نویسنده: دکتر نادیا صبوری
در نوامبر ۲۰۲۵ در پی انتشار مقالهای در مطبوعات، بحثی در AMP به جریان افتاد و بار دیگر مساله جایگاه روانکاوی در جهان معاصر را به مرکز توجه آورد. این بحث دستکم در دو جهت پیش رفت؛ از یک سو، مساله دفاع از روانکاوی در برابر مخالفان و حملاتی که متوجه آن است و از سوی دیگر، پرسشی شاید بنیادیتر درباره هدفها و غایتهای مدرسهای که خود را تابع جهتگیری لکانی میداند. در این راستا ژک آلن میلر این پرسش را مطرح کرد: «ما چه مدرسهای میخواهیم و کنش لکانی چه تفاوتی با کنش تحلیلی دارد؟»
اما این پرسش را نمیتوان صرفا به مساله سیاست نهادی مدرسه، شیوه دفاع از روانکاوی یا چگونگی حضور روانکاوان در فضای عمومی تقلیل داد. پیش از هر چیز باید پرسید وقتی از «کنش لکانی» سخن میگوییم، دقیقا از چه چیزی سخن میگوییم و چرا میلر اصطلاح «کنش لکانی» را در کنار «کنش تحلیلی» قرار میدهد؟
میلر در درسگفتار سال ۲۰۰۳ خود، رابطه روانکاوی و جامعه را از موضع بروندرونی روانکاو مورد پرسش قرار میدهد. روانکاو نه کاملا بیرون جامعه است و نه میتواند بیفاصله در منطق مسلط آن ادغام شود. روانکاو به تعبیر میلر، نوعی «تبعیدی در درون» است.
میلر میپرسد در کنار اکت تحلیلی چه چیزی میتواند بهعنوان «کنش روانکاوانه» یا حتی «کنش لکانی» قرار گیرد تا پیامدهای اکت تحلیلی در جامعه نیز اثرگذار شوند؟
تمایز میان «اکت» و «کنش» (Action) در اینجا اساسی است. کنش لکانی به معنای انتقال ساده روانکاوی از کلینیک به جامعه نیست. قرار نیست روانکاو همان کاری را که در جلسه تحلیل انجام میدهد در رسانه، دانشگاه، مدرسه یا عرصه عمومی تکرار کند. جامعه، آنالیزان روانکاو نیست. همچنین کنش لکانی را نمیتوان با فعالیت سیاسی، مبارزه ایدئولوژیک یا دفاع صنفی از حرفه روانکاوی یکی گرفت. مساله این است که چگونه پیامدهای گفتمان تحلیلی میتوانند در عرصه اجتماعی حضور پیدا کنند، بیآنکه روانکاوی برای پذیرفته شدن، منطق خاص خود را کنار بگذارد.
در این راستا سه واژه در کنار یکدیگر اهمیت پیدا میکنند: ضرورت، خیر و عدد.
جهان معاصر بیش از پیش از روانکاوی میخواهد ضرورت و فایده مستقیم خود را اثبات کند، نشان دهد چه «خیری» تولید میکند و نتایج خود را به زبان «اعداد»، شاخصها، پروتکلها و ارزیابیهای کمی ترجمه کند. چند جلسه لازم است؟ میزان کاهش نشانه چقدر بوده است؟ کدام تکنیک مؤثرتر است؟ چه تعداد بیمار درمان شدهاند؟ نتیجه چگونه اندازهگیری میشود؟
موضوع بر سر «فایده مستقیم» است. روانکاوی از منطق ارزیابی بر اساس سودمندی مستقیم فاصله میگیرد. ما حتی نمیتوانیم به سادگی بگوییم یک جلسه تحلیل «به چه درد میخورد». سوژه سخن میگوید، زندگی خود را روایت میکند و زمانی را از جریان معمول «وجود»، جریانی که زیر فشار فایده، کارایی و الزامات زندگی روزمره قرار دارد، جدا میکند. از این منظر، روانکاوی از روشهایی که حتی در درمان هم، سوژه را تحت فشار تایید اثر درمانی قرار میدهند استثناء است.
