نویسنده: دکتر نادیا صبوری
کودک در آغاز، بدن خود را به صورت یک کل یکپارچه تجربه نمیکند. تجربه بدنی او پراکنده است و گرسنگی، فشار، تنش، درد، لذت، حرکت دست و پا، دهان، پوست و دیگر نواحی بدن، هرکدام میتوانند به صورت جداگانه تجربه شوند. اما اندکی بعد، آنچه آینه به کودک میدهد یک تصویر یکپارچه است. کودک ناگهان بیرون از خودش، در تصویر آینه، بدنی را میبیند که «یک» است.
امر مهم این است که وحدت بدن ابتدا از بیرون میآید. کودک پیش از آنکه خودش را از درون به عنوان یک بدن واحد تجربه کند، وحدت خود را در یک تصویر بیرونی میبیند. به همین دلیل لکان از ماهیت اساسا خیالی و نارسیسیستی تصویر بدن حرف میزند.
آنچه ظاهر میشود یک بدنی است که با آن همچون یک لبه رفتار میشود. درواقع ورای این تصویر یکپارچه، کامل و بسته در آینه، سطح دیگری از بدن وجود دارد. بدن سطحی است که بیرون و درون در آن به هم میرسند. پوست، دهان، مقعد، چشم، گوش و دیگر منافذ بدن دقیقا نقاطی و مرزهایی هستند که در آنها چیزی از بیرون وارد بدن میشود یا چیزی از بدن به بیرون میرود. در نتیجه بدن فقط «تصویر» نیست، بلکه مجموعهای از لبهها و سوراخها نیز هست که با مساله رانه به طرز عجیبی ارتباط دارند.
رانه نیز همواره جزئی است و هیچگاه به کل بدن به صورت یکپارچه تعلق ندارد؛ همان رانههای دهانی، مقعدی، نگاه و صدا. یعنی ژوییسانس در تمام بدن به شکل یکنواخت پخش نمیشود بلکه در برخی نواحی، برخی مرزها و برخی مدارها متمرکز میشود.
بدن به مثابه «لبه» ژوییسانس را جزئی و منکسر میکند. به عبارتی ژوییسانس خام و بیشکل در ساخت بدن به ژوییسانسهای جزئی تبدیل میشود. دهان دیگر یک دهان زیستشناختی نیست بلکه میتواند جای مکیدن، خوردن، گاز گرفتن، بوسیدن، حرف زدن و امتناع از خوردن و یا حتی حرف زدن بشود. چشم نیز با اینکه یک عضوی برای دیدن است، میتواند وارد مدار نگاه شود. مقعد نه تنها عضوی برای دفع است بلکه میتواند در رابطه با نگه داشتن، دادن، ندادن، کنترل کردن و از دست دادن وارد سازمان رانهای شود و همینطور صدا.
پس باید دو سطح را از هم جدا کنیم. در مرحله آینهای، بدن از طریق تصویر وحدت پیدا میکند. اما در سطح رانه، بدن دوباره به نواحی جزئی تقسیم میشود. این دو مسیر با هم تناقض ندارند. برعکس، بدن انسانی از همین دو حرکت ساخته میشود: یک تصویر کلی که میگوید «این بدن من است» و در درون، مجموعهای از نواحی و مدارهای رانهای که هرکدام ژوییسانس خاص خود را دارند، جای داده است.
از عملکرد آینه، ژوییسانسی پوشیده در یک تصویر یکپارچه و نارسیسیستی به دست میآید و تصویر بدن روی چیزی بسیار نامنظمتر و ناآرامتر پوشش میگذارد. تصویر آینه، به بدن شکلی زیبا، بسته و کامل میدهد اما آنچه زیر این تصویر قرار دارد، همان بدن رانهای است که اصلا منظم نیست و آرام و قرار ندارد.
