نویسنده: دکتر نادیا صبوری
در میانه دهه ۱۸۸۰ (سالهای ۱۸۸۵–۱۸۸۶) فرويد برای مدتی به عنوان کارورز (یا بورسیه دانشجویی) به بخش نورولوژی و روانپزشکی بیمارستان سالپتریر در پاریس رفت، جایی که شارکو و شاگردانش از جمله پیر ژانه آنجا فعال بودند و فروید هم شاگرد شارکو بود. بنابراین از نظر حرفهای و نظری، فروید ناگزیر با ایدههای ژانه و دیگر روانپزشکان فرانسوی در تماس بود.
فروید در نوشتههایش، بارها اذعان میکرد که در مباحث هیستری و اختلالات نوروتیک از کار ژانه بهره برده است، به ویژه مفاهیمی مانند dissociation و فقدان «کارکرد واقعیت» در نوروتیکها را بر پایه تحلیل ژانه تنظیم کرده بود.
با این حال، هنگامی که در سال ۱۹۱۳ در همایشی بینالمللی ژانه استدلال کرد که بسیاری از اصطلاحات و مفاهیم جدید روانکاوی صرفاً بازنامی مفاهیم پیشین او هستند، رابطه فروید با ژانه تیره شد. به عبارتی فروید از ایدههای ژانه سرنخهایی میگرفت اما آنها را در چارچوب نظری و درمانی خود گسترش میداد.
فروید در مقاله «تبیینهایی درباره دو اصل کارکرد روانی (1911)» شرح میدهد که سالها مشاهده بالینی نشان میدهد که نوروز باعث میشود فرد از زندگی واقعی فاصله بگیرد و نوعی «گسست» یا بیگانگی نسبت به واقعیت پیدا کند. یعنی بیمار نوروتیک دیگر نمیتواند با جهان بیرونی همانطور که هست روبهرو شود و به نوعی از آن کناره میگیرد.
این نکته را پیش از فروید، پیر ژانه نیز متوجه شده بود و چنین وضعیتی را «از دست رفتن کارکرد واقعیت» نامید. منظور ژانه از کارکرد واقعیت، همان توانایی روان برای تشخیص موقعیتهای واقعی، تطبیق با آنها و واکنش مناسب نشان دادن به شرایط بیرونی است. به باور ژانه، نوروتیکها این توانایی را بهطور نسبی از دست میدهند و به همین دلیل واکنشهایشان با دنیای واقعی ناسازگار میشود.
اما فروید میگوید گرچه ژانه این پدیده را بهخوبی مشاهده کرده بود، نتوانست توضیح دهد که چرا چنین اتفاقی میافتد و این اختلال چه نسبتی با سازوکارهای بنیادی نوروز، بهویژه «سرکوب» دارد. به بیان دیگر، ژانه «نشانه» را دید و توصیف کرد، اما به «علت» عمیق آن نرسید.
فروید با معرفی مفهوم سرکوب تلاش کرد نشان دهد این رویگردانی از واقعیت، پیامد تلاش روان برای پرهیز از رنج و حفظ تعادل درونی است. بنابراین کار ژانه بیشتر کشف و توصیف یک ویژگی کلینیکی نوروز بود، در حالی که فروید کوشید آن را در چارچوبی نظری و علتشناختی توضیح دهد.
از نظر فروید وقتی ما سرکوب را بهعنوان یکی از فرایندهای اصلی در پیدایش نوروز در نظر میگیریم، میتوانیم بفهمیم چرا فرد نوروتیک از واقعیت فاصله میگیرد و این فاصله گرفتن چه ربطی به سازوکارهای درونی روان دارد.
در منطق فروید، نوروتیکها از واقعیت رویگردان میشوند چون بخشهایی از واقعیت یا گاهی کل یک واقعیت برایشان تحملناپذیر است. یعنی واقعیت، چیزی درون فرد را به رنج، شرم، تعارض یا اضطراب شدید دچار میکند و روان برای محافظت از خود، آن بخش را «پس میزند» یا سرکوب میکند و در نتیجه، فرد از آن جنبه واقعیت دور میشود.
در بعضی روانپریشیهای توأم با توهم نیز بیمار سعی میکند کل رویدادی که باعث فروپاشی روانیاش شده را انکار کند، انگار که هرگز رخ نداده است. به نقل از گریزینگر، بیمار در اینجا با ساختن توهمها و هذیانها، واقعیتی را که غیرقابل تحمل است، از صحنه آگاهی و زندگی خود حذف یا تحریف میکند.
فروید تأکید میکند که این فقط مربوط به «روانپریشی شدید» نیست بلکه هر نوروتیک هم دقیقا همین کار را، اما در مقیاسی محدودتر، با بخشی از واقعیت انجام میدهد. مثلا ممکن است فرد نوروتیک یک واقعه، یک میل، یک رابطه، یا یک جنبه از خود و دیگری را که برایش دردناک یا مناقشهآمیز است، در سطح ناخودآگاه سرکوب کند و در نتیجه، در زندگی واقعیاش طوری رفتار کند که انگار آن بخش از واقعیت وجود ندارد، یا شکل دیگری دارد.
فروید روند تاریخی و رشد رابطه انسان با واقعیت را بررسی میکند. «جهان واقعی بیرونی» فقط چیزی نیست که ما آن را ادراک میکنیم، بلکه عاملی است که در شکلگیری ساختار روان، تعارضها، سرکوبها و در نتیجه نوروز، نقشی اساسی دارد.
فروید میگوید به جای اینکه خودآگاهی را اصل بگیریم و بعد به لایههای زیرین برسیم، برعکس فرض میکنیم یک سری فرایندهای ناخودآگاه بنیادین وجود دارند که از طریق روانکاوی بالینی خصوصیاتشان را شناختهایم. این فرایندهای ناخودآگاه، از نظر فروید، قدیمیتر و بدویتر از فرایندهای آگاهانه اند مثل لایه عمیقتر و اولیهای از روان که در دورهای از رشد، تنها نوع کارکرد روانی موجود بوده است. یعنی در یک مرحله ابتدایی از زندگی و بهخصوص در اوایل کودکی، دستگاه روانی تقریبا فقط با همین منطق ناخودآگاه کار میکرده و بعدها لایههای پیچیدهتر مثل منطق خودآگاه، واقعیتسنجی و غیره روی آن سوار شدهاند.
