بدن، رانه و ناممکنی رابطه جنسی
نویسنده: دکتر نادیا صبوری
موضوع روانکاوی از ابتدای بنیادش، فقط فهمیدن معنای نشانهها نبوده است. پرسش بنیادیتر این بوده که چرا یک نشانه به وجود میآید و چرا یک تجربه در سرنوشت یک نفر تعیینکننده میشود و همان تجربه برای فردی دیگری تقریبا بیاثر میماند. چرا یک خاطره سالها بعد میتواند ناگهان قدرت پیدا کن، و چرا چیزی که از نظر ناظر بیرونی بسیار بیاهمیت به نظر میرسد میتواند در زندگی جنسی یا روانی یک فرد اثری بسیار بزرگ بر جا بگذارد؟
ژک آلن میلر بر این باور است که اگر به این پرسش بیتوجه باشیم، بخش مهمی از کشف فروید را از دست میدهیم.
میلر سیستم اولیه فروید را ساده میکند و میگوید تقریبا سه لحظه داریم. نخست یک تجربه جنسی وجود دارد که چیزی را در فرد تثبیت میکند. بعد در زمانی دیگر، خاطره یا اثر آن تجربه دوباره بیدار میشود و واپسرانی اتفاق میافتد. سپس سمپتوم به صورت بازگشت آنچه واپس رانده شده ظاهر میشود.
پس ما یک خط ساده نداریم که در آن یک حادثه، به صورت مستقیم یک سمپتوم تولید کند. میان حادثه و سمپتوم یک مرحله دیگر وجود دارد. چیزی در تجربه اول باقی میماند، بعد در زمانی دیگر فعال میشود، دفاعی را برمیانگیزد و از دل آن دفاع نشانه یا سمپتوم ساخته میشود.
میلر در این مسیر به دو واژه بسیار مهم میرسد، تثبیت و واپسرانی. تثبیت یعنی چیزی از تجربه جنسی در فرد گیر میکند، میماند، رها نمیشود و بعدا میتواند در شکلهای مختلف بازگردد.
اما واپسرانی چیز دیگری است. واپسرانی را ما از راه حرف زدن و تفسیر میشناسیم. چیزی گفته میشود، معنای دیگری از آن بیرون میآید، تناقضی آشکار میشود، چیزی که فرد نمیدانسته که میدانسته، خودش را در سخن نشان میدهد.
بنابراین تثبیت برای فروید ابتدا بیشتر به سکسوالیته و بدن و تحول جنسی مربوط است درحالیکه واپسرانی بیشتر به معنا، حقیقت پنهان و تفسیر مربوط میشود. میلر میگوید این دو از یک جنس نیستند و همین ناهمگونی است که برای فروید و بعد برای لکان دردسر تئوریک ایجاد میکند.
مثلا فرض کنیم کودکی در یک موقعیت خاص چیزی جنسی دیده است. در یک نگاه ساده میتوان گفت همان دیدن باعث مشکل بعدی شده است. اما فروید به تدریج متوجه میشود که مساله به این سادگی نیست. هزاران کودک ممکن است چیزی مشابه ببینند و برای همه یک پیامد یکسان نداشته باشد. پس خود حادثه به تنهایی، علت کافی نیست.
باید ببینیم چه چیزی از آن مواجهه، تجربهای را در فرد تثبیت کرده است، بعد چگونه دوباره فعال شده است و فرد در برابر آن چه دفاعی ساخته است. همین جا است که مفهوم علت در روانکاوی، از علت در علوم طبیعی و زیستی جدا میشود.
اگر یک جسم را از ارتفاع مشخصی رها کنیم میتوانیم تقریبا انتظار یک پیامد قابل پیشبینی داشته باشیم. اما در زندگی روانی نمیشه گفت هر کودکی که فلان موضوع را دیده باشد حتما فلان علامت را خواهد داشت. علت در روانکاوی چیزی نیست که فقط از بیرون روی فرد وارد شده باشد. نحوه درگیر شدن هر سوژه هم بخشی از علت است.
دو نفر ممکن است به طور مجزا، تجربه تقریبا یکسانی داشته باشند، اما برای یکی صمیمیت تجربه شود و برای دیگری تجاوز به حریمش.
