نویسنده: دکتر نادیا صبوری
برای فهم جایگاه سنتوم، باید به تحول روانکاوی و نگاه لکان نسبت به امر خیالی، امر نمادین و امر واقع توجه کرد.در نخستین سالهای آموزش لکان، امر خیالی معمولا به عنوان عاملی در نظر گرفته میشود که به زندگی روانی سوژه انسجام میبخشد. نمونه کلاسیک آن مرحله آینهای است. کودک در آغاز زندگی تجربهای پراکنده از بدن خود دارد و بدنش را نه به صورت یک کل یکپارچه، بلکه به شکل مجموعهای از احساسات، تکانهها و تکههای جداگانه تجربه میکند. هنگامی که تصویر خود را در آینه میبیند، برای نخستین بار خود را به صورت یک واحد منسجم باز میشناسد. به این ترتیب، تصویر نقشی سازماندهنده پیدا میکند و نوعی وحدت به تجربه سوژه میبخشد.
اما لکان در آثار متاخر خود این ایده را پیچیدهتر میکند. او به این پرسش میرسد که آیا امر خیالی همیشه چنین نقشی دارد؟ آیا تصویر همواره عامل انسجام است یا ممکن است گاهی خود تصویر منشاء آشفتگی باشد؟
برای درک این موضوع میتوان به تجربهای بسیار روزمره فکر کرد. فرض کنید فردی دائما درگیر این پرسش است که دیگران او را چگونه میبینند. او مدام خود را با دیگران مقایسه میکند، به ظاهر خود خیره میشود، از نگاه دیگران مضطرب میشود و ارزش خود را از تصویری که در چشم دیگری دارد به دست میآورد. در چنین وضعیتی، تصویر دیگر نقش آرامبخش و سازماندهنده ندارد. برعکس، هرچه فرد بیشتر در تصویر خود غرق میشود، اضطراب، تردید و ناپایداری بیشتری را تجربه میکند. بنابراین تصویری که قرار بود وحدت ایجاد کند، اکنون خود به منبع آشفتگی تبدیل شده است.
لکان در مواجهه با آثار جیمز جویس به این امکان توجه میکند که گاهی حلقه امر خیالی نمیتواند وظیفه خود را به درستی انجام دهد. در این حالت، سوژه ناچار است راه دیگری برای حفظ انسجام خود پیدا کند. از نظر لکان، جویس این راه برای انسجام را در نوشتن یافته بود. نوشتن برای او صرفا فعالیتی ادبی یا هنری نبود بلکه شیوهای بود برای نگه داشتن چیزی که در سطح دیگری از ساختار روانی، در معرض گسست قرار داشت.
سرانجام لکان در سمینار بیست و سوم، مفهوم «سنتوم» را مطرح میکند. سنتوم دیگر به معنای نشانه بیماری یا علامت یک اختلال نیست. سنتوم به آن اختراع شخصی و یگانهای اشاره دارد که هر سوژه از طریق آن میتواند با نقطه ضعف ساختاری خود کنار بیاید. سنتوم نوعی «دانستن چگونه» است؛ نوعی مهارت در زیستن با آنچه در ساختار قابل حل شدن نیست.
از این منظر، مساله این نیست که چگونه نقص را از میان ببریم، بلکه این است که چگونه با آن کاری کنیم. برای یک نفر این کار ممکن است از طریق نوشتن انجام شود، برای دیگری از طریق موسیقی، پژوهش، خلق هنری، عشق یا هر شکل دیگری از ابداع شخصی. آنچه اهمیت دارد این است که سوژه بتواند چیزی بسازد که جای خالی یک انسجام از پیش داده شده را پر کند.
به همین دلیل در اندیشه متاخر لکان، دیگر پرسش این نیست که امر خیالی چگونه ما را یکپارچه میکند بلکه مساله این است که وقتی امر خیالی از ایفای این نقش بازمیماند، سوژه چگونه راهی برای سرپا نگه داشتن خود ابداع میکند. پاسخ لکان به این پرسش در مفهوم سنتوم یعنی اختراع یگانهای که هر سوژه برای بستن گره خاص خود میآفریند، نهفته است.






