نویسنده: دکتر نادیا صبوری
یکی از سوءتفاهمهای رایج در روانکاوی، همسان گرفتن آن با نوعی خوداندیشی یا دروننگری است. گویی اگر سوژه به اندازه کافی درباره خود بیاندیشد، رویاهایش را یادداشت کند، لغزشهای زبانیاش را دنبال کند و تاریخ زندگیاش را بررسی و بازسازی کند، آنچه رخ میدهد همان «روانکاوی» است. این تصور، گاه با ارجاع به تجربه خودکاوی فروید نیز تقویت میشود و برخی نتیجه میگیرند اگر فروید توانست خود را تحلیل کند، پس هر کسی نیز میتواند چنین کند. اما چنین برداشتی نه با تاریخ روانکاوی سازگار است و نه با دستگاه مفهومی فروید و لکان و مکتب روانکاوی.
آنچنان که میدانیم دروننگری و خودتحلیلی، بسیار پیش از فروید نیز وجود داشت. کشف فروید این نبود که انسان میتواند به درون خود بنگرد بلکه کشف او این بود که سوژه دقیقا در همان نقطهای که گمان میکند بر خویشتن آگاه است، از چیزی سخن میگوید که خود از آن بیخبر است. ناخودآگاه صرفا لایهای پنهان از روان نیست، بلکه شکافی در خود گفتار است که در جریان روان تداعی آزاد، رویا، لغزش زبانی، فراموشی، شوخی، تکرار و سمپتوم خود را آشکار میکند. از این رو، مساله اصلی روانکاوی هرگز دسترسی به یک محتوای پنهان نبوده است بلکه شنیدن آن چیزی است که سوژه بیآنکه بداند، در گفتار خود میگوید.
اگر ناخودآگاه در گفتار ظاهر میشود، چه کسی آن را میشنود؟ آیا سوژه میتواند همزمان گوینده و شنونده جایگاهی باشد که قرار است از خلال آن حقیقت ناخودآگاهش آشکار شود؟ آیا کسی میتواند هم در جایگاه سوژه قرار گیرد و هم جایگاه دیگریای را اشغال کند که گفتار به سوی او جهت مییابد؟
تمام نوآوری لکان را میتوان در رادیکال کردن همین پرسش دید. برای لکان، ناخودآگاه صرفا یک قلمروی درونی نیست بلکه در نسبت با دیگری ساختار مییابد. از همین رو، پدیده انتقال نیز شرط امکان ظهور ناخودآگاه است. روانکاو صرفا شنوندهای منفعل نیست؛ او جایگاهی را اشغال میکند که امکان میدهد دالها از مدار عادی معنا خارج شوند، لغزشها شنیده شوند، نقطهگذاری و برش رخ دهد و زنجیره تداعیها مسیر تازهای پیدا کند. در سلفآنالیز، این جایگاه از اساس غایب است.
در نتیجه، مساله این نیست که آیا انسان میتواند درباره خود تامل کند یا نه که بیتردید میتواند. مساله این است که آیا سوژه میتواند از همان جایگاهی که در آن قرار دارد بر ساختاری که خود در آن گرفتار است، تسلط یابد؟ آیا مقاومت میتواند مقاومت خود را تفسیر کند؟ آیا دالی که سوژه را نمایندگی میکند، میتواند همزمان جایگاه شنیدن همان دال را نیز اشغال کند؟
به همین دلیل، سنت معتبر روانکاوی فرویدی_لکانی، سلفآنالیز را بهعنوان مسیر روانکاوی یا راه تبدیل شدن به روانکاو نمیپذیرد. این تصور که «فروید خودش خودش را تحلیل کرد، پس هر کسی نیز میتواند»، هم از نظر تاریخی و هم از نظر تئوری برداشتی نادقیق است.
