نویسنده: دکتر نادیا صبوری
جنگ در نگاه نخست، پدیدهای بیرونی به نظر میرسد؛ رخدادی سیاسی، نظامی و تاریخی که در سطح حکومتها اتفاق میافتد. اما روانکاوی از زمان زیگموند فروید تاکنون نشان داده است که جنگ را نمیتوان صرفا به عنوان حادثهای خارج از روان انسان فهمید. جنگ بهنوعی، ادامه همان نیروهایی است که درون روان ما عمل میکنند فقط در مقیاسی جمعی و عریانتر.
از یک طرف، فروید تمدن را چیزی میداند که برای مهار کردن خشونت و سامان دادن به زندگی انسانی بهوجود آمده است. یعنی قوانین، اخلاق، نظم اجتماعی و همه آنچه «فرهنگ» مینامیم، در اصل برای این است که انسانها بتوانند کنار هم زندگی کنند و یکدیگر را نابود نکنند. او در مقاله «چرا جنگ؟» میگوید هرچه در جهت فرهنگ حرکت میکند، درواقع علیه جنگ عمل میکند. اینجا جنگ و تمدن مثل دو نیروی متضاد به نظر میرسند؛ یکی سازنده، یکی ویرانگر.
اما از سوی دیگر، فروید در توتم و تابو یک روایت کاملا متفاوت ارائه میدهد. او میگوید اساس خود تمدن بر یک خشونت اولیه یعنی «قتل پدر» بنا شده است. یعنی اولین شکل «جامعه» زمانی شکل میگیرد که برادران پدر را میکشند و بعد برای جلوگیری از تکرار آن، قانون و ممنوعیت ایجاد میکنند. پس تمدن از دل خشونت بیرون میآید نه در برابر آن. به این معنا، جنگ و خشونت چیزی بیرونی نسبت به تمدن نیستند بلکه در ریشه آن حضور دارند. به عبارتی تمدن هم علیه جنگ و خشونت است و هم محصول آن که در سنت لکانی همان کارکرد نوار موبیوس است یعنی چیزی که هم درون یک ساختار است و هم بیرون از آن. جنگ نسبت به تمدن دقیقا چنین وضعیتی دارد؛ نه کاملا بیرونی است که بتوان آن را حذف کرد و نه کاملا درونی است که بتوان آن را کنترل کرد. همیشه بهنوعی در حاشیه و در دل آن حضور دارد.
فروید معتقد است که در سطح «سائقها» یعنی نیروهای بنیادی روان، چیزی وجود دارد که کاملا قابل مهار نیست. حتی اگر تمدن تا حد زیادی خشونت را کنترل کند، این نیرو بهطور کامل از بین نمیرود. به زبان فلسفی، نمیتوان آن را در یک «رفع و حفظ» هگلی حل کرد یعنی نمیتوان آن را همزمان نفی و در سطحی بالاتر جذب کرد. همیشه چیزی باقی میماند که سرکوب شده اما از بین نرفته است.
جنگ دقیقا همان لحظهای است که این «باقیمانده» خودش را نشان میدهد. یعنی لحظهای که توهم ما درباره کنترل کامل خشونت فرو میریزد. ما فکر میکنیم تمدن توانسته انسان را «متمدن» کند و خشونت را پشت سر بگذارد، اما جنگ نشان میدهد که این فقط یک لایه نازک بوده است و از این رو است که میبینیم سازمان ملل متحد عملا کار نمیکند و داشتن «حق وتو» خودش عاملی «جنگافروز» است.
فروید با بررسی نوروزهای جنگی به این نتیجه رسید که انسان تنها به دنبال لذت و بقاء نیست. او مفهوم «سائق مرگ» را مطرح کرد که بعدها به یکی از بحثبرانگیزترین ایدههای روانکاوی تبدیل شد. این سائق، نیرویی ناخودآگاه است که ما را به سمت تکرار، تخریب و حتی نابودی سوق میدهد. برخلاف تصور رایج، انسان همیشه از درد دوری نمیکند بلکه گاهی بهطرزی عجیب و پیچیده، خود را در موقعیتهایی قرار میدهد که دوباره همان رنج را تجربه کند. سربازی که کابوسهای جنگ را بارها و بارها بازسازی میکند فقط قربانی خاطرهای دردناک نیست بلکه درگیر نوعی تکرار سائقی است که از منطق لذت فراتر میرود.