لکان اولیه تلاش میکند این فاصله میان تثبیت و واپسرانی را کمتر کند. به جای این که تثبیت را مانند فروید اولیه به رشد جنسی و تحول طبیعی فرد پیوند بزند، آن را از درون تاریخ سوژه و معنایی که تجربه برای او داشته است میفهمد.
در این مرحله از مکتب لکان، تروما هم به همین شکل فهمیده میشود. چیزی به عنوان تروما تجربه میشود که در تاریخ سوژه معنایی خاص پیدا کرده است. میلر میگوید در لکان اولیه تثبیت به یک داغ تاریخی تبدیل میشود یعنی به چیزی مانند یک رد، زخم یا اثری در تاریخ فرد که معنایی تعیینکننده داشته است.
اما در لکان اولیه، اگر بگوییم تقریبا هر تجربه مهم از همان ابتدا برای سوژه دارای معنا است و اگر بگوییم آنچه واپسرانده میشود هم یک معنا دارد، آن وقت تثبیت و واپسرانی بیش از حد شبیه هم میشوند. هر دو به مساله معنا تبدیل میشوند.
در نتیجه یک پرسش مهم بیپاسخ میماند؛ چرا اصلا باید آن معنا واپسرانده شود؟! چه چیزی باعث دفاع میشود و یا چرا شرمآور شده است. چرا این معنا تحملناپذیر شده است. میلر میگوید درست در همین نقطه است که فروید از لکان اولیه جلوتر بوده است. چون فروید چیزی را مطرح کرده بود که فقط از جنس معنا نبود. او از یک «مازاد سکسوالیته» حرف زده بود.
مازاد سکسوالیته چیست؟ در برخورد سوژه با سکسوالیته چیزی پدید میآید که از ظرفیت او برای جا دادن، فهمیدن و یکپارچه کردن آن بیشتر است. یک مازادی هست که در روان سوژه جذب و هضم نمیشود. بدن چیزی را تجربه میکند، تحریک میشود، لذت یا ناراحتی یا هر دو را تجربه میکند، اما آنچه رخ داده کاملا در معنا جا نمیشود. چیزی باقی میماند. همین باقیمانده است که میلر آن را پلی میان فروید و لکان بعدی میبیند.
مثلا کودکی ممکن است نوازش شدن را دوست داشته باشد. اینجا مشکل این نیست که کودک نمیداند این نوازش چه معنایی دارد. ممکن است از آن لذت ببرد اما همین لذت برایش گیجکننده است. اینجا چیزی وجود دارد که فقط با جمله من این کار را دوست داشتم توضیح داده نمیشود. حتی ممکن است بعدها از این که لذت برده شرم داشته باشد یا از آن دفاع کند یا آن را انکار کند. پس دفاع فقط علیه یک معنا نیست. دفاع علیه چیزی از لذت بدنی هم هست که برای سوژه زیادی بوده است.
درست در این نقطه است که از نظر میلر، فروید جلوتر از لکان اولیه قرار دارد. چون فروید علت واپسرانی را در چیزی میبیند که از جنس یک «اضافه جنسی» است و دفاع را برمیانگیزد. اما بعدها همین چیزی که در فروید به صورت مازاد سکسوالیته دیده میشود، در لکان به سمت ابژه a و مازاد ژوییسانس مفهوم پیدا میکند.
بنابراین سوژه لکانی را میتوان از دل همین منطق فرویدی فهمید. یک «چیزی» از ژوییسانس وجود دارد که با نظم معنا هماهنگ نمیشود. سوژه در برابر آن «چیز» موضع میگیرد، نه میگوید، فاصله میگیرد، واپس میزند، انکار میکند، جابهجا میکند و از همین راه شکل خاصی پیدا میکند.
این موضوع وجه تمایز لکان اولیه که محورش معنا و بازشناسی است از لکان متاخر است که محورش ژوییسانس، رخداد بدن و دفاع است.
