نویسنده: دکتر نادیا صبوری
«یادآوری» در روانکاوی بازگشت به یک حقیقت جاودان، کشف یک تصویر ناب گمشده و در یک کلام «یادآوری افلاطونی» نیست. افلاطون میگفت حقیقت از پیش وجود دارد و ما فقط آن را به یاد میآوریم مثل زیبایی، خیر، ایدههایی که به ذهنمان میرسد و … . در تحلیل، چیزی از آسمان نمیآید. چیزی از یک جهان دیگر به سوژه نازل نمیشود.
از منظر روانکاوی آنچه در یادآوری ظاهر میشود، محصول ضرورتهای ساختاری است و از دل برخوردهای خرد، لغزشها، سوءتفاهمها، تکرارها و انبوه گفتارهایی که پیش از ما وجود داشتهاند میآید.
سوژه در یک جهان زبانمند به دنیا آمده که قبل از او پر از حرف بوده. او زبان را خلاقانه اختراع نکرده بلکه زبان از پیش آنجا است؛ زبانی پر از شکاف، لکنت، تناقض و ابهام.
ما در میدان زبان پیشینیانمان به دنیا میآییم. پس آنچه در تحلیل به یاد آورده میشود، در واقع دوباره در سطح دالها ساخته میشود. البته این ساختار زبانی با همه لکنتها و لغزشهایی که دارد و ممکن است بینظم به نظر برسد، بیقانون نیست و شباهت عجیبی با ریاضیات دارد. تمایزها، تقابلها، تشابهات، جای خالیها و … و همین قیود است که یادآوری تحلیلی را ممکن میکند.
البته در روانکاوی، مفهوم «بازگشت» با «یادآوری» متفاوت است:
بازگشت بازآمدن نشانهها و الگوها است که برای ناخودآگاه بنیادی است. ناخودآگاه فقط جایی پر از چیزهای پنهان نیست، بهتر است بگوییم ناخودآگاه چیزی است که در آن، عناصر مدام برمیگردند. کل میدان ناخودآگاه بر اساس بازگشت ساخته میشود یعنی مثلا در رویاها، تکرار نمادها، الگوهای رابطهای و این «برگشتن» است که ساختار ناخودآگاه را میسازد، نه صرفا محتواها.
فروید هم میبیند که یک چیزهایی با قانون خاصی در روایت بیماران برمیگردند، از همین جا مطمئن میشود که ناخودآگاه یک ساختار دارد.
لکان میگوید: «اما این قطعیت از جای دیگری هم میآید، از طریق شناخت قانون میل خود فروید.» فروید فقط یک ناظر بیرونی نبود، او خودش را هم تحلیل کرد و از این طریق قانون میل خودش را شناخت که حول محور «نام پدر» سازمان یافته است.
دال نام پدر یک دال بنیادی است که هم ممنوعیت ایجاد میکند و هم امکان میل را سازمان میدهد. میل فروید هم مثل هر سوژهای، زیر سلطه این دالهای پدری قرار دارد و خودش این ساختار را در خودش شناخته و به طور شگفت انگیزی آن را ترسیم کرده بود. همین شناخت به او امکان داده تا با قطعیت، نظریه ناخودآگاه را بسازد و روانکاوی را تاسیس کند.
سوژه زیرورو شده توسط دالها
فروید وقتی از هذیان دیدگی حرف میزند، توضیح میدهد که گاهی لیبیدو یا انرژی روانی به جای آنکه متوجه جهان بیرون شود و آن را ادراک و معنا کند، به شکلی بازگشتی به خود ادراک برمیگردد. در این وضعیت، چیزی از درون روان و از ناخودآگاه صحنه ادراک را اشغال میکند. مثلا فرد صدایی میشنود اما این صدا نه از بیرون بلکه از شبکه دالهای درونی خودش آمده و با این حال در حس شنواییاش تجربه میشود. لکان این رخداد را به وارونگی جای «من» نسبت میدهد یعنی سوژه دیگر در موقعیت فاعل معناپرداز نیست بلکه تحت سلطه دالها قرار میگیرد.
