نویسنده: دکتر نادیا صبوری
یکی از پرسشهای ماندگار در روانکاوی این است که چرا عشق، میل و رضایت جنسی همیشه بر یک مسیر حرکت نمیکنند. چرا ممکن است زنی مردی را دوست داشته باشد، به او وفادار بماند، زندگی خود را با او تقسیم کند و در عین حال در رابطه با همان مرد احساس نارضایتی، فاصله یا فقدان چیزی اساسی را تجربه کند؟
فروید از نخستین کسانی بود که متوجه شد رابطه عاشقانه هرگز از نقطه صفر آغاز نمیشود. هر زن و هر مرد با تاریخچهای از فانتزیها، دلبستگیهای اولیه، همانندسازیها و تجربههای ناآگاهانه وارد رابطه میشوند. به همین دلیل، رابطه با همسر فقط مواجهه با یک فرد واقعی نیست بلکه همواره با شبکهای از معانی، خاطرات و جایگاههای ناآگاهانه گره خورده است. آنچه در زندگی عاشقانه جریان دارد، صرفا رابطه میان دو فرد نیست بلکه رابطه هر سوژه با میل خودش نیز هست.
گاهی عشق و میل بر یک ابژه منطبق نمیشوند. زنی ممکن است مردی را عمیقا دوست داشته باشد اما در سطح میل یا ژوئیسانس با مانعی روبهرو شود. از سوی دیگر، ممکن است همان چیزی که در یک رابطه پایدار و آشنا کمرنگ شده است، در رابطهای دیگر به واسطه فاصله، راز، ناشناختگی یا فانتزی دوباره فعال شود. از این رو، مسئله اصلی برای روانکاوی این نیست که چرا برخی زنان از همسر خود ناراضیاند، بلکه این است که میل چگونه سازمان مییابد و چرا رضایت هرگز به سادگی از عشق یا تعهد ناشی نمیشود.
لکان این مساله را یک گام فراتر میبرد. از نظر او، هیچ رابطهای نمیتواند به طور کامل شکاف موجود در ساختار میل را از میان بردارد. انسان همواره از دیگری چیزی طلب میکند که هیچکس واقعا مالک آن نیست. به همین دلیل، نارضایتی در روابط عاشقانه لزوما نشانه شکست رابطه نیست بلکه میتواند بیانگر همان فاصلهای باشد که میل از آن تغذیه میکند. آنچه در این میان عمل میکند، چیزی فراتر از رابطه میان دو فرد و نزدیکتر به نسبت هر سوژه با میل و ژوئیسانس خویش است.
مقاله «تابوی بکارت» از مهمترین متون فروید درباره رابطه میان دو جنس است. او در این مقاله میکوشد توضیح دهد چرا در بسیاری از فرهنگهای باستانی، نخستین رابطه جنسی زن و مرد با اضطراب، ممنوعیت، تشریفات و آیینهای ویژه همراه بوده است. چرا مرد از نخستین مواجهه جنسی با زن میترسد؟
شاید زن برای مرد مجسمکننده بخشی از ژوئیسانسی باشد که مرد نمیتواند «ارباب» آن شود. از نظر فروید، مرد از زن میترسد چون زن او را با اختگی مواجه میکند و ممکن است بفهمد آن چیزی که تصور میکرد نیست. اما در خوانش لکانی، مساله به ژوئیسانس زنانه منتقل میشود. زن برای مرد فقط موجودی نیست که فاقد آلت ذکور است بلکه موجودی است که ممکن است از نوعی ژوئیسانس برخوردار باشد که از کنترل فالیک خارج است و مرد در برابر این امر احساس بیقدرتی میکند.
فروید در «روانکاوی پایانپذیر و پایانناپذیر» (1937) میگوید که در پایان تحلیل به «صخره اختگی» میرسیم و یکی از جلوههای آن در مرد، «رد یا انکار زنانگی» است. منظور او از زنانگی صرفا زن بودن نیست، بلکه پذیرش فقدان، محدودیت و موضعی است که همه چیز را در اختیار ندارد. از نظر فروید، بسیاری از مردان در برابر این امر مقاومت میکنند و همین مقاومت میتواند در خصومت نسبت به زن یا امر زنانه نمود پیدا کند.