گزاره «رابطه جنسی وجود ندارد» درواقع فرمول کلی تروما است. چون بر اساس این گزاره، میان سوژه و سکسوالیته یک رابطه طبیعی و از پیش تنظیم شده وجود ندارد. انسان مانند دستگاهی نیست که از ابتدا بداند بدن دیگری چیست، از بدن خودش چه میخواهد، دیگری از او چه میخواهد، چگونه باید از لذت خودش استفاده کند، چگونه باید لذت دیگری را بفهمد و چگونه دو ژوییسانس باید با هم هماهنگ شوند. چنین دستور طبیعی از پیش نوشته شدهای وجود ندارد. به همین دلیل ورود به سکسوالیته همیشه همراه با یک جور ناهماهنگی است.
میلر میگوید هر برخورد با سکسوالیته یک بد برخورد است، مواجهه با سکسوالیته هیچ وقت در زمان درست، کاملا متناسب، هماهنگ و بیشکاف اتفاق نمیافتد. منظور این نیست که هر تجربه جنسیای ناخوشایند است. تجربه جنسی حتی ممکن است بسیار لذتبخش باشد. برخورد بد یعنی برخوردی که نمیتواند یک نسبت کامل و هماهنگ بسازد. حتی یک تجربه بسیار لذتبخش میتواند مشکلساز شود.
مثلا اگر نخستین تجربه عاشقانه یا جنسی کسی چنان عمیق و لذتبخش باشد که بعدها همه تجربههای دیگر در مقایسه با آن کمرنگ شوند، همان تجربه لذتبخش هم میتواند به یک نقطه تثبیت تبدیل شود. پس تروماتیک بودن در اینجا مساوی دردناک بودن نیست. تروماتیک یعنی چیزی در برخورد وجود دارد که نمیتواند به طور کامل در نظم روانی فرد جا بگیرد و برای همیشه یک ناهماهنگی باقی میگذارد.
لکان اولیه میپرسد چه حادثه بد، سخت یا سهمگینی در گذشته رخ داده است. لکان متاخر که میلر به آن اشاره میکند میگوید پیش از هر حادثه خاص، خود سکسوالیته برای موجود سخنگو دارای یک شکاف بنیادی و ساختاری است.
لکان این موضوع را با بازی میان واژه تروما و سوراخ بیان میکند. یعنی تروما فقط زخمی نیست که یک روز کسی برای ما ایجاد کرده باشد. بلکه یک سوراخ، یک حفره در ساختار وجود دارد. هیچ دانشی وجود ندارد که به سوژه بگوید چگونه باید رابطه جنسی را کامل کند و هر کسی ناچار است راه خودش را بسازد.
در نتیجه آن تجربههای خاص کودکی هنوز مهم هستند، اما جایگاهشان تغییر میکند. آنها دیگر علت کامل مشکل نیستند. آنها محلهایی هستند که باعث میشوند این ناهماهنگی ساختاری در آنها به وجود بیاید که برای هر فرد هم شکل خاصی پیدا میکند.
میلر مثال میزند که برای یکی خوابیدن در تخت پدر تعیینکننده شده است، برای دیگری خوابیدن در تخت مادر، برای یکی دیدن برهنگی والدین، برای دیگری هرگز ندیدن رابطه جنسی والدین، برای یکی نوازش شدن و برای دیگری هرگز نوازش نشدن. اگر علت را فقط در خود تجربه جستوجو کنیم، این مثالها متناقض میشوند.
چطور ممکن است هم نوازش شدن علت تروما باشد و هم نوازش نشدن؟ پاسخ این است که خود این رویدادها علت مستقیم و مکانیکی نیستند. هر کدام میتوانند در جایی قرار بگیرند که سوژه دارد شکاف خودش با سکسوالیته و دیگری را سازمان میدهد.
این نکته برای کار بالینی خیلی مهم است. اگر بیماری بگوید مادرم مرا زیاد بغل میکرد، روانکاوی نمیگوید پس علت مشکل تو زیاد بغل شدن بوده است. اگر دیگری بگوید مادرم هرگز مرا بغل نمیکرد، باز هم قرار نیست بگوییم پس علت تو کمبود در آغوش گرفته شدن و محبت بوده است.