یک سوءتفاهم رایج در روانپزشکی یا خوانشهای سادهانگارانه از فروید وجود دارد که توهم را علت سایکوز در نظر میگیرد یا اینکه هرجا توهمی هست، الزاما با سایکوز روبهرو هستیم. اما در چارچوب روانکاوی، هذیان و توهم چنین رابطه خطیای ندارند. هذیان پیش از هر چیز یک ساختار معنایی است، روایتی است که سوژه میسازد تا با خلاءای که در نظم نمادیناش ایجاد شده کنار بیاید. وقتی یک دال بنیادین حذف شده و این حذف به شکل شکاف در معنا باقی مانده است، سوژه برای آنکه جهانش فرو نپاشد، ناچار به ساختن روایتی میشود که همهچیز را توضیح دهد. این روایت همان هذیان است؛ تلاشی برای ترمیم معنا.
اما توهم از جنس روایت و نماد نیست. توهم بازگشت امر واقع در سطح ادراک است. یعنی چیزی که نتوانسته در زبان و نمادین جا بگیرد، بیواسطه و خام، در قالب صدا، تصویر، نگاه یا حس بدنی ظاهر میشود. به همین دلیل، توهم نه تفسیر است و نه معناپردازی بلکه یک رخداد حسی است که بر سوژه فرود میآید.
وقتی لکان از «روانپریشی توهمیِ برخاسته از هذیان» سخن میگوید، منظورش دقیقا همین نسبت است. ساختار سایکوز با هذیان سازمان مییابد و توهم یکی از شیوههایی است که این ساختار خود را در آن نشان میدهد. ابتدا خلاءای بنیادی در نظم نمادین وجود دارد، همان سلب ورود نام پدر، سپس سوژه برای ادامه زندگی، هذیان را به عنوان دستگاهی معنابخش میسازد. اما هرجا این دستگاه دچار شکاف یا ازکارافتادگی میشود، امر واقع به شکل توهم بازمیگردد.
در نوروز، تعارضها درون زبان و در چارچوب نمادین با سرکوب، استعاره، نشانه یا سمپتوم مدیریت میشوند. حتی اگر تجربهای شبیه توهم هم رخ دهد، سوژه میداند که این تجربه عین واقعیت بیرونی نیست. اما در سایکوز، این مهار نمادین وجود ندارد یا بسیار سست است. به همین دلیل، وقتی توهم پدیدار میشود، برای سوژه کاملا واقعی است، صدا واقعا صدا است، نگاه واقعا نگاه است و فرمان واقعا فرمانی است که باید اجرا شود.
از این منظر، سایکوز نه از توهم آغاز میشود و نه به آن تقلیل مییابد. سایکوز یک ساختار است که در آن هذیان برای پر کردن یک خلاء بنیادی شکل میگیرد و توهم لحظهای است که امر واقع از شکافهای این ساختار، بیواسطه ظاهر میشود.
پشت این ساختار، یک وارونگی بنیادیتر نهفته است. سوژه معمولا خود را چنین تجربه میکند که «من» ادراک میکنم و بعد به جهان معنا میدهم. اما سوژه از آغاز محصول و اثر زبان است. نام او، خطابهایی که شنیده است مثل «بچه خوبی باش»، «تو هیچ وقت موفق نمیشوی» یا «تو عزیز ما هستی»، پیشاپیش او را در شبکهای از دالها جای دادهاند. آنچه «من خودبنیاد» در نظر گرفته میشود، درواقع فقط چیزی است که زندگی روزمره با آن پیش میرود.
در سایکوز، این توهم روزمره فرو میریزد. به جای آنکه ابتدا یک واقعیت بیرونی وجود داشته باشد و سپس معنا ساخته شود، یک دال از ناخودآگاه باز میگردد و مستقیما ادراک را اشغال میکند. مثلا فرد میگوید «صدایی در گوشم میگوید تو کثیفی، گناهکاری، یا دارند تعقیبات میکنند.» این صداها شکل عریان دالها، فانتاسمها، مطالبهها یا احکام سوپرایگو هستند که به جای ظهور در فکر، در سطح حسی تجربه میشوند.
از نظر روانکاوی، سایکوتیک فاقد ناخودآگاه نیست؛ برعکس، ناخودآگاه در سایکوز حضوری پرقدرت و گاه تهاجمی دارد. تفاوت در این است که در نوروز، بازگشت ناخودآگاه از مسیر سرکوب و به صورت غیرمستقیم رخ میدهد اما در سایکوز، دال سلب شده نه به شکل نشانه، بلکه به صورت امر واقع بازمیگردد؛ صدا، نگاه یا تجربهای بدنی که بیواسطه سوژه را خطاب میکند.
همین منطق درباره سوپرایگو نیز صدق میکند. در سایکوز، سوپرایگو بیرونی است و به شکل صداهایی ظاهر میشود که دستور میدهند یا قضاوت میکنند. به جای آنکه سوژه احساس گناه کند یا خودش را سرزنش کند با دیگریای مواجه است که مستقیما او را خطاب قرار میدهد.
