نویسنده: دکتر نادیا صبوری
مفهوم «تکرار» در روانکاوی صرفا تکرار عادتها یا رفتارهای روزمره نیست بلکه به عنوان ساختاری توضیح داده میشود که سوژه راه دیگری برای انتخاب ندارد، به همین دلیل هم تکرار، به «اجبار» اتفاق میافتد.
سوژه در روانکاوی، سوژه دال است، یعنی آنچه میگوید، میخواهد، تکرار میکند و حتی از آن رنج میبرد، در شبکهای از دالها تعیین میشود. بنابراین تکرار محصول چیدمان خود شبکه است و اتوماتون است یعنی خودکار است. فروید آن را «اجبار به تکرار» مینامد.
لکان در سمینار یازدهم این ایده که گفتار کودک صرفا «خودمحورانه» است را نقد میکند و میگوید حتی در گفتار کودکانه نیز بازیهای نحوی و ساختارمند وجود دارد که به «ذخیره ناخودآگاه» وصل است. یعنی شاید کودک نداند چه میگوید یا چرا چیزی را تکرار میکند، اما گفتارش از قبل در شبکهای اجتماعی و زبانی جا گرفته است. پس ناخودآگاه یک فضای عمیق تاریک و صرفا شخصی نیست، بلکه ساختاری زبانی است که درون شبکه اجتماعی عمل میکند.
پس هیچ انتخاب تصادفیای وجود ندارد و انسان اجبارا تکرار میکند. ما فکر میکنیم بعضی چیزها «هی اتفاق میافتند» یا «بدشانسی است»، اما هر سوژهای متناسب با شبکه زبانیاش ناخواسته، ندانسته و مداوم همان الگو را تکرار میکند؛ همان صرف و نحو شبکه دالها تعیین میکند چه چیزهایی تکرار شوند.
اگر تکرار فقط نتیجه ساختار دالها است، پس چرا بعضی تکرارها اینقدر بار عاطفی، اضطرابی و تروماتیک دارند؟
از نظر لکان چیزی بیشتر از صرفا یک ساختار نمادین وجود دارد و این «ساختار تکرار» است که اهمیت دارد؛ اینکه این تکرار دقیقا در گفتار، ناخودآگاه و رابطه سوژه با چیزی به نام «هسته» و «امر واقع» چگونه کار میکند. از این بابت، نحو یا همان نظم پنهان در گفتار، در سطح «پیشآگاه» قرار دارد، یعنی چیزی است که میتوانیم تا حدی به آن دسترسی داشته باشیم اما نکته مهم این است که این نحو به «ذخیره ناخودآگاه» وصل است که بسیار عمیقتر است. وقتی یک نفر داستان زندگیاش را تعریف میکند، فکر میکند آزادانه آن را روایت میکند، ولی درواقع یک نیروی پنهان دارد نحوه گفتنش را تعیین میکند.
در مشاهدات بالینی میبینیم که بیمار درباره دهها موضوع مختلف حرف میزند اما همه این زنجیرهها انگار دور یک نقطه میچرخند که لکان ابتدا آن را «هسته» مینامد، اما میگوید «اینکه بگوییم این هسته به چیزی تروماتیک اشاره دارد، چیزی بیش از یک تقریب نیست.» و «این هسته را باید متعلق به امر واقع دانست.»
باید بین دو چیز فرق بگذاریم، یکی «مقاومت سوژه» که ناخودآگاه است و دیگری «مقاومت خود گفتمان». مشکل فقط این نیست که «ایگوی فرد» چیزی را پس میزند بلکه خود زبان و گفتار هم طوری سازمان یافته که اجازه نمیدهد بعضی چیزها بهراحتی بیان شوند. به همین دلیل او حتی به وجود یک «ایگوی ثابت» هم تردید دارد به این معنا که ایگو آنقدر که فکر میکنیم مرکز و کنترلکننده نیست.
امر واقع اما چیزی است که بیرون از زبان است، یا دقیقتر چیزی است که کامل در زبان جای نمیگیرد و این هسته که همه زندگی سوژه حول آن میچرخد و اجبار به تکرارش را تعیین میکند، متعلق به همان امر واقع است زیرا ادراک ما در نهایت به آن تکیه دارد.