حالا سؤال این است که این فرایندهای اولیه با چه اصلی هدایت میشوند؟ فروید میگوید هدف حاکم بر آنها بهراحتی قابل تشخیص است: اصل لذت_رنج یا همان اصل لذت.
مضمونش این است که روان، در سطح اولیه، همیشه در پی کسب لذت و اجتناب از رنج است. یعنی هر جا امکان ارضاء، کاهش تنش یا تجربه لذت باشد، به آن سمت حرکت میکند و هر جا احتمال درد، اضطراب، ناکامی یا تنش ناخوشایند باشد، از آن عقب مینشیند.
اینجا است که فروید سرکوب را هم در ادامه همین منطق قرار میدهد. وقتی میگوید فعالیت روانی از هر واقعهای که بتواند رنج ایجاد کند «عقبنشینی میکند»، یعنی اگر فکر، خاطره، میل یا واقعیتی درونی یا بیرونی وجود داشته باشد که آگاه شدن به آن برای فرد رنج آور باشد، دستگاه روان آن را به درون ناخودآگاه «پس میزند» و از آگاهی دور میکند و این همان سرکوب است.
پس سرکوب، برای فروید، جلوهای از اصل لذت است! روان، برای حفظ خود از رنج، بخشهایی از واقعیت (درونی یا بیرونی) را حذف یا دور میکند. یعنی با سرکوب یک لذتی هم کسب میکند.
این اصل هنوز هم در ما فعال است. فروید به دو مثال روزمره اشاره میکند: یکی رؤیاهای شبانه و دیگری گرایش ما در بیداری برای دور شدن از تأثرات آزارنده (مثلا نخواندن خبرهایی که اذیتمان میکند، فرار از مواجهه با آدمها یا موقعیتهایی که اضطرابآورند و امثال اینها).
رؤیا برای فروید نوعی بازگشت به منطق ناخودآگاه است. در خواب، سانسور واقعیت ضعیفتر میشود و روان میکوشد آرزوهای سرکوبشده یا برآوردهنشده را بهشکل نمادین و دگرگونشده «به لذت برساند». همینطور در بیداری، وقتی از چیزهای آزارنده دوری میکنیم، داریم طبق همان اصل اولیه عمل میکنیم فقط حالا با ابزارهای پیچیدهتر و اجتماعیتر.
پاورقیای که اسم اتو رنک و شوپنهاور را میآورد مهم است، چون فروید دارد ریشههای فلسفی ناخودآگاه را نشان میدهد. اتو رنک که یکی از نزدیکترین همکاران فروید در آن دوره بود، در سال ۱۹۱۰ اشاره میکند که شوپنهاور سالها قبل از شکلگیری روانکاوی، در کتاب معروفش «جهان همچون اراده و تصور» بهطور شگفتآوری پیشاپیش چیزی شبیه همین منطق را مطرح کرده است.
شوپنهاور میگفت اساس جهان، یک «اراده» کور و بیمنطق است؛ نیرویی دائما در حال طلب و کشش و خواستن که از دلش میل، تنش، رنج و کوشش برای رهایی از رنج زاده میشود. شناخت و اندیشه از نظر او فقط «تصویر» یا «بازنمایی»اند؛ یعنی جهان برای ما همچون «تصور» (Vorstellung) ظاهر میشود، درحالیکه زیر این لایه تصویری، یک نیروی میل دائما در حال تلاش و کشمکش است و زندگی انسان دائما بین رنج ناشی از خواستن و کوتاه مدت بودن لذت در نوسان است. این تصویر بسیار نزدیک است به اینکه فروید میگوید فرایندهای اولیه ناخودآگاه، تحت سلطه اصل لذتاند و مدام در حال تلاش برای ارضای تمناها و دوری از رنجاند.
فروید توضیح میدهد که در آغاز، روان در حالتی از آرامش و بیتنشی قرار داشت اما این حالت اولیه خیلی زود با «خواستهای قاطع نیازهای درونی» مثل گرسنگی، عطش و نیازهای بدنی که ناگهان تنش ایجاد میکنند و روان را از وضعیت پیشین بیرون میکشند، مختل میشوند.
در این مرحله ابتدایی، روان هنوز راهی برای تشخیص جهان بیرون و تأثیر گذاشتن بر آن ندارد؛ بنابراین با نخستین هجوم نیاز، به سادهترین پاسخ ممکن متوسل میشود: تولید توهمِ ارضا.
هر آنچه خواسته میشود، در همان لحظه بهصورت تصویری ذهنی یا توهمی پدیدار میگردد که این سازوکار در خواب هم برقرار است، در رؤیا، نیازی یا میلی که برانگیخته شده نه از راه تغییر جهان بیرون، بلکه از طریق خلق تصویر و صحنه خیالی ارضا پاسخ داده میشود. در خواب، چون ارتباط با واقعیت کنار گذاشته شده است و شرط خواب همین «کنارهگیری از واقعیت» است، روان میتواند به حالتی شبیه وضعیت نخستین خود بازگردد و توهم را بهجای عمل به کار اندازد.
اما این شیوه اولیه پایدار نیست. روان نوزاد نمیتواند همیشه از طریق خیال، نیازهایش را برطرف کند زیرا دیر یا زود تحقق نیافتن ارضای مورد انتظار رخ میدهد. این «ناامیدی» نقطه عطف است: جهان بیرونی برخلاف تصور عمل میکند؛ چیزی که در خیال فورا پدید میآید، در واقعیت ظاهر نمیشود.
همین تجربه تکرارشونده ناکامی است که روان را وادار میکند به شیوه جدیدی از کارکرد روی آورد. روان درمییابد که برای ارضای واقعی باید شرایط جهان بیرونی را بشناسد و آنها را تغییر دهد یعنی باید مسیر جدیدی برای عمل، جستوجو و شناخت بسازد.
به این ترتیب، اصل تازهای در روان شکل میگیرد: اصل واقعیت.
اکنون آنچه ذهن ارائه میکند، دیگر صرفا امور خوشایند یا مطلوب نیست، بلکه آن چیزی است که «واقعا هست» حتی اگر ناخوشایند، تنشزا یا ناگوار باشد. این گذار از برتری اصل لذت به شکلگیری اصل واقعیت، از دید فروید یکی از تعیینکنندهترین رویدادهای رشد روان است. گامی که انسان را از نوعی زندگی ذهنی مبتنی بر توهم به زندگیای مبتنی بر سازگاری با جهان بیرونی منتقل میکند.