فروید در فاصله سالهای ۱۸۹۷ تا حدود ۱۹۰۰ فرایندی را آغاز کرد که بعدها «خودکاوی» (Selbstanalyse) نام گرفت بهویژه در جریان نگارش کتاب «تعبیر رویا» که اثری شگفتانگیز است. اما نکته مهم اینجا است که حتی بخش بزرگی از این خودکاوی نیز در قالب نامهنگاری با فلیس پیش رفت. بسیاری از مورخان روانکاوی معتقدند که فلیس، هرچند روانکاو نبود، جایگاهی شبیه مخاطب انتقالی برای فروید پیدا کرده بود. نکته مهمتر این است که خود فروید هرگز خودکاوی را الگوی آموزش روانکاوان آینده قرار نداد. برعکس، هرچه روانکاوی رشد کرد، او بیش از پیش بر ضرورت تحلیل شخصی تأکید کرد. در مقاله «چشماندازهای آینده درمان روانکاوانه» (1910) مینویسد: «هیچ روانکاوی فراتر از آنچه عقدهها و مقاومتهای خودش اجازه میدهند، پیش نمیرود.» و بلافاصله نتیجه میگیرد که روانکاو باید تحلیل شخصی خود را آغاز کند و آن را بهطور مداوم تعمیق بخشد زیرا مقاومتهای خود او هستند که حد و مرز کار بالینیاش را تعیین میکنند. از همین رو، تحلیل شخصی بعدها به یکی از ارکان آموزش رسمی روانکاوی تبدیل شد.
بعدها نیز، با شکلگیری IPA و سپس سنتهای مختلف روانکاوی، تحلیل شخصی نزد روانکاوی دیگر به یکی از ارکان آموزش تبدیل شد و فروید به این نتیجه رسید که تحلیل روانکاوان آینده باید از مسیر روانکاوی شخصی نزد یک روانکاو دیگر انجام شود. درواقع تاریخ روانکاوی از تجربه فروید دقیقا به این نتیجه رسید که خودکاوی آغاز یک کشف بود نه الگوی آموزش روانکاوان آینده [1].
از نظر تئوری نیز خودکاوی با مانعی ساختاری روبهرو است. روانکاوی صرفا به معنای دانستن درباره خود نیست. آنچه در جریان تحلیل رخ میدهد، مواجهه سوژه با مقاومتها، انتقال و نقاط کوری است که دقیقا از دید خود او پنهان ماندهاند. به همین دلیل، حضور روانکاو امری تصادفی یا صرفا کمکی نیست بلکه بخشی از خود سازوکار و دستگاه روانکاوی است.
از نظر لکان ناخودآگاه تنها در نسبت با دیگری گشوده میشود و انتقال یک پدیده جانبی نیست بلکه شرط امکان تحلیل است. بنابراین، با حذف انتقال، آنچه باقی میماند ممکن است خوداندیشی، ثبت رویاها، یادداشت خاطرات، تامل درباره رفتارها یا مشاهده خویشتن باشد اما دیگر روانکاوی به معنای دقیق کلمه نیست.
گاهی برای دفاع از سلفآنالیز به جمله مشهور لکان استناد میشود که «روانکاو فقط از جانب خودش مجاز میشود.» این عبارت بارها بد فهمیده شده است. مقصود لکان هرگز این نبود که هر کس بدون تحلیل شخصی، بدون سوپرویژن و بدون کار در یک مدرسه روانکاوی میتواند خود را روانکاو بنامد. این جمله به جایگاه اخلاقی روانکاو و رابطه او با میل روانکاو اشاره دارد نه به حذف تحلیل شخصی یا نفی ضرورت حضور دیگری در فرایند تحلیل.
همین تمایز را میتوان در نظریه فروید درباره لپسوسها و لغزشهای زبانی نیز مشاهده کرد. فروید در «آسیبشناسی روانی زندگی روزمره» نشان داد که لپسوسها راهی به سوی ناخودآگاه هستند اما هر لغزش تنها زمانی ارزش تحلیلی پیدا میکند که در زنجیره تداعیهای آزاد دنبال شود. صرف آنکه کسی متوجه شود به جای واژهای، واژه دیگری را بر زبان آورده است، به معنای تحلیل آن لغزش نیست زیرا معنای آن از پیش معلوم نیست و تنها در جریان تداعیهای سوژه نزد دیگری روانکاو آشکار میشود.
