نویسنده: دکتر نادیا صبوری
«انسان بدن ندارد؛ او گمان میکند که بدن دارد.» لکان، سمینار بیستم
در تمام دوره نخست آموزش لکان، محور اصلی «ناخودآگاه به مثابه زبان» بود. دال، استعاره، مجاز، میل، سوژه… و بدن هم حضور داشت اما بیشتر بدنی که در شبکه دالها معنا پیدا میکرد. نشانه (symptom) چیزی بود که میشد آن را خواند و تفسیر کرد. اما از دهه ۱۹۷۰، لکان به این باور رسید که زبان فقط معنا تولید نمیکند بلکه بر بدن نیز اثر میگذارد و از همینجا مفهوم «رخداد بدن» متولد میشود.
بعضی از رنجها را نمیشود فقط با «معنا» توضیح داد. چرا یک نفر از صدایی خاص وحشت میکند؟ چرا بدن کسی در مواجهه با یک کلمه منقبض میشود؟ چرا کسی از لمس شدن متنفر است؟ چرا یک کلمه خاص، تهوع یا انزجار ایجاد میکند؟ چرا یک نگاه، یک بو یا یک اسم، بدن را دگرگون میکند حتی وقتی خود فرد معنای آن را نمیداند؟
میلر بارها در درسگفتارهایش به «رخداد بدن» اشاره میکند و میگوید «دال فقط تولید کننده معنا نیست بلکه تولیدکننده ژوئیسانس نیز هست.»
رخداد یعنی چیزی که بعد از وقوعش، جهان دیگر همان جهان قبلی نیست و بدن هم دیگر همان بدن قبلی نخواهد بود. به عبارتی «رخداد بدن، برخورد تصادفی بدن و دال است؛ برخوردی که اثری از ژوئیسانس بر بدن باقی میگذارد و هرگز به حالت قبل از آن بازنمیگردد.
رخداد، روی بدن نوشته میشود. یک دال اثری ایجاد میکند که بدن در مواجهه با آن عرق میکند، میلرزد، منقبض میشود، به تپش میافتد و …، بنابراین موضوع فقط بدن نیست بلکه «بدنِ ژوئیسانس» است.
میلر در مقاله «سخن گفتن با بدن» مینویسد: «ژوئیسانس محصول برخورد تصادفی بدن و دال است. این برخورد، بدن را زخمی میکند، اما همزمان قطعهای از گوشت را نیز برش میزند که تپش آن تمام جهان ذهنی را به حرکت درمیآورد… این همان چیزی است که ما رخداد بدن مینامیم. و این رخداد، رخدادی از ژوئیسانس است که هرگز به صفر بازنمیگردد.»
به همین دلیل در تحلیل آنقدر که «رخداد بدن» اهمیت دارد «نشانه»، «تروما» و «خاطره» اهمیت ندارند زیرا چیزی هست که بدن هرگز آن را فراموش نمیکند حتی اگر به یاد نیاورد.
پس زندگی کجاست؟!
در بخشی از فیلم Blade Runner محصول 1982 مردی به تصویر کشیده میشود که در باران نشسته است. بدنش دیگر خوب کار نمیکند. انگشتهایش سفت شدهاند، نفسهایش سنگین است و زمان برای او، از پیش اندازهگیری شده است. او ساخته شده و محصول یک برنامه و الگوریتم است. در بدنش هیچ چیزی تصادفی نیست یا دست کم سازندگانش چنین گمان میکردند. اما درست در لحظهای که این بدن برنامه ریزی شده به پایان خود نزدیک میشود، «روی باتی» از چیزی حرف میزند که در هیچ کد و برنامهای نمیتوان پیدایش کرد: «تمام آن لحظهها در زمان گم خواهند شد، مثل اشکها در باران. وقت مردن است!»
شاید پرسش از زندگی دقیقا از همینجا آغاز شود. زندگی کجاست؟ در مولکولها؟ در سلول؟ در DNA؟ در ضربان قلب؟ یا در آن «لحظههایی» که روی باتی میگوید دیده است و اکنون با مرگ بدن او ناپدید خواهند شد؟
لکان در سال ۱۹۵۵ نقل قول معروفی دارد: «پدیده زندگی، در ذات خود، کاملا نفوذناپذیر باقی میماند.» جمله عجیبی است، بهخصوص اگر به یاد بیاوریم که تنها دو سال پیش از آن، واتسون و کریک ساختار DNA را معرفی کرده بودند. درست در زمانی که علم یکی از بزرگترین رازهای موجود زنده را میگشود، لکان میگفت هنوز نمیدانیم زندگی چیست اما شاید تناقضی در کار نباشد.
تصور کنید موجود زندهای را زیر میکروسکوپ میبینید. نزدیکتر میشود، پوست ناپدید میشود و سلولها ظاهر میشوند. غشا، هسته، پروتئینها، مولکولها دیده میشوند و در نمایی باز هم نزدیکتر، واکنشهای شیمیایی و فرایندهای فیزیکی مشاهده میشوند. میتوان حرکت هر جزء و مسیر هر واکنش را دنبال کرد و حتی توالی ژنتیکی موجود را خواند. اما در هیچ مرحلهای چیزی ظاهر نمیشود که بتوان به آن اشاره کرد و گفت این خود زندگی است.