نوزاد بهتنهایی نمیتواند بر اساس اصل لذت زنده بماند، مگر آنکه مراقبت مادر را نیز جزئی از «سیستم روانی» او در نظر بگیریم و گذار از اصل لذت به اصل واقعیت تنها زمانی کامل میشود که کودک بتواند به لحاظ روانی از والدین جدا شود و همین پیدایش اصل واقعیت، نقطه تولد تفکر، ادراک، و رفتار هدفمند است. اما ورود واقعیت بیرونی بهعنوان نیرویی تعیینکننده، روان را مجبور میکند سازوکارهای تازهای ایجاد کند تا بتواند با جهان واقعی هماهنگ شود.
نخستین تغییر، افزایش چشمگیر اهمیت اندامهای حسی و آگاهی وابسته به آنها است. در مرحله اولیه، آگاهی تقریبا فقط به دو کیفیت توجه داشت: لذت و رنج. جهان برای روان آغازین، نه منظری سرشار از رنگ، صدا و شکل، بلکه صحنهای بود که فقط از نظر لذتبخش یا رنجآور بودن ارزیابی میشد.
اما با غلبه تدریجی اصل واقعیت، روان ناگزیر شد کیفیتهای حسی را نیز تشخیص دهد و میان انواع گوناگون دادههای بیرونی تفاوت بگذارد. جهان بیرونی دیگر تنها منبع فشار یا ارضا نبود و به مجموعهای از نشانهها و اطلاعات تبدیل شد که باید فهمیده و دستهبندی میشدند تا بتوان از طریق آنها، رفتار مؤثری در مسیر ارضای نیازها سامان داد. این گذار به معنای ارتقای کارکرد آگاهی از یک حسگر لذت/رنج به ابزاری برای شناخت پیچیدهتر جهان بود.
در همین راستا، روان به سازوکاری تازه نیاز پیدا کرد: نیرویی که پیشاپیش جهان را بررسی کند نه اینکه منفعلانه منتظر بماند تا محرکها خود به خود برسند. این همان چیزی است که فروید آن را «کارکرد توجه» مینامد. توجه که برخلاف دریافت حسی صرف، حرکتی فعالانه دارد به استقبال محرک میرود و آن را نیمه راه ملاقات میکند. این پیشروی فعال، برای این است که اگر ناگهان نیاز شدیدی درونی پدید آمد مثلا گرسنگی یا خطر، روان از پیش چشماندازی از شرایط بیرونی داشته باشد و بتواند با سرعت و دقت بیشتری واکنش نشان دهد. توجه درواقع ابزار جستوجوگری است که دادههای جهان را ذخیره میکند تا در لحظه ضروری، روان به آنها اتکاء کند.
همزمان با شکلگیری توجه، یک نظام دیگر نیز پدید آمده است. روان از دستگاهی که صرفا بر اساس خوشایندی و ناخوشایندی عمل میکند، به سامانهای تبدیل میشود که باید جهان بیرونی را بشناسد، آن را پایش کند، پیشبینیهایی درباره آن داشته باشد و بر پایه این شناخت دست به عمل بزند. در کنار کارکرد توجه، «نظامی برای نشانهگذاری» بهتدریج شکل گرفت یعنی روان احتیاج پیدا کرد نتایج این گشتوگذارهای دورهای در جهان بیرونی را جایی ثبت کند تا بعدا به آنها رجوع کند.
این ثبتکردن، چیزی است که ما بخشی از آن را «حافظه» مینامیم. یعنی هر بار آگاهی میرود جهان را بررسی میکند، مثلا کودک بارها میبیند که وقتی گریه میکند، مادر میآید، یا وقتی به شعله دست میزند، احساس سوزش میکند و … . این تجربهها در قالب نوعی «نشانه» یا رد پای درونی ذخیره میشوند. این ردها بعدها مبنای مقایسه و داوریاند. بدون چنین نظامی، هر بار روان مجبور بود جهان را از نو کشف کند اما حافظه باعث میشود تجربه واقعیت، لایهلایه و انباشتی شود.
اکنون به جای آن شکل ابتدایی سرکوب که صرفا ایدههای رنجآور را کنار میزد، کمکم «داوری بیطرفانه» به وجود آمد. در منطق صرف اصل لذت، معیار این است: «آیا این ایده خوشایند است یا رنجآور؟» اگر رنجآور است، باید پس زده شود و از بارگذاری روانی محروم بماند یعنی انرژی روانی رویش ننشیند.
اما با ورود اصل واقعیت، روان نمیتواند هر چیزی را که خوشایند نیست حذف کند چون برای بقا لازم است واقعیت ناخوشایند را هم بشناسد. پس بهجای سرکوب فوری، یک کارکرد تازه میآید وسط: قضاوت درباره «درست» یا «نادرست بودن» یک ایده، یعنی اینکه آیا آنچه در ذهن داریم با واقعیت جور در میآید یا نه.
این داوری بر اساس مقایسه ایده با «نشانوارههای حافظه» انجام میشود؛ یعنی روان ایده فعلی را با آن ردهای حافظهای تجربه واقعی قبلی کنار هم میگذارد و میسنجد. بهعبارت سادهتر، بهجای اینکه فقط ببیند «آیا از این فکر خوشم میآید یا نه؟»، میپرسد «آیا این با آنچه قبلا در جهان واقع دیدهام میخواند یا نه؟» این همان چیزی است که بعدها در روانکاوی اسمش میشود «آزمون واقعیت» (Reality testing)
سومین تحول، مربوط به «تخلیه حرکتی» است. در حالت اولیه و تحت سلطه اصل لذت، تخلیه حرکتی نقش یک سوپاپ اطمینان را داشت. وقتی تنش درونی زیاد میشد، بدن با گریه، جیغ، لرزش، اخم، خنده عصبی و انواع حرکات بدنی، این تنش را بیرون میریخت. این تخلیه لزوما جهان بیرون را عوض نمیکرد بلکه بیشتر نوعی بیان و سبک کردن دستگاه روان بود. کودک گرسنه گریه میکند، بدنش منقبض میشود، صورتش جمع میشود و همه اینها نوعی تخلیه حرکتیاند که تنش را تا حدی کم میکنند، هرچند خود کودک هنوز کنترلی بر تغییر واقعی موقعیت ندارد.
