نویسنده: دکتر نادیا صبوری
لکان در سمینار بیستم Encore عبارت معروف خود «زن وجود ندارد» و نیز «زن وجود ندارد؛ فقط زنان وجود دارند، یکی یکی» را در بستر بحثی درباره لذت، بدن، ساحت نمادین و فرمولهای سکسواسیون مطرح میکند. این عبارت اغلب با سوگیری فهمیده میشود زیرا به ظاهر گزنده است اما لکان با گفتن آن قصد ندارد وجود زنان واقعی را انکار کند.
مقصود او نه نفی زنان، بلکه نقد ریشهای همان گرایش فرهنگیای است که هزاران سال تلاش کرده «زن» را به صورت یک ذات واحد، یک جوهر ثابت یا یک حقیقت کلی تعریف کند؛ چیزی شبیه «طبیعت زنانه»، «ذات زن»، «زن واقعی» و امثال آن.
لکان میگوید چنین کلیتی وجود ندارد، یعنی هیچ تصویر، تعریف یا قانونی نیست که بتواند همه زنان را در قالب یک کل همگن گرد آورد. آنچه وجود دارد زنان واقعیاند، اما زنان فقط در «تکینگی» خود وجود دارند؛ هر زن تجربهای یکتا از بدن، میل، زبان و دیگری دارد که قابل تقلیل به یک تعریف کلی نیست.
در مقابل، پرسش مهمی به وجود میآید: آیا «مرد» وجود دارد؟
لکان اینجا نیز بیدرنگ هر نوع ذاتباوری را رد میکند. او هرگز نمیگوید مردان دارای ماهیت مشترکیاند. اما نشان میدهد که در نظم نمادین، فرهنگ و زبان معمولا جایگاهی را میسازند که آن را «مردانه» مینامند؛ جایگاهی که بر این تصور بنا شده که میتوان برای آن یک قانون عام، یک تعریف کلی یا یک معیار جهان شمول یافت.
بنابراین مرد هم به معنای جوهر یا ذات نیست بلکه یک جایگاه نمادین است با این تفاوت که این جایگاه، برخلاف سمت زنانه، بر پایه تصور کلیتپذیری شکل گرفته است. یعنی در فرهنگ معمولا مردان تحت یک «قانون» مشترک تصور میشوند حتی اگر هیچ مرد واقعی کاملا مطابق این قانون نباشد.
این تمایز لکان میان دو سویه مردانه و زنانه از دل همان منطقی بیرون میآید که گوتلوب فرگه (۱۸۴۸–۱۹۲۵) فیلسوف، منطقدان و ریاضیدان آلمانی که او را پایهگذار منطق جدید و پدر فلسفه تحلیلی میدانند، بنا گذاشت: تفکیک میان وجود فردی و وجود کلی.
فرگه نخستین کسی بود که نشان داد اینکه «موادی از یک نوع وجود دارند» به معنای آن نیست که «یک کل جامع یا ذات مشترک وجود دارد که همه آنها را تعریف کند». این تمایز به ظاهر ساده، بنیاد منطق مدرن است. لکان همین تمایز را به حوزه جنسیت میبرد: زنان وجود دارند، اما زن بهعنوان یک کل تعریفپذیر وجود ندارد؛ مردان وجود دارند اما مرد در معنای ذات نیز وجود ندارد بلکه تنها جایگاهی نمادین وجود دارد که فرهنگ آن را «مردانه» مینامد و بر اساس تصور وجود یک قانون عام آن را شکل میدهد.
اما این تمایز منطقی، در متن بدن و لذت چگونه عمل میکند؟
در سمینار بیستم، لکان این مسئله را از زاویه «تصرف فالوس در تجربه مرد» نگاه میکند. او میگوید تحلیل نشان میدهد که مرد خود را در نسبت با چیزی مینشاند که «فالوس» نامیده میشود و تأکید میکند که فالوس «عضو بدن» نیست بلکه یک «دال» است، یک موقعیت در زبان، یک نشانه قدرت، فقدان، میل و قانون. مرد تا آنجا که خود را «صاحب» این دال میپندارد، زن را به صورت یک «کلیت» نمیفهمد بلکه تنها بدن زن و رابطه بدن زن با لذت را میفهمد.
لکان در همین راستا میگوید: اندام جنسی زن برای مرد به خودی خود معنایی ندارد و تنها در قالب ژوئیسانس بدن، چیزی را به او منتقل میکندیعنی مرد از زن «معنای زن» را درک نمیکند بلکه اثر بدن زن را دریافت میکند.
