نویسنده: دکتر نادیا صبوری
لکان: فروید مرا مینگرد!
تفاوت بین نگاه و دیدن در روانکاوی یکی از مهمترین مباحثی است که ژک لکان در سمینار یازدهم خود مطرح میکند. از نظر لکان، دیدن صرفا به ادراک بصری مربوط است، اما نگاه جایگاه متفاوتی در ساختار ناخودآگاه و میل سوژه دارد. تجربه روانکاوی، برخورد با «صحنه آغازین» یا تجربههای اولیه کودک، تروماتیک است اما نه به این دلیل که صرفا یک مواجهه جنسی بوده بلکه به این دلیل که یک «واقعیت خام» وجود دارد که سوژه نمیتواند آن را درک یا نمادین کند. برای همین در کیس «گرگمرد» همان بیمار معروف فروید، چیزی که تکاندهنده است، خود محتوا نیست، بلکه یک حالت عجیب «ظاهر شدن و ناپدید شدن چیزی» است که ثبات ندارد و ذهن نمیتواند آن را جا بدهد.
یعنی آگاهی ما فقط یک لایه است. زیر آن، یک چیز ناتمام مانند یک شکاف باقی میماند که درواقع نشانه یک شکاف عمیقتر است. تجربه تروماتیک فقط یک تصویر نیست یک «خطاب» است، انگار کسی دارد تو را صدا میزند. سوژه فقط صحنه را نمیبیند، بلکه توسط آن صحنه «دیده میشود» و «مخاطب قرار میگیرد».
اما لکان میگوید ما در یک تقابل بین روانکاوی و فلسفه قرار میگیریم؛ میتوانیم راه روانکاوی را پیش بگیریم و بگوییم حقیقت از دل تجربه تروماتیک، واقعیت خام و همان چیزی که نمیتوانیم بفهمیم میآید یا بر اساس سنت فلسفی بگوییم حقیقت در نسبت بین «نمود و واقعیت» و در سطح ادراک و زیباییشناسی شکل میگیرد.
«ما موجوداتی هستیم که در نمایش جهان دیده میشویم.»
حدودا همزمان با فروید، اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم که روانشناسی تازه به عنوان یک علم معرفی شده بود، ویلهلم وونت نیز روانشناسی تجربی را پایهگذاری کرد. او ادراک را به عنوان چیزی قابل اندازهگیری و تحلیل علمی بررسی میکرد تا یک موضوع فلسفی. او نه تنها نوع واکنشها، زمان پاسخدهی و ساختار تجربه را توصیف میکرد بلکه تلاش میکرد آنها را اندازهگیری کند.
بعد از او هرمان فون هلمهولتز، ادراک را بهعنوان نوعی استنتاج ناخودآگاه میفهمید. یعنی میگفت وقتی ما چیزی را میبینیم، مغز درواقع حدس میزند و تفسیر میکند نه اینکه صرفا تصویر را دریافت کند. ایده او خیلی به فروید نزدیک است.
در ادامه، مکتب گشتالت با افرادی مثل ماکس ورتهایمر، ولفگانگ کهلر و کورت کافکا شکل گرفت که معتقد بودند ادراک تکهتکه نیست، بلکه ما همه چیز را به شکل یک کل درک میکنیم. مثلا ما یک شکل را قبل از شناسایی اجزایش درک میکنیم و همین بینش گشتالتیها تا حدی مبین آن است که ادراک ساختار دارد.
فروید تفاوت عمدهای با هم عصران خود داشت زیرا بر این باور بود که اساسا ادراک فقط یک فرایند شناختی نیست، بلکه ناخودآگاه و میل هم در آن دخیلاند. یعنی ما فقط «نمیبینیم»، بلکه «به شکلی خاص میبینیم» چون ناخودآگاهمان دخیل است.
ادموند هوسرل هم که بنیانگذار پدیدارشناسی است تلاش کرد تجربه آگاهی را دقیق توصیف کند، اینکه «چگونه چیزها برای ما ظاهر میشوند». ادراک برای او یک رابطه مستقیم بین آگاهی و جهان بود.
بعد از هوسرل، مارتین هایدگر میگوید ما اصلا از اول در جهان هستیم نه اینکه اول ذهن داشته باشیم و بعد به وسیله آن جهان را ادراک کنیم.