خورخه سورسا در کتاب «زنانگی بر کوچ» میگوید مرد میخواهد ارباب ژوئیسانس باشد اما در مواجهه با زن، با چیزی روبهرو میشود که از تسلط او میگریزد. در این نقطه است که فانتزیهای مردانه شکل میگیرند. این فانتزیها عمدتا یا فانتزی مسلط شدن بر زن هستند یا فانتزی این که خودش تحت سلطه قرار گرفته است. هر دو راهی برای معنا دادن به چیزی هستند که در سطح ژوئیسانس قابل مهار کردن نیست.
سورسا اشاره میکند که «مرد از زن میترسد چون زن او را با نوعی ژوئیسانس مواجه میکند که از منطق فالیک فراتر میرود و او نمیتواند ارباب آن باشد.»
پاسخ اولیه فروید به نظریه اختگی بازمیگردد. کودک در آغاز رشد خود تفاوت جنسی را به معنای امروزی آن درک نمیکند. او فرض میکند همه انسانها آلت مردانه دارند و هنگامی که با بدن زن مواجه میشود، غیبت آلت مردانه را نه به عنوان یک تفاوت آناتومیک، بلکه به عنوان نتیجه اختگی تفسیر میکند. از این لحظه، زن در تخیل کودک به نشانهای از امکان فقدان تبدیل میشود. آنچه اهمیت دارد خود عضو بدن نیست، بلکه مواجهه با این واقعیت است که چیزی میتواند از دست برود.
به همین دلیل زنانگی در نخستین صورتبندی فرویدی با مساله فقدان پیوند میخورد. اما فروید خیلی زود متوجه میشود که این توضیح به تنهایی کافی نیست. اگر زن صرفا نماینده فقدان باشد، چرا باید برای مرد تا این اندازه اضطرابآور باشد؟ چرا در فرهنگهای مختلف، زن همزمان ابژه میل و منبع تهدید تلقی میشود؟
او مفهوم فرافکنی را وارد بحث میکند. مرد بخشی از خصومت و پرخاشگری خود را به زن نسبت میدهد. مرد از داشتن آلت مردانه نوعی رضایت نارسیسیستی میبرد و سپس تصور میکند کسی که فاقد آن است باید نسبت به او احساس حسادت، کینه یا میل به انتقام داشته باشد. در نتیجه، آنچه مرد در زن میبیند فقط واقعیت زن نیست، بلکه بازتابی از فانتزیهای خود او نیز هست. زن به موجودی تبدیل میشود که گویی حامل رنجشی خاموش است و ممکن است روزی این رنجش را متوجه مرد کند.
از این منظر، تابوی بکارت تلاشی فرهنگی برای مهار همین اضطراب است. فروید نشان میدهد که در بسیاری از جوامع ابتدایی، شوهر نباید نخستین مردی باشد که با زن رابطه برقرار میکند. این وظیفه گاه به کاهن، رئیس قبیله یا شخصیتی مقدس سپرده میشد. فروید این رسوم را خرافات صرف نمیداند، بلکه آنها را پاسخی نمادین به ترسی عمیقتر تلقی میکند؛ ترس از مواجهه با چیزی که در زن ناشناخته و غیرقابل پیشبینی به نظر میرسد.
از این منظر، زن همزمان در دو جایگاه قرار میگیرد: او ابژه میل است و در عین حال سرچشمه اضطراب. مرد با چیزی مواجه میشود که به قلمرو دیگری تعلق دارد؛ قلمرویی که نمیتواند آن را به طور کامل بشناسد یا بر آن مسلط شود. همین بیگانگی است که در سطح فرهنگی به شکل تابو، آیین و تشریفات ظاهر میشود.
فروید سپس به پدیده دیگری توجه میکند. در برخی زنان نوعی خصومت نسبت به مرد، پس از رابطه جنسی ظهور پیدا میکند. این خصومت همیشه به صورت آشکار بیان نمیشود. گاهی در قالب سردمزاجی، ناتوانی در لذت بردن یا فاصله گرفتن عاطفی ظاهر میشود. فروید ابتدا این وضعیت را با ازاله بکارت و آنچه «آسیب نارسیسیستی» مینامد توضیح میدهد.
مساله فقط درد جسمانی نیست، بلکه ضربهای است که به تصویر زن از خودش وارد میشود. زن به عنوان سوژهای که بر شرایط کنترل دارد رابطه جنسی را تجربه نمیکند. اگر موضوع صرفا درد بود، اهمیتی نداشت چه کسی نخستین رابطه را برقرار میکند. اما رسوم فرهنگی نشان میدهند که جامعه در واقع میکوشیده شوهر را از چیزی محافظت کند. به همین دلیل فروید فرض میکند که نخستین مرد ممکن است حامل بخشی از خصومت یا سرخوردگی ناشی از نخستین تجربه جنسی شود.