این نیروی تخریبی تنها در سطح فردی نیست. همان چیزی که در روان یک فرد بهصورت خودآزاری، تکرار شکست یا اضطراب ظاهر میشود، در سطح جمعی میتواند به شکل خشونت، جنگ و نابودی بروز کند. به همین دلیل، جنگ را نمیتوان صرفا نتیجه سیاست یا اختلافات ایدئولوژیک دانست. جنگ، به تعبیر دقیقتر، صحنهای است که در آن ساختارهای روانی انسان خود را آشکار میکنند.
لکان یک گام فراتر میرود و نشان میدهد که انسان اساسا موجودی است که در زبان و در رابطه با «دیگری» شکل میگیرد. ما خودمان را از طریق دیگری میشناسیم اما همین رابطه بنیادین، همیشه با تنش و پرخاشگری همراه است. از همان آغاز شکلگیری «من» در مرحله آینهای، فرد با تصویری یکپارچه از خود مواجه میشود که در واقع از بیرون آمده است. این تصویر، هم منبع هویت او است و هم سرچشمه یک نارضایتی پنهان زیرا برای سوژه تداعی کننده این فرضیه است که «من هرگز کاملا همان چیزی نیستم که میبینم.» همین شکاف، بذر رقابت، حسادت و پرخاشگری را در رابطه با دیگری میکارد.
از این منظر، پرخاشگری یک امر تصادفی یا صرفا واکنشی نیست، بلکه در ساختار «من» ریشه دارد. ما برای تثبیت خود، ناگزیر وارد رابطهای میشویم که همزمان هم وابستهکننده است و هم تهدیدکننده. دیگری هم کسی است که ما را کامل میکند و هم کسی است که میتواند جای ما را بگیرد. در این تنش، میل به غلبه و حتی حذف دیگری شکل میگیرد.
لکان به شکل رادیکالتری این نکته را بیان میکند: انسان فقط بهدنبال یکیشدن با دیگری نیست، بلکه در سطحی عمیقتر، از غلبه بر او حتی تا مرز نابودی به شکل نوعی «ژوئیسانس» رنج میبرد. این همان نقطهای است که سائق مرگ در رابطه انسانی وارد میشود. درواقع جنگ در این معنا، لحظه فروپاشی تمدن نیست بلکه یکی از اشکال تحقق همین لذت تاریک است.
با این حال هیچ جنگی بدون «گفتمان» وجود ندارد و هیچ جنگی صرفا از خشونت خام تشکیل نشده است. همیشه مجموعهای از دالها، شعارها، ایدئولوژیها و ارزشها وجود دارند که به خشونت معنا میدهند. انسانها برای چیزی میجنگند؛ وطن، دین، آزادی یا حتی برای خود جنگیدن. این گفتمانها همان چیزی هستند که لکان آن را «دالهای ارباب» مینامد؛ نشانههایی که افراد را سازماندهی میکنند و به آنها جهت میدهند.
اما نکته ظریف اینجاست که این دالها همیشه در خدمت معنا نیستند بلکه میتوانند به ابزار لذت تبدیل شوند. در این حالت، ایدئولوژی دیگر فقط توجیه جنگ نیست بلکه به فرمانی تبدیل میشود که سوژه را به ادامه خشونت سوق میدهد. شعارهایی مانند «تا آخرین نفس» یا «مرگ بهتر از تسلیم» دقیقا در همین نقطه عمل میکنند؛ جایی که اخلاق، عقلانیت و حتی غریزه بقا کنار میروند و جای خود را به نوعی اجبار درونی میدهند.