اما با شکلگیری اصل واقعیت، همین انرژی حرکتی کاربرد تازهای پیدا میکند. بهجای اینکه فقط به صورت واکنشهای بیانی و هیجانی به درون بدن تخلیه شود، کمکم در مسیر تغییر دادن خود واقعیت به کار گرفته میشود. یعنی تخلیه حرکتی، تبدیل میشود به «عمل». مثلا کودک به جای اینکه فقط گریه کند، کمکم یاد میگیرد راه برود، چیزی را بردارد، چیزی را به طرف خود بکشد، در را باز کند، چیزی را پس بزند، از چیزی دور شود.
حرکت دیگر فقط فریاد بدن نیست بلکه ابزاری است برای دستکاری جهان. این همان لحظهای است که رفتار هدفمند شکل میگیرد مانند دست دراز کردن به سمت لیوان، دور کردن دست از شعله، رفتن به سمت کسی که کمک میکند و دور شدن از منبع خطر.
پس فروید سه تغییر به هم پیوسته را توضیح میدهد:
اول، ثبت تجربههای واقعیت در قالب حافظه نشانهدار
دوم، جایگزین شدن سرکوب صرفا لذتمحور با داوری واقعیتمحور بر اساس همین حافظه نشانهدار
سوم، تبدیل تخلیه حرکتی، از یک تخلیه هیجانی کور به عملی هدفمند برای تغییر جهان.
اینها همه قطعات مختلف همان گذار اصلی و بزرگاند: خروج روان از منطق «فقط لذت/رنج» و ورودش به منطق «شناخت و تغییر واقعیت».
درواقع فروید توضیح میدهد که وقتی حرکت بدنی دیگر نمیتوانست بیدرنگ تخلیه شود چون باید به «عمل هدفمند» تبدیل میشد، روان نیاز پیدا کرد که میان «میل» و «عمل» فاصله بیاندازد. این فاصله لازم بود تا عمل بهطور کور و تکانهای انجام نشود و با واقعیت بیرونی هماهنگ شود. بنابراین بازداری تخلیه حرکتی یا همان بازداری عمل، تبدیل شد به یک ضرورت و ابزار این بازداری چیزی نبود جز «تفکر»
البته تفکر در اصل از همان «ارائه تصورات» رشد کر؛ یعنی همان تصویرهای ذهنی (فانتزی) یا بازنماییهایی که روان پیشتر برای جایگزینی واقعیت میساخت. اما حالا این تصورات کارکرد تازهای پیدا میکنند و به جای اینکه صرفا آدمی را در خیال ارضاء کنند، به او امکان میدهند قبل از عمل واقعی، یک «آزمون ذهنی» انجام دهد.
به این معنا، فکر کردن نوعی کنش آزمایشی است. یک جایگزین کمخطر و کمهزینه برای کنش واقعی. در تفکر، مقدار اندکی از انرژی روانی (کتکسیس) جابهجا میشود، اما میزان تخلیه واقعی هیجانی یا حرکتی بسیار کم است. به بیان سادهتر فکر کردن یعنی اینکه انرژی میل، بهجای اینکه فورا وارد عمل شود، در یک فضای کوچک و کنترل شده جابهجا شود تا روان بتواند بسنجد «اگر چنین کنم چه میشود؟».
پس تمایزی میان «انرژی روانی آزاد» و «انرژی روانی بسته» وجود دارد. انرژی آزاد نوعی انرژی روانی است که بیثبات، جابهجاشونده و آماده تخلیه است مثل برقی که در سیمی بدون عایق جریان دارد و هر لحظه میتواند به بیرون بجهد. این نوع انرژی اجازه نمیدهد روان مکث کند. به محض ایجاد تنش، باید واکنش نشان دهد.
اما برای اینکه تفکر شکل بگیرد، روان باید بتواند این انرژی را مهارکند، آن را «تثبیت» کند و از حالت آزاد و فورانکننده به حالتی «بسته» و نگه داشتنی تبدیل کند. انرژی بسته انرژیای است که میتواند برای مدتی در یک نقطه باقی بماند، بدون آنکه فورا به سمت تخلیه رانده شود.
توانایی نگهداشتن انرژی همان چیزی است که امکان تفکر را فراهم میکند. بهجای اینکه تنش موجب عمل فوری شود، روان آن را نگه میدارد، جابهجاییهای کوچک و محدودی در آن ایجاد میکند و در این فاصله پیامدهای احتمالی اعمال مختلف را در ذهن امتحان میکند.
به همین دلیل فروید میگوید تفکر نوعی «کنش آزمایشی» است زیرا در آن مقادیر اندکی از انرژی روانی حرکت میکنند اما تخلیه واقعی رخ نمیدهد. روان یاد میگیرد به جای انجام دادن مستقیم یک عمل، ابتدا شبیهسازی ذهنی آن را انجام دهد.
به عبارتی دستگاه روان باید به تدریج بیاموزد انرژی را در ساختارهایی پایدارتر نگه دارد. این مهار تنش، آستانه تحمل روان را بالا میبرد و اجازه میدهد که عمل بهجای فوریت، «به تأخیر» بیفتد و این تأخیر همان چیزی است که تفکر را ممکن میسازد.
کودکی را تصور کنید که اسباببازی مورد علاقهاش را نمییابد. در مرحله ابتدایی، تنش ناشی از ناکامی فورا به گریه یا پرتابکردن اشیا منجر میشود که ناشی از همان انرژی روانی آزاد است. اما وقتی بزرگتر میشود، میتواند لحظهای مکث کند، فکر کند آخرینبار اسباببازی را کجا گذاشته یا از کسی کمک بخواهد. توانایی مکث کردن یعنی اینکه انرژی تنش به جای اینکه فورا تخلیه شود، «بسته» شده و روان میتواند آن را حمل کند تا راهحلی بیابد.
حتی تصمیمگیریهای پیچیده نیز بر همین سازوکار بنا شدهاند. کسی که میخواهد شغل عوض کند، اگر تمام تنش ناشی از نارضایتی را بهطور تکانهای تخلیه کند، شاید ناگهان استعفا دهد. اما اگر انرژی روانیاش به شکل بسته در اختیارش باشد، میتواند آینده را تصور کند، گزینهها را بسنجد و مناسبترین انتخاب را انجام دهد.