اینجا است که مفهوم «سوژه وارونه» معنا پیدا میکند. در ساختار نوروتیک، سوژه خود را فاعل گفتار میداند اما در سایکوز، زبان دیگر ابزار سوژه نیست بلکه خود زبان است که سوژه را فرا میخواند و میسازد. سوژه کسی که سخن میگوید نیست بلکه کسی است که «سخنش گفته میشود». همین وارونگی است که به تجربه هذیانی چنین قدرت اقناعی میدهد؛ آنچه شنیده یا دیده میشود برای سوژه تفسیر و دلالت نیست بلکه خود واقعیت است.
با این حال لکان تأکید میکند که حتی در سایکوز هم سوژه همیشه در این وضعیت وارونه باقی نمیماند. لحظههایی هست که دوباره به واقعیت مشترک باز میگردد، گفتگو میکند و در شبکه زبانی و اجتماعی معمول قرار میگیرد. به همین دلیل، «سوژه کاملا وارونه» بیشتر یک مفهوم حدی و ابزاری نظری است برای فهم آنچه هنگام فروپاشی نظم نمادین در جایگاه سوژه رخ میدهد نه توصیف یک حالت بالینی دائمی.
اما این وارونگی چگونه و از چه مسیری رخ میدهد؟ کدام دالها بازمیگردند؟ چه نسبتی با نام پدر دارند و چگونه سلب ورود یک دال بنیادی میتواند شبکه نمادین را از هم بگسلد؟ از همین جا است که موضوع «تکرار» در روانکاوی اهمیت پیدا میکند.
تکرار در روانکاوی چیست؟
چرا سوژه همان اشتباهها را، همان رابطهها را، همان موقعیتها را بارها و بارها باز صحنهسازی میکند؟ این تکرار چه ربطی به ساختار دالها و به «بازگشت» دارد؟ از کارکرد تکرار چه میفهمیم؟
در روانکاوی تکرار به معنای چیزی که چند بار اتفاق میافتد نیست بلکه یک مدار در رابطه سوژه با دال و امر واقع است. البته یک مدار مکانیکی یا الکترونیکی علت و معلولی نیست. فروید مفهوم بازگشت را در مقاله «به یادآوری، تکرار و موشکافی» و سپس «ورای اصل لذت» به صورت مفهومی بیان کرد که البته به باور لکان مفسرانش با بیدقتی خود، آن را نفهمیدهاند.
مثلا درحالیکه معادل انگلیسی واژه آلمانی Trieb به معنی سائق یا رانش، drive است، مترجمان انگلیسی آن را instinct ترجمه کردهاند که در متون زیستشناسی و روانشناسی به معنای غریزه حیوانی از پیش برنامهریزی شده است. همین اشتباه باعث شده که یک سوءفهم اساسی ایجاد شود. جمله جالب لکان این است: «دوستان من، سائق به … شما لگد میزند، خیلی با چیزی که به آن غریزه میگویند فرق دارد.»
سائق یک نیروی درونی آزاردهنده، پرفشار و بیقرار است نه چیزی مثل غریزه زنبور که خانه میسازد. اگر مفاهیم فرویدی بد ترجمه و فهمیده شوند، کل نظریه غلط فهمیده میشود و «تکرار» و «سائق» هم دچار همین سوءفهم شدهاند.
تکرار دقیقا جایی رخ میدهد که فکر از کار میافتد. لکان با رجوع به دو واژه آلمانی Erinnerung به معنای به یاد آوردن و Wiederholen به معنای تکرار کردن تمایزی اساسی میگذارد. اگرچه این دو به هم مربوطاند اما یکی نیستند. وقتی سوژه زندگینامهاش را روایت میکند، خاطرهها را پشت سر هم میچیند و توضیح میدهد یا حتی تحلیل میکند، همان یادآوری است. اما این مسیر فقط تا جایی پیش میرود و ناگهان به دیواری میخورد که همان دیوار امر واقع است.