امروزه این وضعیت پیچیدهتر شده است. با افول ایدهآلهای سنتی پدر، قانون، ارزشها و جایگزینی آنها با منطق عدد، کارکرد و استانداردسازی، نوعی خلاء در ساختار نمادین ایجاد شده است. در گذشته، این ایدهآلها تا حدی میتوانستند میل و خشونت را مهار کنند اما امروز این مهار تضعیف شده است. نتیجه، ظهور اشکال بیحد و حصری از خشونت است و جنگهایی که تا نابودی کامل دیگری پیش میروند.
در کنار این تحول، علم و تکنولوژی نیز نقش تعیینکنندهای پیدا کرده است. ابزارهایی مانند پهپادها امکان کشتن از فاصلهای امن را فراهم میکنند. دیگر رابطه سنتی جنگ که کشتن با خطر کشتهشدن همراه است، از بین میرود. اما این فاصله، خشونت را کاهش نمیدهد بلکه آن را به شکلی انتزاعیتر و گاه بیرحمتر تبدیل میکند. اما کسانی که به اجبار درگیر جنگ میشوند مانند سربازان و یا قربانیان جنگ که اموال، موقعیت، اعضای بدن و یا عزیزانشان را از دست میدهند درگیر اضطراب و تروما خواهند شد زیرا آنچه رخ میدهد مواجههای با «امر واقع» و چیزی از جنس تجربهای بدنی است.
از نظر فروید، تروما زمانی رخ میدهد که شدت یک تجربه از ظرفیت روان برای معنا دادن به آن فراتر میرود. در این حالت، یک تجربه نه کاملا درک میشود و نه فراموش، بلکه به شکلهای مختلف کابوس، تکرار، اجتناب و گاهی نیز شوک و کرخی بازمیگردد. یا همانگونه که لکان به شکل عمیقتری آن را بررسی کرد، چیزی که نمیتوان آن را کاملا در زبان جای داد، اما همواره بازمیگردد.
به همین دلیل است که جنگ، حتی پس از پایانش، در روان افراد ادامه پیدا میکند. سرباز، غیرنظامی یا حتی نسلهای بعدی، همگی ممکن است به نحوی درگیر آن باشند. چیزی که منتقل میشود، صرفا خاطره یک واقعه نیست، بلکه شیوه مواجهه با آن است: سکوت، انکار یا تلاش برای معنا دادن به چیزی که اساسا از معنا میگریزد.
در این میان، پرخاشگری فقط به سمت بیرون از سوژه نیست. یکی از مهمترین نکات روانکاوی این است که خشونت علیه دیگری، اغلب با خشونت علیه خود گره خورده است. همان نیرویی که به نابودی دیگری میل دارد، میتواند به شکل احساس گناه، خودتنبیهی یا خودتخریبی به درون بازگردد. به بیان دیگر، «دشمن» همیشه صرفا بیرونی نیست.
این نگاه، ما را به درکی پیچیدهتر از شر میرساند. شر را نمیتوان صرفا به نیتهای بد یا افراد منحرف تقلیل داد. لکان نشان میدهد که چیزی «بیگانه در درون خود» وجود دارد. این بیگانه در درون، عنصری است که نه کاملا قابل کنترل است و نه قابل حذف. انسان در عین حال که موجودی اخلاقی است، به سادگی میتواند از تخریب و خشونت لذت ببرد.
به تعبیر ژک آلن میلر، روانکاوی جایی است که امکان فاصلهگرفتن از ایدهآلها و مواجهه با «ژوئیسانس» فراهم میشود.
اگر جنگ را صرفا در بیرون از خودمان جستوجو کنیم و آن را تنها به خواست دولتها محدود کنیم شاید هرگز آن را نفهمیم. اما اگر آن را بهعنوان آینهای در نظر بگیریم که بخشی از حقیقت روان انسان را بازتاب میدهد، آنگاه میتوانیم درک کنیم چرا تاریخ، بارها و بارها، همان صحنه را تکرار میکند. جنگ، در نهایت، فقط یک رویداد نیست؛ بلکه نشانهای است از چیزی که در انسان همواره در حال بازگشت است.
شبکه های اجتماعی دکتر نادیا صبوری : کانال تلگرام سوژه ناخودآگاه – صفحه اینستاگرام سوژه ناخودآگاه