پرسش تحلیلی این است که این بغل شدن یا نشدن در اقتصاد میل و ژوییسانس خاص این سوژه چه جایگاهی پیدا کرده است. چه چیزی در آن تثبیت شده است. سوژه از چه چیزی دفاع کرده و چه فانتزیای ساخته است. چه چیزی درباره خواست دیگری از آن استخراج کرده است. چه چیزی از بدن خودش را در آن تجربه کرده است. به همین دلیل علت در روانکاوی همیشه یک علت همراه با درگیری خود سوژه است.
اینجا است که اگر هیچ نسبت طبیعی از پیش نوشته شدهای میان دو جنس یا دو ژوییسانس وجود ندارد، جامعه مجبور میشود جای این نبود را با قانون، رسوم، هنجارها و الگوها پر کند. جامعه میگوید زن باید اینگونه باشد، مرد باید آنگونه باشد، ازدواج باید چنین باشد، عشق باید چنان باشد، وفاداری چنین است، رابطه درست چنین است. اینها اختراعهای اجتماعی برای پوشاندن شکافی هستند که در خود طبیعت نوشته نشده است.
اما مساله این است که هیچکس هم کاملا در نسخه اجتماعی جا نمیگیرد. هر فرد در درون این نسخه اجتماعی یک راه شخصی برای عشق، میل و ژوییسانس میسازد. به همین دلیل رابطه هر سوژه با سکسوالیته تا حدی یک اختراع شخصی است.
پس در لکان اولیه، چون همه چیز بسیار به معنا وابسته است، حتی میل نیز در درجه اول میل به بازشناسی میشود. یعنی من از دیگری میخواهم که مرا به رسمیت بشناسد، میل مرا بشناسد، حقیقت مرا تایید کند و آن معنایی را که در من مانده است به رسمیت بشناسد.
در تحلیل هم روانکاو در جایگاه دیگری قرار میگیرد که قرار است معنای واپسرانده را به رسمیت بشناسد. در این مدل، اگر معنای واپسرانده شناخته شود، میتوان انتظار داشت واپسرانی برداشته شود و بیمار درمان شود.
میلر میگوید این مدل خیلی یکدست است، اما یک چیز مهم در آن کم است: ژوییسانس. یعنی هنوز نمیتوانیم خوب توضیح دهیم چرا بعضی چیزها فقط معنای پنهان نیستند، بلکه فرد به شکل عجیبی به آنها چسبیده است، حتی وقتی معنایشان را میداند.
فرد میفهمد و باز هم تکرار میکند. چون در تکرار فقط مساله این نیست که یک معنای پنهان وجود دارد. در تکرار یک رضایت عجیب هم وجود دارد. چیزی از ژوییسانس در همان شکایت و رنج و تکرار گیر کرده است. این همان چیزی است که لکان اولیه هنوز به خوبی در دستگاه تئوری خود جا نداده بود و میلر میگوید فروید با مفهوم مازاد سکسوالیته پیشاپیش رد آن را دیده بود.
میلر یک ایراد دیگر هم به لکان اولیه میگیرد. اگر هر تجربه از همان ابتدا با معنا تجربه شود، چگونه میتوانیم چیزی را بفهمیم که فروید خیلی زود کشف کرده بود، یعنی این که گاهی کودک چیزی را میشنود یا تجربه میکند اما معنای جنسی آن را سالها بعد میفهمد.
ممکن است فرد در کودکی جملهای شنیده باشد که در آن زمان معنای خاصی برایش ندارد، اما پس از بلوغ ناگهان آن جمله معنای دیگری پیدا کند. در اینجا معنا از ابتدا در تجربه حاضر نبوده است. بعدا ساخته شده است. این همان منطق پسنگر است.
مثلا کودکی ممکن است در شش سالگی جملهای درباره خیانت پدر بشنود. آن زمان شاید فقط بفهمد که مادر ناراحت است. ده سال بعد، وقتی خودش وارد رابطه عاشقانه میشود، همان جمله ناگهان وزن جنسی و عاطفی دیگری پیدا میکند. حالا چیزی که در شش سالگی شنیده شده بود، در آینده معنای تازه میگیرد. پس دال میتواند پیش از معنایش وجود داشته باشد. این موضوع برای میلر بسیار مهم است، چون راه را از لکان معنا، به لکان دال باز میکند.