از نظر لکان، ناخودآگاه نه فقط در لغزش بلکه در خطاب به دیگری خود را آشکار میکند. به همین دلیل، یک لپسوس در حضور روانکاو جایگاهی کاملا متفاوت پیدا میکند زیرا سکوت روانکاو، یک پرسش، یک کلمه، یک دال، یک نقطه، برش یا قطع جلسه یا حتی نحوه شنیدن او میتواند مسیر تداعیها را تغییر دهد. در غیاب این جایگاه، سوژه معمولا لغزش خود را در همان شبکه معنایی همیشگیاش جذب و خنثی میکند و پیش از آنکه دال بتواند کار خود را انجام دهد، آن را با معنایی از پیش آماده میپوشاند.
حتی اگر فرض کنیم سوژه بتواند رویاهایش را ثبت کند، لغزشهایش را تشخیص دهد و ساعتها درباره خود بیاندیشد، باز هم پرسش اصلی پابرجاست: چه چیزی این مواد خام را به یک رخداد تحلیلی تبدیل میکند؟
پاسخ لکان روشن است: کنش روانکاو!
روانکاوی یک کنش است نه صرفا مجموعهای از مفاهیم یا دانستن درباره ناخودآگاه و یا خودآگاه کردن ناخودآگاه. آنچه در جلسه روانکاوی رخ میدهد، محصول حضور روانکاو در جایگاهی است که امکان میدهد گفتار سوژه از مدار همیشگی خود خارج شود.
به همین دلیل، لکان و پس از او ژک آلن میلر بارها بر تکنیکهایی تاکید میکنند که تنها در رابطه تحلیلی معنا پیدا میکنند. یکی از مهمترین این مداخلات، «نقطهگذاری» (Ponctuation) است. نقطهگذاری صرفا تاکید بر یک واژه یا قطع کردن کلام نیست بلکه مداخلهای است که زنجیره دالها را متوقف میکند و اجازه میدهد آنچه تا آن لحظه در جریان پیوسته گفتار پنهان مانده بود ناگهان برجسته شود. در این لحظه، معنا دیگر محصول توضیح دادن و گفتن نیست بلکه ثمره توقف معنا است.
از این رو، نقطهگذاری عملی نیست که سوژه بتواند نسبت به گفتار خودش انجام دهد. نقطهگذاری یک کنش روانکاوانه است. کسی که سخن میگوید نمیتواند همزمان تصمیم بگیرد کدام واژه باید از زنجیره گفتار جدا شود، کدام سکوت باید برجسته گردد و کدام لغزش باید به کار گرفته شود. درست همان سازوکاری که باید شکسته شود از طریق سلفآنالیز تلاش میکند که شکسته نشود.
برش (Scansion) نیز از همین منطق پیروی میکند. در روانکاوی لکانی، پایان جلسه تابع زمان بر اساس ساعت مشخص نیست بلکه میتواند خود به یک مداخله تبدیل شود. گاهی جلسه دقیقا در لحظهای پایان مییابد که دالی اساسی ظاهر شده است. این برش، زنجیره تداعیها را قطع میکند و اجازه نمیدهد ایگو فورا با توضیح، توجیه یا معنا دادن، آنچه آشکار شده است را دوباره در نظم همیشگی خود جذب کند. در سلفآنالیز، چنین امکانی اساسا وجود ندارد زیرا هیچکس نیست که تصمیم بگیرد گفتار باید دقیقا در کدام نقطه متوقف شود.
تفسیر نیز در سنت لکانی به معنای توضیح دادن یا کشف معنای پنهان نیست. تفسیر، مداخلهای بر روی دال است؛ گاه از طریق یک ایهام، گاه با یک واژه، گاه با سکوت و گاه حتی با ناتمام گذاشتن جملهای که سوژه خود آن را ادامه خواهد داد. بنابراین آنچه در روانکاوی کار میکند، دانش روانکاو نیست بلکه جایگاهی است که از آنجا مداخله میکند.