این دقیقا همان معنا است که «زن وجود ندارد» زیرا اگر زن به معنای یک کل کامل وجود داشت، مرد میتوانست از «زن» چیزی فراتر از بدنمندترین شکل لذت دریافت کند، اما ساختار نمادین چنین چیزی را ممکن نمیکند.
لکان سپس جمله بسیار مهمی را بیان میکند: «فالوس اعتراض وجدانی یکی از دو موجود جنسی است به خدمترسانی به دیگری.» این جمله، اگر سطحی خوانده شود، عجیب به نظر میرسد اما لکان میخواهد بگوید: فالوس یک شکل نمادین دفاع است؛ نوعی مرزبندی که مرد برای خود میسازد تا در مواجهه با خواستهها و لذت دیگری (زن) دچار فروپاشی نشود.
فالوس نه قدرت است، نه سلطه بلکه یک «پناهگاه نمادین» است که تجربه مرد را در برابر غیرقابل پیشبینی بودن میل دیگری، سامان میدهد. فالوس، راهی است که مرد از طریق آن «خدمتگذاری مطلق به میل دیگری» را رد میکند؛ یعنی مرد با فالوس، برای خود نوعی «هویت» میسازد که او را از تمام شدن در دیگری حفظ کند.
در ادامه لکان میگوید درباره «خصوصیات ثانویه جنسی» زن با من حرف نزنید زیرا در فرهنگ، این خصوصیات معمولا زیر سایه نقش مادری قرار میگیرد. یعنی زن، در تجربه فرهنگی ما اغلب نه بهعنوان سوژه جنسی، بلکه بهعنوان «مادر» ظاهر میشود.
گویی چنین موقعیتی نشاندهنده فقر نمادین ما در تعریف زن است: فرهنگ، زن را بیشتر از زاویه مادری تعریف میکند، نه سوژه لذت. از همین رو است که میگوید «زن هیچ تمایزی در مقام یک موجود جنسی ندارد جز اندام جنسیاش» نه به معنای تقلیل زن به اندام، بلکه به معنای اینکه نمادین ما هیچ دالی برای سوژه زنانه ندارد جز آنچه از بدن به دست میآید. این جمله شاید نقد لکان به فرهنگ مردسالار است و نه تأیید آن.
در این سطح، پیوند لکان با فرگه آشکارتر میشود. همانطور که فرگه میگوید عدد «۱» نه یک چیز است و نه یک شیء، بلکه یک جایگاه در ساختار است و اشتباه است که ۱ را به یک شیء فیزیکی تبدیل کنیم.
لکان نیز میگوید «زن» نه یک چیز است، نه یک ذات، بلکه یک موقعیت در ساختار دلالت است. فرگه هشدار میدهد که اگر «۱» را یک چیز بدانیم، ریاضیات فرو میریزد و لکان هشدار میدهد که اگر «زن» را یک چیز بدانیم، فهم جنسیت فرو میریزد.
همانطور که فرگه نشان میدهد «۱» فقط در نسبت با شبکه اعداد معنا دارد، نه بهتنهایی، لکان نیز میگوید «زن» فقط در رابطه با شبکه نمادین و فقط در شکل تک به تک معنا دارد.
دلیل لینکه شارحان لکان، «زن» را با حرف بزرگ مینویسند همین است: او دارد درباره «La Femme» صحبت میکند یعنی «زن مطلق» و «زن کلی» که وجود ندارد تا نشان دهد این یک نام ناممکن است. نامی که فرهنگ میخواهد بسازد اما ساختار نمادین اجازه نمیدهد وجود داشته باشد. درست همانطور که ابژههای خاصی در منطق وجود ندارند اما مورد استفاده زبان قرار میگیرند،«La Femme» نیز نامی است که گویی باید وجود داشته باشد اما در واقعیت نمادین جایگاهی ندارد.
از این منظر، جمله لکان نه تنها نفی زنان نیست، بلکه تاکیدی بر تکینگی زنان است تا بگوید «زنان همه در یک تعریف نمیگنجند و زنان یکییکی وجود دارند و هر زن جهانی است. و این تکینگی، همان چیزی است که فرهنگ از درکش عاجز است.
این دیدگاه در عمق خود، همان منطقی را به کار میگیرد که فرگه در تفکیک میان «وجود» و «کلیت» معرفی کرد: وجود افراد، هرگز به معنای وجود یک ذات کلی نیست.
شبکه های اجتماعی دکتر نادیا صبوری : کانال تلگرام سوژه ناخودآگاه – صفحه اینستاگرام سوژه ناخودآگاه