در زمان لکان و میانه قرن بیستم، موریس مرلو پونتی که یک فیلسوف پدیدارشناس بود در مورد ادراک دیدن، میگوید ادراک فقط کار چشم یا مغز نیست بلکه یک تجربه بدنی و زیسته است. ما با کل بدنمان در جهان هستیم و میبینیم.
لکان با اینکه یافته پونتی را ارزشمند میداند میگوید همه هنوز در سطح «دیدن» باقی ماندهاند و همچنان از این زاویه نگاه میکنند که «سوژه چگونه جهان را ادراک میکند». لکان جهت را عوض میکند و میگوید مساله این نیست که ما چگونه میبینیم بلکه این است که ما در چه ساختاری از نگاه قرار داریم؛ سوژه همیشه در معرض «نگاه» است و ادراک خودش نیز در این ساختار شکل میگیرد!
در پدیدارشناسی، مساله این بود که ادراک ما چگونه جهان را شکل میدهد. بشر همیشه دنبال این بوده که حقیقت را در نسبت بین نمود و واقعیت بفهمد. یعنی چیزی را با چشم میبینیم (نمود) و فرض میکنیم پشت آن یک حقیقت هست. این نگاه، حتی وقتی مدرنتر و پدیدارشناختی میشود، باز هم حول «ادراک»، چشم، دیدن، و تجربه زیباشناختی میچرخد.
از نظر لکان حتی اگر بپذیریم ادراک پیچیده است و بدن، نیت، فکر و احساس در آن نقش دارند، باز هم کافی نیست. زیرا هنوز داریم از زاویه «سوژهای که میبیند» نگاه میکنیم. یعنی هنوز فرض میکنیم سوژه در مرکز است و جهان را ادراک میکند. اما لکان دقیقا دنبال شکستن همین مرکزیت است و با دفاع از کشف فروید، بر مساله ناخودآگاه تاکید میکند. ارزش فروید از نظر لکان این است که توانسته واقعیت روانی را نشان دهد بدون اینکه آن را به یک چیز ثابت و جوهری تبدیل کند. یعنی ناخودآگاه یک «چیز» نیست، بلکه یک فرایند و یک ساختار زنده است.
نگاه خیره (gaze) چیزی نیست که صرفا به دیدن مربوط باشد، بلکه به یک رابطه بنیادیتر بین سوژه و جهان مربوط است که در آن سوژه نه فقط میبیند، بلکه خودش در معرض دیده شدن و یک نوع نیرو یا فقدان قرار میگیرد. پس روانکاوی اینگونه از پدیدارشناسی هم عبور میکند. زیرا لکان باور داشت که حتی پیچیدهترین نظریههای ادراک هم هنوز در سطح دیدن باقی میمانند درحالیکه روانکاوی نشان میدهد مساله اصلی جایی است که سوژه از کنترل خارج میشود، جایی که دیگر فقط «ناظر» نیست، بلکه خودش درگیر یک شکاف و یک مواجهه عمیقتر است.
مرلو پونتی فیلسوفی است که همزمان با لکان روی «ادراک» کار میکرد و در کتاب معروفش «پدیدارشناسی ادراک» بر این باور بود که ما از اول در جهان غوطهور هستیم؛ بدن ما، حرکت و نگاه ما همه با هم کار میکنند تا جهان ما را بسازند. وقتی به یک لیوان نگاه میکنیم، فقط یک تصویر ثابت نمیبینیم، ناخودآگاه میدانیم پشت آن چیست، وزنش را حدس میزنیم، فکر میکنیم، میتوانیم آن را برداریم. یعنی عمل دیدن، با بدن، حرکت و امکانهای عمل درهمتنیده است.
او در کتاب «مرئی و نامرئی» یک قدم جلوتر میرود و میگوید رابطه ما با جهان فقط «من میبینم» نیست، بلکه یک جور رابطه دوطرفه است. انگار جهان هم به نوعی خودش را نشان میدهد و ما را در بر میگیرد. ما همزمان هم بیننده هستیم و هم در معرض دیدهشدن.
اما از نظر لکان مساله فقط این نیست که ما چگونه میبینیم، بلکه ما در سطحی عمیقتر، در معرض یک «نگاه» هستیم که کنترلش دست ما نیست که به ناخودآگاه و سائق مربوط میشود.