در سلفآنالیز ممکن است سوژه لغزش خود را تشخیص دهد، اما چه کسی آن را از میان صدها واژه دیگر جدا میکند؟ ممکن است متوجه تکرار جملهای شود اما چه کسی آن را به یک دال تبدیل میکند؟ ممکن است درباره رویای خود بیندیشد اما چه کسی زنجیره تداعیها را از مسیر همیشگیاش منحرف میکند؟ آنچه حذف میشود صرفا شخص روانکاو نیست، بلکه مجموعه کنشهایی است که گفتار را از مدار دفاعی ایگو خارج میکنند.
یکی از بنیادیترین مفهوم روانکاوی «مقاومت» است. فروید نشان داد که مقاومت از ایگو برمیخیزد؛ همان بخشی از دستگاه روانی که میکوشد انسجام خود را حفظ کند و در برابر آنچه این انسجام را تهدید میکند، ایستادگی نماید. از این رو مقاومت فقط مانعی در برابر دانستن نیست بلکه آن نیرویی است که باعث میشود سوژه دقیقا آن چیزی را نبیند که بیش از هر چیز به او مربوط است.
در روانکاوی هرگاه تحلیل به بنبست میرسد، روانکاو پیش از هر چیز باید جایگاه و مداخله خود را مورد پرسش قرار دهد. تحلیلگر موظف است حتی مقاومتهای خود را نیز زیر سوال ببرد. اگر روانکاو باید پیوسته مراقب مقاومتهای خود باشد، در سلفآنالیز چه کسی این وظیفه را بر عهده میگیرد؟ چه کسی تشخیص میدهد آنچه سوژه «فهم» نامیده است، در واقع شکل تازهای از مقاومت نباشد؟ چه کسی لحظهای را که ایگو دوباره کنترل گفتار را به دست گرفته است، تشخیص میدهد؟ چه کسی نقطهای میگذارد که این مدار بسته شکسته شود؟
در سلفآنالیز، سوژه همزمان گوینده، شنونده، مفسر و داور است. درست در همین نقطه، مدار بسته ایگو شکل میگیرد؛ مداری که در آن همان دستگاهی که مقاومت را تولید میکند، خود را نیز از آن مبرا میداند. به همین دلیل، مساله اصلی سلفآنالیز کمبود دانش یا فقدان تکنیک نیست؛ مساله حذف جایگاه دیگری است، همان جایگاهی که امکان میدهد سوژه چیزی را بشنود که هرگز به تنهایی قادر به شنیدن آن نیست.
شاید بتوان گفت تفاوت اساسی میان خوداندیشی و روانکاوی دقیقا در همین نقطه قرار دارد. انسان میتواند سالها درباره خود بیاندیشد، خاطراتش را بنویسد، رویاهایش را تعبیر کند و لغزشهایش را ثبت کند اما روانکاوی از لحظهای آغاز میشود که گفتار او در نسبت با دیگری، چیزی را آشکار کند که هرگز در مدار بسته رابطه با خویشتن امکان ظهور نداشت.
سوالی که باقی میماند این است که چرا این دسته از افراد اصرار دارند خود را روانکاو بنامند درحالیکه نتوانستهاند با چنین مقاومت عظیمی در خود مواجه شوند؟! حذف جایگاه دیگری از چه چیزی محافظت میکند؟ چرا مواجهه با دیگری روانکاو چنین سخت و طاقتفرسا است؟ و چرا ارتباطشان با روانکاوی تا این حد انحرافی است؟ چه چیزی را دور میزنند؟ مقاومت در برابر چه چیزی؟ البته میدانیم که پاسخ به این پرسش، بالینی و ساختاری است و تنها از طریق خود سوژه در کلینیک و نزد یک روانکاو ظهور و بروز خواهد یافت. پاسخ همان چیزی است که سلفآنالیز با حذف دیگری، امکان ظهورش را از میان میبرد.
https://www.freud.org.uk/2024/08/19/about-psychoanalysts-training/