از اینجا به بعد لکان تغییر بزرگی میکند. دیگر نمیگوید نخست یک معنا وجود دارد و بعد دالی آن را بیان میکند. میگوید دالها در رابطه با یکدیگر اثر معنا تولید میکنند. یعنی ممکن است چیزی ابتدا فقط شنیده شده باشد و فقط یک واژه، یک جمله، یک نام، یک لحن یا یک عبارت باشد. اما بعدها با قرار گرفتن در کنار دالهای دیگر معنایی پیدا کند. در اینجا علت از معنا به دال منتقل میشود که میلر آن را «علیت دال» مینامد.
در نتیجه مفهوم تروما نیز دوباره عوض میشود. تروما یک حادثه تاریخی نیست که معنای مشخصی داشته باشد. میتواند یک دال معماگونه باشد. یعنی چیزی که در زندگی فرد آمده، اثری گذاشته، اما سوژه هنوز نمیداند دقیقا چیست.
گاهی در تحلیل میبینیم یک جمله ساده از مادر یا پدر، دهها سال در ذهن فرد مانده است. مثلا پدر یک بار گفته است تو زیادی حساسی. این جمله ممکن است سالها بعد در عشق، کار، شرم، رابطه با بدن و حتی انتخاب شریک زندگی وارد شود. نکته این نیست که پدر در آن لحظه دقیقا چه منظوری داشته است. دال «زیادی حساسی» در زندگی سوژه راه افتاده است و در ترکیب با دالهای دیگر اثرهای مختلف ساخته است. از این رو تحلیل دنبال کشف معنای اصلی آن جمله نیست. دنبال حرکت خود دال در زندگی سوژه است.
بدنها نمیتوانند یکی شوند!
لکان در سمینار یازدهم میگوید در ناخودآگاه چیزی جز رانههای جزئی پیدا نمیکنیم. یعنی چیزی به نام یک رانه جنسی کامل که از ابتدا بداند باید به کجا برود، چه ابژهای را انتخاب کند و چگونه با جنس دیگر رابطه کامل تشکیل دهد، وجود ندارد. ما با رانه دیدن، دهانی، مقعدی و دیگر اشکال جزئی رانه مواجهیم؛ یعنی با اجزایی که هرکدام مدار خودشان را طی میکنند.
البته میان برداشت فرویدی از رشد جنسی و بازخوانی لکانی تفاوت وجود دارد. در مقاله سه رساله درباره نظریه جنسی فروید، ابتدا رانههای جزئی پراکندهاند اما در مسیر رشد، قرار است نهایتا تحت تقدم اندام تناسلی سازمان پیدا کنند.
یعنی گویی پراکندگی اولیه سرانجام به یک وحدت میرسد، رانههای جزئی زیر سازمان تناسلی جمع میشوند و این سازمان تناسلی نیز به تولید مثل متصل میشود. در انتهای این مسیر، انگار یک جهت کلی وجود دارد که بدن جنسی را به سوی بدن جنس دیگر و نهایتا بقای نوع هدایت میکند.
به تعبیر ژک آلن میلر، در این معنا برای فروید رابطه جنسی وجود دارد زیرا گویی نوعی برنامه وجود دارد که رانه را از جزئیت به وحدت جنسی هدایت میکند.
لکان دقیقا این نقطه را زیر سوال میبرد. در سمینار یازدهم، رانه برای او چیزی منظم و هماهنگ نیست که به طور طبیعی به یک هدف تناسلی نهایی برسد. او آن را به یک مونتاژ سوررئالیستی تشبیه میکند؛ یعنی چیزی که از اجزای ناهمگون کنار هم ساخته شده است. رانه یک دستگاه زیست شناختی منظم نیست که از ابتدا مقصدش معلوم باشد.
رانه از نقاطی از بدن آغاز میشود که ساختار لبه دارند. اما چیزی که اهمیت بیشتری دارد این است که برای ارضا شدن لازم نیست رانه به یک ابژه نهایی برسد. هدف رانه اصلا رسیدن به ابژه نیست؛ طی کردن مدار خودش است. یعنی رانه حرکت میکند، دور چیزی میگردد و بازمیگردد.