شاید بتوان گفت تصویر بدن نوعی لباس برای ژوییسانس است که بدن را قابل تحملتر و قابل تشخیصتر میکند. سوژه میتواند بگوید «این منم» درحالیکه آنچه در بدنم رخ میدهد کاملا تحت اختیار این «من» نیست.
اما بدن فقط توسط تصویر سازمان نمییابد؛ زبان هم وارد بدن میشود. کودک فقط گرسنه نمیشود؛ مادر میپرسد «گرسنهای؟»، «شیر میخواهی؟»، «بس است دیگر؟». بدن از همان ابتدا در شبکه تقاضای دیگری قرار میگیرد. نیاز زیستی وارد زبان میشود و به تقاضا تبدیل میشود. این تغییر بسیار مهم است، زیرا از این لحظه دیگر هیچ ارضایی صرفا ارضای زیستی نیست. خوردن میتواند معنای دوست داشته شدن یا حتی درک نشدن پیدا کند. ندادن میتواند امتناع و نگاه، تقاضای دیده شدن باشد. حرف زدن میتواند تقاضای شنیده شدن باشد.
از این رو، ژوییسانس علاوه بر اینکه «لباس تصویر» میپوشد، «لباس دستور زبان» هم میپوشد. به عبارتی رانه در زبان ساخت پیدا میکند. دیگر سادیسم و مازوخیسم فقط رفتار نیستند بلکه جایگاه سوژه، دیگری و ابژه در آنها تغییر میکند. به همین دلیل لکان میگوید رانه یکی از پیچیدهترین شکلهای بسط دالمند است. رانه یک امر کاملا طبیعی و حیوانی نیست بلکه بدن انسان به واسطه زبان رانهای میشود.
از همین جا «فانتزی» و «سمپتوم» شکل میگیرند. سوژه ناخودآگاه کوشش میکند برای چیزی که در ژوییسانس خودش نمیفهمد یک صحنه، یک فانتزی بسازد زیرا رانه خودش تصویر روشنی ندارد. سوژه نمیتواند بهسادگی بگوید چرا دقیقا از چیزی لذت میبرد و چرا این وضعیت او را برمیانگیزد یا چرا نوع خاصی از ارتباط دائما تکرار میشود. فانتزی به این بخش ناشناخته یک صحنه میدهد. به همین دلیل فانتزی را میتوان بازنمایی چیزی دانست که در اصل کاملا قابل بازنمایی نیست.
سمپتوم نیز از طرف دیگر راهی است که سوژه با آن هم تعارضش را حل میکند و هم مقداری ژوییسانس به دست میآورد. سمپتوم همزمان شیوهای برای ارضا است. فرد ممکن است از سمپتوم شکایت کند اما چیزی از ژوییسانس او در همان سمپتوم تثبیت شده است. به همین دلیل حذف مستقیم سمپتوم همواره کار سادهای نیست.
تا اینجا فهمیدیم که بدن انسانی از چند لایه ساخته شده است: بدن زیستی، تصویر یکپارچه بدن، بدن رانهای، زبان و تقاضای دیگری، فانتزی و سمپتوم. همه اینها نوعی «سرهمبندی» است به این معنا که بدن انسانی از پیش آماده و طبیعی نیست بلکه باید از طریق همینها ساخته شود.
اکنون سوالی که مطرح میشود این است که سرمایهداری معاصر با فرایند این سرهمبندی چه میکند و سوژه امروز چگونه فانتزی و سمپتوم میسازد؟
ویژگی گفتمان سرمایهداری این است که دائما وعده میدهد چیزی وجود دارد که میتواند کمبود را پر کند. اگر ناراضی هستی، محصول دیگری هست. اگر بدن خود را دوست نداری، جراحی، رژیم، ورزش، مکمل، دارو، لباس، فیلتر، آرایش یا تکنولوژی دیگری هست. اگر تنها هستی، اپلیکیشن دیگری هست. اگر حوصلهات سر میرود، محتوای دیگری هست. اگر اضطراب داری، باز هم ابژهای عرضه میشود. منطق بنیادی این است: «چیزی کم داری؟ من ابژهای دارم که آن را پر میکند.»