«من فقط از یک نقطه میبینم، اما در هستیام از همهسو دیده میشوم.»
ما فکر میکنیم مرکز ادراک هستیم و به جهان نگاه میکنیم. اما در سطحی عمیقتر، ما خودمان در معرض یک نگاه هستیم که از همهطرف ما را در بر میگیرد. این نگاه، نگاه یک فرد مشخص نیست بلکه یک ساختار و یک وضعیت است. درواقع بین چشم و نگاه تفاوت اساسی وجود دارد.
چشم ابزار دیدن است اما نگاه ما را در موقعیت دیده شدن قرار میدهد، حتی وقتی کسی مستقیما به ما نگاه نمیکند.
چیزی که باید بفهمیم «پیشبودِ نگاه» است. یعنی نگاه قبل از دیدن ما وجود دارد. ما وارد جهانی میشویم که از قبل «ساختار دیده شدن» در آن هست. به همین دلیل است که ما فقط از یک زاویه میبینیم، اما بودنمان به نوعی همیشه در معرض نگاه است.
از این منظر، ناخودآگاه یک «چیز» نیست، بلکه یک فرایند است که خودش را در تجربه نشان میدهد. درواقع مساله، شکاف بین «مرئی» و «نامرئی» یعنی بین چیزی که دیده میشود و چیزی که پنهان است نیست. شکاف واقعی جای دیگری است.
خود عمل دیدن ناقص است!
تجربه دیدن همواره یک محدودیتی دارد؛ ما فقط بخشی را میبینیم و همیشه چیزی در میرود. دقیقا همان بخشی که در میرود اهمیت دارد. نگاه به شکل یک تصادف عجیب و چیزی که ناگهان در افق تجربه ما پدیدار میشود، تجربه میشود. سوژه احساس میکند کامل نیست، کنترل ندارد و به یک چیزهایی دسترسی ندارد اما این تصادف در واقع نشانه یک چیز عمیقتر یعنی یک «کمبود» (lack) است که با «اضطراب اختگی» یعنی تجربه بنیادین ناقص بودن ارتباط دارد.
در تجربه روزمره، ناگهان لحظهای پیش میآید که سوژه احساس میکند نه تنها میبیند بلکه خودش هم در معرض دیده شدن است، حتی اگر مشاهدهگر عینیای وجود نداشته باشد؛ لحظهای که ساختار «نگاه خیره» خودش را به عنوان یک موقعیت در هستی نشان میدهد. سوژه دیگر فقط یک ناظر نیست، بلکه در معرض نظاره شدن هم هست. گویی در بازیای گرفتار شده که نمیتواند کامل درکش کند و اضطرابآور است چون او را با کمبود و نقصاش روبهرو میکند؛ همان اضطراب اختگی!
از نظر لکان، نگاه فقط یک مفهوم ذهنی نیست، بلکه در خود طبیعت و رابطه موجودات با محیط هم دیده میشود. برای اینکه این نگاه را ملموستر کند، موضوع «تقلید» در طبیعت را برجسته میکند. حشراتی که برای استتار، شبیه برگ یا شاخه میشوند، خودشان را با محیط وفق میدهند تا دیده نشوند.
اما لکان با استناد به روژه کایوا نشان میدهد که این توضیح کافی نیست زیرا این تقلید از طبیعت کاملا موفق نیست و بسیاری از این حشرات با وجود این شباهتها باز هم خورده میشوند. از سوی دیگر، این تغییرات گاهی آنقدر دقیق و ناگهانی هستند که نمیشود آنها را فقط نتیجه یک تطبیق ساده دانست.
سوال این است که آیا این موجود فقط خودش را مخفی میکند یا وارد یک رابطه عمیقتر با میدان دیداری میشود. یعنی آیا خودش را طوری شکل میدهد که در یک بازی «دیده شدن/دیده نشدن» قرار بگیرد؟
ضربالمثل «خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو» نیز بر یک منطق اجتماعی بنا شده است. یعنی فرد ظاهرا برای اینکه از نگاه دیگری در امان بماند، خودش را با محیط هماهنگ میکند. سوژه میکوشد خودش را در نظم نمادین جا دهد و تا حد امکان به چشم نیاید. اما داستان همیشه به این سادگی نیست. خیلی وقتها کسی که میخواهد همرنگ جماعت شود، اتفاقا بیشتر درگیر نگاه دیگری است زیرا انرژی زیادی صرف میکند تا ببیند دیگری او را چگونه میبیند.