حال ببینیم کنش لکانی چیست و چگونه ظاهر میشود. درواقع موضع بروندرونی روانکاو نباید به نوعی «آپارتاید روانکاوانه» تبدیل شود، یعنی به وضعیتی تبدیل شود که در آن روانکاوان تنها با یکدیگر سخن بگویند، متون خود را بخوانند و نسبت به آنچه در جریان تمدن رخ میدهد بیگانه باقی بمانند. قرار نیست که روانکاوی خود را با گفتمان مسلط سازگار کند، بلکه مهم است چگونه بدون تسلیم شدن به آن گفتمان، در آن مداخله کند.
اما روانکاوی از چه چیزی دفاع میکند؟
آیا روانکاوی از یک حرفه دفاع میکند؟ از یک نظریه؟ از میراث فروید و لکان؟ از نهادهای روانکاوی؟ اگر دفاع از روانکاوی تنها دفاع از بقای یک حرفه باشد، کنش لکانی به سرعت میتواند به دفاع صنفی تبدیل شود. اگر صرفا دفاع از یک نظریه باشد، مساله به جدال میان مکاتب روانشناختی فروکاسته میشود. شاید آنچه روانکاوی از آن دفاع میکند، پیش از هر چیز امکان ظهور یگانگی سوژه باشد؛ امکان اینکه آنچه در یک فرد رخ میدهد فورا در یک طبقه، تشخیص، شاخص یا عدد حل نشود.
از همینجا پرسش دیگری پدیدار میشود: آیا روانکاوی به دنبال تولید معنا است؟
سوژه معمولا با تقاضای معنا وارد تحلیل میشود. «چرا من اینطورم؟»، «چرا این اتفاق همیشه برای من تکرار میشود؟»، «این نشانه چه معنایی دارد؟» تحلیل نیز ناگزیر از معنا عبور میکند. یک خاطره به خاطرهای دیگر متصل میشود، یک لغزش به یک نام، یک کلمه به صحنهای فراموششده و یک نشانه به تاریخ سوژه میرسد. اساس زنجیره دال معنا تولید میکند و کشف فرویدی ناخودآگاه بدون کار با رمزگشایی، جابهجایی، تراکم و تداعی قابل تصور نیست.
اما روانکاوی را نمیتوان به جستوجوی معنا تقلیل داد.
معنا پایانناپذیر است. هر معنایی میتواند معنای دیگری را فرا بخواند و هر توضیحی میتواند به توضیح تازهای منتهی شود. تحلیل اگر تنها در مسیر تولید معنا پیش برود، ممکن است به دستگاه عظیمی برای توضیح دادن سوژه به خودش تبدیل شود. سوژه میتواند سالها درباره خود بداند، تاریخ خود را توضیح دهد، روابطش را بفهمد و حتی نظریهای بسیار منسجم درباره نشانههایش بسازد، بیآنکه چیزی در نسبت او با ژوییسانس تغییر کند.
در آموزش متأخر لکان و در خوانش میلر، مساله دقیقا در همین نقطه تغییر جهت میدهد. معنا نه تنها راهحل نیست بلکه خود میتواند حامل ژوییسانس باشد. سوژه ممکن است از معنا ساختن درباره خود لذت ببرد؛ از تفسیر بیپایان، از فهمیدن و دوباره فهمیدن، از ساختن روایتی هرچه کاملتر درباره اینکه «چرا چنین است». در چنین بافتاری، تحلیل حتی ممکن است در خدمت ژوییسانسی از معنادهی قرار گیرد.
اینجا است که مفهوم «رخداد بدن» اهمیت پیدا میکند. میلر در «سخن گفتن با بدن» ژوییسانس را محصول برخوردی تصادفی میان بدن و دال میداند. دال تنها معنا تولید نمیکند بلکه بر بدن اثر میگذارد. یک کلمه، یک صدا، یک نام، یک جمله یا شیوهای خاص از خطاب شدن میتواند به بدن برخورد کند و اثری بر جای بگذارد که هرگز کاملا در معنا جذب نمیشود. سوژه بعدها ممکن است شبکهای عظیم از معنا پیرامون آن بسازد، اما در هسته این شبکه چیزی باقی میماند که هرگز رمزگشایی نمیشود.