فروید توضیح میدهد که احتمالا تفکر در آغاز ناخودآگاه بوده است و پیش از آنکه تفکر به سطح آگاهی راه یابد، روان از مدتی پیش مشغول کارکردهای پیچیدهتری بوده است. از صرف ساختن تصویرهای ذهنی، فراتر رفته و شروع کرده به بررسی روابط بین ادراکها، مثل رابطه علت و معلول، شباهت، تضاد، مجاورت و غیره.
این مرحله اما هنوز برای آگاهی قابلتشخیص نبوده، مثل کارگری خاموش در زیرزمین روان. تنها زمانی تفکر به چیزی تبدیل شده که ما «میشنویم» و «میبینیم»، یعنی به محتوایی آگاهانه، که با بازماندههای کلامی پیوند خورده است. وقتی کلمات وارد کار شدند، تفکر صورت آشنا و قابل شنیدن پیدا کرد. از این پس آدمی نه فقط فکر میکرد، بلکه «فکرش را میدانست» و همین مسأله امکان تأمل، تحلیل و ارتباط را فراهم کرد. درنتیجه، روان برای آنکه بتواند عمل را به تعویق بیندازد و میان میل و کنش فاصله بیندازد، تفکر را به وجود آورد.
اصل اقتصادی صرفهجویی
اما بخشی از روان همچنان به منطق اولیه وفادار میماند، و این وفاداری در قالب خیالپردازی خود را نشان میدهد. فروید «اصل اقتصادی صرفهجویی» را مطرح میکند: روان، مثل هر دستگاهی که بر مبنای حفظ انرژی کار میکند، تمایل دارد به منابع لذت موجود خود بچسبد و آنها را رها نکند زیرا لذت کمهزینهترین راه برای کاهش تنش است.
از دست دادن یک منبع لذت، به معنای نیاز به صرف انرژی بیشتر برای یافتن راهی تازه برای ارضا یا سازگاری با واقعیت است و بنابراین روان در برابر چنین از دست دادنی مقاومت میکند.
با ورود اصل واقعیت، بخشی از فعالیت فکری مجبور شد تغییر کند: اکنون بسیاری از افکار باید از طریق آزمون واقعیت سنجیده شوند و تنها در صورتی پذیرفته شوند که با تجربه واقعی سازگار باشند. اما فروید تأکید میکند که همه فعالیت فکری زیر سلطه این آزمون قرار نمیگیرد. نوعی از تفکر از این قاعده جدا میشود و همچنان فقط تابع اصل لذت باقی میماند یعنی بدون توجه به واقعیت بیرونی و بدون نیاز به آزمون واقعیت به کار خود ادامه داد.
این فعالیت همان «خیالپردازی» است. خیالپردازی در واقع منطقهای محفوظ در روان است که در آن سلطه اصل لذت همچنان برقرار است.؛ منطقهای که در آن میلها میتوانند آزادانه ارضا شوند، بدون اینکه با مقاومت واقعیت روبهرو شوند. این همان «چنگزدن به منابع لذت» است زیرا روان، برای اینکه مجبور نباشد همه میلها را زیر فشار واقعیت تعدیل کند، بخشی از کارکرد فکری را از واقعیت جدا میکند و آن را در وضعیتی شبیه وضعیت اولیه ذهن حفظ میکند.
این فرایند از بازی کودکانه آغاز میشود. کودک در بازی، دنیایی میسازد که مطابق میل او است، چیزها را جابهجا میکند، نقشها را تغییر میدهد و یک واقعیت کوچک و خودمختار بنا میکند. در بازی است که کودک برای نخستین بار یاد میگیرد جهان خیال را از جهان واقعی متمایز کند اما در عین حال لذت عظیمی در همین دگرگونکردن واقعیت تجربه میکند.
بعدها همین سازوکار به صورت خیالپردازی بیدار در بزرگسالی ادامه پیدا میکند. همان رویاپردازیهایی که انسان در ذهنش انجام میدهد و در آنها موقعیتهایی را میسازد که میلها بیهیچ مانعی تحقق مییابند: پیروزی، عشق، انتقام، قدرت، توفیق، و هر آنچه در واقعیت یا دشوار است یا ناممکن.
در این حالت، تفکر دیگر در خدمت انطباق با واقعیت نیست بلکه قلمرویی است برای ادامه سلطه اصل لذت. به همین دلیل فروید خیالپردازی را گریزگاهی طبیعی و ضروری در روان بشر میداند: منطقهای که در برابر مطالبات سخت و محدودکننده جهان واقعی، حفظ شده تا فشار روانی را کاهش دهد و امکان دهد میل همچنان به زندگی خود ادامه دهد حتی اگر فقط در عرصه خیال.
بهاینترتیب، هرچند اصل واقعیت ساختار اصلی زندگی روانی را سازماندهی میکند اما اصل لذت هرگز بهطور کامل کنار نمیرود. بخشی از ذهن همچنان منطقه حفاظتشدة اصل لذت باقی میماند و این منطقه همان خیالپردازی است.
گذار از اصل لذت به اصل واقعیت نه فقط تدریجی است، بلکه در همه حوزههای روان به یک شکل رخ نمیدهد. اگرچه در بخشهای مربوط به «غرایز خود» (ego-instincts) این گذار نسبتا پیوسته و رو به جلو است اما در حوزه غرایز جنسی مسأله به کلی متفاوت است. این تفاوت، یکی از سرچشمههای بنیادین آسیبپذیری روان در برابر نوروز است.
غرایز جنسی در آغاز اتواروتیک یا خودارضاگرایانه هستند یعنی کودک برای ارضای جنسی نیازی به جهان بیرونی ندارد و بدن خودش کافی است. همین خودبسندگی باعث میشود غرایز جنسی در آغاز با ناکامی و موانع واقعیت روبهرو نشوند.
ناکامی همان چیزی است که اصل واقعیت را در روان بهوجود میآورد چون روان تنها زمانی ناچار میشود از توهم به عمل واقعی روی بیاورد که لذت، دیگر صرفا از راه خیال به دست نیاید. اما وقتی غریزه جنسی بدون نیاز به ابژه بیرونی ارضا میشود، فشار واقعیت کمتر به آن وارد میشود.