ابژه چیزی نیست که رانه سرانجام آن را به دست بیاورد و بگوید این همان چیزی بود که میخواستم و حالا دیگر ارضا کامل شد. به همین دلیل لکان در مرکز این مدار یک خلا قرار میدهد و ابژه کوچک a را در نسبت با همین خلا مطرح میکند. پس ساختار رانه از ابتدا حول یک فقدان سازمان یافته است نه حول ابژهای کامل که بتواند آن را برای همیشه ارضا کند.
فرض کنیم رانه دیداری مطرح است. این رانه برای ارضای خودش لازم نیست سوژه را به یک رابطه کامل با شخص دیگری برساند. همان دیدن، دیده شدن و طی شدن مدار نگاه میتواند محل ارضای رانه باشد. بنابراین ارضای رانه الزاما مساوی با رابطه با دیگری نیست.
این دقیقا همان چیزی است که در کیس موش مرد دیده بودیم. میل او به دیدن زنان برهنه خودش میتوانست مدار ژوییسانس ایجاد کند. برای اینکه این رانه ارضا شود لازم نیست یک زن و یک مرد در یک رابطه جنسی مکمل با یکدیگر قرار بگیرند. رانه مسیر خودش را طی میکند.
اصلا در سطح رانه دیگری وجود ندارد. ممکن است شخص دیگری کاملا در صحنه حضور داشته باشد؛ حتی بدن او موضوع نگاه یا لمس باشد. اما رانه از آن شخص به عنوان یک دیگری کامل، ژوییسانس نمیبرد. چیزی جزئی از او در مدار رانه قرار میگیرد. بنابراین دیگری به عنوان یک شخص کامل، مکمل و متناسب با سوژه، مقصد طبیعی رانه نیست.
فروید از سکوت رانه سخن میگوید و لکان رانه را نوع خاصی از تقاضا میداند که سوژه در آن محو شده است. بنابراین اگر رانه سخن بگوید سخنش بیشتر شبیه یک فرمان است تا گفتوگو. گویی این فرمان به ژوییسانس مربوط است. رانه چیزی را تکرار میکند و مدار خودش را برای رسیدن به ارضا طی میکند. به همین دلیل سخن رانه بیشتر به یک مونولوگ شبیه است که پاسخی از سوی دیگری نمیپذیرد.
پس «رابطه جنسی وجود ندارد» همبسته با اتواروتیسم رانه است. چون رانه برای ارضا شدن، به دیگری به عنوان شریک مکمل نیاز ندارد. خودش مدارش را طی میکند و از همان مدار ارضا میشود. بنابراین هیچ چیز در خود ساختمان رانه تضمین نمیکند که رانههای سوژه او را به سوی بدن دیگری هدایت کنند و میان بدن او و بدن دیگری یک نسبت مکمل ایجاد کنند.
مساله عشق چیست؟
اگر رانه خودش رابطه با دیگری را ایجاد نمیکند پس رابطه با دیگری چگونه ممکن میشود؟ از همین جا این فرض مطرح میشود که عشق میتواند در جایگاه جبران برای رابطه جنسیای که نوشته نشده است، قرار گیرد. بنابراین عشق مساله ثانویه است؛ مساله اولیه این است که در سطح رانه چیزی وجود ندارد که دو جنس را به طور طبیعی به هم وصل کند.
وازکتومی و روشهای مختلف پیشگیری از باروری داوطلبانه، نمونهای است در رابطه با مجزا بودن مساله جنسیت، ژوییسانس و تولید مثل. اگر الگوی کلاسیک این بود که رشد جنسی سرانجام به سازمان تناسلی و تولید مثل میرسد، امروز افرادی میتوانند فعالانه قابلیت تولید مثل خود را حذف کنند درحالیکه زندگی جنسیشان ادامه دارد.
دیگر نمیتوان به سادگی فرض کرد که هدف طبیعی جنسیت، تولیدمثل است. بنابراین دیگر آن وحدتی که قرار بود رانههای جزئی را زیر یک سازمان تناسلی در خدمت تولید مثل جمع کند، یک امر بدیهی نیست.
ژوییسانس بدن هم خودش یک کل یکپارچه نیست. همانطور که رانهها جزئیاند، ژوییسانس نیز به این معنا نیست که تمام بدن سوژه به صورت یک وحدت با تمام بدن دیگری وارد رابطه شود. بدن از حیث ژوییسانس تقسیم شده است.