برعکس هرچه بیشتر به زندگی نزدیک میشویم، گویی خود زندگی بیشتر ناپدید میشود. زیستشناسی مدرن دیگر چندان از «زندگی» سخن نمیگوید بلکه از «سامانههای زنده» حرف میزند. به عبارتی یک دانشمند دیگر الزاما نمیپرسد «زندگی چیست؟» بلکه میپرسد این سیستم چگونه کار میکند؟ چه چیزی این ژن را فعال میکند؟ چه چیزی آن را خاموش میکند؟ این توالی چگونه خوانده میشود؟ کدام پیام منتقل میشود؟ چه دستوری اجرا میشود؟
زندگی، بدون آنکه راز خود را فاش کند، شروع به نشان دادن منطق عملکردش میکند. میلر از آن با عنوان «بهکارافتادن الگوریتمهای امر زنده» صحبت میکند.
درون سلول فرماندهای وجود ندارد. هیچ «من» کوچکی در هسته سلول ننشسته که تصمیم بگیرد امروز کدام پروتئین ساخته شود. با این حال توالیها و رشتههایی وجود دارند که خوانده و رونویسی شده و ترجمه میشوند. در چنین نظمی، ترتیب اهمیت دارد. جابهجایی یک عنصر میتواند نتیجه را تغییر دهد. پس چیزی شبیه یک نوشته در کار است و بدن به آن پاسخ میدهد.
الگوریتم، رمز، توالی، خواندن، ترجمه، برنامه، …، واژگانی که زیستشناسی برای سخن گفتن از امر زنده به کار میبرد، بهطرز غریبی به زبان نزدیک شدهاند. گویی علم، پس از سالها جستوجوی «جوهر زندگی»، در بدن با نوعی نوشته مواجه شده است. اما جوهر زندگی را نمیتوان به ژنتیک تقلیل داد.
در فیلم بلید رانر، بدن روی باتی را میتوان برنامهریزی و طول عمرش را از پیش تعیین کرد. میتوان سازوکار عضلات و حافظهاش را توضیح داد اما با آن لحظههایی که او میگوید دیده است یا با بارانی که بر صورتش میریزد، چه باید کرد؟ آیا الگوریتم امر زنده برای توضیح همه آنچه بر یک بدن میگذرد کافی است؟
لکان در L’Étourdit، 1972 میگوید: «ما نمیدانیم زنده بودن چیست جز اینکه با بدنی سروکار داریم که از آن ژوئیسانس میبرد».
ژوئیسانس بدون زندگی ممکن نیست. اشیاء، سنگ، جسد ژوئیسانس ندارند چون زنده نیستند. اما از سوی دیگر، نمیتوان با اطمینان گفت هر موجود زندهای ژوئیسانس دارد. آیا گیاه، عروس دریایی یا باکتری ژوئیسانس میبرد؟ نمیدانیم. بنابراین ژوئیسانس تعریف زندگی نیست اما زندگی شرط آن است و مهمتر از آن، ژوئیسانس به بدن نیاز دارد.
اینجا فاصلهای ظریف میان «ارگانیسم» و «بدن» باز میشود. ارگانیسم را میتوان به سامانهها، فرایندها و الگوریتمهایش تجزیه کرد. اما بدن در معنایی که لکان به آن میپردازد فقط دستگاهی زنده نیست. بدن جایی است که چیزی میتواند «بر آن رخ دهد.»
یک صدا یا یک نگاه، یک کلمه، نامی که بارها تکرار شده، جملهای که شاید سالها پیش شنیدهایم و حتی دیگر آن را به یاد نمیآوریم، بر بدن، رخدادی را ثبت میکند. در اینجا با DNA سروکار نداریم و هیچ ژنی الزاما تغییر نکرده است. با این حال، از آن لحظه به بعد، بدن شاید دیگر همان بدن قبلی نباشد.
وقتی در موقعیتهایی خاص، عضلات گلو منقبض میشود. قلب در برابر صدایی معین تندتر میزند، بدن با نزدیک شدن برخی افراد با نشانههای خاص عقب میکشد، کلمهای شرم را به صورت میآورد، نگاهی میتواند بدن را منجمد کند، گویی چیزی به بدن برخورد کرده و در آن به کار افتاده است. اثری که غالبا سوژه نمیداند از کجا آمده است.
پس سوال این است: «چگونه امر زنده، صاحب بدنی میشود که ژوئیسانس میبرد؟»
در پایان فیلم بلید رانر، باران همچنان میبارد درحالیکه بدن روی باتی از کار میافتد و الگوریتم متوقف میشود. اما پیش از خاموشی، او از «لحظهها» سخن میگوید. شاید مساله دقیقا همین فاصله باشد؛ فاصله میان برنامهای که بدن را زنده نگه میدارد و آنچه در طول زندگی بر این بدن اتفاق میافتد.