سرمایهداری «دیگری» و به ویژه «فقدان در دیگری» را دور میزند. در منطق لکانی، دیگری کامل نیست. هیچ دیگریای وجود ندارد که پاسخ نهایی برای میل سوژه را داشته باشد. مادر نمیتواند همه چیز را بدهد، معشوق نمیتواند کاملا سوژه را تکمیل یا ارضا کند و زبان نمیتواند همه تجربه سوژه را بیان کند. همیشه فقدانی باقی میماند. اما گفتمان سرمایهداری وانمود میکند این فقدان قابل پر کردن است. میگوید اگر این ابژه کافی نبود، ابژه بعدی را امتحان کن.
اما همینجا پارادوکس ظاهر میشود. سرمایهداری برای ادامه حیات خودش اصولا نباید سوژه را کاملا ارضا کند. اگر ابژهای واقعا سوژه را برای همیشه راضی کند، دیگر چیزی نخواهد خرید. بنابراین سیستم باید وعده ارضا بدهد و همزمان نارضایتی را حفظ کند. به نوعی یک «جشن دائمی ژوییسانس» برگزار کند و سوژه را دائما ناراضی نگه دارد.
زیرا درواقع آنچه خواسته میشود هیچگاه فقط خود آن ابژه نیست. تقاضا همیشه چیزی بیش از نیاز را حمل میکند. کودک شیر میخواهد اما فقط شیر نمیخواهد؛ حضور دیگری، توجه، عشق و پاسخ او هم در کار است. به همین دلیل هیچ ابژهای نمیتواند تقاضا را کاملا ببندد.
کودک با تنشهایی روبهرو میشود که خودش توانایی تنظیم آنها را ندارد. گرسنگی، درد، سرما یا اضطراب برای نوزاد میتواند تجربهای کاملا فراگیر باشد. دیگری باید بیاید و کاری برای او انجام دهد. این نخستین رابطه با دیگری اثری عمیق باقی میگذارد. از آن پس، هر تقاضای شدید میتواند چیزی از همان وضعیت اولیه را دوباره زنده کند: «همین الان باید به من بدهی وگرنه تحملش را ندارم.» به همین دلیل است که بعضی تقاضاها کیفیتی اضطراری و حتی چیزی از جنس مرگ و زندگی پیدا میکنند.
این نکته برای فهم اعتیاد و بسیاری از رفتارهای جبری بسیار مهم است. سوژه همیشه صرفا «چیزی را دوست ندارد»؛ گاهی ابژه برای او به چیزی تبدیل میشود که احساس میکند بدون آن نمیتواند زنده بماند. این همان جایی است که تقاضا از خواستن ساده به ضرورت تبدیل میشود.
جالب است که امروزه حتی سلامت هم وارد همین منطق شده است. بدن دیگر فقط چیزی نیست که وقتی بیمار میشود نیاز به درمان داشته باشد. بدن تبدیل به پروژهای دائمی شده است. باید آن را بهتر، جوانتر، سالمتر، زیباتر، قویتر، آرامتر و در کل بهینه کرد. پزشک نیز ممکن است از جایگاه کسی که با رنج سوژه روبهرو میشود، خودبهخود به ارائه دهنده «محصول سلامت» تبدیل شود.
به راحتی قابل مشاهده است که یک تغییر بسیار مهم در نسبت با بدن رخ داده است. در گذشته، بدن اغلب محل گناه، افراط و میل بود و باید مهار و محدود میشد. امروز برعکس شده و بدن باید کارآمد و زیبا باشد و بتواند لذت ببرد و دائما بهتر نیز بشود. ظاهر فرمان عوض شده، اما فشار آن باقی مانده است. قبلا یک فرمانی بود که میگفت «لذت نبر» اما حالا فرمانی هست که میگوید «باید لذت ببری.»
