نویسنده: دکتر نادیا صبوری
خوانشی لکانی از لذت، بدن و ناممکنی رابطه در عصر مدرن
رانه مرگ و رابطه جنسیای که وجود ندارد، دو مفهوم بنیادی در روانکاوی هستند که درک ما از میل، بدن و لذت را دگرگون کردهاند. در عصر مدرن، انسان بیش از هر زمان دیگر با پرسش از میل جنسی، رابطه با دیگری و لذت مرگآمیز روبهرو است. فروید در مقاله مشهور خود «ورای اصل لذت»، مفهوم رانه مرگ را بهعنوان نیرویی معرفی کرد که انسان را به تکرار، انهدام و بازگشت به نقطه صفر میکشاند. لکان بعدها با بازخوانی این مفهوم، آن را با ساختار زبان و میل گره زد و در جمله مشهور خود گفت: «رابطه جنسی وجود ندارد.»
در جهانی که بدن به عرصه نمایش و مصرف بدل شده است، روانکاوی میکوشد نشان دهد که چطور بدن، میل و زبان در هم میپیچند و چرا انسان معاصر همواره در تعقیب رابطهای است که از اساس ناممکن است. امروزه در دوران مدرن، سکچوالیته دیگر امری پنهان و خصوصی نیست. پیشتر لذت جنسی، بخشی از حوزه «خصوصی» بود و پنهان از نگاه عمومی اما اکنون دیگر به عرصه عمومی، رسانه، سیاست و گفتمان روزمره وارد شده است.
وقتی سکچوالیته از حوزه ممنوعه خارج شده و «نمایان» میگردد، میل دیگر از «فقدان» تغذیه نمیکند. یعنی میل بهجای آنکه از «کمبود» و «ناگفته ماندگی» زاده شود، در معرض دید و گفتار قرار میگیرد و توان برانگیختگیاش کاهش مییابد. لذت دیگر شورشگر نیست چون دیگر چیزی را نقض نمیکند. در سطح بالینی، این وضعیت به ظهور شکلهای جدیدی از نارسیسیسم بدنی، بحران میل و سردی عاطفی منجر میشود زیرا وقتی بدن بیش از حد در معرض دید است، میل دیگر نمیداند از کجا برخیزد.
از یک سو جامعه میخواهد ناهمتقارنی میان دو جنس را از میان بردارد: برابری جنسیتی، بیطرفی جنسیتی، جنسیت زدایی و …، و از سوی دیگر، هر فردی میخواهد لذت خاص خود را حفظ کند. در نتیجه، بزرگ دیگری که پیشتر معیار معنا و قانون بود، از هم فرو میپاشد.
این پارادوکس همان بحران ساختاری گفتمان معاصر است که ژک آلن میلر آن را «عصر یکی بودن» مینامد: هر کسی «یکی» است و دیگر به «دیگری» رجوع نمیکند.
حذف تفاوت جنسی، درواقع حذف ساختار رابطه است: اگر همه «یکی» شوند، دیگر هیچ شکاف و میل بینابینی وجود ندارد. لکان میگوید: «رابطه جنسی وجود ندارد» چون دو سوژه هرگز در یک زبان میل سخن نمیگویند؛ امروز این ناممکنی بیش از هر زمان دیگری آشکار است.
بیجنسیت شدن، اصطلاحی که لکان در سمیناریازدهم به کار میبرد، یعنی میل دیگر بر پایه «دیگری جنسی» نیست بلکه به سطحی از لذت بیتفاوت و همگن میرسد مانند پورنوگرافی یا مصرف تصویر. در این وضعیت، بدنها دیگر با میل سخن نمیگویند بلکه در مدار لذت تکراری و بدون معنا گرفتارند.
فروید بدن را منبع رانهها میدانست همانطور که گفت «آناتومی سرنوشت است.» و لکان بدن را محل نوشتار دال و جای اثر لذت توصیف کرد. «سمپتوم» برای لکان نه صرفا علامت بیماری، بلکه یک فرمول لذت شخصی است. به عبارتی هر سمپتوم روشی است که سوژه با بدنش و لذتش کنار میآید. به همین دلیل است که روانکاو باید از پزشکی فاصله بگیرد و سمپتوم را در منطق معنا و لذت بخواند. این همان لحظهای است که فروید پزشکی را ترک کرد و روانکاوی متولد شد.