از نظر فروید، شوهر نخستین مرد زندگی روانی زن نیست. پیش از او، پدر به عنوان ابژهای بنیادین در سازمان یافتگی میل حضور داشته است. به همین دلیل زن هرگز از نقطه صفر وارد رابطه زناشویی نمیشود. مرد جدید وارد میدانی میشود که از پیش توسط دلبستگیها، همانندسازیها و فانتزیهای اولیه شکل گرفته است.
هرچه این سرمایهگذاریهای اولیه نیرومندتر باشند، انتقال میل به مرد جدید دشوارتر خواهد بود. در نتیجه ممکن است بازداری، سردمزاجی یا دشواری در تجربه لذت ظاهر شود. از این منظر، آنچه تعیینکننده است بدن نیست بلکه جایگاه میل است. میل همیشه تاریخی دارد و هرگز از نقطهای خنثی آغاز نمیشود. ضمن اینکه اولین مرد در رابطه بالغانه اغلب با تصوری که زن از رابطه جنسی دارد فاصله زیادی دارد.
فروید در مقاله «انحلال عقده ادیپ» و سپس در «سازمانیافتگی تناسلی کودک»، نشان میدهد که اختگی برای پسر و دختر کارکرد یکسانی ندارد. در پسر، تهدید اختگی به پایان عقده ادیپ منجر میشود. کودک از آرزوی تصاحب مادر عقبنشینی میکند و به جای آن با پدر همانندسازی میکند. به همین دلیل فروید میگوید سوپرایگو وارث عقده ادیپ است.
اما در مورد دختر وضعیت متفاوت است. آنچه برای پسر پایان ادیپ است، برای دختر آغاز آن است. دختر پس از مواجهه با تفاوت جنسی، به سوی پدر حرکت میکند و او را به عنوان ابژه عشق انتخاب میکند. همین تفاوت یکی از ارکان اصلی نظریه فرویدی درباره زنانگی را تشکیل میدهد.
با این حال، درست در همین نقطه است که لکان از فروید فاصله میگیرد. لکان معتقد است مساله اصلی نه آناتومی، بلکه جایگاه سوژه نسبت به فالوس است. فالوس در خوانش لکانی دیگر یک عضو بدن نیست. فالوس دالی است که میل و فقدان را سازمان میدهد. هیچکس مالک آن نیست و هیچکس به طور کامل از آن برخوردار نیست. فالوس بیش از آنکه نشانه دارایی باشد، نشانه کمبود است.
این جابهجایی نظری اهمیت بسیار زیادی دارد. زیرا مساله دیگر این نیست که چه کسی چیزی را دارد و چه کسی ندارد. مساله این است که انسان چگونه با فقدان زندگی میکند. میل همواره حول چیزی سازمان مییابد که وجود ندارد یا دست کم هرگز به طور کامل در دسترس قرار نمیگیرد. از همین جاست که مفهوم ابژه a در نظریه لکان اهمیت پیدا میکند؛ ابژهای که نه یک شیء واقعی، بلکه علت میل است. سوژه تمام عمر خود را در جستجوی آن سپری میکند، بیآنکه هرگز بتواند آن را به طور کامل به دست آورد.
این گذار ما را به یکی از مهمترین مفاهیم آموزش متأخر لکان یعنی ژوئیسانس زنانه میرساند. لکان در سمینار بیستم نشان میدهد که همه سوژهها در نظم فالوسی مشارکت دارند، اما تجربه زنانه به طور کامل در این نظم خلاصه نمیشود. به همین دلیل او فرمول مشهور «نه-همه» را مطرح میکند. زن بیرون از قانون نمادین نیست، اما تمام تجربه او نیز در منطق فالوسی جذب نمیشود. همواره چیزی باقی میماند که از زبان، معنا و دانش فراتر میرود.
مقصود لکان از عبارت مشهور «زن وجود ندارد»، انکار وجود زنان نیست. او میخواهد بگوید هیچ دال نهاییای وجود ندارد که بتواند حقیقت زنانگی را به طور کامل تعریف کند. هیچ کلیت نمادینی وجود ندارد که همه زنان را در خود جمع کند. همواره چیزی از تجربه زنانه باقی میماند که در برابر تعریف مقاومت میکند.