فروید میگفت ما یک «حس واقعیت» داریم که به ما میگوید چیزی واقعی است. لکان این را به «بیدار شدن» ربط میدهد یعنی انگار لحظهای که با امر واقع تماس پیدا میکنیم، مثل بیدار شدن از خواب است که کامل و روشن نیست بلکه بیشتر یک گسست یا شکاف است و دوباره ارجاع میدهد به مثال معروف فروید از رویای پدری که میشنود پسرش میگوید «پدر، نمیبینی دارم میسوزم؟»
چه چیزی باعث میشود درست در موقعیتهای اضطرابآور از خواب بیدار شویم؟ آیا یک واقعیت بیرونی مثل صدا یا نور ما را بیدار میکند یا چیز دیگری در کار است؟ لکان میگوید شاید آنچه ما را بیدار میکند، همان نقطه اضطراب درون رویا است یعنی جایی که سوژه به چیزی عمیقتر و دردناکتر برمیخورد. رویا چیزی را تکرار میکند اما این تکرار ما را به یک حقیقت ناخوشایند نزدیک میکند نه اینکه صرفا بازنمایی ساده یک اتفاق باشد.
مثلا در این رویا آنچه پدر را بیدار میکند، دود آتش یا آن جمله «پدر، نمیبینی دارم میسوزم؟» نیست بلکه یک مواجهه عاطفی و تکاندهنده در کار است. آن چیزی که واقعا پدر را بیدار میکند، برخورد با یک حقیقت غیر قابل تحمل است مثل احساس گناه، مسئولیت، یا رابطه عمیق پدر با پسر که حالا مرگ آن را قطع کرده است. چیزی که نزدیک به «امر واقع» است و ناگهان به شکل یک ضربه ظاهر میشود.
این رویا درواقع نقطه برخورد خواب «اتوماتون» یا همان تکرار ساختاری دالها و «توشه» یعنی مواجهه ناگهانی با امر واقع است.
نکته ظریفتر این است که لکان مانند فروید میگوید پدر برای ادامه خوابیدن، رویا میبیند زیرا به شکل نوعی محافظ عمل میکند اما وقتی آن حقیقت دردناک خیلی نزدیک میشود، دیگر خواب نمیتواند آن را نگه دارد و پدر بیدار میشود. بیدار شدن فرار از واقعیت بیرونی نیست که مثلا با مرگ فرزند مواجه شده و برعکس فرار از یک واقعیت عمیقتر است که در خود خواب ظاهر شده است.
ما معمولا اشتباه میکنیم و فکر میکنیم واقعیت همان چیزی است که بیرون اتفاق میافتد درحالیکه مساله اصلی یک جور «برخورد» است نه صرفا یک رخداد.
مساله «شانس و بخت» که ما به آن ارجاع میدهیم چیست؟
برخی رویدادها طبق نظم معمول جهان اتفاق میافتند، مثلا دانهای کاشته میشود و گیاهی رشد میکند. اما برخی دیگر ظاهرا تصادفی هستند، مثلا فردی ممکن است ناگهان دوستی را ببیند که اصلا قصد ملاقاتش را نداشته است. ارسطو این برخورد را توشه یا بخت مینامد. اما نکته مهم این است که برای ارسطو، توشه فقط در مورد موجودی معنا دارد که هدف، میل یا قصدی داشته باشد و بتواند انتخاب کند. به همین دلیل سنگ یا درخت خوششانس یا بدشانس نمیشوند.
اما از نظر لکان مساله فقط جهان بیرونی نیست بلکه نحوه ورود آن جهان به روان سوژه، مهم و تعیین کننده است و این رابطه عجیب بین «حادثه تکرارشونده» و «معنای پنهان» به ما کمک میکند بفهمیم چرا در روانکاوی چیزی به نام «انتقال» اینقدر مهم است. زیرا در انتقال یعنی رابطه آنالیزان با روانکاو، الگوهای گذشته رابطه، تکرار میشود و آن چیزی که تکرار میشود، ریشه در همان برخورد عمیق با امر واقع دارد، نه صرفا در موقعیت فعلی.