بنابراین موجود زنده فقط نمیخواهد دیده نشود بلکه در یک ساختار قرار دارد که در آن «چگونه دیده شدن» اهمیت دارد. موضوع غایب شدن نیست، بلکه نحوه حضور در میدان دید است. این حشره فقط از نگاه فرار نمیکند بلکه درون یک «نظام نگاه»، جای خودش را تنظیم میکند. پس ما فقط موجوداتی نیستیم که میبینیم یا پنهان میشویم، بلکه درون یک ساختار قرار داریم که در آن «نگاه» ما را تعریف میکند حتی قبل از اینکه خودمان ببینیم.
تمایز میان کارکرد چشم و کارکرد نگاه در روانکاوی!
چشم یک عضو است و ابزاری برای دیدن اما نگاه یک موقعیت در میدان دیداری است. لکان در سمینار یازدهم، با مثالی که از حشرات دارای چشمواره میزند، مفهوم بسیار مهم لکه را بررسی میکند. لکه چیزی در میدان دید است که توجه را برمیانگیزد، میدرخشد، بیرون میزند، مثل یک نقطه رنگی روی یک سطح یا طرحی روی بدن یک حیوان که ناگهان نگاه را جذب میکند.
این لکه نشان میدهد که قبل از اینکه چیزی برای دیده شدن ارائه شود، ساختار دیده شدن وجود دارد. یعنی جهان از قبل طوری سازمان یافته که چیزها در آن به چشم میآیند.
عبارت معروف «پیشبود دیده شدن، نسبت به داده شدن برای دیده شدن» از لکان در این سمینار، اشاره به همین مطلب دارد. یعنی ما اول وارد جهانی میشویم که در آن چیزها در معرض نگاه هستند، بعد تازه شروع میکنیم به دیدن. در این راستا لازم نیست فرض کنیم یک بیننده بزرگ جهانی وجود دارد که همه چیز را میبیند. مساله این نیست که یک «چشم کلان» وجود دارد. بلکه اگر همین کارکرد «لکه» را جدی بگیریم، میبینیم که در کل جهان، در هر سطحی از میدان دیداری، رد یک نگاه هست.
نگاه در روانکاوی، همزمان دو کار میکند؛ از یک طرف میدان دید را سازمان میدهد و از طرف دیگر همیشه از کنترل آگاهی فرار میکند. یعنی ما خیال میکنیم میبینیم و میفهمیم اما آن چیزی که نگاه را شکل میدهد، دقیقا از دست این فهم آگاهانه در میرود.
لکان با اشاره به شعری از والری، «من خودم را میبینم در حال دیدن خودم»، توهمی که ادعا میکند آگاهی میتواند خودش را کاملا درک کند را زیر سوال میبرد و میگوید این فقط یک بازی ظریف و یک ترفند ذهنی است زیرا سوژه درواقع، از مواجهه با «نگاه» فرار میکند.
مانند کارکرد رویا، همان ساختاری که در رویا سوژه فکر میکند دارد میبیند، اما درواقع در موقعیت دیگری قرار دارد، در رابطه با مساله نگاه هم مصداق دارد. یعنی در هر دو حالت، یک فاصله بین دیدن و آنچه واقعا در کار است وجود دارد.
سوژه به شکل خودشیفتهواری از تصویر خودش لذت میبرد و احساس انسجام میکند. از خودش راضی است، احساس میکند «خودش را دارد». اما لکان میگوید در این رضایت، یک چیز مهم یعنی کارکرد نگاه، حذف شده است. سوژه خودش را بهعنوان یک تصویر کامل میبیند و از آن لذت میبرد اما نمیبیند که خودش در معرض یک نگاه قرار دارد که خارج از کنترل او است.