این همان چیزی است که لکان در قالب سوپرایگوی مدرن با آن بازی میکند«Jouis!» ؛ «ژوییسانس داشته باش!» یا «لذت ببر!». مساله این است که وقتی لذت تبدیل به تکلیف میشود دیگر لذتبخش نیست. اگر «باید» خوشحال بود و بدن خوبی داشت، «باید» روابط عالی و تجربههای زیاد داشت، هر ناکامیای به یک شکست شخصی تبدیل میشود.
از همین روی «نفرت از بدن» سوی دیگر «پرستش بدن» است. هرچه بدن بیشتر تبدیل به چیزی شود که باید کامل، زیبا و کنترل شده باشد، امکان نفرت یا راضی نبودن از آن نیز بیشتر میشود. اگر بدن سوژه با تصویر ایدهآل هماهنگ نباشد، بدن تبدیل به یک دشمن میشود.
این موضوع مستقیما به مرحله آینهای برمیگردد. در آینه تصویر یکپارچه بدن برای سوژه جذاب است اما این تصویر همیشه ایدهآلتر از تجربه واقعی بدن است. کودک تصویری کامل میبیند درحالیکه بدنش درد دارد، بیمار میشود یا میلهایی دارد که کنترلشان نمیکند و هرگز دقیقا مطابق تصویر نیست. بنابراین در خود نارسیسیسم همیشه امکان شکاف و خصومت وجود دارد.
یکی از فرمولهای مهم لکان درباره اضطراب این است که اضطراب زمانی پدیدار میشود که «فقدان، کم باشد». لکان در سمینار اضطراب میگوید گاهی دقیقا نبود کمبود، اضطرابآور است. وقتی مادر لحظهای غایب میشود کودک میتواند میل داشته باشد، انتظار بکشد و فاصله ایجاد کند. اما اگر مادر دائما حاضر باشد و بپرسد چه میخواهی، دائما در بدن و زندگی کودک نفوذ کند، دیگر جایی برای کمبود و فاصله باقی نمیماند. این حضور بیش از حد اضطرابآور میشود.
گفتمان سرمایهداری نیز به شکلی مشابه عمل میکند. دائما ابژهای در اختیار سوژه میگذارد. چیزی تمام میشود و بلافاصله چیز دیگری ظاهر میشود. اسکرول کردن تمام نمیشود، ویدیوی بعدی میآید و محصول بعدی پیشنهاد میشود. فقدان فرصت شکل گرفتن پیدا نمیکند. به همین دلیل مساله امروز، «فقدانِ فقدان» است.
در این وضعیت، مساله کلینیک نیز تغییر میکند. البته هیستری و وسواس از بین نرفتهاند، اما شکلهایی از رنج دیده میشوند که در آنها سوژه به جای اینکه درباره تعارض خود حرف بزند، مستقیما عمل میکند. اعتیاد، الکل، خودآسیبرسانی، پرخوری، گرسنگی دادن به خود، ورزش افراطی، خرید جبری، استفاده بیوقفه از شبکههای اجتماعی، رفتارهای جنسی جبری، مداخلات مکرر روی پوست و بدن و «ناممکنیِ توقف» در همین منطق قرار میگیرند.
نکته تئوریک این است که گاهی چیزی که نمیتواند از طریق زبان و فانتزی به اندازه کافی پردازش شود، مستقیما روی بدن نوشته میشود یا با بدن عمل میشود. بدن امروز از «بدنی که باید مهار شود» به «بدنی که باید مدیریت شود» تبدیل شده است. رژیم غذایی، تعداد قدمها، ضربان قلب، ساعات خواب، کالری، وزن، درصد چربی، چین و چروک، مو، پوست، عضله، هورمونها و حتی خلقوخو دائما قابل اندازهگیری و اصلاح میشوند. بدن تبدیل به مجموعهای از دادهها میشود.