از این رو تاکید میکند که برای فهم اجبار به تکرار آنالیزان، باید آن را در یک «شکاف» ببینیم. این شکاف همان فاصله بین سوژه و آن لحظه مواجهه (توشه) است. زیرا سوژه هرگز کاملا با آنچه اتفاق افتاده یکی نمیشود و همیشه یک فاصله و یک ناهماهنگی وجود دارد.
تکرار، امر واقع و رانه!
رابطه بین حادثه و معنا یک رابطه ساده و سرراست نیست. ما معمولا فکر میکنیم یک اتفاق میافتد و بعد به آن معنا میدهیم اما لکان میگوید برعکس، آن چیزی که در تکرار مهم است این است که یک معنای پنهان خودش را از طریق یک حادثه نشان میدهد. یعنی حادثه فقط یک پوشش یا سطح است و چیزی که واقعا عمل میکند، همان معنای پنهانی است که بهطور کامل هم قابل بیان نیست اما اثرش را به عنوان امر واقع میگذارد.
انتقال هم یک صحنه زنده است که در آن، تکرار خودش را نشان میدهد زیرا ما چیزی را تکرار میکنیم چون هیچ وقت نتوانستهایم آن را کامل تجربه یا درک کنیم. تکرار درواقع دور زدن همین نقطه ناتمام است. اما لکان این فرایند را به «رانه» (drive) ربط میدهد.
رانه یا کشاننده یک میل ساده نیست که به سمت یک هدف برود و تمام شود. رانه بیشتر شبیه یک حرکت دورانی است که مدام به دور یک نقطه؛ همان امر واقع یا هسته دستنیافتنی میچرخد. بنابراین آنچه در تکرار بازمیگردد، خود آن رویداد اولیه نیست بلکه همین چرخیدن دور آن نقطه حلنشده است.
برای آنکه رانه را بفهمیم ابتدا باید آن را از «میل» و «نیاز» جدا کنیم. نیاز پایانپذیر است تا زمان بعدی که دوباره احساس شود، مثل گرسنگی و نیازهای دیگر. میل کمی پیچیدهتر است، برانگیزاننده است اما ممکن است تغییر کند یا به چیز دیگری منتقل شود. اما رانه که کشاننده است، هرگز به سمت «تمام شدن» نمیرود.
رانه یک حرکت دورانی است یعنی به جای اینکه مستقیم به یک هدف برسد و تمام شود، مدام دور یک نقطه، همان «امر واقع»، که نمیتوانیم کامل به آن دست پیدا کنیم یا بیانش کنیم، میچرخد. به عبارتی هدف رانه بیشتر از اینکه رسیدن باشد، چرخیدن دور یک چیز دست نیافتنی است.
مثال خیلی ساده آن کسی است که مدام ناخنهایش را میجود. این کار نه گرسنگی را رفع میکند، نه به هدف خاصی میرسد و حتی ممکن است دردناک باشد اما باز هم تکرار میشود. این یک رانه است؛ یک حرکت تکراری که به جای رسیدن به یک هدف مشخص، در همان چرخیدن و تکرار کردن، ژوییسانس و رضایت خاصی دارد.
برای کسی که مدام وارد رابطههایی میشود که در نهایت به همان شکل قبلی شکست میخورند نیز یک رانه کار میکند و فرد ناخواسته حول یک الگوی تکراری میچرخد اما نکته مهم این است که او نمیچرخد که نهایتا روزی به خوشبختی برسد بلکه آن هسته حلنشده، مانند یک تجربه قدیمی یا یک خلاء درونی، او را به این چرخش میکشاند حتی اگر دردناک، آزاردهنده یا مخرب باشد.
رانه مثل این است که دور یک چاه عمیق و تاریک راه بروی، هرگز داخلش نمیافتی یا به انتهای آن نمیرسی که بدانی ته آن چیست اما مدام دورش میچرخی. این همان اصل فرویدی «ورای اصل لذت» است. انسان فقط به دنبال «لذت» نیست بلکه گاهی به سمت چیزی میرود که فراتر از لذت است و همزمان کشش و رنج دارد.
منشاء رانه کجاست؟
در مکتب روانکاوی به هر آنچه مربوط به رابطه والدین باشد، به هر میزان درکی که ممکن است کودک از آن داشته باشد، صرفا از این لحاظ که به کودک میفهماند رابطه، دوتایی و تنها بین او و مادر نیست بلکه سهتایی است و میل مادر به فردی دیگر معطوف است، «صحنه آغازین» گفته میشود.