از این منظر، پرسش تحلیل دیگر فقط این نیست که «این نشانه چه معنایی دارد؟» بلکه میتواند چنین باشد: «دال با بدن چه کرده است؟»
این تغییر پرسش، جهت تحلیل را نیز تغییر میدهد. تفسیر لکانی الزاما توضیح نیست. روانکاو همیشه معنای تازهای به گفتار سوژه اضافه نمیکند. گاهی یک کلمه را جدا میکند، عبارتی را تکرار میکند، بر یک لغزش تأکید میکند، سکوت میکند یا جلسه را در نقطهای قطع میکند. چنین مداخلهای ممکن است به جای افزایش معنا، در معنای تثبیت شده شکاف ایجاد کند. از این رو روانکاوی از معنا استفاده میکند، از آن عبور میکند و با آن کار میکند، اما مقصد نهایی آن تولید معنای کامل و منسجم درباره سوژه نیست.
دوباره مساله کنش لکانی برایم مطرح میشود. اگر روانکاوی در تجربه تحلیلی صرفا به دنبال افزودن معنا نیست، چرا باید تصور کنیم کنش آن در عرصه اجتماعی باید به معنای تولید توضیحات بیشتر باشد؟ جهان معاصر با کمبود معنا روبهرو نیست. برعکس، ما در جهانی زندگی میکنیم که بیوقفه معنا، اطلاعات، تفسیر، تشخیص، توصیه و توضیح تولید میکند. برای هر رنجی نامی وجود دارد، برای هر رفتار توضیحی، برای هر وضعیت پروتکلی و برای هر سوژه مجموعهای از شاخصها که قرار است جایگاه او را مشخص کنند.
پس شاید پرسش کنش لکانی این نباشد که روانکاوی چه معنای تازهای میتواند به جهان اضافه کند. شاید مساله این باشد که آیا گفتمان تحلیلی میتواند در این تولید بیوقفه معنا شکافی ایجاد کند؟!
در این صورت، کنش لکانی را نمیتوان به «آگاهسازی» تقلیل داد. سخنرانی، انتشار محتوای تحلیلی یا توضیح سادهتر مفاهیم روانکاوی به خودی خود کنش لکانی نیست. حتی دفاع از روانکاوی نیز اگر تنها به تولید استدلالهایی برای اثبات مفید بودن آن منتهی شود، ممکن است دقیقا وارد همان منطقی شود که روانکاوی قرار است نسبت به آن فاصلهای حفظ کند.
به نظرم پرسش «چه میلی کنش لکانی را هدایت میکند؟» اهمیت تعیینکنندهای دارد. کنش لکانی را نمیتوان تنها با شکل ظاهری آن تشخیص داد. نوشتن یک مقاله، تشکیل یک کارتل، حضور در رسانه یا برگزاری یک سمینار به خودی خود کنش لکانی نیست. باید پرسید چه میلی این عمل را جهت میدهد. میل به شناخته شدن؟ میل به آموزش دیگری؟ میل به اثبات حقانیت روانکاوی؟ میل به نجات آن؟ یا چیزی از میل روانکاو؟
وقتی میلر میپرسد «ما چه مدرسهای میخواهیم؟» میتوان پرسید آیا چیزی به نام «میل مدرسه» وجود دارد؟ مدرسه صرفا جمع اعضای آن نیست. در نظریه تورین درباره سوژه مدرسه، میلر مدرسه را بهعنوان سوژهای مطرح میکند که باید رخدادهای خود را تفسیر کند و نسبت به دالهایی که آن را تعیین میکنند بیتفاوت نباشد.
کنش لکانی شاید بیش از آنکه نام نوع خاصی از فعالیت باشد، نام یک جهتگیری باشد: چگونه در جهان حضور داشته باشیم، بدون آنکه زبان جهان را بیهیچ فاصلهای تکرار کنیم؟ چگونه به امر اجتماعی وارد شویم، بدون آنکه یگانگی سوژه را قربانی خیر همگانی کنیم؟ چگونه از روانکاوی دفاع کنیم، بدون آنکه برای اثبات ارزش آن به منطق فایده و سودمندی مستقیم پناه ببریم؟ و چگونه سخن بگوییم، بیآنکه تصور کنیم وظیفه ما افزودن معنایی دیگر به جهانی است که از معنا اشباع شده است؟
شاید در نهایت، مساله کنش لکانی همین باشد: نه سکوت در برابر جهان و نه حل شدن در گفتمان آن! بلکه یافتن نقطهای که بتوان در آن شکافی ایجاد کرد تا چیزی از سوژه و در یگانگیاش، امکان ظهور پیدا کند.
منبع عکس: Lemond.fr