لکان برای توضیح این نقطه، به یک فرمول اسپینوزایی اشاره میکند: «یک اندیشه بسنده همیشه از همان چیز میگریزد.» یعنی وقتی فکر خوب، منطقی و منسجم کار میکند، دقیقا از برخورد مستقیم با «چیز واقعی» طفره میرود. فکر معنا میسازد، روایت میچیند، دور میزند، اما به آن نقطهای که باید برسد، نمیرسد و «امر واقع چیزی است که همیشه به همان جا بازمیگردد» اما همان جایی که سوژه اندیشنده هرگز مستقیما با آن روبهرو نمیشود. روایتها فرق میکنند، خاطرهها عوض میشوند، تحلیلها پیچیدهتر میشوند اما نتیجه یکی است. آن الگوی ثابتی که تکرار میشود و فکر حاضر نیست یا نمیتواند با آن چیز مواجه شود، دقیقا به حوزه امر واقع تعلق دارد.
گویی یادآوری ما را تا آستانه امر واقع میبرد اما هرگز ما را از آن عبور نمیدهد. این «تکرار» است که امر واقع را آشکار میکند؛ بازگشت همان چیزی که فکر از آن میگریزد اما ناخواسته مدام به همان نقطه باز میگردد. از جایی به بعد معنا کردن دیگر کافی نیست و چیزی، بدون آنکه فهمیده شود، خود را با سماجت تکرار میکند.
فروید در آغاز کارش عمدتا با هیستریکها کار میکرد و روشهایی مثل هیپنوتیزم و کاتارسیس را به کار میگرفت. بیمار صحنهها و تجربههای سرکوب شده را به خوبی به یاد میآورد و هم زمان علائمش کاهش پیدا میکرد. آن زمان فروید هنوز نمیدانست که میل هیستریک اساسا «میل پدر» است یعنی هیستریک خود را در نسبت با میل پدر تعریف میکند و میکوشد جایگاه او را زنده نگه دارد.
بنابراین این که هیستریک میتواند همهچیز را به خوبی به یاد بیاورد، چندان عجیب نیست چون این یادآوریها در واقع برای کسی انجام میشود که در جای پدر نشسته است یعنی روانکاو. یادآوریهای نمایشی هیستریک فقط بازگویی حقیقت شخصی نیستند بلکه یک ساختار نمایشیاند که در آن میل، بهعنوان میل پدر، صحنهسازی میشود و درست از همین جا است که مساله تکرار اهمیت پیدا میکند.
مراجعی که از همان جلسات اول شروع میکند با جزئیات بسیار زنده و دراماتیک از کودکیاش میگوید که پدرش چطور سرد بوده و هر موفقیتی را کم اهمیت جلوه میداده و صحنهها را آن قدر دقیق تعریف میکند که انگار دوباره دارند اتفاق میافتند، هر بار که حرف میزند نگاهش ناخودآگاه به واکنش روانکاو است که آیا تأیید میکند، آیا همدلی نشان میدهد و تحتتأثیر قرار میگیرد.
ظاهرا دارد گذشتهاش را «به یاد میآورد» اما اگر دقیقتر نگاه کنیم، میبینیم که او فقط خاطره نمیگوید بلکه صحنهای میسازد که در آن، روانکاو را ناخواسته در جای پدر مینشاند. او میخواهد از این «پدر جدید!» چیزی بگیرد که از پدر واقعی نگرفته است مثل نگاه، تأیید یا اعتراف به رنجی که او تحمل کرده است. بنابراین یادآوریها نگه داشتن میل پدر است اما این بار در نسبت با روانکاو.
اما حتی اگر او همه این صحنهها را درست و دقیق به یاد بیاورد، چیزی در سطح میل تغییر نمیکند وصرفا همان الگو تکرار میشود، او باز هم میخواهد دیده شود، باز هم میخواهد کمبودش را از طریق دیگری پر کند. این بازگشت مداوم همان ساختار، همان جایی است که تکرار وارد میشود یعنی جایی که یادآوری دیگر پیش نمیرود و میل، خودش را در عمل و در رابطه، دوباره و دوباره صحنهسازی میکند.
تکرار هرگز به معنای بازتولید عینی یک واقعه نیست. تکرار عینا بازسازی یا بازنمایی دقیق یک رخداد نیست. اساسا چنین بازسازیای ممکن نیست. بنابراین آنچه تکرار میشود، خود واقعه نیست بلکه حرکتی نمادین است که در سطح دالها، بارها و بارها، جای خالی آن واقعه را دور میزند و حول آن میگردد.
به همین دلیل، تکرار در ابتدا همیشه مبهم ظاهر میشود. نه یک صحنه روشن است و نه به صورت حضور مستقیم خودش را نشان میدهد. لکان برای اشاره به همین ابهام، واژه Act به معنای «کنش» را مطرح میکند. هر جا سخن از تکرار و نسبت آن با امر واقع است، مساله کنش برجسته میشود.