لکان میپرسد «چرا آن چیزی که صحنه آغازین نامیده میشود همیشه حالتی از اختلال دارد؟ چرا یا خیلی زود است یا خیلی دیر؟» و اینجا ایده فرویدی «پسواپسسازی» (Nachträglichkeit) یا همان عمل معوق را به کار میبرد. یعنی یک تجربه ممکن است در لحظه وقوعش اصلا معنای خاصی نداشته باشد، اما بعدها وقتی سوژه توانایی فهم پیدا میکند، همان تجربه به شکل تروماتیک معنا میگیرد. پس تروما لزوما در لحظه وقوع ساخته نمیشود بلکه گاهی در یک فاصله زمانی و از طریق بازگشت به وجود میآید.
بنابراین سوژه همواره با یک «ناهمزمانی» روبهرو است زیرا زمان تجربه و فهمش روی هم نمیافتند. همین ناهمزمانی است که باعث میشود چیزی حل نشده باقی بماند. و دقیقا همین بخش حل نشده است که بعدها در قالب تکرار برمیگردد. یعنی تکرار درواقع تلاش برای پر کردن یا دور زدن همین شکاف زمانی و معنایی است.
بنابراین وقتی از امر واقع در قالب تروما صحبت میکنیم، الزاما یک اتفاق وحشتناک بیرونی نیست. چیزی تروماتیک میشود که به سوژه تحمیل شده و نتوانسته آن را در لحظه مناسب در شبکه معنا و زبان جای بدهد. پس تروما بیشتر ناتوانی در نمادینکردن است تا خود حادثه. به همین دلیل است که یک تجربه میتواند برای یک نفر کاملا عادی باشد و برای دیگری تبدیل به هسته تکرار شود.
صحنه آغازین در تجربههای اولیه!
در سمینار یازدهم لکان اشاره میکند که در گذشته فکر میکردند مثلا در نوروز وسواسی، تروما به خاطر «زیادی لذت» است و چیزی بیش از حد تحریککننده بوده و در هیستری برعکس، «کمبود لذت» نقش دارد. اما او این اندیشه را زیر سؤال میبرد؛ اگر واقعا مساله تا این حد لیبیدویی است، چرا این تجربهها فورا سوژه را برنمیانگیزانند؟ چرا اینقدر پیچیده و غیرمستقیم عمل میکنند؟ و به این نتیجه میرسد که مساله مربوط به توشه است. یعنی لحظهای که سوژه با چیزی برخورد میکند اما نمیتواند آن را هضم یا درک کند.
صحنه آغازین در تجربههای اولیه کودک تروماتیک است اما نه به این دلیل که صرفا یک مواجهه جنسی یا مرتبط با لذت بوده بلکه به این دلیل که یک «واقعیت خام» وجود دارد که سوژه نمیتواند آن را درک یا نمادین کند. برای همین مثال «گرگ مرد»، بیمار معروف فروید را میآورد. آنجا چیزی که تکاندهنده است، خود محتوا نیست بلکه حالت عجیب ظاهر شدن و ناپدید شدن یک تصویر است که ثبات ندارد و ذهن نمیتواند آن را جا بدهد.
گرگ مرد در کودکی رویایی میبیند که چند گرگ سفید روی درخت نشستهاند و به او خیره شدهاند. این تصویر برایش وحشتناک میشود و بعدها دچار وسواس و فوبیا میشود. فرضیه فروید این بود که کودک در حدود هجده ماهگی یا کمی بیشتر، با وضعیتی از رابطه جنسی والدین مواجه شده اما در آن سن هنوز معنای آن را نفهمیده است. بعدا در حدود چهارسالگی، این صحنه بهصورت پسینی، معنای تازه پیدا کرده و در قالب رویای گرگها بازگشته است.
البته برای لکان مهم نیست که آن صحنه واقعا رخ داده یا نه، آنچه مورد توجه او قرار گرفت «نگاه گرگها» بود.
نگاه خیره، همان Gaze، همان ابژه پتی آ!
جهان، ما را مینگرد!
توضیح تصویر: ژک لکان همراه با مادرش Émilie Baudry در پاریس، ۱۹۰۱