همیشه چیزی هست که از خودآگاهی فرار میکند. لکه یک نقطه در میدان دید است که ناگهان توجه را جلب میکند و گویی یک جور بیرونزدگی دارد. مثل یک خال، یک نقطه ناهماهنگ در تصویر که چشم ناخواسته به سمت آن کشیده میشود و نگاه را جذب میکند. همین حضور لکه نشان میدهد که دیدن فقط یک عمل منظم و کنترل شده نیست. همواره چیزی هست که از کنترل ما خارج میشود و نگاه را میرباید. نگاه در روانکاوی فقط این نیست که «من میبینم» بلکه چیزی در جهان هست که باعث میشود سوژه در موقعیت دیده شدن یا درگیر شدن قرار بگیرد.
از نظر لکان در این موقعیت، یک «رضایت» هم وجود دارد. ما از این وضعیت که در دل این جهان دیده شدنی هستیم، از اینکه در یک صحنهایم که به نوعی ما را در بر گرفته، لذت هم میبریم. این رضایت دقیقا به این دلیل است که ما دیده میشویم اما نشان نمیدهیم که میدانیم دیده میشویم مانند زنی که میداند در معرض نگاه است اما طوری رفتار میکند که انگار نمیداند. لذت دقیقا در همین فاصله است؛ در این بازی بین دیده شدن و تظاهر به ندانستن آن.
بنابراین نگاه در روانکاوی، فقط یک تهدید یا اضطراب نیست، بلکه میتواند منبع لذت هم باشد و ما از اینکه در میدان نگاه باشیم، یک نوع رضایت پنهان میبریم.
جهان همهبین است، اما نمایشگرانه نیست!
از نظر لکان جهان برای ما به شکل همهبین ظاهر میشود، گویی یک نگاه کلی وجود دارد که همه چیز را در بر میگیرد. این همان خیال افلاطونی یک موجود مطلق است که همه چیز را میبیند. اما لکان میگوید این فقط یک تصویر و یک فانتزی است. جهان ما را مجبور نمیکند که دائما احساس کنیم دیده میشویم. این احساس به صورت نرم و نامحسوس در پسزمینه حضور دارد و به همین دلیل است که ما میتوانیم تا حدی راحت زندگی کنیم.
اما اگر این حس دیده شدن شدید شود احساس «بیگانگی» به وجود میآید. در بیداری، ما به نوعی از نگاه فرار میکنیم و ناخودآگاه سعی میکنیم آن جنبه دیده شدن را نادیده بگیریم. اما در رویا این ساختار برعکس است و همه چیز به شدت نشان داده میشود، تصاویر، به شدت حاضرند؛ شدید، رنگی، ناگهانی، بدون فاصله. اما نکته عجیب آن است که با اینکه رویا تا این حد تصاویر را نشان میدهد، سوژه واقعا آنها را نمیبیند و فقط آنها را دنبال میکند مثل کسی که در یک فیلم گیر افتاده و نمیتواند بایستد و بگوید «من دارم میبینم». هیچ کنترلی ندارد، حتی اگر وسط رویا بفهمد که وسط یک رویا است، باز هم نمیتواند خودش را بهعنوان یک «سوژه آگاه» در آن تثبیت کند. نمیتواند مثل دکارت بگوید: «من هستم که دارم فکر میکنم».
در رویا او پروانهای برای هیچکس است»
ژوانگ تسو فیلسوفی بود که خواب دید پروانه است و وقتی بیدار شد سوالش این بود که از کجا بدانم من چوانگتسو هستم که خواب دیدم پروانهام، یا پروانهای هستم که خواب میبیند ژوانگتسو است؟
از نظر لکان این پرسش هم درست است و هم نیست. درست است چون نشان میدهد هویت چیز ثابتی نیست و سوژه میتواند در موقعیتهای مختلف جابهجا شود. اما ناقص است چون هنوز خودش را بهعنوان یک مرکز میبیند که دارد این سوال را میپرسد. لکان میگوید وقتی او پروانه است، واقعا پروانه است البته نه بهعنوان یک خیال بلکه بهعنوان یک موقعیت تجربه و همین نشان میدهد که سوژه یک چیز ثابت و یکپارچه نیست بلکه میتواند در این تصاویر و در این میدان پخش شود. در رویا وقتی او پروانه است، اصلا به ذهنش نمیرسد که شک کند. این شک فقط در بیداری به وجود میآید. زیرا در رویا، سوژه کاملا در آن تصویر حل شده است و هیچ فاصلهای ندارد.