حتی وقتی کودک کمی بزرگتر میشود و فرایند یافتن ابژهای بیرون از خودش را آغاز میکند مثلا دلبستگی به والدین یا افراد دیگر، این فرایند خیلی زود با دورهای طولانی به نام نهفتگی (latency) متوقف میشود. این دوره از حدود پنج سالگی تا بلوغ طول میکشد و در آن انرژی جنسی فروخوابیده و بازداری میشود.
ترکیب این دو عامل اتواروتیسم و نهفتگی باعث میشود که غریزه جنسی برخلاف غرایز محافظت از خود، از نظر روانی عقب نگه داشته شود و مدت بسیار بیشتری تحت سلطه اصل لذت باقی بماند. به همین دلیل است که فروید میگوید بسیاری از افراد در بزرگسالی نیز هرگز کاملا از این سلطه آزاد نمیشوند و بخشی از زندگی جنسیشان همچنان در قلمرو خیال باقی میماند.
در نتیجه این تعویق رشد، دو پیوند مهم شکل میگیرد:
یکی میان غریزه جنسی و خیالپردازی: از آنجا که غریزه جنسی آمادگی کمتری برای مواجهه با واقعیت دارد، بیشتر از مجرای خیال جاری میشود. میل جنسی، چون هنوز با اصل واقعیت خو نگرفته، به جای تلاش برای ارضای واقعی که نیازمند برنامهریزی، تحمل تأخیر و پذیرش ناکامی است، به ارضای خیالی پناه میبرد؛ ارضایی سریع، بیهزینه و غیرواقعی.
پیوند دوم میان غرایز حفظ خود و فعالیتهای خودآگاه: چون این غرایز بودند که بیش از بخشهای دیگر روان مجبور شدند با واقعیت سازگار شوند و در نتیجه با تفکر، ارزیابی، تصمیمگیری و شناخت پیوندی تنگاتنگ پیدا کردند.
فروید شرح میدهد که هرچند این پیوندها را هم در افراد سالم و هم در نوروتیکها میبینیم اما از دیدگاه تکوینی «ثانویه» هستند یعنی پیامد تأخیر در رشد جنسیاند، نه نتیجه یک ساختار اولیه یا ضروری روان. ادامه اتواروتیسم این امکان را میدهد که فرد بهجای پذیرش تلاش و تأخیر لازم برای ارضای واقعی، رضایت آسان و فوری خیالی را انتخاب کند. این همان جایی است که خیالپردازی نقش مهمی ایفا میکند یعنی قلمرویی که اصل واقعیت در آن نقشی ندارد و اصل لذت آزادانه حکومت میکند.
در این قلمرو، سرکوب همچنان قدرت خود را حفظ میکند. ایدههایی که ممکن است رنج ایجاد کنند، در همان لحظه شکلگیری بازداری میشوند و حتی اجازه ورود به آگاهی را پیدا نمیکنند. فروید این مساله را «نقطه ضعف» سازمان روان میداند، زیرا از همین نقطه است که فرایندهای فکر حتی اگر تا حدی عقلانی شده باشند میتوانند دوباره زیر سلطه اصل لذت کشیده شوند.
این امکان بازگشت به منطق اولیه روان همان چیزی است که آمادگی ابتلا به نوروز را فراهم میکند. نوروز از این منظر، نتیجه تأخیر در آموزش دیدن غرایز جنسی برای پذیرش واقعیت است؛ تأخیری که از طریق اتواروتیسم و دوره نهفتگی ممکن شده است.
فروید در پاورقی این مطلب را با یک مثال جالب روشن میکند: همانطور که اگر اقتصاد یک ملتی متکی بر بهرهبرداری از خاک باشد با این حال بخشی از سرزمین خود را بهصورت «منطقه حفاظتشده» دست نخورده باقی میگذارد (مثل پارک ملی Yellowston آمریکا که نخستین پارک ملی بسیار وسیع در جهان است و به چشمههای آبگرم، درهها، رودها و حیات وحش فراوانش مشهور است)، روان انسان نیز بخشی از خود را برای اصل لذت محفوظ نگه میدارد. خیالپردازی همین منطقه حفاظتشده است: قلمرویی که تمدن روانی یعنی اصل واقعیت به آن دست نمیزند تا میل بتواند در آن بدون مانع ادامه حیات دهد.
این تحول در ظاهر نوعی گذار از لذتطلبی به واقعیتگرایی است اما فروید تأکید میکند که اصل واقعیت در حقیقت نه دشمن اصل لذت، بلکه نگهبان آن است. یعنی انسان برای آنکه بتواند در نهایت به لذتی پایدارتر دست یابد باید از برخی لذتهای بیواسطه، نامطمئن و زودگذر صرفنظر کند. اصل واقعیت همان نیروی تنظیمکنندهای است که لذت را به تعویق میاندازد تا بتواند شرایط واقعی را برای کسب لذتی مطمئنتر مهیا کند.
تأثیر این دگرگونی روانی به قدری عمیق است که فروید معتقد است در حوزه اسطوره و دین نیز بازتاب یافته است. آموزه مذهبی «پاداش در جهان دیگر در برابر چشمپوشی از لذتهای این جهان» چیزی نیست جز تصویر اسطورهای همین فرایند روانی. ادیان بر پایه همین منطق توانستهاند از پیروان خود بخواهند که حتی از تمام لذتهای زمینی صرفنظر کنند چون جایگزینی در آینده برایشان تضمین شده است.
اما فروید نکتهای اساسی را مطرح میکند: این رویکرد، هرگز اصل لذت را از میان نمیبرد و فقط آن را به زمانی دیگر موکول میکند. دین، در ظاهر ضد لذت است اما در باطن همچنان بر وعده لذت تکیه دارد اما لذتی به تعویق افتاده و مشروع.
درنهایت از نظر فروید اگر چیزی بتواند اصل لذت را واقعا محدود کند، آن علم است. علم اقتضا میکند که فرد از لذتهای فوری جهل، تخیل و باورهای تسلی بخش چشم بپوشد و در مسیر شناختی دشوار و خالی از ضمانت پیش برود. اما حتی علم نیز کاملا بیلذت نیست. در فرایند پژوهش نیز لذت فکری وجود دارد و یک محقق نیز درنهایت انتظار یک سود و بهره عملی دارد. بنابراین حتی علم هم نمیتواند اصل لذت را بهکلی شکست دهد بلکه فقط آن را به سطحی پیچیدهتر و اجتماعیتر منتقل میکند.