از این منظر، اضطراب مرد دیگر صرفا به اختگی یا فقدان مربوط نمیشود. آنچه اضطراب تولید میکند، مواجهه با چیزی است که نمیتوان آن را به طور کامل شناخت، نامگذاری یا تصاحب کرد. زن دیگر فقط نماینده فقدان نیست بلکه نماینده امری است که از تسلط سوژه میگریزد.
از این رو «رابطه جنسی وجود ندارد» لکان نیز به معنای نفی عشق یا رابطه جنسی نیست. مقصود آن است که هیچ فرمول از پیش نوشته شدهای وجود ندارد که بتواند نسبت میان دو سوژه را به طور کامل تنظیم کند. هیچ مکمل طبیعیای وجود ندارد که دو نفر را به یک کل هماهنگ تبدیل کند.
بابراین نارضایتیای که در روابط مشاهده میشود صرفا نتیجه انتخاب اشتباه شریک زندگی نیست. هر سوژه از دیگری چیزی میخواهد که هیچکس واقعا آن را در اختیار ندارد. انسان انتظار دارد دیگری کمبود بنیادی او را جبران کند اما دیگری نیز خود با همان کمبود مواجه است. عشق دقیقا در همین نقطه اهمیت پیدا میکند البته نه به عنوان راهحل فقدان بلکه به عنوان راهی برای زیستن و کنار آمدن با آن.
به همین دلیل عشق و خصومت اغلب در هم تنیدهاند. هرچه دیگری برای ما مهمتر باشد، بیشتر با محدودیتهای او روبهرو میشویم. دیگری همزمان محبوبترین و ناامیدکنندهترین شخص زندگی ما میشود، زیرا از او چیزی میخواهیم که هیچ انسانی قادر به عرضه آن نیست.
در این میان، فانتزی نقش تعیینکنندهای پیدا میکند. فانتزی صرفا یک خیالپردازی نیست. فانتزی صحنهای است که سوژه از خلال آن رابطه خود را با میل و ژوئیسانس تنظیم میکند. انسان بدون فانتزی نمیتواند میل بورزد. فانتزی به او میگوید چه چیزی مطلوب است و چه چیزی باید خواسته شود. اما هیچ فانتزیای نیز قادر نیست شکاف بنیادی را از میان بردارد. دیر یا زود هر فانتزی با حدی مواجه میشود که از کنترل خارج است.
مساله دیگر نه زنانگی است، نه مردانگی، نه بکارت و نه حتی رابطه عاشقانه. مساله ساختار خود میل است. فروید بارها مشاهده کرده بود که انسان درست در جایی که انتظار رضایت نهایی را دارد، با نوعی ناکامی مواجه میشود. سوژه تصور میکند اگر به ابژه مطلوب دست یابد، آرام خواهد گرفت اما هر بار پس از دستیابی درمییابد که میل به شکل دیگری و از جای دیگری بازمیگردد.
لکان این مشاهده را رادیکال میکند. میل از دستیابی و رسیدن تغذیه نمیکند بلکه از فاصله میان سوژه و ابژه ارضا میشود. هیچ ابژهای نمیتواند وعده کامل شدن را محقق کند. ژوئیسانس (کیف مفرط) نیز همواره چیزی بیش از لذت است. گاهی انسان به چیزی بازمیگردد که برایش رنجآور است، زیرا در همان نقطه نوعی ژوئیسانس نهفته است.
از این منظر، بلوغ روانی به معنای از میان برداشتن فقدان نیست. هیچ تحلیلی، هیچ رابطهای و هیچ دانشی قادر نیست این کمبود بنیادی را حذف کند. آنچه ممکن است تغییر کند، نسبت سوژه با این فقدان است. انسان به تدریج میآموزد به جای جستجوی ابژهای که قرار است همه چیز را کامل کند، با خود میل زندگی کند.
اگر امروز به مقاله «تابوی بکارت» بازگردیم، ممکن است برخی از صورتبندیهای فروید قدیمی یا حتی مسالهدار به نظر برسند. بسیاری از مفاهیمی که او به کار میبرد، از جمله حسادت به آلت مردانه یا برخی توصیفهایش از زنانگی، در زمانه ما دیگر به همان شکل پذیرفته نمیشوند. اما اهمیت فروید در این نیست که پاسخ نهایی را یافته باشد. اهمیت او در این است که دست روی پرسشهایی گذاشت که هنوز هم روانکاوی را مشغول کرده است.
