نویسنده: دکتر نادیا صبوری
لکان زن را در جهان مردانه، «نه-همه» میداند! مساله این است: «من چه جایگاهی در میل دیگری دارم؟!» از نظر لکان میل هیچ وقت کاملا دونفره نیست. میل همیشه از خلال «دیگری» سازمان پیدا میکند و سوژه برای میل ورزیدن مدام یک مثلث میسازد و حضور این «سومی» صرفا تصادفی نیست بلکه ناخودآگاه و بخشی از سازوکار میل است.
مقاله معروف فروید درباره «نوع خاصی از انتخاب ابژه در مردان» نشان میدهد چگونه میل انسانی با «کمبود»، «ممنوعیت»، «رقابت» و «فانتزی» گره میخورد.
مساله بر سر «عشق» است. فروید میخواست در این مقاله نشان دهد انسانها صرفا بر اساس زیبایی یا ویژگیهای واقعی طرف مقابل عاشق نمیشوند. انتخاب عشق همیشه ناخودآگاه است. آنچه ما را جذب میکند، خود شخص با ویژگیهای ظاهری یا شخصیتیاش نیست بلکه جایگاهی است که در فانتزی ناخودآگاه ما اشغال میکند.
ابتدا شرط اول را میگوید: زن برای برخی فقط وقتی مطلوب میشود که «متعلق به مرد دیگری» باشد. فروید به این فانتزی میگوید «آسیب شخص ثالث». یعنی حضور یک مرد دیگر، یک رقیب یا کسی که حق یا مالکیتی بر زن دارد، میل را شدیدتر میکند. سوژه فقط زن را نمیخواهد؛ میخواهد او را در نسبت با میل مرد دیگری بخواهد. میل، مستقیم نیست و همواره از خلال میل دیگری عبور میکند.
این وضعیت دقیقا همان چیزی است که لکان بعدها فرمولبندی میکند: «میل، میل دیگری است.» ما صرفا چیزی را نمیخواهیم چون ذاتا خوب است؛ اغلب آن را میخواهیم چون دیگری آن را خواسته و یا چون در میدان میل دیگری قرار گرفته است.
برای همین فروید میگوید حتی ممکن است زن زمانی مطلوب شود که وارد رابطه با مرد دیگری میشود. انگار تا قبل از آن، میل به طور کامل فعال نشده بود.
بعد شرط دوم میآید: «عشق به فاحشه». منظور فروید فحشا به معنای اخلاقی ساده نیست. منظورش زنی است که «متعلق به هیچکس نیست»، زنی که پاکی و وفاداریاش محل تردید است، زنی که چیزی از «دسترسناپذیری» یا «اشتراک با دیگران» در او هست و حسرت برانگیز است. سوژهها فقط وقتی عشق را شدیدا تجربه میکنند که حسادت وجود داشته باشد. یعنی عشق بدون تهدید از دست دادن، بدون حضور رقیب، بدون امکان اینکه دیگری هم او را بخواهد، برایشان بیمعنا میشود.
در این ساختار، میل از طریق فاصله، ابهام یا رقابت زنده میماند. یعنی سوژه ممکن است ناخودآگاه، بیشتر در موقعیتی احساس میل کند که عشق کاملا امن و تثبیت شده نیست. و این دقیقا جایی است که «زن مطلوب» زنی است که همیشه کمی لغزان است، کمی از دسترس خارج است یا نگاههای دیگری هم متوجه او است. در شدیدترین وضعیت، سوژه حتی نمیخواهد مالک زن باشد و ممکن است در رابطه سه نفره احساس راحتی کند. البته مساله این نیست که شخص واقعا رابطه سه نفره میخواهد؛ بلکه میل برایش به حضور دیگری وابسته شده و اگر فقط خودش و زن باشند، میل فروکش میکند. باید دیگریای در صحنه باشد: رقیب، شاهد، ناظر یا یک تهدید، گویی همان پدر!
چرا کسی فقط عاشق زنانی میشود که از نظر اخلاقی یا اجتماعی «مشکوک»اند؟ فروید میگوید اینجا یک «تیپ» ساخته میشود. یعنی سوژه ممکن است بارها شریک عوض کند، اما در واقع همیشه یک فانتزی را تکرار میکند. ابژهها عوض میشوند، اما ساختار میل ثابت میماند. و اینجا سوژه ای با «قصد رستگارکننده»، ظهور مییابدو سوژه فکر میکند باید زن را «نجات بدهد» و بدون او زن نابود میشود. از این پس، عشق با فانتزی نجاتدادن گره میخورد نه عشق به یک زن واقعی، بلکه عشق به زنی که باید ترمیم یابد، تعلیم یابد یا نجات داده شود. در واقع ترکیبی از عشق و شورش است. سوژه از یک طرف نسبت به والدین احساس دین دارد (زندگیام را از آنها دارم) و از طرف دیگر میخواهد از آنها جدا شود و آزادی خودش را تثبیت کند.