آیا تکرار میتواند به «کنش» منجر شود؟
هر چیزی که رخ میدهد کنش نیست مثلا افتادن یک لیوان، یک تصادف یا حتی آسیب زدن به بدن، بهخودی خود «کنش» محسوب نمیشود. کنش انسانی همیشه معنایی فراتر از خود عمل دارد و به یک چارچوب اجتماعی و نمادین گره خورده است. برای روشن شدن این تفاوت، لکان مثال سپّوکو در فرهنگ ژاپنی را میزند. شکافتن شکم در این سنت فقط زخمی کردن بدن نیست؛ بلکه عملی (Action) است که با مفاهیمی مثل شرافت، افتخار و قانون نانوشته جامعه معنا پیدا میکند. یعنی خود عمل بدون آن ساختار معنایی، اصلا قابل فهم نیست. از نظر لکان، کنش واقعی (Act) همیشه به جایی اشاره میکند که در زبان و معنا خالی مانده است؛ به چیزی که نمیشود مستقیم گفت یا توضیح داد. کنش قرار نیست آن چیز واقعی را حل کند یا از بین ببرد، فقط آن را نشانهگذاری میکند و نشان میدهد که اینجا یک نقطه مهم و حلنشده وجود دارد. کنش همواره ناخودآگاه است و سوژه تنها بعد از عمل متوجه انجام دادن آن میشود.
به عبارتی تکرار یعنی آدم مدام به همان الگو برمیگردد بدون اینکه بداند چرا. اما کنش واقعی لحظهای است که چیزی تغییر میکند چون سوژه دیگر فقط تکرار نمیکند بلکه کاری میکند که جای خالی معنا را آشکار میکند. کنش یک جور «پرش» است نه ادامه همان دور باطل قبلی.
لکان میگوید «تکرار» یکی از عجیبترین مفاهیم روانکاوی است چون با هیچ کدام از قواعد معمول روان جور درنمیآید. روان دائما یا دنبال لذت است یا سعی میکند با واقعیت کنار بیاید اما تکرار تروماتیک نه لذت میآورد و نه سازگاری. کسی که بارها کابوس یک حادثه را میبیند نه آرامتر میشود و نه چیزی حل میشود، بااینحال این چرخه متوقف نمیشود.
برای توضیح این وضعیت، لکان به ریشه واژه Wiederholen اشاره میکند که به معنای «کشیده شدن» نزدیک است. انگار سوژه چیزی را پشت سر خود میکشد و هر جا میرود همان چیز همراه او است. تکرار یعنی گیر افتادن در یک مسیر ثابت که نمیشود از آن خارج شد. نمونه روشن آن کسانی هستند که بعد از جنگ یا تصادف، بارها همان صحنه را در خواب میبینند.
فروید برخلاف پزشکان زمان خودش نمیگفت این تکرار صرفا یک مشکل مغزی است یا تلاشی ساده برای کنار آمدن با حادثه. سؤال او این بود که چرا روان کاری میکند که فقط رنج میآورد؟ پاسخ او این است که در تروما و ضربه روانی، انرژی روان به هم ریخته و پراکنده شده و تکرار، تلاشی ابتدایی برای مهار این آشفتگی است حتی اگر این مهار به بهای تکرار آن کابوسها باشد.
بنابراین روان یک سیستم یکپارچه و هماهنگ نیست و برای ایجاد همین مهار ابتدایی، روان ناچار است به بخشهای مختلف تقسیم شود. بنابراین تکرار نشانه رشد یا فهم عمیق نیست بلکه مربوط به پایهایترین سطح کارکرد روان است.
در درمان، ابتدا سوژه با یادآوری پیش میرود اما وقتی این یادآوری به نقطهای حساس نزدیک میشود، مقاومت ظاهر میشود. در این لحظه، سوژه به جای گفتن، شروع به انجام دادن میکند. همان الگوهای قدیمی را دوباره در زندگیاش اجرا میکند و این همان جایی است که تکرار به شکل کنش خودش را نشان میدهد. به زبان ساده تکرار یعنی بازگشت ناخواسته چیزی که فهمیده نشده و هرجا گفتن متوقف میشود، تکرار شروع به «انجام دادن» میکند.
شبکه های اجتماعی دکتر نادیا صبوری : کانال تلگرام سوژه ناخودآگاه – صفحه اینستاگرام سوژه ناخودآگاه