فروید بارها به پدیدهای برمیگردد که نمیتواند آن را به طور کامل توضیح دهد. او میبیند که عشق به تنهایی قادر نیست رابطه میان دو نفر را تضمین کند. میبیند که گاه در دل عشق، خصومت وجود دارد زیرا نزدیکی میتواند اضطراب تولید کند. متوجه میشود که سوژه ممکن است به چیزی میل بورزد و پس از دستیابی به آن ناامید شود و نخستین تجربه جنسی لزوما به رضایتی که وعده داده شده منجر نمیشود. زبان نظری فروید عمدتا زبان اختگی، ادیپ و فالوس است.
لکان دقیقا از همین نقطه وارد میشود. از نظر لکان، اختگی یک واقعیت بنیادین باقی میماند اما پشت اختگی، مسئلهای بنیادیتر قرار دارد: رابطه سوژه با ژوئیسانس!
ژوئیسانس نه به معنای لذت ساده و نه به معنای رضایت است. برعکس، ژوئیسانس اغلب در همان جایی ظاهر میشود که رضایت از کار میافتد. انسان بارها به موقعیتهایی بازمیگردد که برایش دردناکاند. بارها همان شکستها را تکرار میکند. بارها در روابطی گرفتار میشود که از آنها شکایت دارد. اگر منطق روان صرفا بر اساس اصل لذت عمل میکرد، چنین چیزی نباید رخ میداد. اما فروید خود در مفهوم اجبار به تکرار نشان داده بود که چیزی فراتر از اصل لذت وجود دارد.
لکان این «چیز» را در نسبت با ژوئیسانس میفهمد. به همین دلیل در آموزش متأخر او، پرسش اصلی دیگر این نیست که سوژه چه میخواهد، بلکه این است که چگونه ژوئیسانس خود را سازمان میدهد. گاهی آنچه سوژه آگاهانه میخواهد، با آنچه در سطح ژوئیسانس او عمل میکند تفاوت دارد. به همین دلیل انسان ممکن است از چیزی شکایت کند و همزمان نتواند از آن دست بکشد. در اینجا سمپتوم اهمیت پیدا میکند.
در سنت کلاسیک فرویدی، سمپتوم عمدتا بازگشت امر سرکوبشده و نوعی سازش میان میل و ساز و کار دفاعی بود اما در آموزش متأخر لکان، سمپتوم به شیوه خاص هر سوژه برای گره زدن ژوئیسانس خود تبدیل میشود. سمپتوم فقط یک مشکل نیست بلکه راهحلی است که سوژه ساخته است تا بتواند با چیزی از ژوئیسانس زندگی کند.
از این منظر، حتی دشواریهای عاشقانه نیز معنای دیگری پیدا میکنند. مساله فقط این نیست که چرا دو نفر یکدیگر را نمیفهمند. مساله این است که هر سوژه رابطهای منحصربهفرد با ژوئیسانس خود دارد. هیچ رابطهای نمیتواند این تفاوت را کاملا از میان ببرد. عشق میتواند پلی میان دو نفر بسازد اما نمیتواند دو ژوئیسانس را به یک ژوئیسانس واحد تبدیل کند.
به همین دلیل قرار نیست عشق به عنوان مکمل ژوئیسانس عمل کند بلکه به عنوان پاسخی به ناممکنی آن وارد صحنه میشود. عشق تلاشی است برای ساختن پیوند در جایی که هیچ هماهنگی از پیش تضمین شدهای وجود ندارد. عشق وعده رفع فقدان را نمیدهد بلکه امکان میدهد انسان با فقدان زندگی کند.
اهمیت عشق در این است که به سوژه امکان میدهد نسبت تازهای با آن برقرار کند؛ نسبتی که در آن به جای جستجوی پاسخ نهایی، بتوان با خود پرسش زندگی کرد.
تصویر: IN133: Martha, Anna and Sigmund Freud, 1899
References
Freud, S. (1918 [1917]). The Taboo of Virginity. In The Standard Edition of the Complete Psychological Works of Sigmund Freud (Vol. 11). London: Hogarth Press.
Freud, S. (1923). The Infantile Genital Organization. In The Standard Edition (Vol. 19). London: Hogarth Press.
Freud, S. (1924). The Dissolution of the Oedipus Complex. In The Standard Edition (Vol. 19). London: Hogarth Press.
Lacan, J. (1998). The Seminar of Jacques Lacan, Book XX: Encore (1972–1973). New York: W.W. Norton.
Sosa, J. (2013). La feminidad al diván. Buenos Aires: Grama Ediciones.