برای همین «نجات دادن» میتواند شکلهای مختلفی به خود بگیرد مانند نجات پدر، نجات مادر یا گرفتن جای پدر و دادن فرزند به مادر. کودک در فانتزی میخواهد جای پدر را بگیرد و خودش ابژه اصلی میل مادر شود.
در این ساختار، عشق فقط «داشتن» نیست بلکه بیشتر به «خواستن از خلال کمبود» مربوط میشود. برای همین هم لکان میگوید میل، همیشه دور چیزی میچرخد که کامل در اختیار نیست.
همه این نوع میلورزیها؛ آن ساختار خاص عشق به زن متعلق به دیگری، حسادت، زن مشکوک، میل شدید فقط در شرایط ممنوعیت یا رقابت، همه در نهایت به یک تثبیت اولیه روی مادر برمیگردد؛ تثبیت کودکانه عشق به مادر!
فروید میگوید این ساختارها چیزی «عجیب» یا بیرون از انسان عادی نیستند؛ فقط در بعضی افراد، آن پیوند اولیه با مادر به جای اینکه در جریان رشد دگرگون شود، همچنان به شکل نیرومندی باقی میماند.
در زندگی عادی، لیبیدو کمکم از مادر جدا میشود و به ابژههای دیگر منتقل میشود. اما در این نوع ساختار، لیبیدو بعد از بلوغ هم همچنان به مادر گره خورده میماند و زنان بعدی فقط «جانشین» یا «بدل» مادر میشوند. سوژه در واقع دنبال «آن زن» نیست؛ دنبال بازسازی یک رابطه اولیه با مادر است اما چون مادر اولیه دست نیافتنی است، هیچ زنی کافی نمیشود. برای همین ممکن است این مردان رشتههای بیپایانی از جستجوی زنان داشته باشند، اما در واقع به یک «تیپ» وفادارند. یعنی ابژهها عوض میشوند اما فانتزی ثابت میماند.
«زن مطلوب باید متعلق به مرد دیگری باشد» چون اولین زن مهم زندگی کودک، یعنی مادر «زنِ پدر» بوده است. فروید میگوید در ناخودآگاه، آن «شخص ثالثی که آسیب میبیند» در واقع پدر است. یعنی عشق همیشه از همان ابتدا در یک مثلث شکل گرفته: کودک، مادر، پدر.
کودک مادر را میخواهد، اما مادر «متعلق» به پدر است، یا دستکم میلش فقط متوجه کودک نیست. بنابراین میل از همان آغاز با ممنوعیت، حسادت و رقیب گره میخورد.
بیشارزشگذاریِ ابژه!
برای سوژه، زن همیشه چیزی «بیبدیل» و «استثنایی» میشود، درست مثل مادر که در تجربه اولیه همیشه «یگانه» است. اما چون زنان بعدی فقط جانشین مادر هستند، هیچکدام کامل نیستند. برای همین سوژه ممکن است وارد زنجیرهای بیپایان از عشقها شود؛ نه چون دنبال تنوع است بلکه چون هیچ ابژهای به آن اصل از دست رفته نمیرسد.
این مساله دقیقا همان منطقی است که لکان بعدا به صورت «ابژه گمشده» یا objet petit a فرموله میکند: میل همیشه دور چیزی میچرخد که هرگز کاملا به دست نمیآید.
از نظر فروید نحوه ارتباط «زن فاحشه» با مادر پنهانتر است، چون مادر معمولا در ذهن کودک «پاک» و ایدهآل نگه داشته میشود. یعنی کودک نمیخواهد بپذیرد که مادر هم یک زنِ جنسی است، زنی که میل دارد. از این رو در بعضی ساختارهای عشقی، زن برای مرد دوپاره میشود؛ از یک طرف زن آرمانی، پاک، مادرگونه و از طرف دیگر زن جنسی، بیوفا، یا فاحشه. و فروید تاکید میکند که این دو تصویر در واقع از یک منشاء میآیند: خود مادر!
کودک ابتدا مادر را موجودی کامل، پاک و فقط متعلق به خودش تجربه میکند. اما کمکم متوجه میشود که مادر فقط «مادر او» نیست؛ یک زن با میل جنسی هم هست که پدر را میخواهد. این کشف برای کودک تکاندهنده است، چون تصویر ایدهآل مادر را میشکند.
وقتی کودک از رابطه جنسی والدین آگاه میشود، ممکن است احساس تحقیر، انزجار یا شوک کند چون ناگهان میفهمد مادر هم در مدار میل قرار دارد و بعد، وقتی میفهمد زنانی هم وجود دارند که موضوع میل جنسی مرداناند، ممکن است ناخودآگاه این دو تصویر را روی هم بیندازد: «مادر، زن مطلوب مرد» و «فاحشه، زن جنسی مطلوب مرد»
بنابراین تقسیم زن به «مادر» و «فاحشه» در واقع از یک ریشه میآید. کشف مادر به عنوان یک زن میلورز که در رابطه میل با مرد دیگری قرار دارد، هم میتواند میل را بیدار کند و هم حس کنار گذاشته شدن، حسادت، حیرت و شوک به همراه بیاورد.