جایی لکان میگوید «بدن وجود دارد اما علت و قانون ثابتی ندارد.» و جای دیگر میگوید «بدن چیزی است که خیس میشود.» یعنی بدن چیزی است که تحت تاثیر دال، لذت را تجربه میکند، همان بدن آغشته شده به زبان. هر فرد با نحوه زیستن سکچوالیته خود، انتخابی وجودی انجام میدهد که تعیین میکند بدنش چگونه در میدان لذت به کار گرفته میشود. این انتخاب از زیستشناسی و نشانههای اجتماعی فراتر است.

بدن هرگز بهطور کامل از طریق زبان شفاف نمیشود؛ همیشه بخشی از آن مرموز، خارج از معنا و تسلیمناپذیر باقی میماند. در بالین، همین کدری در روایتهای بیماران دیده میشود: نشانههایی که به زبان نمیآیند اما بدن آنها را میگوید مانند درد، اضطراب، لکنت، ناتوانی جنسی و … که گویی در چنین وضعیتهایی، بدن برای سوژه بیگانه شده است.
علم، همان گفتمان ارباب مدرن، میکوشد بدن را کنترل کند و حتی وعده جاودانگی میدهد اما تلاش برای فهم کامل بدن، سوژه را از بدن زنده و لذتمندش جدا میکند زیرا هرگز تماما دانستنی نیست. به همین دلیل، هر چه کنترل بیشتر، ژوییسانس بیمهار و ناآرامی ذهنی بیشتر میشود مانند افزایش اعتیاد، اضطراب، اختلالات بدنی بدون علت پزشکی و سایکوسوماتیکها و … که میلر آن را «بازگشت رانه به بدن بیمعنا» مینامد.
لکان مفهوم «سینتوم» را مطرح میکند؛ شکلی از لذت که ورای خیالپردازی، خودش را در بدن مینویسد. سینتوم، تکیهگاهی برای سوژه است تا تعادلی میان بدن و زبان پیدا کند. به همین دلیل است که نمیتوان سینتوم را به معنا یا خیال تقلیل داد. سینتوم راه منحصر به فرد سوژه برای زیستن با ناممکنها است. سینتوم در هر فرد، نوعی «گره» بین سه بعد نمادین، خیالی و واقع است و آنگونه که اریک لوران میگوید، «راهی است برای مهار واقع.» کار روانکاو این است که به سوژه کمک کند تا از سینتوماش استفاده کند نه اینکه آن را حذف کند. نحوه گفتار خاص هر فرد در تحلیل، نقطهای از ثبات در برابر کدری امر واقع است. تحلیل در جایی رخ میدهد که گفتار، بدن را لمس میکند. هدف تحلیل روشنکردن مرز دانایی است؛ دانستن همیشه محدود است و بدن همیشه فراتر از آن است.
لکان در سمینارهای پایانیاش توضیح میدهد که ما دیگر در جهانی نمادین که توسط «بزرگ دیگری» سازمان یافته باشد زندگی نمیکنیم بلکه در جهانی هستیم که فقط «یکی» وجود دارد یعنی هر سوژه در مدار لذت خود بسته شده است. «شرارت یکی» یعنی خشونتی که دیگر نیاز به ایدئولوژی، جماعت یا دشمن ندارد؛ قتل، تجاوز یا آزاری که از میل شخصیِ بیواسطه و بیمرز برمیخیزد نه از فرمان سیاسی یا جمعی. لکان آن را «لذتِ بیدیگری» نامید؛ لذتی که از خودش تغذیه میکند و در خلاء تکرار میشود. در عصر تکسوژههای خودبسنده، خشونت هم فردی شده، بینام و بیعلت، از تیراندازیهای جمعی گرفته تا خشونت خانگی یا مجازی.
«ژان پیر دسیر» توضیح میدهد که خشونت جنسی امروز تلاشی است برای نوشتن چیزی که نوشتنی نیست یعنی همان رابطه جنسی! گویی تجاوز جنسی در شکل افراطیاش، تلاشی بیمارگونه برای ساختن رابطه از دل ناممکن است. بهعبارتی چون سوژه نمیتواند از مسیر زبان، عشق یا نماد به دیگری برسد، بدن دیگری را به زور در مدار لذت خود میکشد. در پس خشونت جنسی، نه فقط میل به سلطه، بلکه میل به ترمیم شکاف بنیادیِ «نبود رابطه» قرار دارد، همان چیزی که میلر «بازگشت وحشیانه ناممکن» مینامد.