لکان در همین زمینه پرسشی بسیار ساده اما تعیین کنندهای مطرح میکند: وقتی کسی با دیگری رابطه جنسی دارد، آیا واقعا از بدن دیگری ژوییسانس میبرد؟ پاسخ این است که سوژه اساسا از بدن خودش و از ابژهای که در دیگری جای میدهد یا در دیگری پیدا میکند، ژوییسانس میبرد.
ممکن است دو نفر با یکدیگر رابطه داشته باشند، اما نمیتوانند ژوییسانسی کاملا مشترک را تجربه کنند. هر بدن از بدن خودش ژوییسانس میبرد.
حتی ژوییسانس فالیک نیز رابطه با دیگری را تضمین نمیکند. وجود آلت جنسی، فالوس یا ژوییسانس جنسی به خودی خود رابطه با دیگری را نمیسازد. بنابراین مساله این نیست که دو بدن اندامهای متناسبی دارند و پس یک رابطه طبیعی میان آنها برقرار میشود. ساختار ژوییسانس چنین تطابقی را تضمین نمیکند.
در رابطه میان دو جنس هیچ دانش از پیش نوشته شدهای در ناخودآگاه وجود ندارد که به موجود سخنگو بگوید چگونه باید مکمل یکدیگر باشند. همانطور که در سطح رانه فقط رانههای جزئی پیدا کردیم و نه یک رانه جنسی کلی، در اینجا هم دانشی پیدا نمیکنیم که نسبت میان دو جنس را به صورت یک فرمول طبیعی تضمین کند. پس ما با یک شکاف جنسی مواجه هستیم.
اگر دسترسی به دیگری از طریق یک برنامه کلی ممکن نیست و فقط از راه رانههای جزئی انجام میشود، همیشه چیزی از دیگری بیرون میماند. سوژه به تمام دیگری دسترسی ندارد؛ از مسیر ابژههای جزئی و مدارهای ژوییسانس خودش به او نزدیک میشود. بنابراین رابطه با دیگری همیشه با یک شکاف همراه است.
فرمولی که وجود دارد این است که یک وجود دارد؛ رابطه جنسی وجود ندارد و بدنی وجود دارد که شخص آن را دارد و میتواند رهایش کند. همان ژوییسانسِ یک، وقتی هیچ رابطه از پیش نوشته شدهای وجود ندارد که ژوییسانس یک بدن را با بدن دیگر جفت کند، آنچه در وهله اول باقی میماند همین یک و بدنی است که هرکس دارد.
میتوان انواع مختلف مواجههها و سمپتومهایی را که در نتیجه رابطه ساخته میشوند را بررسی کرد. یعنی اگر نسبت با دیگری از قبل نوشته نشده باشد، هر سوژه ناچار است به شیوهای با این فقدان کنار بیاید و ممکن است در همین نقطه سمپتوم ظاهر شود. این دقیقا پلی است که ما میتوانیم از نقل قول «رابطه جنسی وجود ندارد» لکان به کلینیک بزنیم.
آیا تنهایی ژوییسانس، اتواروتیسم، رها شدن بدن، شیفتگی به تصویر بدن و جدایی جنسیت از تولید مثل به این معنا که رابطه جنسی وجود ندارد، پدیدهای متعلق به دوران معاصر است؟
به نظر میرسد عدم رابطه جنسی محصول قرن بیستم یا بیست ویکم نیست. قرار نیست تصور کنیم در گذشته رابطهای طبیعی و مکمل میان دو جنس وجود داشته و در جهان معاصر از بین رفته است. عدم رابطه جنسی مسالهای ساختاری است و آنچه لکان در اختیار ما قرار داده ابزاری برای خواندن این وضعیت است.
با این حال صورت بروز این عدم رابطه میتواند در دورانهای مختلف تغییر کند. البته تضعیف امر نمادین میتواند تنهایی ژوییسانسها را آشکارتر کند. بنابراین آنچه معاصر است خود عدم رابطه جنسی نیست، بلکه برخی از شیوههایی است که این عدم رابطه از خلال آنها ظاهر میشود.