بنابراین اصل واقعیت هرگز جای اصل لذت را نمیگیرد بلکه آن را بازسازماندهی، هدایت و تنظیم میکند. پشت هر انصراف از لذتی، حتی شدیدترین شکلهای پرهیز دینی، همچنان آرزوی لذت بزرگتر، دیرتر و مطمئنتر نهفته است.
فروید در مورد تعلیم و تربیت میگوید تربیت چیزی نیست جز تلاش برای آنکه کودک یاد بگیرد از فرمانروایی اصل لذت فاصله بگیرد و به تدریج اصل واقعیت را جایگزین آن کند. کودک در ابتدا بر مبنای لذت عمل میکند. میخواهد آنچه را که دوست دارد فورا بهدست آورد و از هر چیزی که رنجآور است بگریزد. اما رشد روانی او نیازمند این است که بیاموزد جهان بیرونی همیشه در اختیار امیال او نیست و برای رسیدن به خواستههایش باید انتظار، تلاش و سازگاری را تحمل کند.
تربیت در این مسیر از محبت مربی به عنوان پاداش استفاده میکند یعنی به کودک نشان میدهد که عمل سازگار با واقعیت یا چشمپوشی از لذت فوری، با محبت و حمایت پاسخ داده میشود. اما این نظام پاداش زمانی از کار میافتد که کودک «لوس» باشد. کودکی که احساس میکند محبت مربی یا والدین را در هر حال دارد و از دست نمیدهد، بنابراین هیچ انگیزهای ندارد که تلاش کند، محدودیت بپذیرد یا اصل واقعیت را درونی کند. در چنین حالتی، تربیت شکست میخورد زیرا ابزار اصلیاش یعنی محبت مشروط و تربیت محور بیاثر شده است.
اما فروید در رابطه با هنر تصویر کاملا متفاوتی میسازد. هنرمند به زعم فروید، در آغاز کسی است که نمیتواند با خواست اولیه واقعیت یعنی چشمپوشی از ارضای مستقیم امیال غریزی سازگار شود. واقعیت به او میگوید «نمیتوانی هرچه میخواهی را بیدرنگ داشته باشی» اما او این محدودیت را برنمیتابد و از جهان بیرونی فاصله میگیرد. به همین دلیل به جهان خیال پناه میبرد و در آنجا آزادانه به خواستههای شهوانی، عاطفی و جاهطلبانه خود میدان میدهد. در خیال قهرمان میشود، محبوب میشود، پیروز میشود و هیچ مانعی نیست که او را از تحقق این خواستهها بازدارد.
اما نکته مهم فروید این است که هنرمند در این نقطه نمیماند. او به کمک «استعداد ویژهاش» راهی برای بازگرداندن خیال به واقعیت پیدا میکند: خیال را به شکلی نو در هم میآمیزد و آن را در قالب اثر هنری تجسم میبخشد. از خلال این کار، چیزی میآفریند که مردم آن را «حقیقتی ارزشمند» میشمارند نه چون عین واقعیت است، بلکه چون واقعیت را غنیتر، پاکیزهتر یا فشردهتر منعکس میکند.
در این فرآیند، هنرمند به طور نمادین واقعا همان چیزی میشود که در خیال آرزو کرده بود: قهرمان، فرمانروا، خالق یا محبوب اما این بار نه از راه تغییر واقعی جهان بیرونی که دشوار و نامطمئن است بلکه از راه تغییر شکل خیال و عرضه آن در قالب یک اثر هنری.
البته این موفقیت هنرمند تنها به خاطر استعداد فردی او نیست بلکه به این دلیل ممکن میشود که دیگران نیز همان نارضایتی او از واقعیت را تجربه میکنند. همه انسانها باید بخشی از لذتجویی خود را در برابر خواستههای اصل واقعیت قربانی کنند و همین نارضایتی عمومی است که به آنها امکان میدهد با اثر هنری هنرمند همدلی کنند. زیرا اثر هنری، راهی نمادین برای بازگرداندن لذت از دست رفته است. به بیان دیگر، هنر به این دلیل اثرگذار است که با شکاف و تنشی حرف میزند که در خود واقعیت نهفته است شکافی که از جایگزینی اصل لذت با اصل واقعیت ناشی میشود. گویی هنر میان دو اصل لذت و واقعیت، نوعی آشتی خلاقانه برقرار میکند.
درواقع این دگرگونی «من» از من لذت به من واقعیت، تنها تحول مهم در روان نیست؛ همزمان غرایز جنسی نیز مسیر رشدی پیچیدهای را طی میکنند. این غرایز ابتدا در حالت اتواروتیک قرار دارند، سپس از خلال مراحل گوناگون رشد لیبیدو، کمکم به سوی عشق ابژه محور و رابطه با یک دیگری واقعی پیش میروند؛ رابطهای که نهایتا در خدمت تولیدمثل قرار میگیرد.
فروید میگوید اگر فرض کنیم هر مرحله از این دو مسیر رشدی یعنی مسیر رشد «من» و مسیر رشد «لیبیدو» یک نقطه آمادگی برای پیدایش نوروزهای بعدی باشد، آنگاه نوع نوروزی که در بزرگسالی بروز میکند تابع این خواهد بود که اختلال رشدی در کدام مرحله رخ داده است. بنابراین زمانبندی این دو فرایند و اینکه آیا همیشه همزمان پیش میروند یا نه اهمیتی حیاتی پیدا میکند، درحالیکه هنوز هیچ مطالعه نظاممندی درباره این همگامی یا ناهمگامی نکردهایم.
در پاورقی همین مقاله، فروید برای روشنتر شدن ایده «برتری من واقعیت» به سخنی از جورج برنارد شاو اشاره میکند. شاو که یک نویسنده، منتقد اجتماعی و یکی از چهرههای ادبی قرن بیستم به شمار میرود به خاطر زبان تیز، طنز اجتماعی، نقد نهادها و اندیشهپردازی فلسفیاش مشهور است. نمایشنامه «مرد و ابَرمرد» که فروید از آن نقل قول میکند اثری است که درباره تکامل، نیروهای حیاتی، عشق و کشمکشهای اخلاقی نوشته شده و عنوانش آشکارا اشارهای انتقادی و طنزآمیز به ابرمرد نیچه دارد.
