است که سوژه آن را نمیشناسد یا نمیپذیرد.
کشف سائق مرگ در اندیشه فروید نیز ریشه در تجربه بالینی داشت بهویژه در مواجهه با «واکنش درمانی منفی»، جایی که نشانه، علاوه بر رنج، حامل نوعی رضایت جایگزین است. تا زمانی که نشانه برقرار است، اضطراب مهار میشود و با فروپاشی آن، اضطراب بالا میآید. نشانه تنظیمکننده است اما سوژه را در چرخه تکرار نگه میدارد.
در اینجا تمایز فروید میان اضطراب، ترس و وحشت اهمیت پیدا میکند. اضطراب، برخلاف تصور رایج، کارکردی حفاظتی دارد؛ «اضطراب از وحشت محافظت میکند». وحشت زمانی رخ میدهد که سوژه کاملا غافلگیر میشود و هیچ آمادگیای ندارد. اضطراب بهمثابه هشدار، مانع فروپاشی کامل میشود. همانطور که نشانه از اضطراب محافظت میکند، اضطراب نیز از وحشت محافظت میکند.
از اینرو، هدف درمان نه حذف کامل نشانه است و نه حذف کامل اضطراب. این تصور که پایان روانکاوی یعنی زیستن بدون نشانه و اضطراب، توهمآمیز است. آنچه میتواند تغییر کند، کیفیت رابطه سوژه با اضطراب و نشانههایش است و اضطراب از حالتی کور، مبهم و فلجکننده، به حالتی قابلفهم، قابلگفتن و قابلتحمل تبدیل میشود.
با این حال، انسان هرگز بهطور کامل از مواجهه با وحشت مصون نمیشود. رویدادهای ناگهانی و بیرونی وجود دارند که هیچ سازوکار روانیای نمیتواند بهطور کامل در برابر آنها سپر بسازد. اضطراب هشدار میدهد و نشانه تنظیم میکند، اما وحشت را نمیتوان حذف کرد.
در همینجا است که فاصله فروید با بسیاری از سنتهای اخلاقی آشکار میشود. او روی چیزی دست میگذارد که این سنتها قادر به توضیحش نبودند. این واقعیت که انسان همیشه قابل مهار نیست و گاه از رنج دیگری و حتی از رنج خود لذت میبرد.
شبکه های اجتماعی دکتر نادیا صبوری : کانال تلگرام سوژه ناخودآگاه – صفحه اینستاگرام سوژه ناخودآگاه