«در رویا، او پروانهای برای هیچکس است» زیرا آنجا نگاه و نمایش هست اما «دیگری مشخص» وجود ندارد. برعکس در بیداری، او برای دیگران «ژوانگتسو» است یعنی وارد شبکه اجتماعی، نگاه دیگران و هویتهای تثبیت شده میشود.
اما این تصاویر میتوانند ترسناک شوند زیرا ما را به همان نقطه کمبود و اختگی نزدیک میکنند. زیبایی، بال زدن، رنگارنگ بودن و درخشان بودن صرفا زیبایی نیست بلکه میتواند یادآور چیزی عمیقتر باشند؛ اینکه سوژه کامل نیست و وارد شبکه میل شده است. نگاه به عنوان ابژه پتی a عمل میکند که میل را به حرکت درمیآورد اما هرگز کاملا به دست نمیآید.
نگاه سوژه را به کمبود بنیادیاش نزدیک میکند. میل او را شکل میدهد اما همواره از دسترس آگاهی میگریزد و سوژه را بدون اینکه خودش بفهمد، درون خود میکشد.
نگاه به عنوان ابژه پتی a میتواند تروماتیک و حتی فوبیک تجربه شود. لکان مثال گرگ مرد (Wolfman) بیمار معروف فروید را میآورد. او در کودکی رویایی میبیند که چند گرگ سفید روی درخت نشستهاند و به او خیره شدهاند. این تصویر برایش به یادماندنی و وحشتناک میشود و او را دچار اضطراب و فوبیا میکند.
مساله کودک فقط این نیست که از گرگها ترسیده است بلکه در موقعیتی قرار میگیرد که از طریق نگاه خیره آنها «دیده میشود.»
پس در رویا، تصویر فقط یک چیز نیست بلکه یک نمایش است که خودش را عرضه میکند و سوژه را در خودش میکِشد. پروانه با رنگها و درخشندگیاش، یک جور لکه و یک نقطه جذبکننده نگاه است که میتواند لذتبخش باشد و در مورد گرگ مرد هم همین اتفاق میافتد اما به شکل ترسناک کودک را در موقعیت هدف نگاه قرار میدهند.
سوژه دیگر «بیننده» نیست، بلکه «دیدهشونده» و در معرض یک نیرویی است که آن را نمیفهمد و کنترلی بر آن ندارد و در برابر نگاه دیگری بیدفاع است پس با کمبود بنیادین خود مواجه میشود.
از نظر لکان، به این دلیل که نگاه به شکل یک موضوع نقطهای و گذرا عمل میکند، یعنی مثل یک شیء ثابت نیست که بتوان آن را به دست آورد و بررسی کرد، بیشتر شبیه یک لحظه، یک اثر یا یک رد است که سریع ظاهر میشود و میرود. به همین دلیل، سوژه نسبت به چیزی که فراتر از آنچه میبیند وجود دارد، در ناآگاهی باقی میماند. فلسفه اغلب در همان سطح «آنچه دیده و فهمیده میشود» باقی مانده و به این شکاف نرسیده است.
لکان در پاسخ به سوال یکی از شاگردانش که میپرسد آیا روانکاو باید به بیمار نشان دهد که دارد او را نگاه میکند؟ پاسخ میدهد نه و این خیلی مهم است. او میگوید روانکاوی قرار نیست تبدیل شود به یک موقعیت که در آن سوژه خودش را در سطح «در معرض نگاه بودن» تثبیت کند. اگر روانکاو طوری رفتار کند که بیمار دائم احساس کند دارد دیده میشود، در واقع او را در همان سطحی نگه داشته که باید از آن عبور کند.
هدف روانکاوی این است که سوژه را از این توهم که یک «نگاه نهایی» یا نقطهای که همه چیز از آنجا دیده میشود، جدا کند. قرار نیست روانکاوی به صحنه «من تو را میبینم» تقلیل یابد، بلکه باید کمک کند سوژه بفهمد این ساختار نگاه چگونه کار میکند بدون اینکه در آن گیر بیفتد.
از این رو لکان اشاره میکند روانکاوی معمولا رودررو انجام نمیشود تا رابطه مستقیم نگاه تا حدی خنثی شود (اشاره به استفاده از کاناپه).