شاو روانکاوی را جدی گرفت و درباره فروید و اهمیت نظریه او نوشت و در آثارش مضمونهایی نزدیک به روانکاوی بهویژه درباره میل، انگیزه، سرکوب و کشمکش درونی را به کار برد. نقل قولی که فروید در این نوشته میآورد، دقیقا به دلیل آن است که شاو تفاوت میان واکنش تکانهای و انتخاب عقلانی یعنی همان تفاوت من لذت و من واقعیت را با زبانی موجز و زیبا بیان کرده است: «توانایی انتخاب مسیری با بیشترین مزیت، به جای تسلیم شدن در برابر مسیری با کمترین مقاومت.»
اینکه انسان رشدیافته، آن چیزی که آسانتر است را انتخاب نمیکند بلکه آنچه که در مجموع سودمندتر است را انتخاب میکند حتی اگر دشوار باشد.
ویژگیای که به زعم فروید برای هر پژوهشگر تازهکاری در روانکاوی «نامأنوس» و حتی «تکاندهنده» است، عملکرد ناخودآگاه است که برخلاف منطق آگاهانه ما عمل میکند. فروید میگوید عجیبترین خصوصیت فرایندهای ناخودآگاه سرکوب شده این است که اصلا به آزمون واقعیت اعتنا نمیکنند.
آنچه برای ما در سطح خودآگاه مرز بین «اندیشه» و «امر واقعی» است، اصلا در ناخودآگاه وجود ندارد. در آنجا اندیشیدن به چیزی، معادل وقوع آن است، آرزو کردن برابر با برآوردهشدن آرزو است و تصور یک وضعیت، همان واقعیت آن وضعیت در نظر گرفته میشود. این همان منطقی است که در آغاز کودکی و زیر سلطه «اصل لذت» عمل میکرد. وقتی کودک گرسنه است، تصور شیر همان شیر است و در خیال، نیازی نیست میان واقعیت بیرونی و تجربه ذهنی تفاوتی گذاشته شود.
این یکسانگرفتن اندیشه و واقعیت پیامدهای مهمی دارد. یکی از آنها دشواری تشخیص میان خیالهای ناخودآگاه یعنی آرزوهای تخیلی و خاطرات ناخودآگاه است. وقتی دستگاه ناخودآگاه روان، آرزو را با واقعیت یکی میگیرد، محتوای تخیلی میتواند درست مانند یک «خاطره» در ساختار آن جای بگیرد.
گاهی بیمار چیزی را به یاد میآورد که واقعا رخ نداده بلکه تنها صورت آمال یا ترسهای ناخودآگاه بوده است. روانکاو در چنین شرایطی اگر معیارهای واقعیت بیرونی را بر ناخودآگاه تحمیل کند، گمراه خواهد شد.
از همینجا فروید هشدار میدهد که نباید ما به این اشتباه بیفتیم که چون خیالپردازیها با رخدادهای واقعی تطابق ندارند، نقشی کماهمیت در شکلگیری علائم نوروتیک دارند. برعکس در ناخودآگاه، «ارزش واقعیت» با معیارهای خودش تعیین میشود نه با معیارهای آگاهی.
بنابراین یک خیال در ناخودآگاه حتی اگر در دنیای واقعی هیچ پایه و اساسی نداشته باشد، میتواند بهاندازه یک خاطره واقعی یا حتی بیشتر در ایجاد اضطراب، احساس گناه یا علائم نوروتیک سهم داشته باشد. به همین ترتیب، نمیتوان گفت مثلا فردی از احساس گناه رنج میبرد اما چون هیچ عمل واقعیای مرتکب نشده، پس ریشه این احساس گناه باید چیز دیگری باشد. برای فروید، در قلمرو ناخودآگاه جرم خیالی میتواند همان اندازه اثرگذار باشد که جرم واقعی!
فروید برای روشن کردن این منطق، نمونهای از یک رؤیا را شرح میدهد. بیمار مردی است که برای مدت طولانی از پدرش در دوران بیماری سخت و رو به مرگ پرستاری کرده بود. پس از مرگ پدر، بارها خواب دیده بود که پدر زنده است و مثل گذشته با او صحبت میکند اما در خواب از اینکه پدرش واقعا مرده باشد اما خودش از این موضوع بیخبر باشد، دچار رنج شدیدی میشد.
این صورتبندی اگر با منطق آگاهانه سنجیده شود، بیمعنا است زیرا چگونه کسی میتواند هم مرده باشد و هم از مرگ خود بیخبر باشد؟
اما فروید میگوید باید جمله را به این صورت کامل کرد: «پدر مرده است، آنگونه که فرد خواببین آرزو کرده بود.» بهمحض افزودن این بعد آرزومندانه، معنای رؤیا آشکار میشود. این مرد در ناخودآگاه خود احساس گناه میکرد زیرا در روزهای سخت بیماری پدر، ناخواسته یا به مثابه رهایی از رنج، آرزو کرده بود که پدرش بمیرد. این آرزوی مرگ، اگرچه طبیعی و قابل فهم است اما پس از مرگ واقعی پدر تبدیل به خودسرزنشی میشود.
در رؤیا، دستگاه ناخودآگاه این آرزوی مرگ را به مثابه واقعیت حفظ کرده است. بنابراین کابوس او نه درباره مرگ پدر، بلکه درباره این است که «اگر پدر میدانست که من چنین آرزویی داشتم، چه وحشتناک میشد!» فروید این فرایند را حالت آشنایی میداند؛ پس از فقدان یک عزیز، آدمی گاه خود را برای آرزوهای ناخودآگاهی که سالها پیش داشته، مجازات میکند؛ همان آرزوهای کودکانه و اولیه مانند آرزوی مرگ والدین.
فروید اذعان میکند که این مقاله کوتاه بیش از آنکه توضیح دهنده باشد، نوعی پیش درآمد و مقدمه است و ناچار بوده نکاتی را مطرح کند که ترجیح میداد در آن مقطع بیان نکند زیرا توضیح کامل آنها دشوار و نیازمند کارهای گستردهتری است. با این حال امیدوار است خواننده «خوش نیت» متوجه شود که حتی در همین صفحات نیز، اصل واقعیت یعنی تلاش برای فاصله گرفتن از توهم و نزدیک شدن به تحلیل منطقی و منسجم واقعیت روان، شروع به غلبه کرده است.
شبکه های اجتماعی دکتر نادیا صبوری : کانال تلگرام سوژه ناخودآگاه – صفحه اینستاگرام سوژه ناخودآگاه