رابطه ما با عشق و زنانگی، فقط از تجربههای بزرگسالی ساخته نمیشود بلکه شدیدا به نخستین مواجهه کودک با میل والدینش گره خورده است. در خوانش فرویدی، آنچه مرد را به زن متعلق به دیگری، زن بیوفا، زن مشکوک یا زن نجاتدادنی جذب میکند، در نهایت به مادر برمیگردد؛ مادر هم «زن پدر» است، یعنی از ابتدا در اختیار میل و قانون پدر قرار دارد و هم از نگاه کودک «بیوفا» است، چون کودک را ترک کرده و میلش را به دیگری، یعنی پدر داده است. پس سوژه در عشقهای بعدی گویی دوباره همان صحنه را میسازد: زنی هست، مردی دیگر هست، ممنوعیت هست، حسادت هست و میل فقط وقتی جان میگیرد که این مثلث برقرار باشد.
ژک آلن میلر میگوید مساله فقط این نیست که «مرد دیگری» رقیب سوژه است. آن مرد دیگر، یک همتای ساده نیست؛ او کسی است که قانون، سمت او است یعنی «حق» با او است. بنابراین لذت سوژه از اینجا میآید که گویی دارد از قانون عبور میکند، چیزی را میخواهد که از نظر نمادین متعلق به او نیست. این همان «فانتزی تخطی» است: میل، نه صرفا به زن، بلکه به زنی که خواستن او نوعی عبور از مرز و تعرض به قلمرو دیگری است.
میل، میل دیگری است!
فانتزی ادیپی «لذت ممنوع» روی چیزی بنیادیتر پرده میکشد. ممکن است فکر کنیم مساله این است که چیزی ممنوع شده و اگر ممنوعیت نبود، سوژه میتوانست به آن برسد. اما لکان میگوید نه! پشت ممنوعیت، یک فقدان ساختاری هست. مساله فقط این نیست که پدر گفته «نه»، بلکه این است که ابژه کامل میل، اصلا وجود ندارد. هیچ زنی، هیچ عشقی، هیچ مادر یا معشوقی ذاتا امکان آن را ندارد که آن تمامیتی که سوژه خیال میکند از دست داده را کاملا بازگرداند.
اختهسازی نمادین یک «فقدان ساختاری جبرانناپذیر» است، نه فقط یک چشمپوشی به دلیل ممنوعیت. یعنی سوژه فقط از چیزی محروم نشده بلکه با حقیقتی روبهرو است: «میل انسانی از ابتدا بر کمبود بنا شده است.» فانتزی میگوید: «اگر قانون نبود، اگر آن مرد نبود، اگر مانع نبود، من به لذت کامل میرسیدم.» اما لکان میگوید: «حتی اگر مانع هم برداشته شود، آن لذت کامل وجود ندارد.»
میلر میگوید باکره و فاحشه ظاهرا دو قطب متضادند. یکی پاک و متعلق به خدا، دیگری متعلق به همه مردان. اما از نظر ساختاری هر دو یک چیز مشترک دارند: هر دو «زن دیگری» هستند و هیچ کدام کاملا برای سوژه نیستند. یکی به خدا تعلق دارد، دیگری به همه؛ در هر دو حالت زن از مالکیت کامل سوژه بیرون میماند. همین بیرونماندن است که میل را تحریک میکند.
لکان زن را در جهان مردان، «نه-همه» میداند. زن برای سوژه «تماما متعلق به یک دال نیست»، یعنی زن را نمیتوان کامل در یک نام، یک نقش، یک جایگاه یا یک معنای واحد مانند مادر، همسر، فاحشه، معشوق، باکره، زن پدر، زن همه، جا داد. هیچکدام از اینها تمام حقیقت زن را در برنمیگیرند. زن در منطق لکان «نه-همه» در نظم فالیک است؛ یعنی بخشی از ژوئیسانس زنانه از نظامی که با مالکیت، قانون، نام پدر و فالوس سازمان یافته، بیرون میزند.
زنانگی در منطق لکان چیزی است که به یک دال واحد تقلیلپذیر نیست. بنابراین برای پرسش «زن بودن چیست؟»، اساسا در نظم نمادین و ساختار کلام پاسخ کاملی وجود ندارد. البته مرد هم ناخودآگاه دال زن را انکار میکند چون اولین مواجههاش با زن از طریق دال «مادر، زن پدر»؛ «زن دیگری» بوده است.
بنابراین «نه_همه» نه بهعنوان چیزی که نمیتوان کاملا مالک شد یا کاملا دانست! زن، بهعنوان جایگاه میل، همیشه چیزی دارد که از «یکی بودن»، از مالکیت و از دال واحد فرار میکند.
منبع عکس: Freud Museum London