شبکههای اجتماعی نیز بهعنوان ابزار قدرتمند سرمایهداری، این فرایند را شدیدتر میکنند. بدن دیگر فقط تصویر آینهای سوژه نیست بلکه تصویری است که برای نگاه هزاران دیگری ساخته میشود. بدن عکس گرفته میشود، ویرایش میشود، منتشر میشود، لایک میگیرد و تبدیل به داده میشود.
این بدن، دیگر بدنی میشود که مرز میان خصوصی و عمومیاش و زیسته و دیدهشدهاش ضعیف میشود. گویی بدن دائما در معرض نگاه است. آنچه ممکن بود زمانی به صورت یک تجربه خصوصی باقی بماند، اکنون میتواند فورا تصویربرداری و منتشر شود.
در روانکاوی سمپتوم چیزی است که میتوان آن را خواند زیرا معنا و استعارهای دارد. اما در برخی پدیدههای معاصر، عمل جلوتر از کلمه میآید. سوژه به جای اینکه بگوید چه اتفاقی در او میافتد، بدن را میبُرد، سوراخ میکند، گرسنه نگه میدارد، بیش از حد تمرین میدهد، با مواد تغییر میدهد یا در معرض خطر قرار میدهد. اگرچه این اعمال نیز پیامی قابل خواندن هستند، اما خود سوژه ممکن است از آنها به عنوان راهی فوری برای تنظیم چیزی تحملناپذیر استفاده کند.
مساله این نیست که هر تتو، پیرسینگ، ورزش افراطی یا تغییری در بدن، آسیبشناختی است بلکه موضوع مهمتر این است که بدن میتواند تبدیل به وسیلهای برای ایجاد «برش» شود. یعنی ژوییسانسی که راه دیگری برای مهارش پیدا نشده است را از این طریق محدود یا تنظیم کند.
به این معنا، گاهی بدن جای زبان را میگیرد. سوژه با بدنش کاری میکند تا چیزی را مهار کند که نتوانسته با دالها، فانتزی یا روابط نمادین خود مهار کند. بهطور مثال وقتی فرد در تجربه روانی خود هیچ مرزی احساس نکند، ممکن است درد جسمانی بتواند یک مرزی ایجاد کند. تغییر شدید بدن ممکن است برای لحظهای احساس «من بودن» ایجاد کند. یا خطر میتواند چیزی را در بدن بیدار کند که فرد در زندگی عادی احساس نمیکند.
سرمایهداری ابژهای را عرضه نمیکند که بگوید «این آخرین است». برعکس، ساختارش متونیمیک است؛ بعدی، بعدی، بعدی؛ گوشی جدید، لباس جدید، بدن جدید، تجربه جدید، سفر جدید، رابطه جدید. فاصلهای باقی نمیماند.
این همان «فقدانی است که فقدان ندارد». همواره چیزی کم است اما این کمبود هرگز اجازه ندارد به عنوان یک فقدان واقعی پذیرفته شود؛ بلافاصله ابژه دیگری برای پر کردنش عرضه میشود.
دوباره به مرحله آینهای برمیگردم؛ در مرحله آینهای، کودک یک تصویر بیرونی را میگیرد تا پراکندگی بدنش را به وحدت تبدیل کند. این تصویر به او میگوید «تو یک بدن هستی.» اما بعد که زبان وارد بدن میشود، بدن به مدار تقاضا و رانه ورود میکند. فانتزی و سمپتوم به سوژه کمک میکنند ژوییسانس خود را سازمان دهد. فرهنگ و گفتمان اجتماعی نیز به او میگویند با بدن چه کند.
اما در گفتمان معاصر، فشار زیادی بر این ساخت وارد میشود. تصویر بدن باید دائما ساخته و بازسازی شود؛ ژوییسانس باید دائما بیشتر شود و فاصله و فقدان کمتر و کمتر تحمل میشوند. بنابراین بدن واقعی که درد میکشد، محدودیت دارد، پیر میشود و میمیرد، پشت وفور تصویر گم میشود.