فروید در مقاله «ورای از اصل لذت» نشان میدهد که در کنار رانه زندگی (Eros)، رانه مرگ (Thanatos) هم فعال است؛ گرایشی بنیادی به بازگشت به بیحرکتی، سکون، و نابودی. لکان این رانه مرگ را، ساختار لذت بیش از حد و تکراری مینامد، همان چیزی که سوژه را مجبور میکند درد و تخریب را تکرار کند چون در آن نوعی لذت وجود دارد. بنابراین، خشونت نه فقط نفی زندگی بلکه نوعی لذت از نابودی است.
همچنین فروید در مقاله «تأملاتی در باب جنگ و مرگ» میگوید: «تمدن، میل به قتل را در انسان خاموش نکرده، فقط آن را مقید کرده است.» به این معنا که در ناخودآگاه، میل به نابودی همچنان حضور دارد و درون ساختار روانی انسان است. از این رو «قتل» و «پرخاشگری» نه یک انحراف است و نه یک استثناء، بلکه شکلی از بروز رانه مرگ در سطح نمادین است.
از نظر لکان، رانه بدون دیگری بیمهار میشود زیرا از مدار نمادین خود خارج شده است. این همان وضعیت «واقع بدن بیواسطه» است که در بالین به شکل خودزنی، اعتیاد یا میل به خشونت بازمیگردد.
در خشونت جنسی هم درخواست لذت میتواند مطلق شود، یعنی بدن دیگری تا حد ابژه کامل تقلیل مییابد. از سوی دیگر، در تجربه برخی زنان، «تروما» میتواند همزمان حدی برای رانه باشد یعنی سوژه از طریق رنج، مرزی برای لذت بیمرز خود میسازد.
از نظر لکان، در مازوخیسم، سوژه از درد استفاده میکند تا در برابر انرژی بینهایت رانه، حدی بسازد. هرچه سوژه بیشتر به رانه نزدیک شود، دیگری برایش فقط «بدن» میشود نه موجودی دارای گفتار یا معنا. این همان وضعیت حذف «دیگری نمادین» است: دیگری دیگر نه جای میل، بلکه فقط محل لذت است. روانکاوی میکوشد با تحلیل و گفتار، «تکه لذت بی حد و مرز» را از بدن جدا کند تا سوژه بتواند نفس بکشد.
همانطور که فروید میگوید، سوژه در حقیقت محصول رانههایش است. عقل، منطق و آگاهی «ساختار دفاعی» هستند زیرا روان در خدمت رانه است، نه برعکس. از نظر لکان، این بدین معناست که دانش سوژه همیشه ناخودآگاه است و میل یا لذت او از کنترل عقل خارج میماند. از این رو در روانکاوی، دانش سوژه همیشه جزئی، ناقص و درهمتنیده با ناآگاهیاش است. به همین دلیل، روانکاوی نه در پی شفافیت کامل بلکه در پی بهرسمیت شناختن نادانی ساختاری سوژه است.
پانوشت:
۱. توضیحات عکس عنوان:
عنوان اثر: Antro de fósiles (غارِ فسیلها)
نقاش: Maruja Mallo (ماروخا مایو، ۱۹۰۲–۱۹۹۵)
سال خلق: حدود ۱۹۳۰
تکنیک: رنگروغن روی بوم (Óleo sobre lienzo / Oil on canvas)
ابعاد: حدود ۸۱ × ۱۰۰ سانتیمتر
محل نگهداری: مجموعهٔ Museo Reina Sofía، مادرید، اسپانیا
سبک: سورئالیسم اسپانیایی دههٔ ۳۰ – با تأثیر از اندره برتون، دالی و ماکس ارنست.
۲. توضیحات عکس وسط مطلب:
عنوان اثر: بکسینسکی تقریباً هیچیک از آثارش را نامگذاری نمیکرد.
نقاش: Zdzisław Beksiński (۱۹۲۹–۲۰۰۵)
سبک: سورئالیسم تاریک (Dark Surrealism)، اگزیستانسیالیستی، و پساآپوکالیپتیک
تکنیک: رنگروغن روی بوم (Oil on canvas)
دوره خلق: دههٔ ۱۹۸۰ تا ۱۹۹۰
موضوع: دو پیکر استخوانی در آغوش هم، در فضایی تهی و سوزان، که همزمان عشق، مرگ، و زوال را تداعی میکند.
شبکه های اجتماعی دکتر نادیا صبوری : کانال تلگرام سوژه ناخودآگاه – صفحه اینستاگرام سوژه ناخودآگاه






